تفاوتِ نقدِ پسرخاله ی سهراب سپهری با نقدهای دیگر-8
تفاوتِ نقدِ پسرخاله ی سهراب سپهری با نقدهای دیگر-8
پسرخاله بازی به آفت در دقیق خوانی می انجامد. البته خوانشی که در دقت و درستی، از هر نظر، مطلق باشد وجود ندارد. کسی که در هنگام خوانش دنبالِ غلطِ املایی می گردد، نسبت به کسی که در پی ایرادهای دستوری متن می گردد، کارِش ساده تر و آسان تر است، چون گوناگونیِ سبک ها و سلیقه ها برایش محدود تر است. خواننده ای هم که در پیِ کشفِ ضعف ها و اشتباهاتِ دستوری است از خواننده ای که در تفسیر و تشریحِ معنیِ ظاهری و باطنی متن وسواس دارد، کارش کم دردسرتر است، زیرا معیارهای مشخص تر و محدودتر و حساب شده تری برایش در هنگام سنجش درستی ها از نادرستی ها وجود دارد. آن هایی که متن ها را طبقِ نسخه های از پیش آماده ی پسرخاله های منتقد و مترجم شان می فهمند، رفیق بازی شان جای دقیق خوانی شان را می گیرد.
با این که کوتاهیِ شعر و داستان کوتاه باعث شده است خیلی ها دقیق خوانی را فقط مناسبِ درازا و پهنای چنین متن هایی بدانند، عدم رعایت دقت در خوانشِ رُمان های بلند از کوتاهیِ خودِ خواننده هاست، مخصوصاً آن هایی که پس از خوانشِ شان می خواهند آن ها را به زبانی دیگر برگردانند. چنین کاری بدون نقد و بدونِ دقیق خوانیِ متن شان اشتباهاتِ بیشتری را در پی خواهد داشت.
رُمان گتسبی بزرگ نوشته ی فرانسیس اسکات فیتزجرالد چندان بلند نیست. بنابراین، می شود آن را با حساسیّتِ بیشتری نسبت به کاربرد واژه ها با دقت بهتری خواند. ترجمه هایی از این اثر به زبان فارسی انجام شده است، نخستین اش برمی گردد به تلاشِ کریم امامی. خیلی های دیگر این اثر را به دلیل شهرت، و شاید بیشتر برای کوتاهی و تبدیلِ زودترش به پول، ترجمه کرده اند. بعضی ها در هنگامِ ترجمه ی اثری که پیش تر نیز ترجمه شده است کاری را می کنند که استاد بهاءالدین خرمشاهی معتقد است بعضی از مترجم های قرآن مجید چنین کرده اند. آن ها ترجمه ی قبلی را برمی دارند و فقط با گذاشتنِ مترادف هایی به جای واژه هایی قبلی ترجمه ی جدیدی را ذوانه ی بازار می کنند. در سایت چی بخونم، در مورد ترجمه ی معصومه عسکری از گتسبی بزرگ نوشته شده است:
خانم عسکری با تأثیرپذیری از ترجمه ی کریم امامی و تطبیق آن با ترجمه ی خود، در واقع نسخه ی پیرایش شده از این ترجمه را ارائه داده است.(«بررسی و مقایسه تطبیقی ترجمه های مختلف رُمان گتسبی بزرگ، سایتِ چی بخونم)
از این ادعا یا اتهام که بگذریم، از بعضی کم کاری های ناشی از سرسری خوانی ها نمی توانیم بدون بحث بگذریم. می گویم «بدون بحث» برای این که دیگران هم اگر حرفی در موردِ درستی و نادرستی حرف های خودِ بنده دارند، وارد بحث شوند تا ایرادها و برداشت های نادرستِ من نیز به امان خدا رها نشود. بد نیست برای روشن شدنِ پیوند نزدیک بین دقیق خوانی و نقد و ترجمه به بحث زیر توجه کنید:
در فصل 6 از رُمان THE GREAT GATSBY، نیک کارِوِی، راویِ شاهدِ مهم ترین رویدادهایی که مدّتی پیش و پس از جنگ جهانی اوّل به سرِ جِی گَتسبی آمده است، نکته ای را در موردِ شایعاتی که پیرامونِ گتسبی راه افتاده بود می گوید که با این رفتارِ «زود پسرخاله شدنِ» بعضی ها با این و آن، که جوری در موردِ هم این و هم آن صحبت می کنند که یعنی ما با هم رفیق گرمابه و گلستان بوده ایم، خیلی جور در می آید:
About this time an ambitious young reporter from New York arrived one morning at Gatsby’s door and asked him if he had anything to say.
“Anything to say about what?” inquired Gatsby politely.
“Why—any statement to give out.”
It transpired after a confused five minutes that the man had heard Gatsby’s name around his office in a connection which he either wouldn’t reveal or didn’t fully understand. This was his day off and with laudable initiative he had hurried out “to see.”
Gatsby’s notoriety, spread about by the hundreds who had accepted his hospitality and so become authorities upon his past, had increased all summer until he fell just short of being news. Contemporary legends such as the “underground pipeline to Canada” attached themselves to him, and there was one persistent story that he didn’t live in a house at all, but in a boat that looked like a house and was moved secretly up and down the Long Island shore. Just why these inventions were a source of satisfaction to James Gatz of North Dakota, isn’t easy to say.
راوی تعریف می کند که، آوازه ی رسواییِ جِی گتسبی از زبانِ صدها نفری که میزبانی اش را چشیده و نمکدان را شکسته بودند، در آن دورو برها پیچیده بود. این میهمان ها از سرِ همین سفره ی دست و دلبازیِ گتسبی به جایی رسیده بودند که خود را در مورد گذشته اش صاحب نظر می دانستند. به اهمین راحتی با او پسرخاله شدند! سراسرِ تابستانِ آن سال این آوازه یا رسوایی گتسبی رو به افزایش بود تا جایی که برای خبرنگاری که آمده بود دمِ درِ خانه اش تا از زبان خودش حرف تازه و درستی درباره ی زندگی اش بشنود، دیگر آن حرف ها و خبرهایی که در موردِ او همه جا پخش شده بود ارضاکننده نبود.
متن هر قدر هم که طولانی و پیچیده باشد، باز دارای چارچوبِ منطقی ای است که دریافتنی و شناختنی و سنجیدنی است. از سادگی و شتابزدگیِ من و شمای زودباور است که منتقد یا مترجمی با جواز نامرئی نقد ویژه ی «از ما بهتران»اش، حرفِ خودش و برداشت اش از یک متن طولانی مانندِ رُمان را به ما که می خواهیم زود آن را از سرمان واکنیم تحمیل می کند.
جمله ی زیر از این تکه ی برگرفته شده از رُمان گتسبی بزرگ را در نظر بگیرید:
Gatsby’s notoriety, spread about by the hundreds who had accepted his hospitality and so become authorities upon his past, had increased all summer until he fell just short of being news.
کوتاه شده ی این جمله بدون آنچه که به دلِ آن افزوده شده است، این است:
Gatsby’s notoriety,.., had increased all summer until he fell just short of being news.
برگردانِ کریم امامی از این جمله:
معروفیّتِ گتسبی،...، تمام تابستان زیاد و زیادتر شده بود، تا آنجا که داشت به خودی خود «خبر» می شد.
برگردان مهدی افشار:
سراسر تابستان این شهرت رو به فزونی داشت تا سرانجام سرتیتر خبرها شد.
برگردان معصومه عسکری:
بدنامیِ گتسبی،...، هر تابستان بیشتر و بیشتر می شد تا اینکه بالاخره کمابیش او را در اخبار انداخت.
برگردان مهدی سجودی مقدم:
آوازه ی بد گتسبی،...، در طول تابستان همین طور بالا گرفت تا اینکه خودش در واقع موضوعی شد برای اخبار.
در این برگردان ها ضمیر he یا نادیده گرفته شده است، یا بد فهمیده شده است. درست است که این he به گتسبی برمی گردد، ولی خبرهای پیرامونِ او در اصل از دیدِ خودِ خبرنگار دارد سنجیده می شود و fall short of sth به معنی «راضی و قانع نشدن از چیزی مطابقِ انتظارات» است. یعنی این که آن شایعات و خبرهای رایج در مورد جِی گتسبی دیگر نمی توانست آن خبرنگاری را که آمده بود از زبانِ خودش او را بشناسد و چیزهایی را درباره اش «بفهمد» راضی کند. حرف های دیگران برای درج در روزنامه ها به هیچ وجه ارزش خبری ندارد.
این حبرنگار در اواخر تابستانِ همان سال و شاید در اوایلِ پاییز، پس از این که این همه حرف پشت سرِ گتسبی ساخته و پخش شده بود، سراغ او رفت. در آغاز فصل پیش از این، یعنی فصل پنج، گتسبی از نیک می خواهد که با هم در استخر خانه اش شنا کنند. او می گوید:
“Well, suppose we take a plunge in the swimming pool? I haven’t made use of it all summer.”
این تکه از متن مشخص می کند که خبرنگار هنگامی دم در خانه ی گتسبی آمده است که آن شایعات پیش از آن پخش شده بود و گتسبی سر زبان ها افتاده بود. اکنون او در پی چیزی درست تر و نوتر در مورد زندگی گتسبی، آن هم از زبانِ خودش، است.
رُمانِ گریت گَتسبی یا گَتسبیِ بزرگ چندان طولانی نیست. ولی خیلی ها با بی حوصلگی و تندخوانی همان را هم جوری می خوانند که تحلیل یا ترجمه ی کسانی که این اثر را بهتر خوانده اند و از آن معنیِ دیگری درآورده اند، برایشان مانندِ بیرون آوردنِ کبوتری از درون آستینی تَنگ عین چشم بندی است، در صورتی که بعید نیست ریزه کاری های زیادی به بزرگیِ یک فیل از زیر ذره بینِ آن صاحب نظران نیز دررفته باشد! به مرور زمان، برداشت ها و برگردان های این شعبده بازهایی که از درون رُمان ها چیزهایی درآورده اند که خیلی ها ندیده اند می شود مرجعی برای همه، حتی کسانی که وقتی خودشان همان متن ها را به دقت خوانده اند، تازه های رو شده را در هیچ جای این آثار کهنه به چشم خود ندیده اند. پذیرشِ سمعاً و طاعتاً ایشان از ناچاری است، وگرنه خوب می دانند که این پادشاه دارد برهنه و بی لباس در اینجا می گردد. خیلی ها با استناد به سخن این پسرخاله های صاحب نظر دچار «مغالطه ی توسل به مرجعیت» می شوند. این مراجع یا اشتباه انتخاب شده اند یا نظرات اشتباه شان ملاک قرار گرفته شده است.
با اعتراف به این که ادعا نمی کنم که خوانش همین است که من دارم انجام می دهم ولا غیر، می خواهم حرف های آغازین رُمان گریت گَتسبی یا گتسبی بزرگ را پس از خوانشی ریزتر از معمول پیش چشم تان باز کنم تا نشان بدهم متن های بلندتر را هم می شود با وسواس بیشتری خواند.
رُمان ِ The Great Gatsby که قرار است داستانِ عشقِ جِی گتسبی به دِیزی بیوکانن و نقشه ی به دست آوردنِ او را نقل کند، پیش از شروع فصلِ نخستِ با گزیده ای از شعری از توماس پارک دَنویلیه آغاز می شود. این شعر به زبان طنز سرانجامِ عشقِ رؤیایی گتسبی را که بایستی در فصل های پایانی روشن می شد، پیش از شروع روایت از پیش می گوید:
Then wear the gold hat, if that will move her;
If you can bounce high, bounce for her too,
Till she cry “Lover, gold-hatted, high-bouncing lover,
I must have you!”
Thomas Parke d’Invilliers
ترتیب جملات در مصرعِ نخست آشکار می کند که آن شخصی که دارد به عاشق پند می دهد و راهنمایی اش می کند که چه کند تا به محبوبش برسد، خوب می داند که نقشه اش برای به دست آوردن و از آنِ خود کردنِ تن و جانِ معشوقه ی از دست رفته اش بیهوده است. این پنددهنده ی خردمند به او می گوید:
پس، کلاهی از طلا بر سر بگذار،
و بعد، شرطِ کارا بودنِ این کار و آن کلاه را به او گوشزد می کند و می گوید:
اگر این کارِ تو در او تغییری ایجاد می کند.
او در پرده ی «اگر» به عاشقی که دستش از معشوق کوتاه شده است می فهماند که این تلاشِ پُر هزینه نیز در او تغییری ایجاد نخواهد کرد و بختی که از او روی برگردانده، دیگر با تاج طلا هم به او برنمی گردد چه برسد به این کلاهِ طلا.
غیر از ترتیبِ دو جمله ی پایه و شرط، انتخاب واژه ها نیز نشان می دهد که در این راهنمایی نوعی طنز و طعنه نهفته است.
چرا شاعر به جای «کلاه طلا» «تاجِ طلا» را به کار نگرفته است؟
با این که «تاجِ طلا» خاص و در شأن پادشاه است و به دست آوردن آن اغراق آمیز می نماید، ولی چنین تاجی واقعاً وجود دارد و دسترسی به آن و دستیابیِ بسیاری از چیزها با قدرت و ثروتی که همراه آن است، واقعاً ممکن است. برعکس، «کلاه طلا» با این که بسیار گران و ارزشمند و کاملاً دم دست و دست یافتنی است، نه خودش واقعی است نه استفاده ی از آن. داشتن و به سر گذاشتنِ آن نه تنها افتخاری ندارد، بلکه مسخره است. نه تنها با آن نمی توان سری میان سرها درآورد، بعید نیست که دارنده اش از بی خردی سرش را به باد بدهد.
صفتِ The Great پیش از نامِ Gatsby او را آنقدر بزرگ نکرده است که برایش لقبِ شاهانه ای باشد، در عوض، اگر او Gatsby the Great بود، چنان «کبیر»ی می شد که می توانست مانندِ فلان شاه کبیر و بهمان امپراطورِ کبیر مالکِ بی چون و چرای «دِیزی»هایی بشود که در دست و در مالکیتِ رعایای پایین دست اند.
گتسبی با کلاه های طلایی ای که به سر می گذاشت، مانند همین تغییر نامِ او از جیمز گتس به جِی گتسبی برای فرار از ریشه و گذشته ی خانوادگی اش، نتوانست سر مردمی که نمک اش را خورده بودند کلاه بگذارد. آن ها داستان های دیگری برای صحبت از گذشته اش سرهم می کردند.
شعرِ پیش درآمدِ این رُمان، خیلی کوتاه و فشرده داستانِ شکستِ رؤیاگراها را در برابر واقع گراها بیان می کند. پردازشِ شخصیّت های این دو دسته و دلایلِ شکسته شدنِ رؤیاها به دستِ نیرومندِ واقعیت به عهده ی متنِ رُمان گذاشته شده است. کوتاه شده ی سرسری اش این است که، گتسبی با کلاه طلا و با پیشرفتِ طلایی اش نتوانست بر قراردادها ی سنتی چیره شود. او نتوانست حتی خودِ دِیزی را قانع کند که زندگی ای را که با تام و با ازدواج سنتی بنا کرده بود، ویران و رها کند و زندگیِ عاشقانه ای را با گتسبی از سر بگیرد. تام، همسر دِیزی، که آشکارا و نهانی با زن ها و دخترها سر و سری داشته است، هنوز از خانواده و بنیانِ سنتیِ خانواده دم می زند. و جورج که می داند همسرش، میرتل، با مرد دیگری رابطه دارد، می خواهد خانواده اش را حفظ کند. برنامه اش این بود که او را با خود به شهر دیگری ببرد تا زندگی شان از هم نپاشد.
با این که متنِ رُمان چنان پُرگو است که شاید خیلی ها بررسیِ جمله به جمله اش را هم نشدنی بدانند چه برسد به بررسیِ بند به بندِ آن، اما، حتی بررسیِ واژه به واژه اش نیز کاری شدنی است. البته از بسیاری از واژه ها می شود بدون وسواسِ زیاد گذشت، ولی از کوچک ترین حرفی که مانندِ پاره آجری توانسته باشد حفره ای از این بنا را پر کند و بخشی از آن را استوار نگه دارد نباید گذشت. دست کم، می شود با پرسش هایی به استقبالِ پاسخ های ممکنی رفت که در درزهای این بنا جاسازی شده اند. محض نمونه، با نگاهی به نخستین جملاتِ این رُمان پرسش هایی را مطرح می کنم که پاسخ شان حتماً جایی در خودِ رُمان گذاشته شده است.
نیک کاره وِی، راویِ شاهدِ مهم ترین رویدادهای زندگیِ جِی گتسبی، داستانِ او را این طور آغاز می کند:
In my younger and more vulnerable years my father gave me some advice that I’ve been turning over in my mind ever since.
در سنّ و سالی که جوان تر بودم و شکننده تر، پدرم به من پندی داد که از آن زمان تاکنون همیشه آن را به یاد داشته ام.
“Whenever you feel like criticizing anyone,” he told me, “just remember that all the people in this world haven’t had the advantages that you’ve had.”
او به من گفت: هر وقت که به سرت زد که از کسی ایراد بگیری، کافیست این را به یاد داشته باشی که همه ی آدم های این دنیا آن امتیازاتی را که تو در زندگی داشته ای نداشته اند.
He didn’t say any more, but we’ve always been unusually communicative in a reserved way, and I understood that he meant a great deal more than that.
او بیش از این چیزی نگفت، اما چون ما همیشه به طرزِ غیرعادی و به طور توداری با هم در گفت و گو بوده ایم، دریافتم که معنیِ این حرفش خیلی بیش از آنچه که گفت بود.
از همان عبارات نخست می توان این پرسش ها را پیش کشید که، «جوان تر بودن» یعنی تا چه اندازه و چه سنّ و سالی جوان بودن؟ «آسیب پذیری» یعنی چه و از چه نظر؟
در جایی از این داستان، نیک کاره وِی می گوید که روز تولّدش است و سی ساله شده است. برای کسانی که در قرن بیست و یکم آدم سی ساله را هنوز جوان می دانند، این پرسش پیش می آید که پس در آن هنگامی که نیک آن پند ارزشمند را از پدرش می شنید چند سال داشت؟
ماجراهای اصلی این رُمان به توجه به زمان جدایی گتسبی از دِیزی و پیوستن به ارتش و شرکت در جنگ، به کمی پیش و کمی پس از جنگ جهانی اوّل، یعنی صد و چند سالِ پیش برمی گردد. جوانی در آن روزگار با جوانی در زمانه ی ما حتماً فرق هایی داشته است. آغاز و پایانِ جوانی و تجربه هایی که در آن سال ها صفتِ جوانی همراهشان می آمد، بدون تردید این هایی نیست که جوان های امروز درگیرش هستند.
پیتر استاک وِل در کتاب COGNITIVE POETICS(An Introduction) در بخشی با عنوان Figures and Grounds نکته ای را در موردِ خوانشِ متن بیان می کند که جالب و شنیدنی و در تحلیل ها به کارگرفتنی است.
او می گوید گاهی می شود، در هنگام خوانشِ متن یا نگاه به متن شکل و زمینه ای را که آن شکل در آن دیده می شود جا به جا کرد و به شکلِ دیگری رسید. آنگاه جای شکل و زمینه عوض می شود، به عنوان مثال، اگر پیش از این در روی صفحه ای بیننده ای نیمرخ های سفیدِ انسانی را در زمینه ای سیاه می دید، با تغییر تمرکزِ نگاه، تصویر گلدانِ سیاهی را در زمینه ای سفید می بیند. (مانند آن تصویر مشهوری که در آن اگر کسی گوش های حیوانی را که طرح آن روی کاغذ کشیده شده است منقار ببیند، به جای تصویر خرگوش تصویر اردکی پیش چشمانش نمایان خواهد شد.)
استاک وِل این نوع جا به جایی شکل و زمینه را به خوانشِ متن های ادبی نیز تعمیم می دهد و بر این باور است که هر خواننده ای بسته به زمینه ای که متنِ مورد مطالعه اش را در آن می گذارد، نسبت به خواننده ای دیگر به دریافت متفاوتی از همان متن می رسد. بدین ترتیب، دریافت های گوناگون از یک متنِ واحد روی می دهد. چنین جابه جایی هایی، جدا از این که بین عناصرِ درون خودِ متن می تواند انجام شود، با برجسته سازی متن از یک جنبه و گذاشتنِ آن در زمینه ای بیرونی نیز قابل انجام است. به عنوان مثال، اگر خواننده ای متنِ گتسبی بزرگ را به جای آغاز قرن بیستم در زمینه ی قرن بیست و یکم در آمریکا یا حتی خیلی دورتر و پرت تر از آن، در زمینه ی زمان و مکانی نامربوط تر در کشوری مانند ایران بگذارد و بخواهد آن را معنی کند، به برداشت های عجیبی خواهد رسید که پس از برگرداندنِ خودِ متن به گاه و خاستگاهِ اصلی اش خودش هم از کرده اش و نتایجِ آن شگفت زده خواهد شد. این گونه نگاه ها برای شگفتیِ بیشتر هنوز جا دارد، زیرا برداشت های برآمده از چنین خوانش هایی در نشستِ پسرخاله های ادبیات هنوز دهان به دهان می گردد و نوشته ها یشان همچنان دست به دست می شود و طرفدار دارد.
ادامه دارد