بررسی شعر «نماز» مهدی اخوان ثالث- م. اُمید

 

نماز

 

باغ بود و درّه، چشم­اندازِ پر مهتاب.

ذات­ها با سایه­های خود هم­اندازه.

خیره در آفاق و اسرار عزیز شب،

چشم من بیدار و چشم عالمی در خواب.

نه صدایی جز صدای رازهای شب،

و آب و نرمای نسیم و جیرجیرک­ها،

پاسداران حریم خفتگان باغ،

و صدای حیرت بیدار من(من مست بودم، مست)

 

خاستم از جا

سوی جو رفتم، چه می­آمد

آب!

یا نه، چه می­رفت، هم زانسانکه حافظ گفت: عمر تو.

با گروهی شرم و بی­خویشی وضو کردم.

مست بودم، مست سرنشناس، پانشناس، امّا لحظه­ی پاک و عزیزی بود.

 

برگکی کندم

از نهال گردوی نزدیک؛

و نگاهم رفته تا بس دور،

شبنم­آجین سبزفرشِ باغ هم گسترده سجّاده.

قبله، گو هر سو که خواهی باش.

با تو دارد گفت و گو شوریده­ی مستی:

_مستم و دانم که هستم؛

ای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی؟

 

نخستین پرسشی که برای درک معنی این شعر و منظور شاعر(البته از نظر من!) مطرح می­کنم این است:

آیا همه این شعر را باید «نماز شاعر» تلقی کرد یا بخشی از آن را؟

پرسش بعدی این است:

 اگر همه شعر نماز شاعر در پرستش آن هستی­بخش به حساب نمی­آید، پس کدام بخش از آن را باید جملاتِ او در نماز یا عرض نیاز و پرستش یا پرسش از آن هستی­بخش دانست؟

بدون تردید، این «نماز» آن جملاتِ پایانی شعر است که با آن شاعر پرسش­گونه به وجود «هستی­بخش» اعتراف می­کند، و جوری او را پرستش می­کند که جای پرسش دارد! می­پرسید: «چرا جای پرسش دارد؟»

عرض می­کنم:

 شاعر می­گوید و می­پرسد:

_مستم و دانم که هستم؛

ای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی؟

معنی پرسشِ شاعر میزان برگشت و توجه­اش را به سوی خدا یا آفریننده­ی هستی نشان می­دهد. بخشی از پاسخ این پرسش را خودِ شاعر می­داند و این نمازش هم برای همان بخش است. می­پرسید: کدام بخش؟

می­گویم:

آن بخشی که نشان می­دهد «هستی» به «هستی­بخش» نیاز دارد. شاعر با نگاهی ساده و معمولی به این نتیجه رسیده­است.

او در حال و هوایی است که همه چیز در آن پاک و مثبت است. باغ خوب است و درّه جوری کنار آن قرار گرفته که مانند پرتگاه وحشتناک نیست. جای دنج و آرامی برای نماز است. حتی درّه و شاعر که در سایه و محاصره­ی کوهها قرار دارند از مهتاب محروم نشده­اند.

باغ بود و درّه، چشم­انداز پر مهتاب.

انگار همه چیز در ابتدای خلقت است و شاعر با آن فطرت نخستین آنها را می­بیند و می­سنجد و می­گوید:

ذات­ها با سایه­های خود هم­اندازه.

سایه می­تواند کنایه از ظاهر اشیا و اشخاص باشد.  هنگامی ذات با سایه برابر می­شود که هر کسی و هر چیزی همانی باشد که باید باشد. نه کمتر و نه بیشتر. مهم­تر از همه این است که انسان دارای ذاتی باشد که با سایه­­اش یکی است. انسانِ بی شیله و پیله هر چیزی را همانی می­بیند و می­خواهد که هست. شاعر در وجودش به این تساوی رسیده­است. او به نگاه پاکی رسیده­ که خالی از پیشداوری­های انسان­های مغرض است. نگاهش همان حیرت و خیرگی انسان­های نخستین را دارد:

خیره در آفاق و اسرار عزیز شب

انسان از روی غرض و یا مرض است که از شب می­ترسد. (حتی نوزادان از شب نمی­ترسند. بزرگترها برای راحتی خودشان ترس از شب را به دل بچّه­ها می­ریزند.) شب اسراری دارد، قدرتمند و در عین حال دوست­داشتنی. «عزیز» هر دو معنی را در اینجا القا می­کند. شب همه چیز دارد، ولی هیچ چیزِ آن با چشم­های از ترس بسته و یا چشم­های از بی­اعتنایی خوابیده دیده نمی­شود. امّا، امشب، برخلاف آن عالَمی که در خواب است، شاعر به آن اصالت لازم برای اینکه بیدار بنشیند رسیده­است. «خیره در آفاق شب» می­خواهد همه چیز آن را تا آنجا که می­تواند ببیند. نمی­خواهد فقط پیش پایش را ببیند که نیفتد؛ می­خواهد تا ته شب را ببیند که چیزی از اسرارش را بفهمد. می­خواهد هر صدایی را بشنود چون در هر صدایی چیزی از راز شب نهفته­است. می­گوید:

نه صدایی جز صدای رازهای شب،

متناقض­نمایی که در این گفته­اش است قابل توجیه است. در توجیه و توضیح آن می­توان گفت که صدایی از آن گونه که در روز و در شلوغی زندگی شنیده می­شود در شب شنیده نمی­شود. در عوض، آن صداهایی که در روز پشت صداهای عادّی گم شده­است در سکوت شب شنیده می­شود. راز شب در صداهای ناشنیده­ی روز است.(اگر کسی گوش­هایش برای شنیدن این صداها نیز باشد در روز هم آنها را می­شنود. شب برای این شب نیست که تاریک است. هر کس که در تاریکی و نابینایی و ناشنوایی بسر می­برد در شب است. کسی که بیدار است و می­بیند و می­شنود شبش هم مانند روز است. می­تواند تا تهِ آفاق شب را ببیند.)

شاعر بیدار صدای آب و نسیم و جیرجیرک­ها را می­شنود. صدای «پاسداران حریم خفتگان باغ» را می­شنود. شاید بتوان هر کسی را که بیدار است و صدایی از او درمی­آید یک جوری «پاسدار حریم خفتگان باغ» به حساب آورد، ولی در اینجا «آب» و «نسیم» و «جیرجیرک­ها» پاسداران حریم باغ هستند. نه برای اینکه دزد به باغ نزند، بلکه برای اینکه باغ باغ بماند و در تاریکی و سکوت وجودش انکار نشود. مشکل اخوان همان «بودن یا نبودن» است. شعرش را با پرسشی در همین مورد با تعلیق و پرسش تمام می­کند. (البته اگر کسی بگوید منظور شاعر شاید صدای پارس کردن سگ­های باغ باشد من حرفی برای گفتن ندارم.)  به هر حال، در فضا و وضعیتی که شاعر توصیف می­کند مشخص است آنهایی که در باغ خفته­اند نمی­توانند از حریم خود و باغ محافظت کنند، این کار به عهده­ی بیدارهای پر سر و صداست. هر صدایی از هر موجودی گونه­ای نماز در دلِ اسرارآمیز شب است. گویا شاعر نیز برای هم­صدایی است که از جا بر­می­خیزد:

 

خاستم از جا

سوی جو رفتم، چه می­آمد

آب!

یا نه، چه می­رفت، هم زانسانکه حافظ گفت: عمر تو.

با گروهی شرم و بی­خویشی وضو کردم.

مست بودم، مست سرنشناس، پانشناس، امّا لحظه­ی پاک و عزیزی بود.

 

درست است که برای وضو گرفتن آب لازم است، ولی شاعر نمی­خواهد با آب خود را برای نماز پاک کند، می­خواهد آب را برای نماز پاک کند! یعنی چه؟ یعنی زمان را و عمرش را از این به بعد پاک کند. شرمش برای گذشته است و «بی­خویشی»اش برای از این به بعد.(بی­نمازهای زیادی هستند که با وجود اعتقاد به خدا و نماز از خجالت دیگران نماز نمی­خوانند؛ امّا، شرم شاعر برای چیزی مخالف این است. او شرمگین است که چرا پیش از این این کار را انجام نداده­است.) حالا، این زمان و لحظه و عمر و زندگی­اش است که پاک و عزیز شده­ و تصمیم گرفته که نماز بخواند. حسرت عمر رفته آن گونه که حافظ نیز تأکید می­کند در گذراندن عمر به نادانی است. برای رسیدن به دانایی حقیقی و خودشناسی باید آدم مست باشد. این مستی باعث می­شود آدم عقلِ عاقبت­اندیش را کنار بگذارد و «سرنشناس» بشود؛ و به مصلحت و سلامت و سود نیندیشد و «پانشناس» باشد؛ جوری که نداند چه می­کند و به کجا می­رود. شاعر در این لحظه­ی پاک چنین حالی دارد. مستِ شراب جلو پایش را به زحمت می­بیند، در حالی که این شاعر مست تا ته آفاق شب و تا دوردورها را می­بیند، البته نه در عالم هپروت و بی­اندیشه، بلکه بااندیشه­ای که ریشه در فطرت هر انسانی دارد:

 

برگکی کندم

از نهال گردوی نزدیک؛

و نگاهم رفته تا بس دور،

شبنم­آجین سبزفرشِ باغ هم گسترده سجّاده.

قبله، گو هر سو که خواهی باش.

برگ و یا به گفته­ی شاعر «برگک» آیه و نشانه­ی به ظاهر کوچکی برای رسیدن به اندیشه­ای بزرگ و اندیشیدن درباره­ی «آن بزرگ» است. شاعر به برگی که در دست دارد نگاه می­کند ولی با آن نگاه، وسعت بی­کرانه­ای پیش چشم­هایش می­آید. وسعت سجاده­اش متناسب با وسعت نگاهش است، و سمت و سوی قبله نیز به همین گستردگی است. قبله، دورتادورش است؛ همه جا. آدم برای دیدن و یافتن این ناشناخته­ی نشناختنی که وجودش حس می­شود دور خودش می­گردد. این نگاه مذهبی به شیوه­ی ابتدایی­اش است. انگار انسان اوّلیّه در همان ابتدای خلقت با اندیشه­ای ساده وجود هستی­بخشی را در پیرامون خود حس می­کند. منتها این اندیشه­ی ساده در شاعر ما با نگاهی فیلسوفانه ترکیب شده است که به نمازی با مفهوم خاص رسیده­است. ایمان شاعر به وجود هستی­بخش مرا به یاد اعتقاد ارسطو به چهار عامل یا علت اصلی هستی و ارتباط بین آنها می­اندازد. او معتقد بود هستی نیازمند «علّت اوّلیّه یا فاعلی»، «علّت مادّی»»، «علّت صوری» و «علّت غایی» است. ارسطو معتقد بود که چون علّت فاعلی یا آفریننده­ی هستی از آن ابتدا می­داند که باید غایت هستی چه باشد پس به نوعی باید این دو را یکی دانست، و یا به این نتیجه رسید که «هستی­بخش» پس از آفریدن هستی چون غایت آن را نیز با آن آفریده و در آن تعبیه کرده است دیگر باید بیکار باشد. همین ایده خیلی­ها را به جان او انداخت. حالا، من می­خواهم چیزی را بگویم که خیلی­ها را به جان اخوان، و یا دوستداران اخوان را به جان من خواهد انداخت. اخوان می­گوید:

با تو دارد گفت و گو شوریده­ی مستی:

_مستم و دانم که هستم؛

ای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی؟

این نماز گرچه به ظاهراعتراف به وجود «هستی­بخش» است، اعتراف به وجود «هستی­بخش آگاه و دانا» نیست. حتی می­توان حس کرد اخوان مشکوک است نکند این «هستی­بخش» از جنس همین مادّه­ی بی­جان و از خودبی­خبر باشد.  آن هستی­بخشی که از وجود خود آگاه نیست چه چیزی جز مادّه و، یا در بهترین حالت، آن علّت فاعلی ارسطو می­تواند باشد که حالا بیکار است و آگاهی و ناآگاهی­اش هیچ فرقی ندارد؟

اخوان در حقیقت دارد می­گوید: «چون مستم، پس می­دانم، و چون می­دانم، پس هستم.» حالا، معمای این «هستی بخش» که اخوان او را با «ای همه هستی زتو» مورد خطاب قرار می­دهد و بعد هستی­اش را با پرسش متناقض­نمایی  مورد تردید قرار می­دهد اینطور قابل حلّ است که، «هستی بخش» اگر مست نیست و به دانایی نرسیده است و از وجود خودش خبردار نیست چیزی مانند مادّه است که از وجود خودش خبردار نیست، و بنابراین وجود ندارد؛ چون برای خودش بود و نبودش فرقی نمی­کند. هر چه و هر که مست نیست و شوریده نمی­شود و تغییر در او به اختیار خود نیست و یا نسبت به دگرگونیِ خود و دیگران بی­اختیار و ناآگاه است، پس نیست؛ اگر هم هست دیگر آن خدایی که شاعر توقع دارد که «مست باشد و بداند که هست» نیست.