زبان آتش از فریدون مشیری یا زبان عقل تامس هابز
تحلیل شعر «زبان آتش» از فریدون مشیری
محمد رضا نوشمند
فریدون مشیری یا تامِس هابز
حسّ یا عقل
زبان آتش یا لِوایِتان
واقعیات زندگی جایی بین فلسفیدن و احساسیدن رخ می دهد. جایی بین فلسفه ی «تامِس هابز» که در کتابِ «لِوایِتان» اعتقاد داشت زور باید باشد تا نظم در جامعه باشد، و زبان احساس فریدون مشیری در جواب «زبان آتش» که می گوید: «تفنگ ات را زمین بگذار» حتی «اگر حق گویی یا حق جویی و حق با تُست.»
واقعیت را نه «عقل کل» رقم می زند و نه «حسّ کل»، بلکه خطّ نمودارش با بسامدی متغیر، بین این دو محور مدام بالا و پایین می رود، گاه در نقطه ای نشان می دهد که زور بر احساس می چربد، و گاه برعکس؛ امّا هرگز در یک نقطه نمی ماند که چپ گرا و راست گرا، و بالا نشین و پایین نشین را با هم آشتی دهد و تکلیف همگان را روشن کند.
هابز بر این باور بود که «در نبود اعتماد نسبت به یکدیگر، چاره ای برای انسان در حفظ ایمنی خود نمی ماند جز این که همان کاری را بکند که عقل پیش بینی کرده است، یعنی این که آدمی به زور یا به ترفند تا آن جا که می تواند باید بر وجود همه ی آدمها چیرگی یابد، تا جایی که دیگر هیچ کس را آن چنان توانی نباشد که موقعیت او را به خطر بیاندازد، و این اِعمال قدرت، از آن چه که برای امنیت شخصی او لازم است، بیشتر نیست؛ و مورد پذیرش همگان است. از سوی دیگر، چون کسانی هم هستند که لذّت شان در این است که ببینند قدرت شان در عمل به چه کار می آید، از آن چه که برای امنیت شان است پا را فراتر می گذارند تا مبادا آنهایی که در نبود زور، فقط به این شاد هستند که با محدودیت هایی سنجیده در آسایش بسر بردند، پای را از این محدوده فراتر گذارند و بر قدرت خود بیافزایند، اگر چنین شود، فرد غالب مدّتی نخواهد گذشت که دیگر برای بقای خود نمی تواند فقط به دفاع از خود اکتفا کند. بنابراین، برای حفظ امنیت شخصی، اِعمال روزافزون قدرت بر انسان ها ضروری می شود، و حقّی است که باید برای فرد حاکم قائل شد.» هابز با این نظریه، استبداد را توجیه می کرد؛ او که در سال 1588 در وِستپورت انگلستان زاده شده بود، حکومت چند حاکم را دید تا در سال 1679 از دنیا رفت. فلسفه ای داشت که با هر حاکمی، دیکتاتور یا غیر دیکتاتور می توانست روزگارش را بگذراند. جیمز اوّل در سال 1603 پس از مرگ ملکه الیزابت بر تخت نشست؛ پس از وفات او در سال 1625، چارلز اوّل جای او را گرفت، امّا با تیغی که کرامول تیز کرده بود سرش را از دست داد، و حکومت به دست پیوریتن ها یا خلوص گرایان اُفتاد. حکومت مذهبی آن ها نیز فقط تا سال 1660 دوام داشت که چارلز دوم به انگلستان بازگشت و تاج شاهی را بر سر گذاشت.
عقل و احساس شاید در اوج شدت خود، خیلی شبیه به هم می شوند. آن درنده خویی را که هابز در انسان می دید، با تصاویر فریدون مشیری احساس گرا یکی می شود، آن جا که می گوید:
«از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل،
از همان روزی که فرزندان «آدم»،
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید؛
آدمیّت مرد!
گرچه «آدم» زنده بود.
....
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی است!
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرنِ «موسی چمبه» هاست!»
البته آن صحبتی را که فریدون مشیری «ابلهی» می نامد، هنوز ورد زبان خیلی هاست و نامش را «عاشقی» گذاشته اند؛ و منظور فریدون مشیری نیز همین است، با این تفاوت که انگار فقط برای لحظاتی از زاویه ی دید افرادی همچون هابز به آن نگاه می کند. شعر مشیری برخلاف تصور سیاست بازان و سیاست کاران، چندان سیاسی نیست، بلکه بیشتر انسانی و احساسی است. همین ویژگی در شعر او باعث می شود که هر کسی با هر مرامی، فقط به خاطر تصویر آرمانی ای که از انسان نشان می دهد و همه آرزویش را دارند، حرف های او را هم در لابه لای حرف های خود تکرار کند.
فریدون مشیری می گوید: «تنها سِلاح من در این میدان، سخن بود؛» در حالی که در میدان سیاست غیر از سخن، انواع و اقسام سلاح وجود دارد. بعید است آدمی که فاقد حسّ هنرمندانه و شاعرانه ای همچون مشیری است، هنگامی که این شعر او را به دست می گیرد، در دست دیگرش سِلاح دیگری نداشته باشد. به همین خاطر، فریدون مشیری همان طور که خود در اشعارش می گفت در توقعی که از انسان دارد و در بینش خود از هدف و آینده ی انسان تنهاست:
امّا هنوز این مرد تنهای شکیبا
با کوله بار شوق خود ره می سپارد
تا از دل این تیرگی نوری برآرد،
در هر کناری شمع شعری می گذارد.
اعجاز انسان را هنوز اُمید دارد!
طرح نخست فریدون مشیری برای فرو نشاندن آتش، به اندازه ی نصیحت به برادرِ تفنگ به دست برای زمین گذاشتن اسلحه و آغاز گفت و گو، مستلزم اعجاز نبود، سال ها پیش او «کوچ» را ترجیح می داد:
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد
به کوه خواهد زد.
به غار خواهد رفت.
تو کودکانت را، بر سینه می فشاری گرم
و همسرت را، چون کولیان خانه بدوش
میان آتش و خون می کشانی از دنبال
و پیش پای تو، از انفجارهای مهیب
دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد
و شهرها همه در دود شعله خواهد سوخت
و آشیان ها بر روی خاک خواهد ریخت
و آرزوها در زیر خاک خواهد مرد!
خیال نیست عزیزم! ...
صدای تیر بلند است و ناله ها پیگیر
و برق اسلحه، خورشید را خجل کرده است!
چگونه این همه بیداد را نمی بینی؟
چگونه این همه فریاد را نمی شنوی؟
صدای ضجه ی خونین کودک «عدنی» است،
و بانگ مرتعش مادر «ویتنامی»،
که در عزای عزیزان خویش می گریند،
و چند روز دگر نیز نوبت من و تُست،
که یا به ماتم فرزند خویش بنشینیم!
و یا به کشتن فرزند خلق برخیزیم!
و یا به کوه،
به جنگل،
به غار،
بگریزیم!
بنظر می رسد، راه حل «کوچ» فریدون مشیری به آن چه عملی و واقعی است نزدیک تر است، و در آن عقل بیشتر است تا احساس. آدمها بیشتر، کوه ها و جنگل ها و غارهایی را در وجود خود ساخته و به آن کوچ کرده اند تا از الم شنگه ها به دور باشند و به آن امنیتی که هابز می گفت برسند. امّا، در «زبان آتش» احساس شاعرانه، به پاسخی آرمانی برای فرونشاندن آتش می رسد که عقل مجبور بشود عقب نشینی کند. به جای «کوچ» به گفت و گو و گفتمان پرداختن خیلی خوب است، ولی واژه هایی که در این دعوت به مذاکره آمده است، آدم را دچار شک می کند، که برادر تفنگ به دست، دو دستی تفنگ اش را به سخنگوی فریدون مشیری بدهد؛ مگر این که این سخنگو یک فرد میانجی مانند «تامس هابز» باشد، که او هم آن تفنگ را تا پایان مذاکره نگه می دارد و بعد از این که برآورد کرد که زور کدام می چربد، سرانجام، دوباره یکی را صاحب تفنگ می کند و دیگری را فاقد آن. در دنیای سیاست، فقط ممکن است صاحب تفنگ عوض شود. شورای امنیت سازمان ملل با شعاری شبیه به مصرع آغازین شعر فریدون مشیری کاری را انجام می دهد که تامِس هابز توصیه می کند. عدّه ای که خود در دنیا سازندگان، عرضه کنندگان و فروشندگان عمده ی انواع گوناگون اسلحه هستند، یکباره با رأی و پشتیبانی شورای امنیت، اسلحه به دست از راه زمین و دریا و هوا راه می اُفتند تا در زیر کوههای عراق به تسلیحات کشتار جمعی که گمان می کنند صدام پنهان کرده باشد برسند. برای آنها تسلیحات کشتار فردی انگار هیچ ایرادی ندارد. بهای امنیتی که باید برای قدرتمند ترین ها فراهم شود، خون ضعیف ترین هایی همچون سربازان فقیر چند ملیتی و مردم مظلوم عراق است. اگرچه در دنیا جایزه ی ادبی نوبل را به نویسندگانی می دهند که هم سخن فریدون مشیری هستند، جایزه ی صلح نوبل را به کسانی چون «اُباما» می دهند که با تامِس هابز موافق هستند که به قدرتمند تر اجازه ی حمل و استفاده از سلاح را می دهد تا به صلح با تعریفی که هابز از آن دارد برسد. هابز در دست قدرتمند ها تنها اسلحه ی گرم را نمی بیند، او ترفندها و حقّه های حق به جانب آنها را هم می بیند و کاربرد آنها را هم برای رسیدن به امنیت مجاز می داند. تحریم های گوناگون غذایی و دارویی به ظاهر سلاح گرم نیستند، امّا آتش را به خانه ی غیر نظامی ها هم می کشانند، نوزادان قنداقه هم با این شیوه در عمل دعوت به جنگ می شوند. قنداقِ تفنگ در برابر قنداق نوزاد!
زبان حسّ و شعر فریدون مشیری چگونه می خواهد صلح را به دنیایی بیاورد که عقل و فلسفه جنگ را به آن تحمیل کرده است؟
جمله ی «تفنگ ات را زمین بگذار،» جمله ای امری است، که هم دیکتاتور از آن استفاده می کند و هم ناصح. فریدون مشیری در این شعر نقش ناصحی مهربان را بازی می کند. هنگامی که می گوید «من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار،» «منِ» او بسیار شخصی است؛ نه برای این که دیگران با او نمی توانند در چنین حسّی سهیم باشند، بلکه به این خاطر که او خود را سخنگوی دیگران معرفی نمی کند. او سخنگوی دلِ خودش است. او می گوید که در برابر تفنگی که زبان آتش و آهن است ، فقط از زبانِ دلش استفاده می کند، دلی که لبریز از مهر نسبت به برادر تفنگ به دست است، البته «به زمین گذاشتن تفنگ» شرطی برای ابراز مهربانی او نیست، شاعر با این که می داند طرف مقابل با دوستی دشمن است، به او مهر می ورزد. این طرز فکر او خیلی شخصی است. خیلی ها در ظاهر کلام ممکن است حس کنند مانند مشیری فکر می کنند، امّا چون عقل شان بر حسّ شان چیره است، در عمل با او تفاوت های زیادی دارند. برای فریدون مشیری، هر گونه اسلحه ای- سرد یا گرم، با آتش یا بی آتش- ضدّ مهربانی و آشتی است. او در «نسیمی از دیار آشتی» گفته بود:
«در چشم من، شمشیر در مشت،
یعنی کسی را می توان کُشت!»
سلاحی که دلِ او به دستش داده است، قلم است؛ او سنگ و چوب و چماق و مشت و لگد و همه ی این ها را آتشین و آتش بیار معرکه می بیند. زبان شعر است که نه زبان خشم است و نه زبان خونریزی؛ و نه زبان قهر چنگیزی. زبان گفت و شنود است برای برگرداندن فروغ آدمیّت به آدمها. شاعر خود را نسبت به طرف مقابل آدم می داند و فکر می کند که در این نشست، فروغ آدمیّت به دیگری باید بتابد. چرا؟ برای این که تفنگ داشتن را مانع طلوع آدمیّت می بیند. از این نظر حق را به خود می دهد، هر چند در ادامه ی شعر، در جایی به تعارف و نه چندان جدّی، می گوید:
«گرفتم در همه احوال، حق گویی یا حق جویی
و حق با تُست
ولی حق را برادر جان
به زور این زبان نافهم آتش بار نباید جست.»
چرا به تعارف؟ نخست این که، «گرفتم» یعنی «حتی اگر فرض کنیم» چنین باشد. دیگر این که، اگر «درهمه احوال» حق با کسی باشد، خود به خود در این حال نیز می توان حق را مانند «تامس هابز» به او داد. مشکل این جاست که حق را به زبان عقل یک جور تعریف و توجیه می کنند، و به زبان احساس یک جور دیگر. امّا در هر دو قلمرو، آن کسی که حق را به خودش می دهد انگار با «حق ناشناس» به یک صورت برخورد می کند. حافظ به جای تفنگ با چوب چوگان حقِّ «حق ناشناسان» را به سرشان می کوبد تا کف دست شان بگذارد:
دور دار از خاک و خون دامن جو بر ما بگذری
کاندر این ره کُشته بسیار است قربان شما
ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو
کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما
گرچه دوریم از بساط قرب همت دور نیست
بنده ی شاه شماییم و ثنا خوان شما
با این ابیات، احساسِ حافظ در تئوری به عقلِ هابز نزدیک می شود؛ گویا در عالم احساس، فریدون مشیری تافته ی جدا بافته ای است. او در مهرورزی کم نظیر است. حتی نگاه عارفانه ی سهراب سپهری نسبت به تعبیر عاشقانه ی فریدون مشیری از زندگی کم می آورد. سپهری که می گفت:
«و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد؛» در «روزی خواهم آمد»، به خاطر «خر فرتوتی در راه» مگسی را از سر انگشت طبیعت می پراند. هنگامی که فریدون مشیری می گوید:
چگونه این همه فریاد را نمی شنوی؟
صدای ضجه ی خونین کودک «عدنی» است،
سهراب سپهری گویا به او پاسخ می دهد که می گوید:
حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم، و اُفتاد.
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری که چرخ زره پوش از روی رؤیای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
حتی صمد بهرنگی که قصّه هایش اغلب شرح غصّه ی بچّه هاست، در «کند و کاوهای تربیتی» اش، ترکه ی ابراز قدرت هابز را در قلمرو تربیتی به دست معلم ها می دهد؛ داستان «بیست و چهارساعت خواب و بیداری» صمد بهرنگی با این جمله آغاز می شود:
خواننده ی عزیز، قصه ی «خواب و بیداری» را به این خاطر ننوشته ام که برای تو سرمشقی باشد، قصدم این است که بچّه های هموطن خود را بهتر بشناسی و فکر کنی چاره ی درد آنها چیست؟
و با این جمله که از زبان کودکی نقل می شود که به اسباب بازی مورد علاقه اش نرسیده تمام می شود:
دلم می خواست مسلسل پشت شیشه مال من بود.
صمد گویا خودش چاره ی درد بچّه ها را در این جمله می جست.
در دنیای ایده آل فریدون مشیری، که ایده آل همه است، فقط مرگ طبیعی وجود دارد.
هابزدر دنیایی که با مصالح منطقی ساخته بود به این نتیجه رسید که «این دیو انسان کش» در جسم همه به نسبتی وجود دارد، دنیایی که شاعرانی همچون فریدون مشیری با خیال و احساس خود می سازند، با چشم اندازی غیرواقعی زیباست، چون هنوز زیبای خفته به بوسه ی شاهزاده ای از خواب بیدار می شود، و سیندرلا با یک لنگه کفش بلورین از خاکِ سیاه به تاج زرّین می رسد. هنوز دیوار کوچه ی معشوقه ی حافظ سر می شکند، ولی شاعر از آن می گذرد؛ و فریدون مشیری هم که از آن «کوچه» می گذشت، در پاسخ سنگ پرانی معشوقه فقط می توانست بگوید: «تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم...» او معنی دفتر اخلاق حافظ را می دانست که می گفت:
«بر تو خوانم ز دفتر اخلاق
آیتی در وفا و در بخشش
هر که بخراشدت جگر به جفا
همچو کان کریم زر بخشش
کم مباش از درخت سایه فکن
هر که سنگت زند ثمر بخشش
از صدف یاد دار نکته ی حلم
هر که بُرّد سرت گُهر بخشش»
فریدون مشیری و حافظ کتاب اخلاق را با جوهر احساس می نویسند، آدمهای واقع گرا از این زبان خوش شان می آید و آن را زمزمه و تکرار می کنند؛ ولی رنگ جوهرشان باعث می شود که نتوانند در زندگی واقعی اشعار آنها را ترجمه کنند.