بررسی شعر «سبز» مهدی اخوان ثالث- م. اُمید

 

بد نیست که در ابتدای این بررسی این را اضافه کنم که بعدها پس از گذاشتنِ این مطلب، تحلیلِ دکتر شمیسا را در کتاب راهنمای ادبیات معاصر خواندم و دیدم که ایشان در صفحه 527 در پاورقی نوشته اند که در سال های نخست بازگشایی دانشگاه ناچار شده اند در کلاس به دلیل وجود «چند قیافه ی عجیب و غریب» این شعر را در «باب معشوق» معنی کند و به قول خودشان «و شعر هم راه داد». منظور ایشان از «معشوق» همان معشوقِ عرفانی است وگرنه قیافه های عادی نیز در آن زمان با شنیدنِ حرفی درباره ی عشق یکّه می خوردند. نمی خواهم بگویم کار یا توجیه ایشان درست بود و به خاطر یکی دو نفر بی نماز باید در مسجد را بست، ولی اصرار دارم که بگویم وقتی که متن را با داشته های خودش معنی می کنیم، همانی اصل است که شعر راه می دهد. من تعجب می کنم که چرا بعضی ها اصرار دارند که فقط این شعر را به حشیش ربط بدهند. هیچ فکر نمی کنند که با این معنیِ محدود، اخوان ثالث بیشتر شبیه معتادی می شود که پیشِ حاج آقایی دارد از عوالمِ مصرفِ مواد خود طوری حرف می زند که او را به اشتباه بیندازد تا دور و بری هایش بخندند. درست مثلِ همان کاری که آن معتاد در فیلم اخراجی های ده نمکی می کند. چنین لحنی به شعر دادن و خود را محدود به آن کردن، ماجرا را مضحک می کند و مانند نمایشی می کند که پُر از اشاراتی است که گوینده درباره ی چیزی می گوید و مخاطب او به معنایی دیگر می گیرد و تماشاچی بی اختیار می خندد.  

پیش از این که این بررسی را بخوانید باید عرض کنم که دوستانی پس از خواندن این متن یادآور شده اند که این شعر اخوان درباره ی «حشیش» است. خوب است خوانندگان محترم این شعر بگویند که از خودِ شعر آنها چه طور به این نتیجه می رسند که این شعر درباره ی «حشیش» است؟ چه حرف و تصویری در این شعر نشان می دهد که  مصرفِ حشیش راوی یا شاعر را دچار این حالات کرده است؟ حتی با آگاهی از اینکه اخوان ثالث شعر «نماز»، و شاید بعد از آن شعر «سبز»، را بر اساس تجربه ی شخصی یکی از دوستانش به نام مسعود شادبهر  گفته است، شعر اخوان مستقل از این ماجراهای بیرونی و حاشیه ای معنی و تأثیر خودش را دارد. هنگامی که اخوان از «بی خویشی» می گوید نشان می دهد که از حالات و احساساتی پرده برمی دارد که مهار آن ها به دستِ خودش نیست. شعر اخوان بستر مناسبی را برای بررسی افکار کارل گوستاو یونگ و مطالعه ی برخی از کهن الگوها فراهم می کند. خواننده ای که با «سبز» به «حشیش» می رسد  خواننده ی «خودارضا» و «زودارضا»یی است. اخوان برای بیان احساس و اندیشه اش از تصاویری کمک گرفته است که نه تنها در طول زندگی اش با وجودش سرشته شده بود، بلکه باید گفت که بسیاری از این تصاویر در نهاد بشر بوده است و لازم نبود اخوان با این شعر و زبان آن ها را نشان بدهد. پیش از او دیگران به زبان خود چنین کاری را کرده اند و بعدها نیز این حالات و احساسات به زبان ها و شیوه ها دیگر بیان خواهد شد. «حشیش»، «شراب»، «زن»، «دریا» و «ماه» و مانند این ها مهم نیست، مهم آن ناشناخته ای ست که این ها بهانه ای برای شناخت و معرفی اش شده اند. اخوان در شعر «سبز» این  ها را نگفته است تا به حشیشی که دم دست دارد برسد،  می خواهد به آن چیزی برسد که دم دست ندارد و  به آسانی دست یافتنی نیست. شاعر با معتاد فرق می کند، حتی شاعری که معتاد است، شاعری اش با اعتیادش فرق دارد، اگر فرق نمی کرد که هر معتادی شاعری می بود با شاهکاری مثل «سبز» با اسامی متفاوتی مانندِ «قهوه ای»، «سیاه»، «سفید»!

سبز

با تو ديشب تا كجا رفتم
تا خدا، وانسوي صحراي خدا رفتم.
من نمي گويم ملايك بال در بالم شنا كردند،
من نمي گويم كه باران طلا آمد؛
با تو ليك اي عطر سبز سايه پرورده،
اي پري كه باد مي بردت
از چمنزار حرير پر گل پرده
تا حريم سايه هاي سبز
تا بهار سبزه هاي عطر
تا دياري كه غريبيهاش مي آمد به چشمم آشنا، رفتم.
پا به پاي تو كه مي بردي مرا با خويش،
_همچنان كز خويش و بي خويشي_
در ركاب تو كه مي رفتي،
هم عنان با نور،
در مجلل هودج سرّ و سرود و هوش و حيراني،
سوي اقصا مرزهاي دور؛
-تو قصيل اسب بي آرام من، تو چتر طاووس نر مستم
تو گرامي­تر تعلق،‌ زمردين زنجير زهر مهربان من-
پا به پاي تو
تا تجرد تا رها رفتم.

غرفه هاي خاطرم پر چشمك نور و نوازشها
موجساران زير پايم رامتر پل بود.
شكرها بود و شكايتها،
رازها بود و تأمل بود.
با همه سنگيني بودن،
و سبكبالي بخشودن،
تا ترازويي كه يك سان بود در آفاق عدل او
عزت و عزل و عزا رفتم.
چند و چونها در دلم مردند
كه به سوي بي چرا رفتم.

 
شكر پر اشكم نثارت باد
خانه ات آباد، اي ويراني سبز عزيز من،

اي زبرجد گون نگينِ خاتمت بازيچه ي هر باد،
تا كجا بردي مرا ديشب؟
با تو ديشب تا كجا رفتم؟!

 

گاهی آدم ­«بااختیار» مذهبی می ­شود، و گاهی «بی ­اختیار».  مذهب، مسیر رفتن است و با رفتن سر و کار دارد؛ پس آدم گاهی به اختیار می ­رود و گاهی بی ­اختیار. جمله ­ی پرسشیِ «با تو دیشب تا کجا رفتم» به ظاهر نشان می­ دهد که گوینده در این رفتن اختیارش با خودش بوده ­است، ولی به آخر شعر که می ­رسیم متوجه می ­شویم که پرسش او به این سبب است که می ­داند همان قدر اختیارش با خودش بوده که اختیار آدم مست به دست و عقل خودش است. گوینده در آخر شعر پرسش­ اش را دو جور مطرح می­ کند که نشان می­ دهد اگر در ابتدای حرکت اختیاری از خودش داشت در ادامه­ ی راه و در انتخاب مقصد اختیارش به دست و اندیشه­ ی مخاطب­ اش بوده­ است.

تا كجا بردي مرا ديشب؟
با تو ديشب تا كجا رفتم؟!

این کجا یک «ناکجا»ی دیگر باید باشد. اگر روی زمین بود این همه شوق و ذوق و گفتن نداشت.

هنگامی که اخوان می­ گوید:

با تو ديشب تا كجا رفتم

این «با تو» و حتی در ادامه که می­ گوید «پا به پای تو» به معنی «همراه تو» آن طور که معمولاً فهمیده می­شود نیست. این «پا» پای جسم نیست، پای خیال است. «با تو» یعنی «با خیال تو و برای رسیدن به تو». انگار می­ خواهد بگوید چون تو مقصد من بودی مقصد تو مقصد من شد، مذهب تو مذهب من شد.

تا خدا، وانسوي صحراي خدا رفتم.
من نمي گويم ملايك بال در بالم شنا كردند،
من نمي گويم كه باران طلا آمد؛

تصویر شفاف­ تر  آنچه که اخوان می­ گوید شبیه تصویر معراج است، ولی خودِ او درجا اعتراف می­ کند که این سفر از جنس معراج پیامبر نبود. نه فرشته­ ای مانند جبرئیل همراهش بود، و نه زیر بارش باران طلا(نور) سفر می­ کرد. حتی اخوان حرفی می­ زند که نشان می­ دهد این سفر به ظاهر روحی و روحانی ربطی به خدا ندارد. درست است که در ابتدا می­ گوید «تا خدا رفتم» ولی بعد با گفتن «وانسوی صحرای خدا رفتم» نشان می­ دهد که منظورش از خدا آن خدایی که عوام وصف می­ کنند نیست. به تدریج معلوم می­ شود او حالتی را که دچارش شده ابتدا می­ خواهد به مفهومی مانند خدا نسبت دهد، بعد می­ بیند این حالت خیلی وصف­نشدنی­ تر از آن حالاتی است که برخی در ارتباط­ با خدا از آن حرف می­ زنند. اشتباه نکنید! منظورم این نیست که خدا قابل وصف تر است. منظورم این است که مردم جوری از خدا صحبت می­ کنند که ناخواسته او را به صفاتی با مصادیق شناخته شده­ ای وصف و وصل می­ کنند. اخوان می­ خواهد بگوید که از این حدّی که مردم خدا را در چهارچوب آن می­ شناسند فراتر رفته و به مفهومی تجریدی­ تر از آن رسیده است. این حالت یا سفر روحی آن قدر تجریدی است که جزئیات­ اش به چشم نمی­ آید. خودش که می­ گوید:

پا به پای تو

تا تجرد تا رها رفتم.

اخوان طوری صحبت می­ کند انگار این «تو»، این منبع الهامش، موجودی زمینی است که هستی و اوصافش فراتر از زمینی­ های دیگر است. او را تا خدا بالا می­ برد و از آن هم بالاتر. از او الگویی می­ سازد که بسیار خداگونه است.  

این «تو» جلوه­ ای از آن «او» و آن «مجرد»ی است که خود و جایگاهش قابل وصف نیست، گرچه اخوان سعی می­کند با زبان شعر نشان بدهد که قابل حس است. می­ گوید:

با تو ليك اي عطر سبز سايه پرورده،
اي پري كه باد مي بردت
از چمنزار حرير پر گل پرده
تا حريم سايه هاي سبز
تا بهار سبزه هاي عطر
تا دياري كه غريبيهاش مي آمد به چشمم آشنا، رفتم.

جالب است که این ««تو» با اوصاف مکان­­هایی که در آن است و یا از آنها عبور می­ کند شناخته و خواستنی می­ شود. آن «تو»یی که آدم را به بیابان تاریک و برهوت ببرد و برساند خواستنی نیست. «عطر سبز سایه پرورده» کنایه از چیزی است که در باغ پرورش یافته و ساکن است. می­توان گفت خودش برای خودش یک باغ کامل است؛ دست کم از دید شاعر.

شاعر او را «پری» خطاب می­ کند، نه برای اینکه واقعاً پری است، بلکه برای اینکه خیلی با انسان­هایی که تاکنون دیده­ است فرق دارد. «پری» نه فرشته است و نه انسان، ولی چون «جنّ» است به انسان نزدیک­تر است؛ و چون از خوب­هایش است به انسان­های خوب نزدیک­تر است. این «پری» انگار دارد به سرعت باد از دیگران فاصله می­ گیرد و دور می­ شود، به جاهایی می­رسد که سبزتر است. کم کم پشت پرده­ هایی از گل و سبزه پنهان می­ شود تا اینکه سرآخر به جایی می­ رسد که «سایه ­های سبز» است. «سایه­ های سبز» کنایه از جنگلی است که انبوه درختان نمی­ گذارد نور به زمین برسد. این همان تعریفی است که در توصیف «جنّت» در کتب مذهبی آمده­ است. «جنّ» و «جنّت» از یک ریشه­ اند. «جنّ» پنهان است و دیده نمی ­شود، و «جنت» همه چیز را زیر برگهای سبز درختان خود پنهان می­ کند.

این «سایه­ های سبز» نه تنها بهاری برای درختان است، بلکه بهاری برای تولد مجدد شاعر است. برایش زندگی دوباره را می­ ماند.  به همین دلیل با وجود «غریبی هاش» به چشمش آشناست. شاعر یکباره نماینده­ ی «انسان» می­ شود. این آشنایی همان حسّ فطری بازگشت به بهشتِ از دست رفته است. همین امر باعث می­ شود که حس کند هم خودش هست و هم خودش نیست. هم هوشیار است و هم نیست. تنها با آگاهی­ اش نیست که زندگی می­ کند؛ چیزی نیز از ضمیر ناخودآگاهش او را پیش می­ برد. می­ گوید:

پا به پاي تو كه مي بردي مرا با خويش،
_همچنان كز خويش و بي خويشي_
در ركاب تو كه مي رفتي،
هم عنان با نور،
در مجلل هودج سرّ و سرود و هوش و حيراني،
سوي اقصا مرزهاي دور؛

«تو» آن «بی­ خویشی» همین «خویش» است. اگر اختیارش دست «خویش» بود این سفر برایش عادّی بود. چون این «بی­ خویشی»اش است که او را راه می­ برد اینقدر هیجانزده است. او اختیارش به دست این «تو» است و خودِ «تو» اختیارش به دست نور. هر چه در رکاب او و «هم عنان با نور» پیش می­ رود از تاریکی­ های ذهن خود فاصله می­ گیرد. همه چیز در نور از جنس نور می­ شود، «تو»، «مرکب»، «رکاب»، «سوار»، و «هودجِ مجلل»، همگی ماهیتی چون نور دارند. این نور است که سرّ و سرود و هوش و حیرانی را در خود جمع می­کند.  «سرّ» و «سرود» با وجود شباهت در هم­آوایی ضدّ همند. از سرّ صدایی درنمی­ آید که حرفش معلوم شود، در حالی که سرود حرفش را داد می­ زند. «هوش» و «حیرانی» هم همین شباهت و تفاوت را دارند. «هوش» آدم را به جای مشخصی که می­ شناسد می­ برد. «حیرانی» حالتی است که در آن آدم نمی­ داند کجا می­ رود یا برود. دنباله­ ی نور را گرفتن و رفتن بی آنکه آدم بدان دبه کجا می­ رود این هوشیاری و حیرانی را با خود دارد. تنها مشخصه­­ ی این مکان و مقصد روشن و ناشناخته «سوی اقصا مرزهای دور» بودن­ اش است. در این حرکتی که همه­ اش از «خویش» نیست و عنانش دست «بی­ خویشی» است این تنها انسان نیست که گرفتار است؛ می­ گوید:

  -تو قصيل اسب بي آرام من، تو چتر طاووس نر مستم
تو گرامي­تر تعلق،‌ زمردين زنجير زهر مهربان من-

پا به پاي تو
تا تجرد تا رها رفتم.

پس، تنها اخوان نیست که در پی این «تو» است، ولی این «تو» برای دیگران و موجودات دیگر شکل و وصف دیگری دارد. برای اسب مانند مرغوب­ترین و سبزترین دانه­های جو است و برای طاووس ماده طاووس نری با زیباترین چتر و هوس­انگیزترین حالت. این «تعلق» برای شاعر گرامی است چون از جنس و رنگ موجودات این آسمان و زمین نیست؛ وگرنه اخوان بدش نمی­آید همت  آن کسی را داشته باشد که حافظ در حق­اش گفته­است:

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

این «گرامی­تر تعلق» مانند زنجیر زمردینی  است که بانویی سخت به آن دل بسته، و این دلبستگی مانند زنجیری او را اسیر کرده و  مانند زهر او را کشته­است و حالا دیگر خودش نیست و همه­ی وجودش جواهر است! خویشی و بی­خویشی اینطور در وجود آدم جمع می­شود تا جایی که زهر زمرد می­شود و چشاننده­ی زهر مهربان. پس، این «سبزِ» مانند زنجیری است که زمرد زینتی دارد، و در عین حال، زنجیر اسارتی است که به زهر می­ماند. به همین دلیل، اصل آن یگانه را باید خیلی «مجرد» دانست؛ آنچنان مجرد که هر موجودی بسته به استعداد و درک و ظنّ خود یک جور آن را حسّ و توصیف می­کند و از ظنّ خود یارش می­شود و به خیّال خود یاریش می­کند.

مسیر رسیدن به «تو» وصف­پذیرتر از خودِ «تو» است، به همین خاطر گاهی مسیر درست مساوی می­شود با خود مقصد. بودن در «صراط مستقیم» به گونه­ای رسیدن به «الله» است. شاعر تعریف می­کند که در خیّال و خاطرش در چگونه مسیری داشت پیش می­رفت:

غرفه هاي خاطرم پر چشمك نور و نوازشها
موجساران زير پايم رامتر پل بود.

«چشمکِ نور» دعوتِ نور است، نوازش به شکل نور است. چشمک و نوازش هر دو وسوسه­­انگیز است. با وجود مشکلاتِ راه، این نگاه مثبت شاعر سالک است که موجها را پل می­بیند.


شكرها بود و شكايتها،
رازها بود و تأمل بود.

برای اخوان جای شکر هم دارد چون سفرش مانند حافظ در «شب تاریک و بیم موج و گردابی» چنان هایل  نیست. چشمک­ها و نوازش­ها چنان او را هیپنوتیزم کرده­است که موج را پُل می­بیند و درویش­وار و مرتاض­وار از آن می­گذرد. شکرش به خاطر این چشمک­های هدایت کننده و نوازش­های تشویق­کننده است، شکایت­اش برای این است که تا رسیدن خیلی راه است و حفظ «اُمید» خیلی سخت. رازها هنگامی آشکار می­شوند که به هدف رسیده باشد، فعلاً  تأمل و تحمل باید کرد. شکر و تأمل با شکایت و رازها به طور ضربدری ارتباط دارد. سالکِ پُرتوقع شاکی است که چرا برای درک رازها قابل اطمینان نیست و شایسته دانسته نشده­است.


با همه سنگيني بودن،
و سبكبالي بخشودن،
تا ترازويي كه يك سان بود در آفاق عدل او
عزت و عزل و عزا رفتم.

آنچه که سنگین است زندگی است، و آنچه که راحت به دست می­آید رحمت خداست. دیگر اینکه، آنچه سنگین است گناه است، و آنچه به راحتی به دست می­آید بخشش است. اخوان برای نشان دادن ترازویی که همه را یکسان و بدون تبعیض می­سنجد «عین» ها را خوب با همدیگر هم­آوا و ردیف کرده­است: عدل، عزت، عزل، عزا. از این چهار تا، دو تای نخستین­اش از آن خداست. عدالت و عزت. خدا با عدالت، عزتِ خود را به آدم بخشید و از او خواست به عدالت برسد. آدم فریب شیطان را خورد و نتوانست به عدل و اعتدال رفتار کند، عزتش را از دست داد، و عزل و تبعید شد و با از دست دادن زندگی جاوید در بهشت همیشه سبز به عزا نشست. عزت و عزل و عزا در آفاق عدل خدا یکسان است، چون همه آدم­ها ابتدا و انتهای زندگی­شان مانند هم است. این که چگونه مسیر آغاز تا پایان را طی می کنند فرق دارد و مهم است.


چند و چونها در دلم مردند
كه به سوي بي چرا رفتم.

تا هنگامی که آدم اسیر چند و چون است به سوی سودی که آن را پاسخ پرسش زندگی­اش کرده­است می­رود. برای رفتن با «تو» به سوی «او» باید بی­چند و چون و بی­چرا رفت. همین بی­سودی آدم را به ظاهر خانه خراب می­کند. امّا شاعر به اُمید رسیدن به سبزی و آبادی این ویرانی را می­پذیرد و گویا تا این ویرانی رخ ندهد آن سبزی و آبادانی پیش­نمی­آید. آباد کردن خانه­ی «تو» و «او»، آباد کردن خانه­ی خود است، وگرنه خدا خانه نمی­خواهد.

 
شكر پر اشكم نثارت باد
خانه­ات آباد، اي ويراني سبز عزيز من،

اي زبرجد گون نگينِ خاتمت بازيچه ي هر باد،
تا كجا بردي مرا ديشب؟
با تو ديشب تا كجا رفتم؟!

این «تو»، این «ویرانی سبز»، حالا به زبرجد یا زمرد که جواهر سبز رنگ و باارزشی است تشبیه شده­است. جواهر نیز خانه­خراب­کن است. رنگ و ارزش­اش آدم را می­کشاند، از همه چیزش برای به دست آوردن آن می­گذرد تا آن «جواهر» همه چیزش بشود. چنین چیزی می­تواند «ویرانی سبز عزیز» باشد.

بازیچه­ ی باد بودن کنایه از بی­ اختیار بودن است. «باد» محرکی است که وقتی با حادثه ترکیب شد می­ شود چیزی به نام سرنوشت که خودش جمع ضدّین جبر و اختیار است. این را این طور گفته­ ام برای اینکه به معنی و حاصل­جمع دو جمله­ ی آخر نزدیک شوم. درست است که «تو» شاعر را برده­ است، ولی شاعر خودش این­ را خواسته و پذیرفته­ است.