اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (62) آوار آفتاب: ... -۳
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (62) آوار آفتاب: ... -۳
راوی که گفته بود:
از باغ دیرین، عطری به چشم تو می نشست.
کنار مکان بودیم. شبنم دیگر سپیده همی بارید.
از آن تو و همراهی اش دوباره به تنهایی اش برمی گردد و می گوید:
کاسه ی فضا شکست. در سایه ـــ باران گریستم، و از چشمه ی غم برآمدم.
چه چیز کاسه ی فضا را شکست؟ آیا آسمان دو تکه، نیمی تاریک و نیمی روشن یا نیمی ابری و نیمی صاف شده است؟ آیا او در آن نیمه ای که سایه بود داشت باران می گریست؟ چرا؟ احتمالاً از شادی! زیرا می گوید: از چشمه ی غم برآمدم. به نظر می رسد که این غم مانند عشق معنیِ مثبت و مریزاد و بارک الله و مرحبا دارد. اگر «برآمدن» را به معنی بالا آمدن و جدا شدن بگیریم باز هم او را شاد خواهیم یافت. او دلیل این دگرگونی اش را این طور بیان می کند:
آلایش روانم رفته بود. جهان دیگر شده بود.
جا به جایی این دو جمله هم درست است. می شود گفت که چون جهان دگرگون شده بود، آلایش روانِ او رفته بود. همین جوری اش هم درست است، زیرا با رفتنِ آلایشِ روانش جهان برایش جهان دیگری شده بود. اما چه جهانی؟ ما فقط از دگرگونی ظاهرش آگاه شده ایم. این که در درون گوینده چه چیز عوض شده است و آن آلودگی چه بوده و جایش را به چه پاکی ای داده است اصلاً معلوم نیست. همه اش به حسّ و حال شخصی و درونیِ خود گوینده مربوط می شود. از ظاهر حرف هایش به عمق حالش نمی شود رسید. او می گوید:
در شادی لرزیدم، و آن سو را به درودی لرزاندم.
لرزیدنِ از شادی برای خودِ او معنی دارتر است. این لرزید ن از شادی با رقصیدن از شادی برابری نمی کند. هر چه که بوده و هست، به حسّی که خاصِّ خودِ او و آن موقع بوده است ربط دارد. آن سوی دیگر، آن سویی است که از آن به درودی جدا شده است. اما آن سو را چگونه به درودی لرزانده است؟ این لرزاندن برای خود گوینده معنی مشخصی دارد، ولی معنی برابر یا نزدیکِ آن برای مخاطب ها چه می تواند باشد؟
سهراب جوان با خودش هم که درد دل می کند، باز نصفه و نیمه و با تعارف حرف می زند. اگر این حرف ها فقط پیش خودش و در دلش می ماند، هیچ ایرادی نداشت، ولی وقتی آن ها را به عنوان شعر با دیگران در میان می گذارد، لازم است جوری حرف بزند که دیگران هم منظورش را از همه جای حرف هایش با پس و پیش کردن شان بفهمند. او می گوید:
لبخند در سایه روان بود. آتش سایه ها در من گرفت: گرداب آتش شدم.
می شود حدس زد، و صد البته که فقط حدس زد، که آن سه نقطه و این «سایه» به هم می آیند. این دو روی هم به تصویری می رسند که در مصرع بعدی آمده است:
فرجامی خوش بود: اندیشه نبود.
به نظر می رسد که سه نقطه و سایه و بی اندیشگی به یک معنی است. سه نقطه نشانه ی سکوت است و سکوت نیز ناشی از نبودِ اندیشه است. مشخص است که راوی نمی تواند از درون ساکت باشد زیرا نمی تواند بی اندیشه درباره ی اندیشه حرف بزند. باید دید که او نسبت به چه چیزی دیگر نمی اندیشد و درباره ی چه چیزی سکوت کرده است. حضورش در سویی که سایه است باعث شده است که حال و روزش این باشد. از ادعاهای تازه ی او می شود به این نتیجه رسید که روانش به اندیشه ها و حرف هایی آلوده شده بود که آن هم برطرف شده و حالا در سایه و سکوت و بی اندیشگی به پاکی رسیده است. این سایه برای او شادی آور و لبخندزا و نوید بخش فرجامی خوش است. آن گرمی و آتشی را که همه از خورشید توقع دارند، او از سایه گرفته است:
لبخند در سایه روان بود. آتش سایه ها در من گرفت: گرداب آتش شدم.
از این حرف ها نی شود به بهانه ی رؤیایی و سوررئال بودن شان بی تفسیر گذشت و بنا و ختم کلام را بر این گذاشت که همه اش به حال و هوای خودِ گوینده ربط پیدا می کند و برای دیگران به اندازه ی خودش آن طور که باید معنی دار نیست. البته، اگر همه اش برآمده از خیال های آشفته یا حتی نیمه آشفته اش باشد، برای خودش هم نباید معنیِ کامل و سرراستی داشته باشد. شاید درمیان گذاشتنِ این حرف های برآمده از تجربه های شخصی با دیگران برای این باشد که آنها با شناخت و تجربه های مشابه شان معنی ای برای آن پیدا کنند. این که بعضی از مخاطبان سعی می کنند از حرف و حفره یا دریچه ی «سایه» از درونِ این متن بیرون بزنند و با افکار کارل گوستاو یونگ راهی برای تفسیر این متن پیدا کنند به همین خاطر است. کسی که چنین کاری می کند سعی می کند که این متن را با افکار یونگ جور دربیاورد نه با حرف های خودِ گوینده. او گاهی ناچار می شود از روی آن بخش هایی از متن که با الگوی از پیش آماده در «رویکرد یونگ»ی در نقد ادبی سازگار نیست بپرد.
راوی در این تقابلِ سایه و خورشید گرمی اش یا، از آن شدیدتر و قوی تر، آتش اش را از سایه می گیرد. به ادعای خودش «گرداب آتش» می شود. آیا از «گرداب آتش شدن» او واقعاً می خواهد بگوید که مانند گردابی می تواند اشخاص یا چیزهای دیگر را به درونِ خودش بکشد؟ به نظر می رسد که این استعاره را بدونِ در نظر گرفتنِ همه ی عواقب معنایی اش به کار برده باشد. شاید خواننده ای باشد که ادعا کند که به راستی با خواندنِ این متن گرفتار این گرداب آتش شده است!
راوی که در سایه به صفتِ خورشیدی رسیده است می گوید:
خورشید را ریشه کن دیدم.
و دروگر نور را، در تبی شیرین، با لبی فروبسته ستودم.
این ادعا که خورشید ریشه کن شده است ناچار هر خواننده ی دقیقی را به این نتیجه می رساند که خورشید به طور کامل از بین رفته است؛ یعنی راوی را بایستی تقریباً در تاریکی و سایه ی مطلق تصور کرد. «دروگر نور» در اینجا نمی تواند ابری باشد که جلو خورشید و نورش را گرفته است، زیرا هیچ ابری، هر چند بزرگ و تیره و گسترده، نمی تواند کاری کند که هیچ کسی خورشید را نابود و ریشه کن شده ببیند. یعنی در حقیقت هیچ خورشیدی و هیچ نشانه ای از آن وجود نداشته باشد. حتی خورشید گرفتگی نیز برای این قابل مشاهده است که هنوز خورشید وجود دارد.
تب شیرینِ روای نشان می دهد که این حسّ و حال ها همه درونی است. چیزی در بیرون روی نداده است. او از درون همچنان اسیر رؤیاست. با این که سپیده فرا رسیده و به گفته ی خودش کاسه ی فضا شکسته است، رؤیازدگی به آن معنایی که خودش ادعا می کند شکسته نشده است و نیز او واقعاً خالی از اندیشه نیست مگر این که اندیشه را به معنی «ترس» و «وجود سایه» و «ریشه کن شدن خورشید» را هم به معنی مرگ بگیریم و بگوییم که او احساس می کند که مانند مرده ای است که دیگر لازم نیست از چیزی در هستی بترسد. شاید این تبِ شیرین از آن نوعی باشد که گفته می شود که اگر کسی را به مرگ بگیرند به همان تب راضی می شود.
در واقع، کسی که تب دارد، اختیار لب و دهن و زبانش را ندارد و هذیان می گوید. معلوم نیست که این تب شیرین از چه صیغه ای است که گرفتارش واکنش وارونه نشان داده و لب فروبسته است. شاید از شیرینی اش باشد! به هر حال، آن سه نقطه ی آغازین از انتهای این متن و ماجرا سرو ته شده و به ابتدای شعر رفته است تا بگوید که گوینده به جایی و پدیده ای و حالی رسیده است که دیگر حرفی برای گفتن، حتی برای ستایشِ آنچه که دیده و بر او گذشته است، ندارد.