شعر، شاعر و جهان بینی او

محمدرضا نوشمند

در زبان یونانی «idea» هم به معنی دیدن است و هم به معنی دانستن. پس می توان گفت که  یونانیها می پنداشتند که شناخت انسان از هر چیزی به شیوه ی نگاه او از آن چیز ارتباط دارد. خودِ ما به مجموعه ی عقایدی که انسان در مورد هستی دارد «جهان بینی» می گوییم. البته با این واژه انگار دانش انسان را نمی توان مستقل از حواس او دانست. ولی اغلب نمی توان از دستبرد عقل در نتایج حاصل از تجربیات به سادگی گذشت، همان طور که عقل نیز گاهی از دست تجربیاتِ شگفت انگیز و نادر حواس حیران می ماند.  چشم های آدمها برای دیدن پدیده های موجود- طبیعی، اجتماعی و ...- فرق چندانی با هم ندارند که آدمها به دریافت ها و برداشت های مخالف یکدیگر ازیک پدیده ی واحد برسند. اگر چه آدم نابینا دنیایی را که آدم بینا می بیند نمی بیند، با شیوه ی استدلالی مانند همان آدم بینا می تواند به جهان بینی او برسد. مثلاً، هر دو ممکن است در باره ی خالق و مخلوق و طبیعت و جامعه و مرگ و زندگی و خوبی و بدی و ... یک جور فکر کنند. پس حاصل همه ی تجربیات و استدلالات آدمها در جهان بینی شان خلاصه می شود و اگر این آدمها شاعر باشند جهان بینی شان در یک قطعه شعر کوچک نیز می تواند خلاصه شود. (خوب، انگار رسیدم به سر اصل مطلب!) امّا، آیا هر شاعری دارای جهان بینی خاصی است، یا مانند اکثر مردم گاهی به نعل می زند و گاهی به میخ؟! پرسش دوم این است که: آیا هر شاعری که فکر می کند جهان بینی خاصی دارد، توانایی بروز و بیان آن را در شعرش دارد؟ مشهورترین شاعران امروز ما هر یک دارای جهان بینی خاصی هستند: احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، فروغ فرخزاد، سهراب سپهری و فریدون مشیری. اصلاً، می توان گفت که بزرگی این شعرا و مطرح بودنشان از طرز تلقی مشخص شان از جهان جدا نیست. شاعرانی که کمتر مطرح می شوند، حتی با اشتهار به شاعری، فاقد رشته ی فکری محکم  و قابل اتکا و اعتنا هستند. رسیدن به جهان بینی مشخص و نیز بیان آن در قالب شعر و هنر کار هر کسی نیست. ممکن است بپرسید:  آیا شاعر و صاحب قلم باید همیشه یک جور فکر کند تا ما با خواندن همه ی اشعارش به این نتیجه برسیم که او جهان بینی مشخصی دارد؟ آیا باید او را از پویایی منع کنیم و با توقع جهان بینی مشخص در آثارش جلو فکر کردن او را  بگیریم؟ معلوم است که منظور من این نیست که شاعر باید در همه ی دوره های زندگی اش، با تجربیات و معلومات کسب شده در پستی و بلندی های آن همیشه یک جور فکر کند. بحث بر سر این است که در هر لحظه، هر تک شعری را هم که می نویسد، اگر از قدرت بیان و توانایی شاعرانه ی لازم برای بروز عقایدش برخوردار باشد، می توان از شعرش یک طرز فکر مشخصی را که به خودش پشت نمی کند بیرون کشید. مشکل بیش تر اشعار، پراکنده گویی و آسمان و ریسمان را به هم گره زدن است. حتی اگر آدمی با شکیّات فراوان و پوچگرایی بی حساب بخواهد شعری بنویسد، باید شعرش از نظر شکل و محتوی و ارتباطشان در ساختارش آن قدر حساب و کتاب داشته باشد که آخرش خواننده به این نتیجه برسد که شاعر از زبان یک آدم شکّاک و یا پوچگرا دارد حرف می زند. شاعر نمی تواند جوری بنویسد که معلوم نباشد که خدا را می خواهد یا خرما را، یا هر دوتایشان را، و یا هیچکدامشان را؛ و یا اصلاً معلوم نباشد خودش را می خواهد یا نمی خواهد. بالاخره باید از شعرش یک حرفی بیرون بیاید. شعر زیر را از فریدون مشیری بخوانید. از آن چه که او می گوید می توان فهمید که او چه برداشتی از جهان، خوبی، زندگی و مرگ، گذشته و حال و آینده ، و حتی در مورد خودش، انسان، و سرنوشت و خدا دارد:

سوقات یاد

این سپیدار کهن سالی که هیچ از قیل وقال ما نمی آسود،

این حیاط مدرسه،

این کبوترهای معصومی که ما روزی به آنها دانه می دادیم،

این همان کوچه، همان بن بست،

این همان خانه، همان درگاه،

این همان ایوان، همان در... آه!

از بیابانهای خشک و تشنه، از هر سوی صد فرسنگ،

در غروبی ارغوانی رنگ،

با نشانی های گنگ و دور،

آمدم تا هفت سال از سرگذشتم را،

بشنوم- شاید-

از اشارتهای یک در،

از نگاه ساکت یک پنجره، یک شیشه، یک دیوار

در حرم، در کوچه، در بازار!

 

آمدم خود را مگر پیدا کنم:

کیف زرد کوچکی بر پشت،

نیزه ای از آن قلم ها ی نئی در مشت،

گوش ها از سوز سرما سرخ،

رهگذر بر سنگفرش راه ناهموار!

آمدم- شاید-

ناگهان در پیچ یک کوچه،

چشم در چشمان مادر واکنم!

های های اشتیاق سالها را سر دهیم،

و آنچه در جان و جگر یک عمر پنهان کرده ایم،

سر در آغوش هم آریم و به یکدیگر دهیم.

 

هیچ

 

در میان ازدحام زائران

پای تا سر گوش،

شاید از او ناله ای در گیرودار این همه فریاد،

مانده باشد در فضا،

-هرچند نامفهوم-

در رواق سرد و ساکت:

می دویدم در نگاه سرد ساکت:

می دویدم در نگاه  صدهزار آیینه ی کوچک

شاید از سیمای او در بازتاب جاودان این همه تصویر

مانده باشد سایه ای،

-هرچند نامعلوم-

هیچ!

هیچ غیر از بغض تاریک ضریح!!

هیچ غیر از شمع ها و قصه ی پرپر زدن در اشک

هیچ غیر از بهت محراب، آه!

هیچ غیر از انتظار کفش کن!

 

باز می گشتم.

زخم کاری خورده ای، تا جاودان دلتنگ.

از بیابان ها ی خشک و تشنه صد فرسنگ، صد فرسنگ

پیش چشمم گردبادی خاک صحرا را،

چون دل من از زمین می کند و می پیچاند و تا اوج فضا می برد،

خود نمی دانم،

موجی از نفرین این بیچاره انسان بود و در چشمان کور آسمان می ریخت؟!

یا که باد رهگذر، سوقات انسان را به درگاه خدا می برد؟!

 

خاک خواهی شد!

از رخ آیینه ها هم پاک خواهی شد!

چون غباری گیج، گم، سرگشته در افلاک خواهی شد!

 

در این شعر ِفریدون مشیری، در دل ِ تصویری از زندگی، تصویری از مرگ وجود دارد. مهم ترین نکته این است که چون زمان از دست می رود، انسان در دنیا انگار که پا به پای مرگ دارد زندگی می کند. گذشته ی شاعر همان قدر مرده است که مادرش مرده است. برای هیچکدام در این دنیا بازگشتی نیست. حاصل جستجوی باطل شاعر «هیچ» است. خاطره ی خودش را از گذشته  چنان برای  خودش و مخاطبش ملموس می کند که آه و افسوس اش به دل می نشیند. برای این که حرفِ دلش مشخص است و خوب آن را منتقل می کند. شاید این طور به نظر برسد که شاعر خیلی احساساتی است. این تعبیر را می توان  پذیرفت به شرط این که دید مثبتی نسبت به آن داشته باشیم. بعضی منظورشان از احساساتی بودن یک آدم این است که نمی تواند احساسات خود را کنترل کند- حالی بی حالی است. امّا فریدون مشیری در این شعر این طور نیست. شعرش پُر احساس است، ولی مهار این احساس به دست خودش است. کلمات و جملات برای خودشان تاخت و تاز نمی کنند. از همان آغاز، فکرش و حرفش و رفتارش یکی است. با عبارات بریده بریده اش انگار دارد در گذشته قدم می زند و با هر «همان»ی که می آورد انگار یک قدم دارد جلوتر می رود و خواننده را هم با خودش می برد. سرگردانی در گذشته را با این شیوه ی نگارش خوب نشان می دهد. تصویر این سرگردانی معادل همان کلمه ی «هیچ» است که چند بار در شعر تکرار می شود. با این شعر، فریدون مشیری در باره ی همه چیز حرف نمی زند، ولی در باره ی آن چیزی که دارد حرف می زند، معلوم است که چه می خواهد بگوید و منظورش چیست. این را در قالب یک جمله ی شعار گونه نمی گوید. با همه ی کلمات و جملاتش حس و فکرش را نشان می دهد و بیان می کند. شاعر نشان می دهد  که حسرت چیز یا چیزهایی را دارد می خورد که واقعاً از دست دادنشان حیف است. تصویردانه دادن او به «کبوترهای معصوم» در کودکی، معادل تصویر محبت مادرش به اوست. می خواهم بگویم اگر که او به کبوترها دانه می دهد، برای این است که رفتار او با بینش و رفتار مادرش(گرچه به طور مستقیم از آن حرفی نمی زند) هماهنگ شده است. اگر می گفت : «یادش بخیر! بچه بودم کبوترها و گنجشک ها را با سنگ می زدم و کله شان را می کندم و کباب می کردم و می خوردم؛ راستی! عجب مادر مهربان و مؤمنی هم داشتم و با او همیشه به امامزاده می رفتم و بعد دم کفش کنی زنانه منتظرش می شدم تا بیاید.» حرفش در ظاهر سر و ته داشت، ولی سر و ته اش به هم نمی آمد تا با جمع و جور کردنشان بشود به یک حرف واحد رسید.

فریدون مشیری با یاد گذشته ی شیرین و تکرار نشدنی اش، به  یاد گذشتگان و درگذشتگان می افتد. جز خاک مرده و گردباد این خاک چیزی از گذشته عایدش نمی شود.  در مورد این که در آینده به چه چیز می رسد مشکوک است. اگر این دنیا خدایی نداشته باشد، در آینده همچون مادرش و دیگران خاک خواهد شد و  گردباد، خاک مردگان را مانند دل او از زمین می کند و در چشمان کور و بی تفاوت آسمان می یزد؛ و اگر این دنیا خدایی داشته باشد، این خاک همچون سوقاتی پیش او خواهد رفت.  این یعنی امید! شاید تکرار دیدن مادر! با این حال شک  هنوز دست بردار نیست. امید داشتن به معنی شک نداشتن نیست. پس می گوید: « چون غباری گیج، گم، سرگشته در افلاک خواهی شد!» چون هنوز از چند و چون پس از غبار شدن مطمئن نیست.  تصویر نمادین گردباد، هم سو با سرگردانی او در ابتدای شعر در کوچه و پس کوچه های گذشته و نیز هم آهنگ با شک و پریشانی اش در مورد آینده ی پس از مرگ است.

 

حالا، شعر «وقتی که من بچه بودم» از اسماعیل خویی را بخوانید و توانایی بروز جهان بینی از آن را بررسی کنید:

 

اسماعیل خوئی

وقتی که من بچّه بودم

وقتی که من بچه بودم،

پرواز یک بادبادک

می بردت از بامهای سحرخیزی پلک

تا

نارنجزاران خورشید.

آه، آن فاصله های کوتاه.

 

وقتی که من بچّه بودم

خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد؛

و اشکهای درشتش

از پشت عینک ذره بینی

با صوت قرآن می آمیخت.

 

وقتی که من بچّه بودم

آب و زمین و هوا بیشتر بود؛

و جیرجیرک

شبها

در متن موسیقی ماه و خاموشی ژرف

آواز می خواند.

 

وقتی که من بچّه بودم،

لذت خطی بود

از سنگ

تا زوزه ی آن سگ پیر رنجور.

آه،

آن دستهای ستمکار معصوم.

 

وقتی که من بچّه بودم،

می شد ببینی

آن قمری ناتوان را

که بالش                          

زین سوی قیچی با باد می رفت-

می شد،

آری می شد ببینی؛

و با غروری به بی رحمی بی ریایی

تنها بخندی.

 

وقتی که من بچّه بودم،

در هر هزاران و یک شب

یک قصه بس بود

تا خواب و بیداری خوابناکت

سرشار باشد.

 

وقتی که من بچه بودم،

 زور خدا بیشتر بود.

 

وقتی که من بچه بودم،

بر پنجره های لبخند

اهلی ترین سارهای سرور آشیان داشتند،

آه                                             

آن روزها گربه های تفکر

چندین فراوان نبودند.

وقتی که من بچه بودم،

مردم نبودند.

 

وقتی که من بچه بودم،

غم بود،

       اما   

کم بود.

 

 

شعر «وقتی که من بچه بودم» از اسماعیل خویی را نمی خواهم با شعر فریدون مشیری مقایسه کنم. می خواهم گام متفاوتی بردارم تا بحث جهان بینی شاعر و به تصویر کشیدن آن در شعرش بازتر شود. این مقایسه را می خواهم با شعری از ویلیام وردزورث از شاعران رُمانتیک انگلستان انجام بدهم.  البته شعر «وقتی که بچه بودم» مدعی رمانتیک بودن نیست؛ حتی عباراتی در آن است که آن را از آثار نویسندگان و شاعران واقع گرا نیز متمایز می کند. یکی از خوبی های اشعاری مانند این شعر اسماعیل خویی که فاقد دید مشخص اند و کم تر تصنعی اند این است که در آنها از بروز ضمیر پنهان و ناخودآگاه شاعر می توان سهم  بیش تر و یا باارزش تر و قابل ذکرتری را در شعر دید. شاعری مانند وردزورث حتی اگر در زندگی اش و در عمل پای بند  اصول فکری و اخلاقی مشخصی نباشد، با نگاه به هنر به عنوان یک فن، سعی می کند که هنرش بیانگر فکر و معرف اصول مشخصی باشد. حتی در شعر «سوقات یاد» فریدون مشیری نکات کمی برای مچ گیری وجود دارد، طوری که آدم به او بگوید «ای شیطان! تو خودت این کاره بوده ای و حالا ادعای دیگری داری! نشان به این نشانی که این جا و آن جای شعرت در خود حرفهایی دارد که تو را لو می دهد! تو کجا، خدا کجا، امامزاده کجا؟!»  اما در شعر حاضر از اسماعیل خویی، اگر چه دید و جهان بینی مشخصی وجود ندارد، حرفهایی در عمق کلام او وجود دارد که از ضمیر ناخودآگاه او بر روی کاغذ آمده است. شاید این حرفها در شناخت شاعر کمک زیادی به خواننده نکند، ولی توجه دقیق به آنها باعث می شود که ما به شناخت بی پرده ای نسبت به فرهنگ و جامعه ای که در پشت کلام شاعر نهفته است برسیم. با این که شعر شاعر فاقد خصوصیات واقع گرایی است که بتواند آیینه ای در برابر واقعیتی که می خواهد نشان بدهد باشد، ولی سند خوبی است برای این که واقعیتی را که نمی خواست بیان بکند، نشان می دهد. این مطلبی است که حتماً در ادامه این بررسی به آن خواهم پرداخت. ابتدا بد نیست بخشی از «خاطرات کودکی»، نوشته ی ویلیام وردزورث را بخوانید و از زاویه ی نگاه او به جهان نگاه کنید و ببینید چه تعریف مشخصی می توانید برای هستی و طبیعت و کودکی و بلوغ  با پدیده های نشان داده شده در شعرش پیدا کنید. متن انگلیسی آن نیز به طور کامل برای مطالعه ی بیش تر در انتهای متن فارسی مطلب آمده است: (بررسی این ترجمه برای میزان همراهی آن با فکر و سبک «وردزورث» به عهده ی خود شما!)

فرازهایی از خاطرات کودکی نوشته ی وردزورث برگرفته از کتاب گزیده ای از آثار ادبی جهان گردآوری ِ مهدی باستانی

روزگاری بود که جویبارها و چمن ها و جنگل ها و زمین و هر چه در او بود، در نظر من با نوری آسمانی و جلال و شکوهی رؤیایی احاطه شده بودند! امروز دیگر هیچکدام از آنها برای من جلوه ی پیشین را ندارند، زیرا به هر جا می نگرم، چه روز و چه شب آنچه را که پیش از این می دیدم نمی بینم... حالا نیز مثل آن زمان قوس و قزح در آسمان هویدا می شود و ناپدید می گردد...

حالا هم گل سرخ همچنان عطرفشانی می کند! ماه در آسمان بی ابر می درخشد و با شادمانی به اطراف خویش می نگرد، جویبارها در زیر آسمان پُر ستاره ی زیبا زمزمه کنان می گذرند و هر بامدادان خورشید با شکوه و جلال تمام از افق سر بر می زند... با این همه می دانم که هر جا باشم دیگر آن درخشندگی دلپذیری را که پیش از این در همه جا می دیدم نمی بینم... راستی آن پرتو زیبا، آن منظره ی دل انگیز، آن شکوه و جلال مرموز، آن رؤیاهای شیرین کجا رفتند؟ هنگام کودکی آسمان زیبا همیشه پیرامون ما و همراه ماست. هر چه کودک بزرگتر می شود تاریکی زندان حیات، او را تنگ تر در میان می گیرد... در میان این سایه وی همچنان روشنایی روز را می بیند و به کانون فروزان این روشنایی با چشم امید و نشاط نظر می افکند! هنگامی که کودک خردسال به صورت نوجوانی درمی آید راه او روز به روز از مشرق که خورشید از آنجا طلوع می کند دورتر می شود، امّا وی همچنان ستایشگر طبیعت باقی می ماند و مسیر خود را به دنبال رؤیاهای شیرین و پر جلال خویش ادامه می دهد! لیکن زمانی می رسد که نوجوان تبدیل به مردی کامل می شود. در این هنگام دیگر رؤیاها از میان می روند و روشنایی بی روح روز، آخرین رشته ی پیوند او را با آنچه در گذشته راهنمای او بوده از بین می برد، و ما به جای گریستن خواهیم کوشید تا بدانچه برایمان باقی مانده دلخوش باشیم و در آن نیرویی برای شاد بودن بجوییم... خواهیم کوشید تا این نیرو را در انس و وفای دیرین جستجو کنیم، که آنچه پیش از این بوده، باید از این پس نیز باقی باشد! و نیز در هیجان های دلپذیری بجوییم که از رنجها و غم های بشری بوجود می آیند... در نیروی ایمان بجوییم که از ورای مرگ به چهره ی سالهای عمر می نگرد و برای خردمندان آرامش فیلسوفانه ارمغان می آورد!

ای چشمه ها، ای چمنزارها، ای تپه ها، ای بوته های گل! نگران آن مباشید که روزی این پیوند مهر بگسلد، زیرا من همچنان نیروی شما را در زوایای دل خویش احساس می کنم... راست است که دیگر با آن نشاط خاص دوران جوانی وداع گفته ام، اما امروز بیش از همیشه دل در بند شما و سر به فرمان شما دارم، و زیبایی معصومانه ی خورشیدی که بامدادان سربرمی زند کمتر از آن زمان دل مرا مجذوب نمی کند!

اکنون ابرهایی که هنگام غروب در افق نمودار می شوند برای من رنگی غیر از گذشته دارند، زیرا دیری است که دیدگان من به دیدار غروب زندگی مردمان خو گرفته اند... راست است که بسیاری از زیبایی های دوران کودکی برای من از میان رفته اند. اما روزگار به جای آنها لذّاتی تازه به من بخشیده است. امروز دیگر از پرتو لطف دل که ما را گاه با مهربانی و نشاط و گاه با ترس و بیم زنده نگاه می دارد، ناچیزترین گلی که می شکفد برای من هیجانی چنان عمیق به همراه دارد که غالباً از فرط زیبایی حتی اشکی نیز در چشمان من نمی آورد!

Intimations of Immortality from Recollections of Early Childhood

  

 

THERE was a time when meadow, grove, and stream,

 

    The earth, and every common sight,

 

            To me did seem

 

    Apparell'd in celestial light,

 

The glory and the freshness of a dream.

         5

It is not now as it hath been of yore;—

 

        Turn wheresoe'er I may,

 

            By night or day,

 

The things which I have seen I now can see no more.

 

 

 

        The rainbow comes and goes,

  10

        And lovely is the rose;

 

        The moon doth with delight

 

    Look round her when the heavens are bare;

 

        Waters on a starry night

 

        Are beautiful and fair;

  15

    The sunshine is a glorious birth;

 

    But yet I know, where'er I go,

 

That there hath pass'd away a glory from the earth.

 

 

 

Now, while the birds thus sing a joyous song,

 

    And while the young lambs bound

  20

        As to the tabor's sound,

 

To me alone there came a thought of grief:

 

A timely utterance gave that thought relief,

 

        And I again am strong:

 

The cataracts blow their trumpets from the steep;

  25

No more shall grief of mine the season wrong;

 

I hear the echoes through the mountains throng,

 

The winds come to me from the fields of sleep,

 

        And all the earth is gay;

 

            Land and sea

  30

    Give themselves up to jollity,

 

      And with the heart of May

 

    Doth every beast keep holiday;—

 

          Thou Child of Joy,

 

Shout round me, let me hear thy shouts, thou happy

  35

    Shepherd-boy!

 

 

 

Ye blessèd creatures, I have heard the call

 

    Ye to each other make; I see

 

The heavens laugh with you in your jubilee;

 

    My heart is at your festival,

  40

      My head hath its coronal,

 

The fulness of your bliss, I feel—I feel it all.

 

        O evil day! if I were sullen

 

        While Earth herself is adorning,

 

            This sweet May-morning,

  45

        And the children are culling

 

            On every side,

 

        In a thousand valleys far and wide,

 

        Fresh flowers; while the sun shines warm,

 

And the babe leaps up on his mother's arm:—

  50

        I hear, I hear, with joy I hear!

 

        —But there's a tree, of many, one,

 

A single field which I have look'd upon,

 

Both of them speak of something that is gone:

 

          The pansy at my feet

  55

          Doth the same tale repeat:

 

Whither is fled the visionary gleam?

 

Where is it now, the glory and the dream?

 

 

 

Our birth is but a sleep and a forgetting:

 

The Soul that rises with us, our life's Star,

  60

        Hath had elsewhere its setting,

 

          And cometh from afar:

 

        Not in entire forgetfulness,

 

        And not in utter nakedness,

 

But trailing clouds of glory do we come

  65

        From God, who is our home:

 

Heaven lies about us in our infancy!

 

Shades of the prison-house begin to close

 

        Upon the growing Boy,

 

But he beholds the light, and whence it flows,

  70

        He sees it in his joy;

 

The Youth, who daily farther from the east

 

    Must travel, still is Nature's priest,

 

      And by the vision splendid

 

      Is on his way attended;

  75

At length the Man perceives it die away,

 

And fade into the light of common day.

 

 

 

Earth fills her lap with pleasures of her own;

 

Yearnings she hath in her own natural kind,

 

And, even with something of a mother's mind,

  80

        And no unworthy aim,

 

    The homely nurse doth all she can

 

To make her foster-child, her Inmate Man,

 

    Forget the glories he hath known,

 

And that imperial palace whence he came.

  85

 

 

Behold the Child among his new-born blisses,

 

A six years' darling of a pigmy size!

 

See, where 'mid work of his own hand he lies,

 

Fretted by sallies of his mother's kisses,

 

With light upon him from his father's eyes!

  90

See, at his feet, some little plan or chart,

 

Some fragment from his dream of human life,

 

Shaped by himself with newly-learnèd art;

 

    A wedding or a festival,

 

    A mourning or a funeral;

  95

        And this hath now his heart,

 

    And unto this he frames his song:

 

        Then will he fit his tongue

 

To dialogues of business, love, or strife;

 

        But it will not be long

 100

        Ere this be thrown aside,

 

        And with new joy and pride

 

The little actor cons another part;

 

Filling from time to time his 'humorous stage'

 

With all the Persons, down to palsied Age,

 105

That Life brings with her in her equipage;

 

        As if his whole vocation

 

        Were endless imitation.

 

 

 

Thou, whose exterior semblance doth belie

 

        Thy soul's immensity;

 110

Thou best philosopher, who yet dost keep

 

Thy heritage, thou eye among the blind,

 

That, deaf and silent, read'st the eternal deep,

 

Haunted for ever by the eternal mind,—

 

        Mighty prophet! Seer blest!

 115

        On whom those truths do rest,

 

Which we are toiling all our lives to find,

 

In darkness lost, the darkness of the grave;

 

Thou, over whom thy Immortality

 

Broods like the Day, a master o'er a slave,

 120

A presence which is not to be put by;

 

          To whom the grave

 

Is but a lonely bed without the sense or sight

 

        Of day or the warm light,

 

A place of thought where we in waiting lie;

 125

Thou little Child, yet glorious in the might

 

Of heaven-born freedom on thy being's height,

 

Why with such earnest pains dost thou provoke

 

The years to bring the inevitable yoke,

 

Thus blindly with thy blessedness at strife?

 130

Full soon thy soul shall have her earthly freight,

 

And custom lie upon thee with a weight,

 

Heavy as frost, and deep almost as life!

 

 

 

        O joy! that in our embers

 

        Is something that doth live,

 135

        That nature yet remembers

 

        What was so fugitive!

 

The thought of our past years in me doth breed

 

Perpetual benediction: not indeed

 

For that which is most worthy to be blest—

 140

Delight and liberty, the simple creed

 

Of childhood, whether busy or at rest,

 

With new-fledged hope still fluttering in his breast:—

 

        Not for these I raise

 

        The song of thanks and praise;

 145

    But for those obstinate questionings

 

    Of sense and outward things,

 

    Fallings from us, vanishings;

 

    Blank misgivings of a Creature

 

Moving about in worlds not realized,

 150

High instincts before which our mortal Nature

 

Did tremble like a guilty thing surprised:

 

        But for those first affections,

 

        Those shadowy recollections,

 

      Which, be they what they may,

 155

Are yet the fountain-light of all our day,

 

Are yet a master-light of all our seeing;

 

  Uphold us, cherish, and have power to make

 

Our noisy years seem moments in the being

 

Of the eternal Silence: truths that wake,

 160

            To perish never:

 

Which neither listlessness, nor mad endeavour,

 

            Nor Man nor Boy,

 

Nor all that is at enmity with joy,

 

Can utterly abolish or destroy!

 165

    Hence in a season of calm weather

 

        Though inland far we be,

 

Our souls have sight of that immortal sea

 

        Which brought us hither,

 

    Can in a moment travel thither,

 170

And see the children sport upon the shore,

 

And hear the mighty waters rolling evermore.

 

 

 

Then sing, ye birds, sing, sing a joyous song!

 

        And let the young lambs bound

 

        As to the tabor's sound!

 175

We in thought will join your throng,

 

      Ye that pipe and ye that play,

 

      Ye that through your hearts to-day

 

      Feel the gladness of the May!

 

What though the radiance which was once so bright

 180

Be now for ever taken from my sight,

 

    Though nothing can bring back the hour

 

Of splendour in the grass, of glory in the flower;

 

      We will grieve not, rather find

 

      Strength in what remains behind;

 185

      In the primal sympathy

 

      Which having been must ever be;

 

      In the soothing thoughts that spring

 

      Out of human suffering;

 

      In the faith that looks through death,

 190

In years that bring the philosophic mind.

 

 

 

And O ye Fountains, Meadows, Hills, and Groves,

 

Forebode not any severing of our loves!

 

Yet in my heart of hearts I feel your might;

 

I only have relinquish'd one delight

 195

To live beneath your more habitual sway.

 

I love the brooks which down their channels fret,

 

Even more than when I tripp'd lightly as they;

 

The innocent brightness of a new-born Day

 

            Is lovely yet;

 200

The clouds that gather round the setting sun

 

Do take a sober colouring from an eye

 

That hath kept watch o'er man's mortality;

 

Another race hath been, and other palms are won.

 

Thanks to the human heart by which we live,

 205

Thanks to its tenderness, its joys, and fears,

 

To me the meanest flower that blows can give

 

Thoughts that do often lie too deep for tears.

 

آن چه که در وهله ی نخست در مقایسه ی شعر اسماعیل خویی با شعر ویلیام وردزورث مهم است توانایی وردزورث در ارائه ی یک جهان بینی خاص است. جهان بینی ای که دارای تارو پودی محکم است که به آسانی از هم گسسته نمی شود. هر چند در شعر وردزورث طبیعت گرایی ژان ژاک روسو را به وضوح می شود دید، بدون اطلاع از افکار روسو نیز حرفِ وردزورث برای خودش حرف است. آنچه را که روسو فلسفه اش را بیان کرده بود، وردزورث تصویرش را نشان می دهد. تصویر او از کودک و ذهنیاتش آن قدر واقعی است که مثالی برای افکار هِگِل که هم عصر او بود می تواند باشد، و چنان با واقعیت  جور درمی آید که نمودی از  عقاید فروید است که سالها پس از او در مورد تجربیاتی که در عمق وجود آدمی از کودکی با او باقی می ماند گفتنی ها داشت.

 امّا در شعر «وقتی که بچه بودم» چه نگاه مشخصی نسبت به جهان و جامعه و انسان و مذهب و ... وجود دارد؟  حضور قرآن و خدا در شعر اسماعیل خویی، متضمن جهان بینی ای که این ها مبنایش قرار گرفته باشند نیست. حتی جانشین کردن مردم به جای خدا در انتهای شعر نمی تواند دلتنگی شاعر را برای گذشته ی بی مردم توجیه کند. شاعران رمانتیک اغلب حدیث نفس خود را بیان می کردند. بنابراین وقتی می گفتند «من» واقعاً آن چه را که تجربه کرده بودند، ویا  آن چه را که آرزویش را داشتند در قالب یک بینش خاص از جهان عرضه می کردند که با وجود شباهت هایی که به تجربیات و نگرش دیگران داشت، تفات هایی اساسی را نیز نسبت به آنها فاش می کرد. وردزورث با صحنه های مشابهی در طبیعت مواجه شده باشد و احساسی  همسان با او را تجربه کرده باشد، ولی وردزورث از واژه ی «من» به «ما»  می رسد تا نشان بدهد که از نظر فطری همه ی کودکان که زاده ی طبیعت هستند عکس العمل یکسانی را نسبت به آن دارند. ولی با رسیدن به بلوغ، همین کودکان، جوانانی می شوند که دست پرورده ی جامعه اند و جز کورسویی از آن ذوق و شعف نسبت به طبیعت چیزی برایشان باقی نمانده است. فرق کودکان در بزرگسالی با هم در این است که یکی مانند وردزورث ممکن است گاه گاهی از اعماق وجودش نور ضعیفی از آن را بروز بدهد، در حالی که خیلی ها نه تنها از وجودش خبر ندارند، حتی بی خبر هم ممکن است چهره شان شاهد طلوع ِ لحظه ای و گذرای آن نباشد.

اسماعیل خویی خیلی زود در بند آغازین شعرش از «بودم» به «می بُردَت» یعنی از اول شخص به دوم شخص یا مخاطب می رسد. با این وجود، منظور او از ضمیر مخاطب باز هم خودش است، منتها برای اثبات این که اگر دیگری هم بود این حس را می داشت از این شیوه ی بیان استفاده کرده است. حتی حسّی را که از بازی با بادبادک بیان می کند و می خواهد بگوید که همه ی بچه ها این گونه اند، آن قدر گنگ است که انگار یک چیز دیگری است.  زبان وردزورث- چه در شکل حقیقی و چه مجازی اش- مانند طبیعت و کودکان ساده است. گاهی زبان شعرا در شهرهای صنعتی خیلی صنعتی می شود!

نکته ی دوم در مقایسه ای این دو شعر این است که وردزورث به دنبال تجربه های ناب و پاک کودکی در طبیعت می گردد. حتی اگر خودش هم در کودکی شهر نشین بوده باشد، آن چهره ای را از خودش نشان می دهد که در کودکی، بدون واسطه،  دریافت کننده ی پیامی از جانب طبیعت بوده که همچون وحی بر او نازل می شد و او پیامبرگونه می خواهد این پیام را حتی حالا که حس دریافتش ضعیف تر شده است با این شعر بر همگان عرضه کند. وردزورث بدون این که حرفی از مذهب بزند، معرف مذهبی می شود که  اگر شیوه ی زندگی او را کنترل نمی کند، شیوه ی تفکر او را سروسامان می دهد. در عوض، در شعر اسماعیل خویی، با کودکی  آشنا می شویم که کودکی اش به همان اندازه آلوده به مصنوعات شهری است که بزرگی اش است. انسانی که دلش برای بادبادک دوران کودکی اش تنگ شده است، با آن کسی که ناراحت است که چرا از آن حس و عشق و محبتی که در کودکی از نگاه به یک پرنده ی واقعی نصیبش می شد محروم شده است، کاملاً از نظر جهان بینی با هم فرق دارند. وردز ورث اعتراف می کند که لذّات دیگری در سنّ بلوغ باعث شده است که لذّات پاک  کودکانه اش  از تماشای طبیعت در اعماق وجودش مدفون شود. لذّات دوران بلوغ از جنس طبیعت نیستند تا بتوانند جانشین خوبی برای لذّات دوران کودکی باشند. ولی، اگر کودکی با جسمی مصنوعی مانند بادبادک در گذشته دلش خوش بود، جایگزین دوران بلوغش می تواند جسم مصنوعی دیگری باشد که اسباب بازی بزرگسالان است مانند ماشین هایی با مدلهای متفاوت. می بینید که این دو حسّ  نوستالژی و اندوه نسبت به گذشته ، در جهاتی کاملاً متفاوت از هم به گذشته برمی گردند.

 اسماعیل خویی کودکی را نشان می دهد که دلش برای گذشته تنگ شده است، بنابراین هر چه که مربوط به گذشته می شود برایش خوب به نظر می رسد حتی اگر واقعاً خوب نبوده باشد. برای وردزورث خوب بودن تعریفی ثابت دارد که با جهان بینی خاص و بی تشویش او سازگار است؛ در صورتی که خوب بودن مادربزرگی که بوی سیگار می دهد و قرآن می خواند به نوه ای که از سنگ زدن به سگی پیر و رنجور و بریدن پر و بال یک قمری ناتوان لذت می برد منتقل نشده است تا تبدیل به بینشی قابل قبول بشود. اسماعیل خویی در جاهایی از شعرش بی مقدمه در توصیف  طبیعت خیلی احساساتی شده است؛ در حالی که بدون آنها، شعرش می توانست تصویری از واقعیت را بدون حاشیه نویسی احساس به نمایش بگذارد و به زبان و جهان بینی واقع گرا نزدیک تر بشود. برخلاف وردزورث (و حتی برخلاف فریدون مشیری)، اسماعیل خویی نمی داند در کودکی اش دنبال چه چیزی دارد می گردد. در بند سوم شعرش  مانند وردزورث،  طبیعت گرایی ِ مشابهی را بروز می دهد و می گوید:

 

وقتی که من بچّه بودم

آب و زمین و هوا بیشتر بود؛

و جیرجیرک

شبها

در متن موسیقی ماه و خاموشی ژرف

آواز می خواند.

ولی این تصویر به یکباره با تصویر سگ آزاری و بی رحمی نسبت به قمری دست و پا بسته به هم می ریزد. عباراتی مانند «آن دستهای ستمکار معصوم،» و «بی رحمی ِ بی ریایی» شاید بتواند ثابت کند  که این شخص در بلوغ بالاخره به فلسفه ی توجیه متوسل شده است و همین فلسفه جهان بینی اش شده است، ولی هنوز هم نمی تواند آن جهان بینی کوچکی را که باعث می شد کودک چنین کارهایی را انجام بدهد معرفی کند. شاعر باید خسته از این جهان بینی توجیهی بزرگسالان، حسرت جهان بینی کوچک و درست کودکی اش را بخورد. برای این که کودکی اش از نظر اخلاقی و شخصیتی باید با بزرگی اش فرق کرده باشد، نه از نظر مقیاس  کوچکی و بزرگی اش. آدم اگر بزرگ شدنش فقط زیر ذره بین قرار گرفتن همان کوچکی اش باشد چرا باید غصه ی گذشته اش را بخورد. بر خلاف اسماعیل خویی، وردزورث برای تجربیاتی دلش تنگ شده است که حتی حالا هم اگر آن حسی را که در اعماق وجودش است بالا بیاید و سرریز کند بدون هیچ شرمی حاضر است بروز بدهد. اگر اسماعیل خویی را یکی بگوید که آقا بیا فکر کن هنوز بچّه ای و این سنگ را بگیر و بزن بر سر آن سگ پیر و فرتوت. آیا حاضر است این کار را بکند؟  پس تأسف بر این گذشته چه فایده ای دارد و کدام جهان بینی درستی را برای این بالغ باتجربه می آورد؟ نکته ی مهمی که در این شعر است و باعث شد که کار این نوشته به درازا بکشد در همین جاست! این مطلبی است که پیش از این اشاره ای به آن داشته ام. در شعر اسماعیل خویی نکته ای است که برخی از منتقدین معتقدند که حتی با خودسانسوری و یا سانسور شدید از بین رفتنی نبوده، برای این که اصلاً در شعرش وجود نداشته است. کسی آن را نمی دید تا سانسور کند. ولی چون وجود ندارد، و جای خالی اش حس می شود، می شود با توجه به آن چه که در شعر آمده است آن را بازسازی کرد. با بازسازی آن، به دیدی نسبت به جامعه و محیط و فرهنگ و گذشته و حال می رسیم که می تواند برای خودش یک جهان بینی باشد.  نکته ی ناگفته، ولی مستتر، در این شعر اسماعیل خویی چیست؟  به نظر من، آن نکته این است که «کودکی که تجربه های شیرینش سنگ زدن به سگ و شکنجه ی قمری است، باید قبول کند که در آینده چیزی بهتر از سنگ زدن به آدمهای دیگر یا سنگ خوردن از آنها و شکنجه کردن و شکنجه شدن عایدش نمی شود.»  این جمله که «وقتی که من بچه بودم، زور خدا بیشتر بود،» جمله ی خوبی است، ولی شاعر به هیچ وجه نشان نمی دهد که زور خدا برای انجام چه کاری یا برآورده کردن چه دعایی بیش تر بود. این خدا، خدای سگ و قمری نبود؟ اسماعیل خویی ناخواسته خیلی خوب رابطه بین فرهنگ امروز را با گذشته و تجربیات کودکی نشان داده است. وردزورث رک و راست می گوید که هنوز هم آن افکار کودکی را در اعماق وجودش دارد، هر چند در این شرایط کنونی سخت می تواند شور و شعف و جذبه ی تماشای یک گل را با ریختن اشک شوق بروز بدهد. اسماعیل خویی غیرمستقیم نشان می دهد دلیل این که امروز غمش بیش تر از دیروز است در چیست. در بزرگ شدن خودش است. غمی هم که در گذشته داشت کوچک نبود. با قدّ و سنّ خودش که اندازه اش می گرفت کوچک بود. همان غم به همان نسبت که او بزرگ شد، حالا بزرگ شده است؛ پس چرا باید آدم غصه ی چنین گذشته ای را بخورد که لاجرم به آینده ای بهتر از این ختم نمی شود؟ باید غصه اش توأم با پشیمانی باشد. باید بگوید که ای کاش چنان گذشته ای نمی داشتم و به چنین روزی نمی رسیدم.  اگر شاعر بند زیر را نمی آورد مجبور بودم بگویم که این آدم ِبزرگ در مورد گذشته اش هم دارد خیلی بچگانه فکر می کند:

 

آن روزها گربه های تفکر

چندین فراوان نبودند.

وقتی که من بچه بودم،

مردم نبودند.

شاعر نشان می دهد که آن کودک، فکرش خوب کار نمی کرد- یا شاید اصلاً فکر نمی کرد- که دلش به بعضی چیزها خوش بود و خیلی راحت سرور و شادی روی لبانش آشیانه می ساخت. این بچه اصلاً نمی دانست مردمی هم وجود دارند. شاعر با این بند می خواهد تلنگر سیاسی کوچکی  به آن مخاطبی بزند که در همان بند نخست او را نیز وارد شعرش کرده بود. پراکنده گویی او نشان می دهد که در کوچه پس کوچه های کودکی اش بی هدف این سو و آن سو می رفت. منظور او از «گربه های تفکر» شاید افکار گوناگون و سرگردانی باشد که در کودکی اش به چشم  نمی آمدند، چه برسد به این که بتواند یکی از آنها را بگیرد و صاحب فکر شود. آدم که بزرگ می شود این افکار زیاد و متنوع اند و سرانجام یکی از آنها را می گیرد و برای خوب و بد، تعاریف و مصادیق خاصی پیدا می کند. آدم وقتی فکر می کند متوجه می شود که خوب بودن و بوی سیگار ممکن است کنار هم دوام نیاورند. این خوب بودن و بوی سیگار و قرآن خواندن و اشک ریختن با هم یکی نمی شوند. هر کاری بکنیم از هم جدا می شوند. چون ربطی به یکدیگر ندارند. حتی به بقیه ی شعر هم ربطی ندارند. ولی عجیب است که به آن چه که ادعا کرده ام در شعر وجود ندارد، ولی خلاء موجود در آن را پر می کند ربط دارد. آن درکِ غلط فرهنگی از خوبی و قرآن و اشک است که گذشته ای آن چنانی را می سازد که آینده ای این چنینی را به ارمغان می آورد. حتی آرزویی که در قالبِ این شعر بیان شده است و می گوید «سال به سال دریغ از پارسال» ادامه ی آموزش های فرهنگی غلطی است که در ضمیرناخودآگاه خودِ شاعر هم وجود دارد. درک مذهبی غلط ِ مادر بزرگِ سیگاری از اسلام و سلامتی و قرآن، و ذهنیت این آدم بالغی که فکر می کند در بچگی اش «زور خدا بیشتر بود،» باید هم به جایی برسد که غمش بیش تر و بزرگتر نشان بدهد و دست از سرش برندارد. حتی اگر این آدم بزرگ شود و بگوید :

ز بی دينی چو دين کردی، ز دين بدتر گزين کردی
بدا بنياد دينی که من دين آزما کردم

باز هم باید به این نتیجه رسیده باشد که تأسف بر گذشته ای که در آن اسم بی دینی را دین می گذاشتند و رفتار آدمها هم مطابق با آن ناشی از معصومیت و بی ریایی تلقی می شد بی مورد است و این قدر آه و افسوس ندارد.