اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (62) آوار آفتاب: ... -2

نقد متن با این که با فرمول ها و رویکردهای مشخصی انجام می شود، با منطق و استدلالی به نتیجه می رسد که در چارچوب هر کدام از آن رویکردها پذیرفتنی است. هر خواننده ای پای تاریخ و سیاست و مذهب و خلاصه هر پایی را، البته به صورت سالم نه لنگ یا قلم شده، در صورتی می تواند به متن باز کند که واقعاً راه داشته باشد. خوبیِ بعضی از اشعار سهراب سپهری، با این که شعرنویسی با هدفِ «هنر برای هنر» چندان خوب نیست، در این است که نمی گذارد که خواننده اش آسمان و ریسمان را به هم ببافد و از خودش هر حرفی را که به مذاقش خوش می آید در بکند. چنین آثاری، با این که «نقد برای نقد» نیز چندان خوب نیست، کاری می کند که خواننده با فضولی یا فضل فروشی به چیزی فراتر از نقد نپردازد و از داشته های متن جوری به نداشته های آن نرسد که منطقی و مستدل نباشد.

بگذارید ابتدا سراغ متنی کوتاه تر بروم تا این نکته را برایتان روشن تر کنم.

در رباعیِ خیّامی زیر می خوانیم:

چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ

پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ

می نوش که بعد از من و تو ماه بسی

از سَلخ به غرّه آید از غرّه به سلخ

داشته های این متن به خواننده اجازه نمی دهد که «می خوردن» را برابر با «تفریح کردن» بگیرد. مصرع نخست به او می گوید که در هنگام مرگ فرقی به حال او نمی کند که زندگی را به تلخی گذرانده باشد یا به شیرینی. بنابراین، بسیار مسخره است که کسی در آخرین لحظه های زندگی اش از شیرینی هایی که خورده است سرخوش باشد یا از تلخی هایش شکوه کند. هر چه که بود، از مزه ی تلخ دارو تا شیرینی شربت، برای او تمام شده است، انگار نه انگار که آن تلخ یا آن شیرین را چشیده است. پس، شاعر از «می خوردن» می خواهد به چیزی غیر از مزه ی تلخ یا عیشِ شیرین اش برسد.

در مصرع دوم، شاعر مصیبت زندگی را «همه جا»یی می بیند. یعنی فرقی نمی کند که پیمانه ی عمر آدمی در چه سرزمینی پُر شود- بغداد یا بلخ، تهران یا تورنتو! هر آدمی در لحظه ی مرگ، ساکن و شهروندِ گور است و فرقی نمی کند که گورش را کجا پیدا یا گم کرده باشد!

در ابتدای مصرع سوم، گوینده مخاطب یا همراه و به تعبیری همه را، بنا به دلایلی که در مصرع نخست و دوم آورده بود و نیز به دلیلی که در ادامه ی مصرع های سوم و چهارم می آورد به نوشیدنِ میِ دعوت می کند. او می گوید که این ماه، یعنی این دنیا با همه ی تلخی ها و شیرینی هایش، پس از ما همچنان ادامه خواهد داشت. می شود گفت که او این حرف را با حسرت می گوید. اگر عمر هرگز به سر نمی رسید و پیمانه اش در هیچ جایی پُر نمی شد، شاید به دلایلی دیگر برای او خیلی فرق می کرد که زندگی اش را به تلخی بگذراند یا به شیرینی، در بغداد باشد یا در بلخ.

او از مِی یا هر چه که خاصیتی مانند آن داشته باشد توقع دارد که او را چنان بی خیال کند که زندگی اش به چنین حسرتی آلوده نباشد و چنان بی هوش و حواس شود که در هنگام مرگ هرگز نفهمد که بر او چه گذشته و پس از او نیز بر او و دنیا چه خواهد گذشت. بناراین، گوینده نمی خواهد که از پوچی زندگی به عیش و عشرتِ موقتی پناه ببرد. او در پیِ شراب و عیشِ مدامی است که چنان وجودش را برای همیشه تا آخرین دم دربربگیرد انگار در بودن اش نیز نیست. انگار که نیستی چو هستی خوش باش!

در هنگامی که شاعر داشت این رباعی را می گفت یا هنوز آن مِی ای که نوشیده بود بر او اثر نکرده بود که همچنان حسرت به دل در مورد زندگیِ مختوم به مرگ حرف می زد یا این که باید او را مستِ همین درک و شاعری اش بدانیم و بگوییم که او با این توانایی اش به چنان بی خیالی ای رسیده است که با الگو قرار دادنِ زندگی خودش از دیگران می خواهد که به مستی ای برسند که تلخ و شیرین زندگی برایشان یکی بشود.

باور خودم این است که در شرح این رباعی از چیزی که نامتعارف و خلاف این متن یا خیلی پرت از آن باشد استفاده نکرده ام. تا باور شما چه باشد!

شعر «...» نیز در خود حرف هایی دارد که لازم نیست برای روشنی معنی اش از چراغ اضطراری استفاده کنیم. این شعر با سکوت آغاز می شود و حتماً در خودش چیزی دارد که این سه نقطه یا سکوت را تعریف کند. پس از این عنوانی که معرف سکوت است، با این که این شعر به ظاهر با سکوت به پایان می رسد، ادامه اش همه اش حرف است و حرف! از سر تا به ته اش این است:

...

رؤیازدگی شکست: پهنه به سایه فرو بود.

زمان پرپر می شد.

از باغ دیرین، عطری به چشم تو می نشست.

کنار مکان بودیم. شبنم دیگر سپیده همی بارید.

کاسه ی فضا شکست. در سایه ـــ باران گریستم، و از چشمه ی غم برآمدم.

آلایش روانم رفته بود. جهان دیگر شده بود.

در شادی لرزیدم، و آن سو را به درودی لرزاندم.

لبخند در سایه روان بود. آتش سایه ها در من گرفت: گرداب آتش شدم.

فرجامی خوش بود: اندیشه نبود.

خورشید را ریشه کن دیدم.

و دروگر نور را، در تبی شیرین، با لبی فروبسته ستودم.

شاید برای مقابله به مثل با شاعری که شعرش با سکوت شروع می شود، به جای بیانِ هر نقد و تفسیری، بهترین چاره سکوت باشد، اما در این سکوتِ سهراب جوان تناقضی وجود دارد که نیازمند شرح است- البته شرحی که بایستی عاری از تناقض باشد! هر چند که بعید نیست شرح دیگران مخالف و ضدِّ این شرح باشد.

این شعر با «...» آغاز شده است و مناسب ترین توضیح و توجیه برای آن در خودِ شعر در این جملات و تصاویر پایانی اش آمده است:

خورشید را ریشه کن دیدم.

و دروگر نور را، در تبی شیرین، با لبی فروبسته ستودم.

«لب فرو بستن» یعنی «سکوت کردن»، اما پیش از این سکوت، راوی ادعایی می کند که نتیجه اش سکوتی از گونه ای دیگر است. او در شرحِ وضعیتی که در آن است خیلی کوتاه می گوید:

فرجامی خوش بود: اندیشه نبود.

هرگز نمی شود حالتِ «نبودِ اندیشه» را ثابت کرد، زیرا برای اثبات همین نیز به وجود و دخالتِ اندیشه نیاز است. (خودِ این حرفِ درستِ سهراب که می گوید «دهان گلخانه ی فکر است» بهترین گواه ماست، زیرا اگر فکری در کار نباشد، حرفی و شعری در کار نخواهد بود.) همین «...» یا حتی کاغذِ سفیدِی که بدونِ هیچ نقطه ای در پاسخ نامه ای فرستاده می شود، برای دریافت کننده اش حرف هایی برای گفتن دارد. بنابراین، راوی بدون این که حروف و اصوات را به کار بگیرد، با سکوتش دروگر نور را ستوده است. این ستایش با اندیشه دارد انجام می شود، «لب فرو بستن» و «سکوت» تنها برای کوچکنماییِ کار زبان و بزرگنماییِ صحنه ای است که پیشِ روی راوی است. با سکوت نمی شود از خوبی های سکوت حرف زد. و بدون اندیشه نیز نمی شود از نبودِ اندیشه آگاه شد. این سه نقطه در واقع اعتراف به این حقیقت است که زبان از وصف درست و کاملِ آن موجود و آن پدیده ناتوان است.

اما اندیشه را می شود به معنای «ترس» و «دلمشغولی» و «خیال» نیز گرفت. اگر به آغاز شعر برگردیم، آن را با «رؤیازدگی» یکی می بینیم:

رؤیازدگی شکست: پهنه به سایه فرو بود.

خواب و خیالِ راوی به پایان رسیده بود. رؤیای او همه اش مال زمانی بود که پهنه به سایه فرو بود. شب که رفت و آفتاب که آمد، رؤیازدگی هم از بین رفت. با «پَرپَر شدنِ زمان» رؤیای راوی نیز پَرپَر شد. گویا زمان برای او فقط با هستیِ رؤیا حس می شود. بدونِ رؤیا انگار اصلاً زمانی وجود ندارد، زیرا اصلاً اهمیتی ندارد.

نکته ی گفتنی در اینجا این است که بیشترِ چیزهایی که برای ما نام های یکسانی دارند، مصداق های یکسانی ندارند، یک نمونه اش همین واژه ی «زمان» است. نمونه ی دیگرش «خدا» است. هر کسی با اندیشه ای متفاوت آن نام را به کار می برد. دو خداپرست را نمی توان یافت که شناخت شان از «خدا» یکی باشد. گاهی چنان اندیشه هایشان از هم دور است که دشمن یکدیگر می شوند. در قرآن مجید نیز این واقعیت مطرح شده است که آن کسانی که به آن «الله»ی که پیامبر اسلام(ص) معرفی می کرد کافر بودند، وقتی از آنان می پرسیدند که چه کسی این هستی را آفریده است، می گفتند: الله. عدّه ای نیز همه چیز را از چشم «دهر» می دیدند. دعوا بر سر آن اسامی ای نبود که هر کدام برای آفریننده ای که در نظر داشتند به کار می بردند. مشکلِ اصلی آن نظری بود که داشتند، نظری که درست برخلافِ اندیشه ی موحدان و حنفا بود. این نکته در سوره ی اسراء آیه ی 107 به روشنی بیان شده است:

قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَٰنَ ۖ أَيًّا مَّا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ

بگو: اللّه را بخوانيد يا رحمان را بخوانيد، هر كدام را خوانديد بهترين نام‌ها براى اوست.

بنابراین، فیلسوفی همچون نیچه به آن «خدا»یی می اندیشد که زنده می شود و می میرد. در حقیقت، او به «اندیشه ی خدا در ذهنِ خود و دیگران» می اندیشد. سهرابِ جوان که در پیِ خدایی است که بی خدایی اش را بیاگند، خدایی می خواهد که اندیشه اش خیالِ او را راحت کند. این خدا به هیچ وجه با آن خدایی که ادیان توحیدی می شناسانند یکی نیست، هر چند که آویختن به او برای نزدیکی به آن خدایی باشد که یگانه است و هیچ خدایی همتای او نیست. اتفاقاً، همین نکته نیز در قرآن مجید مطرح شده است که برخی از مشرکان که اسامی و اشخاص دیگر را به جای خدا می گیرند و می ستایند و می پرستند بر این باورند که این کار را فقط به این خاطر انجام می دهند که از طریق آن ها به «الله» نزدیک شوند. ادعای آنان در آیه ی سوم از سوره ی زُمر آمده است:

أَلَا لِلَّهِ الدِّينُ الْخَالِصُ ۚ وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ أَوْلِيَاءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَىٰ

آگاه باش كه عبادت و دين خالص براى خداست، و كسانى كه جز خدا سرپرستانى گرفته‌اند [مى‌گويند:] ما آنها را عبادت نمى‌كنيم جز براى اين كه ما را به خدا نزديك كنند.

شاید بعضی ها بگویند که چرا یکباره از بررسی شعرِ سهراب راهی به بیان نکته ای از قرآن باز کرده ام. مسئله ی اصلی برای کسی که در پیِ «نقد برای نقد» نیست این است که نقد را برای شرحِ متونی به کار بگیرد که در زندگی واقعی، فردی یا اجتماعی، نقشی اساسی بازی می کند. شرح متن هایی که مرگ و زندگی به چگونگیِ تفسیرشان وابسته است، بسیار مهم تر از شرح متنی است که بعید نیست خودش هم تحت تأثیر آن متن ها بوده باشد.

شاید بشود با واژه های هر متنی بازی کرد و حرف خود را به کرسی نشاند، اما خودِ متن و مهم تر از همه آن عملی که با آن متن همراهی می کند و متنِ گویاتری نسبت به حرفِ خالیِ متن است نمی شود به این آسانی ها اندیشه ای را به جای اندیشه ای دیگر جا زد. مشکلِ برخی از مخاطبانِ سهراب این است که بیشتر با سهرابی سر و کار دارند که بیرون از متنِ پیش روی شان است. حتی اگر خیلی از تصاویرِ مورد استفاده ی سهراب ابداعیِ خودش باشد، معنیِ آن ها را متن تعیین می کند نه او. متأسفانه بخشی از این معنی از عادت ها و شناخت های مشترک بین مردم بیرون می آید. اگر سهراب می خواهد معنی ای غیر از این معنیِ مشترک را به کار بگیرد، بایستی آن معنی را در متنی که آن واژه یا جمله را در آن استفاده کرده است کاملاً جا بیندازد. به عنوان مثال، وقتی که سهراب می گوید: زمان پَرپَر می شد، خواسته یا ناخواسته، جمله اش بار منفی دارد، زیرا «پَرپَر شدن» نسبت به «سپری شدن» و «گذشتن» مفهومِ «از بین رفتن» و «به هدر رفتنِ» زمان را بیشتر نشان می دهد. آن حرفی که ممکن است به طور اتفاقی از قلمِ شاعر جاری شده یا از دهانِ او در رفته باشد، صرفاً به سلیقه ی او در چشم و گوش مخاطب ها نمی نشیند. متن آن را با داشته هایش همان طوری که می خواهد در ذهن آن ها می نشاند.

راوی می گوید:

از باغ دیرین، عطری به چشم تو می نشست.

متأسفانه متن نمی تواند به راوی کمک بکند تا با اطمینان از معنیِ واژه ها و عبارت هایش مخاطبان را به سوی اندیشه و برداشتی مشترک و مطمئن ببرد. یعنی «باغِ دیرین» فقط ظاهرش به «بهشت برین و دیرین» می خورد. هیچ چیزی در متن نمی تواند نه راوی و نه «تو» و نه مخاطبانِ دیگر را به آنجا ببرد. آمد و رفتِ این «تو» در این متن خیلی سریع اتفاق افتاده است. اگر جمله ی بعدی، یعنی «کنار مکان بودیم» نبود، می شد گفت که منظور از «تو» همان «همه» و «هر کسی» است. یعنی هر آدمی که در آن وضعیت بود، از آن باغ دیرین عطری به چشم اش می نشست. اما، روای این جمله را جوری ادامه می دهد انگار فرد دیگری نیز با او در آن جا و آن وضعیت بوده است. او می گوید:

کنار مکان بودیم. شبنم دیگر سپیده همی بارید.

«مکان»، در این مصرع غیر از اشاره به «جا» به بروز توانایی هایشان یز اشاره دارد.

شاید جمله ی دوم با این ترتیب معنی دارتر باشد: سپیدهْ شبنمِ دیگر همی بارید.

مشکلِ بنده با بعضی از خواننده های چنین متنی این است که آنها تلاش می کنند که این متن را به عنوان متنی کامل و درست تجزیه و تحلیل کنند، در صورتی که بنده فکر می کنم که حتی اگر این متن در ذهنِ خودِ شاعر کامل و معنی دار بوده است، کمبودها و ایرادهایی دارد که بدون برطرف کردنِ آنها متنی ناقص است. سهراب هیچ راهی برای این که خواننده از خودِ این متن بتواند آن «باغ» و آن «تو» را بشناسد و آن « کنار مکان بودیم» را بفهمد نگذاشته است. خواننده اگر بخواهد با توسل به انواع و اقسام فرهنگ لغت ها و فرهنگ تلمیحات و اشارات و اسطوره ها و سمبل ها برای هر کدام از این ها معنا و مصداقی از بیرون متن بتراشد، نقشِ علام الغیوبی را بازی می کند که خودش هم کم کم از زیاده روی هایش زده و به ادعاهای خودش کافر خواهد شد.

ادامه دارد