Readerly Texts and Writerly Texts
رولان بارت اعتقاد داشت که ادبیات سرشار از متونی است که خواننده در هنگام خواندن شان مصرف کننده ای بیش نیست. زیرا این نوع متون بر اساس سنت ها و قراردادهایی نوشته شده اند که نویسنده و خواننده درک و حس مشترکی از آنها دارند. پس، برداشتِ خواننده از چنین متونی فاصله ی زیادی با آن چه که مد نظر نویسنده بوده است ندارد. بارت این گونه متون را Readerly Texts نامید. او می گفت که در برابر چنین متونی، متونی قرار دارد که با سنت ها و عادات رایج در ادبیات همخوانی ندارد. هر خواننده ای در برخورد با چنین متونی خلاقیت هایی از خود بروز می دهد که ثابت می کند تنها مصرف کننده ی متنی که پیش رو دارد نیست. خودش نیز در خلق اثری که مطابق با برداشت هایش حالا معنی خاصی گرفته است که گاهی بسیار متفاوت از هدف اصلی خالق نخست آن اثر است نقش دارد. بارت این دسته ی دوم از متون را Writerly Texts نامید. در حقیقت، برخورد خلاقانه ی خوانندگان با این گونه متون باعث شد که بارت «مرگِ مؤلف» را همه جا جار بزند. بارت با این ادعای ِ خود نشان داد که مؤلف گاه ققنوس وار می میرد تا از دل خاکسترش مؤلف دیگری به دنیا بیاید. حکم ِ بارت در حق نویسنده، نه تنها حق کشی نیست، بلکه نشان می دهد که چنین نویسنده ای از نویسندگانی که با نوشته های بسته و تک-معنایی شان ذوق و ابتکار را درخوانندگان شان می کُشند، نویسنده ترند؛ زیرا هم خالق اثر و هم خالق نویسنده های دیگری هستند که از بطن اثرشان متولد می شوند.
هر نوع برخوردی با یک اثر، نوید دهنده ی میلاد مؤلفی دیگر نیست. گاهی تنها سلیقه های جزئی خوانندگان آنها را از یکدیگر متمایز می کند. این نوع تفاوت ها که به نتایج متضاد ختم نمی شود مهم نیست. با اعتباری که امروز ادبیات برای خواننده قائل است می توان ادعایی گزافه تر از آن چه بارت می گفت را به زبان آورد. می توان گفت که خواننده ای که از افکار و خیالات متفاوتی که به او هجوم آورده مست شده است، بعید نیست مانند یک مست لایعقل چیزهایی را در متن ببیند که در ظاهر آن نیست، و بعید نیست مانند حرفهای یک آدم مست، حقیقتی در کلامش باشد که دیگران، تا به حالی که به او دست داده است نرسند آن را درک نکنند. با این حال، خواننده حتی از متونی هم که معنای به ظاهر آشکاری دارند –مانند متون تاریخی- می تواند مفاهیمی را دربیاورد که مانند چیزهایی که شعبده باز از کلاهش بیرون می آورد باعث شگفتی همگان شود. نکته ی بحث انگیزتر این است که دیگر برای کسی تعجبی ندارد اگر شعبده باز از کلاهش کبوتر یا خرگوش یا موش دربیاورد. این ها دیگر عادّی شده اند. عجیب این خواهد بود که او از این کلاه فیلی را بیرون بکشد. شاید فکر کنید که این کار امکان پذیر نیست. اگر امکان پذیر نبود، با چه قرائت و برداشتی از تاریخ و انجیل، معجونی به نام آخرین وسوسه ی مسیح ساخته می شد؟ یک بار فردی از من پرسید: «مگر می شود در ادبیات بیاییم و «شِمر» را مثبت نشان بدهیم؟» گاهی بعضی سؤال ها را نمی شود بدون سؤال های دیگری جواب داد. مگر در آخرین وسوسه ی مسیح چهره ی یهودا مثبت نشان داده نشد؟ مگر در مجموعه ی تلویزیونی شبِ دهم آن کسی که در تعزیه نقش شِمر را داشت از بریدن سر امام حسین(ع) صرف نظر نکرد تا شمشیرش را بر سر کسی بکوبد که یزیدی بود؟ حتی در برخی از مرثیه ها شنیده ام که برای نشان دادن مظلومیتِ بی اندازه ی امام حسین (ع) شاعر تصویری از شِمر نشان می دهد که بر جنایتی که خود مرتکب شده است اشک می ریزد. در شعر دیگری در باره ی ضربت خوردن امام علی (ع) ، شاعر این گونه آورده است که حتی ابن ملجم به هنگام ضربت زدن اگر «یا علی!» نمی گفت دست اش توان این که خنجر را بر فرق سر آن امام معصوم فرود بیاورد نداشت. هنر، از این گونه تردستی ها بی شمار دارد.