ارشا اقدسی، بدلکار، پیشمرگ؟ یا میرنوروزی؟

 

این روزها روزی نبوده است که درباره ی تلخی و بیهودگیِ مرگ ارشا اقدسی فکر نکرده باشم. حرف اصلی را همین اوّلِ خط می نویسم تا بقیه اش برای همه تان روان تر و روشن تر باشد؛ تا از همین سرِ خط دست تان بیاید که حرفِ تَهِ خط قرار است شما را به کجا برساند. بدلکارها مظلومانه زخم برمی دارند و جان می دهند. چرا؟ چون پشمرگ اند؟

«پیشمرگ»ها دو دسته اند: اوّلی ها آنهایی اند که پیش از سلطان یا حاکمی که از خودِ پیشمرگ و تقریباً از همه ی ملّت بهتر و مهم تر انگاشته می شود، چیزی را می چشد یا به جایی قدم می گذارد و با این از خود گذشتگی اش به آن شخص اطمینان می بخشد که خطری او را تهدید نمی کند تا او بدون ترس از آن غذا بخورد یا به آن مکان قدم بگذارد. فداکاریِ بدلکار از این گونه نیست، زیرا قرار نیست که پس از کارِ او آن بازیگر اصلی با اطمینان از بی خطری اش آن کارِ خطرناک را خودش هم انجام بدهد. بدلکار همه ی آن کار را به جای او انجام می دهد و اگر قرار است آسیبی و مرگی در کار باشد، همه اش سهم اوست.  

دومی ها آن پیشمرگ هایی اند که سرباز وطن و ملت شان اند. از جانِ خود می گذرند تا خطری مردم شان را تهدید نکند. اینان از خودِ مردم اند و پیشمرگ بودن را از فرهنگی که در میان ملت شان رایج است به ارث برده اند و در خون شان است. در پیشمرگ بودنِ بدلکارها به هیچ وجه چنین مرام و آرمانی وجود ندارد. پس بدلکارها را نمی توان پیشمرگ معرفی کرد.

«میر نوروزی» نیز مانند «پیشمرگ» قربانی می شود، ولی با نقشه و برنامه ای دیگر. از گذشته های دور به کسی «میر نوروزی» می گفتند که به جای پادشاه چند روزی بر تختِ سلطنت می نشست، زیرا خوابگزاران پادشاه از خوابی که او دیده بود به این نتیجه رسیده بودند که در آن چند روز مرگ به سراغ آن کسی می رود که تاجِ پادشاهی را بر سر دارد. برای این که پادشاهِ اصلی از چنین تهدیدی جان سالم به در ببرد، غلام و رعیتِ بیچاره ای همچون «شیرو»ی چوپان در داستان «سلطان و شبان» را روی تخت سلطنت می نشاندند و تاج پادشاهی را بر سرش می گذاشتند تا هر بلایی هست درست بیاید بخورد وسطِ فرغ سرِ او. او قربانی می شد تا پادشاه از آن واقعه جانِ سالم به در ببرد و دوباره تاج و تخت اش را تحویل بگیرد. خلاصه به قولِ حافظ «حکم میرنوروزی» معمولاً از پنج روز بیشتر نبوده است. جان نثاریِ بدلکار بیشتر به تخت نشانیِ موقت این امیرانِ جعلی  شباهت دارد که حکومت و سلطنت شان خیلی موقتی بوده است و مثلِ جان فشانی شان چندان به چشم نمی آمد و نمی آید. بدلکار انسانی است که خود را قربانی می کند تا دیگرانِ از او بهتران آسیب نبینند.      

حقیقت تلخ است. امروزه حتی از حیوانات نمی شود به راحتی  برای تحقیق و مطالعه روی اثر بعضی از دارو ها استفاده کرد. انجمن حمایت از حیوانات درجا به حرف می آید که این گونه کارها ظلم به حق حیات حیوانات و تجاوز به حریم طبیعی شان است. به حریم گیاهان نیز نمی توان به آسانی دست درازی کرد، زیرا فعالان محیط زیست درجا بیانیه هایی به دفاع از فضای سبز پخش می کنند. اما، انسان چنین هوادارانی در میان انسان ها ندارد. چرا؟ شاید برای این که وقتی به جای انسان به شغل و حرفه و کاسبی اش نگاه می شود، از ارج و ارزش می افتد. همه به او و کارش به چشم خریدار نگاه می کنند انگار که کالایی در ویترین فروشگاهی است. چنین کالایی اگر بیهوده خریداری و مصرف شود، هیچ ایرادی ندارد؛ قحطی انسان که نیست! همین حرف دلِ هر انسانی را که نمی خواهد دنیا دچار قحطیِ انسانیّت شود به درد می آورد.

خیلی ها اصلاً به این نکته نمی اندیشند که با هیچ منطقی نمی شود حتی کوچک ترین آسیب ها را به افرادی که به دلیل نوع کارشان آسیب پذیرند توجیه کرد. حتی به کسانی که داوطلبِ آزمایشِ واکسن ها می شوند، باید از پیش اطمینان داد که میزانِ خطرِ آزمایش شان نزدیک به صفر است و به هیچ وجه قربانیِ آزمایشی غیر علمی و غیر منطقی نیستند. اما، بعضی از شغل ها و آسیب های ناشی از آن ها را باید از پایه غیرمنطقی و توجیه ناپذیر دانست. بدلکاری در میان این شغل ها آن بالای بالا ایستاده است.

بدلکاری یعنی چه؟ یعنی این که انسانی به جای بازیگری که شهرت و سرمایه نصیبِ او می شود، صحنه ای را که خطر جانی در پی دارد بازی کند و فوقِ فوقش با فونت ریز در تیتراژ نامی از شما برده شود. پائولو ریگون در بیست و سه سالگی هنگامی که نقشِ بدلِ راجر مور، جیمز باند مشهور، را در فیلم « فقط برای چشمان تو» بازی می کرد، زیر سورتمه ای گرفتار شد و درگذشت. خودِ جناب راجر مور از عهده ی لاس زدن ها و عشق بازی های فیلم برمی آمد.

آرت شول بدلکار دیگری است که هنگام کار در فیلمِ «تاپ گان» با هواپیما به اقیانوس آرام سقوط کرد و کشته شد.

با یک جست و جوی ساده در فضای وب در عرض چند ثانیه به اسامی بدلکارهای زیادی برمی خورید که جان شان را برای هر چه واقعی تر جلوه دادنِ صحنه ای از فیلمی از دست داده اند. این درست در شرایط و زمانی است که خیلی از وقایع را می توان با استفاده از برنامه های رایانه ای صحنه سازی کرد. اصلاً خودِ بازیگرها نیز نبایستی برای واقعی به نظر رسیدنِ صحنه ها در موقعیت ها و وضعیت هایی گذاشته شوند که برای امنیت و سلامتی شان ضرر دارد. حتی به امثالِ تام کروز که گفته می شود صحنه های خطرناک نقش اش را بدونِ بدلکار بازی می کند نبایستی اجازه داده شود که خود را قربانی صحنه ای کند که چندین راه دیگر برای ارائه اش وجود دارد. حتی اگر هیچ راه دیگری هم برای نمایشِ آن صحنه ی مورد نظر وجود نداشته باشد، می توان مخاطب را به گونه ای دیگر از وقوعِ آن آگاه کرد. بیش از بیست قرنِ پیش ارسطو گفته بود که لازم نیست حتماً بازیگران صحنه ی خنجر خوردن و کشته شدنِ شخصیت ها را هنگامِ اجرای نمایش بازی کنند و نشان بدهند. چرا؟ او بر این باور بود که حتی اگر بازیگران بتوانند چنین صحنه هایی را خوب بازی کنند، بعید نیست تعدادی از تماشاچیان آن صحنه ی غم انگیز را، به دلیلِ حسِّ بودن در برابر واقعه ای غیر واقعی، خنده دار تلقی کنند.  

برگردیم به زمان خودمان! با این که در سینمای حرفه ایِ آن سوی آب ها بازیگرانی هستند که افتخارشان این است که جوری در آبِ گرم و ولرم فیلم بازی کرده اند که مخاطبان سینما ها باورشان شده است که آن ها در آبِ یخ به تخته ای شناور چسبیده بودند، بازیگرهای حرفه ای ما تعریف می کنند که کارگردان ها گاهی آن ها را برای انجام صحنه ای وادار کرده اند که خود را در چلّه ی زمستان در آبِ سردِ استخر بیندازند. در معرضِ آسیب قرار دادنِ بازیگر یا بدلِ او به هیچ وجه و در هیچ مکتب و مذهبی قابل قبول نیست؛ برای ما که اصلِ «لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام» را داریم که اصلاً نبایستی جای هیچ حرف و تردیدی در مخالفتِ با آن وجود داشته باشد.

مظلومیت بدلکارها با این حرف که بدلکاری هنر نیست تکمیل می شود. درستی و نادرستی این ادعا قابل بحث و بررسی است. متأسفانه کاربرد واژه ی «هنر» برای «بدلکاری» تا حد زیادی گول زنک و اغواگر است. اشتباه نکنید! عجولانه منظورم را ناقص نگیرید! بدلکارها بی هنر نیستند. برجسته ترین توانایی شان در هنرهای رزمی است. اما، از هنر رزمی فقط جنبه ی سینمایی و غیرورزشی اش نصیبِ بدلکارها می شود. ببینید، وقتی که هادی ساعی در تمرینات یا مسابقات تکواندو زخم برمی داشت،  به نام هادی ساعی و برای هادی ساعی زخم برمی داشت و اگر نام بود مالِ او بود، اگر نشان بود مالِ او بود. با این که با تلاشِ او پرچمِ ایران نیز بالا می رفت، جایگاهِ خودِ او همچنان بالای سکو بود. او مبارزه نمی کرد تا مثلاً به جای او محمد رضا گلزار بالای سکو برود. هادی ساعی به جای هیچ بازیگر مشهوری کتک نمی خورد و به جای هیچ هنرپیشه ی خاصی خودش را از ارتفاع به پایین پرت نمی کرد. مردم به خاطر مبارزات و فداکاری های او برای دیگران هورا نمی کشیدند و از دیگران امضا نمی گرفتند. حتی وقتی که هادی ساعی بازیگر شد و فیلم بازی کرد، به جای خودش حرکات رزمی را انجام می داد و ضربه می زد و ضربه می خورد، هر چند که بعید نیست در بعضی از صحنه ها به جای او با همه ی توان جسمانی اش از بدلکاری گمنام برای حفظ سلامتی اش استفاده شده باشد.

آسیب دیدنِ ورزشکار را با آسیب دیدنِ بدلکار نبایستی یکی گرفت. حتی اگر احیاناً مشت زنی در وسط رینگ از حریف خود ضربه ی مهلکی دریافت کند و کشته شود، از پیش می داند که برای خود و به نام خود دارد مشت می خورد و خطر معلولیت و مرگ را می پذیرد. (البته در خودِ ورزش نیز نه تنها به هیچ فردی نبایستی مجال آسیب رساندن به حریف داده شود، بلکه به خودِ او نیز نبایستی اجازه داده شود که خود را با غرور و شهامتِ کاذب در معرض آسیب و خطر قرار بدهد. به عنوانِ مثال با کسی کُشتی بگیرد که دو برابرِ او وزن و هیکل دارد، و یا وزنه ای را بلند کند که به قد و قواره اش نمی خورد. در بسیاری از ورزش ها حرکاتِ خطرناک و کنترل نشده اخطار و اخراج و محرومیت از میدان ها را در پی دارد.)

بدلکار برخلافِ ورزشکار به جای کسی چوب می خورد و آسیب می بیند که نام و نان اصلی مالِ اوست. خیلی کم پیش می آید که به بدلکار غیر از دستمزد و زخم هایش چیز آشکارتری برسد. اشتباه نکنید! خیلی از ما ارشا اقدسی را برای هنرهای دیگری غیر از بدلکاری اش می شناسیم. او در برنامه ی خندوانه خودش را آتش زد، ولی نه به جای دیگری. او در مسابقه ی لباهنگ به جای همایون شجریان لب زد، ولی نقشِ خودش را بازی می کرد. با صدای سالار عقیلی آواز خواند، ولی به جای او و برای این که او امتیاز بگیرد، خودش را به آتش نکشید. او چندین کارِ آکروباتیک و شگفت انگیز را انجام داد، ولی نه برای این که بازیگری که خونش از او رنگین تر است به خطر نیفتد و از بینی اش خون نیاید. همه ی این کار ها و نقش ها را او مانند کارگردانی ماهر و بازیگری بانمک به طور حساب شده و به جای خودش و برای خودش انجام داد. اگر بلایی هم سرش می آمد، مشخص بود که قربانیِ خواسته ی خودش شده است نه قربانیِ بُتی که سینما می پرستد. هر چند، حتی در همین موارد نیز بایستی سلامتی و ایمنی و از همه مهم تر احترامِ بدلکارها مقدم بر سرگرمی مردم قرار بگیرد. چرا باید انسانی جانش را از دست بدهد برای این که انسان های دیگر سرگرم شوند. اشتباه است! اشتباه است! اشتباه است. حیف است! حیف است! حیف است. حتی می شود ادعا کرد که حرام است. حرام است حرام است. مردم پس از این که سرشان خوب گرم شد، سراغ کار وزندگی خودشان می روند و فراموش می کنند سرِ چه کسی سوخت و خاکستر شد و بر باد رفت تا سرِ آنها گرم شود. اوجِ مظلومیتِ ارشا اقدسی را به عنوانِ بدلکار می شود در یکی از آخرین برنامه هایش، یعنی حضور در برنامه ی «شب آهنگی» دید. او خودش را وقفِ این برنامه کرد و گذاشت هر کاری که می خواستند با او بکنند. این که او از آنچه به سرش می آمد ابراز رضایت می کرد، فقط به این دلیل بود که با برنامه هایی از این دست بیشتر به چشم می آمد و خودِ خودش دیده می شد، نه این که مردم فقط حاصلِ کارِ او را ببینند ولی به جای خودِ او، چهره ی کسی را ببینند که تا حدودی از قِبَلِ امثالِ او به نام و نان و نوا می رسد. نارضایتیِ او از مظلوم واقع شدن بدلکارها را می توان در مخالفت اش با آن دسته از اهالی سینما که بدلکاری را هنر نمی دانند دید. پیشنهادِ او برای گذاشتن جایزه ی سیمرغ بلورین برای بهترین بدلکار در جشنواره ی فیلم فجر بیانیه ای در دفاع از حرفه و هنر بدلکاری و  بهانه ای بود برای این که اهالی سینما وجودِ بدلکارها را مثل وجود خود بازیگرها جدّی بگیرند.