از یک تا سیِ بیانیه ی حقوق بشر:10

Article 10

Everyone is entitled in full equality to a fair and public hearing by an independent and impartial tribunal, in the determination of his rights and obligations and of any criminal charge against him.

  • مادهٔ ۱۰

هر انسانی سزاوار و محق به دسترسی کامل و برابر به دادرسی آشکار و عادلانه توسط دادگاهی بی‌طرف و مستقل است تا در برابر هر گونه اتهام جزایی علیه وی، به حقوق و تکالیف وی رسیدگی کند.

صفتی مانندِ full equality هرگز در واقعیت نمودی عینی نداشته و اگر نمونه ای از آن دیده می شد، عجیبی بر عجایب هفت گانه افزوده می شد. «برابری کامل»، مانندِ رسیدن به «برابری حقوق مرد و زن» ادعایی بیش نبوده است، نه برای این که اغراق آمیز است و از دستیابی به کمالی می گوید که آرمانی است، بلکه به این دلیل که تصور هر کسی از صفتِ دولا پهنای «برابری کامل» چیزی است برخلافِ تصور بسیاری دیگر. خیلی ها فکر می کنند که به آن نزدیک شده اند، بعضی ها فکر می کنند که به آن رسیده اند و هستند کسانی که به خیال شان رسیده است که از آن رد شده اند و با گام بعدی وارد بهشت می شوند. صفت هایی مانندِ fair و independent و impartial نیز سرشت و سرگذشتِی بهتر از equality نداشته اند.

درست است که این ماده از بیانیه ی حقوق بشر به موضوع برابریِ همگان در برابرِ قانون و در محضر دادگاه مربوط می شود، ولی «برابری کامل» درباره ی هر موضوعی و در هر جایی که باشد، حرفی نامربوط و مزخرف، زه معنیِ «زیبای فریبا»، و از آن شعارهایی است که رونمایی بسیار آراسته و ارزشمند دارد، ولی از درون پوشالی و گاهی پوک است.

دنیا به جایی رسیده است که در حال حاضر «برابری» از هیچ نوع و به هیچ بهانه ای برای هیچ دو نفری به طور کامل وجود ندارد. طوری نیست که یک نفر بتواند صد در صد ما به ازای نفری دیگر، از نظر دین یا مذهب یا ملیّت یا سیاست یا فرهنگ یا هر چیز دیگری، در نظر گرفته شود. اگر دو نفر عین هم لباس پوشیده و آرایش کرده باشند، باز هم قد و بالا و چشم و ابرو و مو و حتی پیچش موی یکی تأثیرگذارتر از دیگری خواهد بود. اگر سر و کارِ جناب قاضی و گزمه اش با دوقلوها هم بیفتد، شیوه ی بیان و گزینش واژگان و طرز نگاه و فنِّ دلبری یکی حتماً به اندازه ی قابل تشخیص و تمایزی نسبت به دیگری مو خواهد زد. حکم قاضی در مورد هر دو نفر، اگریکی باشد، ادامه و نحوه ی گذراندن دوران محکومیت برای هر دو یکسان نخواهد بود. گزمه آن کسی را که به دلش نشسته است، آرام تر هل خواهد دارد و زندانبان سلام او را با زبان و نگاه دیگری جواب خواهد داد. تنها مرگ است که همه را به یک چشم می بیند. مردن ها متفاوتند، زیرا نفس آدم ها تا دمِ آخر به دستِ همین همنوع های برابر و برادرشان است. بنابراین، «برابریِ کامل» شعار و تعارفی بیش نیست. این ها را برای شستن و کنار گذاشتنِ آن «برابریِ کامل» و اغراق آمیز تا این اندازه ریز مطرح کرده ام، وگرنه نابرابری ها گُلْ درشت تر از این ها به چشم می آید.

از مهم ترین عوامل نابرابریِ بین انسان ها تفاوتِ میزانِ سرمایه شان است. حاجی پولدار با حاجی بی پول تومنی صنار توفیر دارد.در دنیای امروز «سرمایه» حرف اوّل و آخر را می زند. پیمانه ی سنجشی که رقم های درشت را تا حدِّ «ریال» و «سِنت» ریزِ ریز می کند، ثابت می کند که داراییِ هیچ دو نفری با هم برابر نیست. اگر هیچ چیزی نداشته باشند و خودشان باشند و لباس زیرهای از یک جنس و قیمت شان، باز هم آدمی که به چشم خریدار به آن دو نگاه می کند، آن کسی را که برای حال و آینده اش سودآور است برمی گزیند. نابرابری اقتصادی نمی گذارد که برابری در هیچ زمینه ای اجرا شود.

این که اگر حکومتی رگ و ریشه اش را با سرمایه داری پروار کند، گور خودش را کنده است حرفی نیست که فقط از دهان مارکسیست ها و سوسیالیست ها شنیده شده باشد. این جماعت تنها کسانی نبوده اند که با نابرابری های اقتصادی سر ستیز داشته اند. تنها تفاوت شان با مرام ها و مسلک ها و ادیان و مذاهبی که از همان ابتدای پیدایش شان با نابرابری ها جنگیده اند در این است که آن ها برای رسیدن و اجرای عدالت به همان شکلِ جمعی و حزبی و گروهی شان باقی مانده اند، در صورتی که، عدالتخواهی در میان بقیه به شکل انفرادی اش فعلاً حالی و قیل و قالی دارد. عارف و سالک و درویش و زاهد و فقیه پرهیزکار خود را تک به تک و به صورت انفرادی با فقیران و ندارهای دیگر برابر و برادر کرده اند و به هیچ وجه دارای برنامه و جنبش نیستند که جمع خودشان و جماعتِ فقیران را به رفاه و آسایشِ جمعی برسانند. اینان اگر به مال و منال و رفاه و آسایش هم برسند، باز هم سفره شان مانندِ سیاست شان از سفره ی برادران شان جدا خواهد بود.

مگر ممکن است که درختِ سرمایه داری در جایی ریشه بگیرد و برگ و باری بیاورد که از جنسِ خودش نباشد؟ سرمایه داری هر چیزی را که به بقا و رشد و گسترش اش کمک کند در ژنِ خودش دارد. چیزی را می آورد و نگه می دارد که در «دی اِن اِی»اش تعریف شده است. دیر و زود دارد، ولی سوخت و سوز ندارد. درست مانند فمینیسم که بعضی از زن گرایان را چنان مرد ستیز کرده است که نتیجه اش افزایش پیردخترها و پیرپسرها شده است. ظاهراً دخترها در این مورد با پسرها برابر شده اند! فرار از ازدواج های رسمی باعث افزایش طلاق و جایگزینیِ ازدواج های سفید یا انتخابِ روابط بی بندوبار و حتی همجنس بازی شده است. در کشورهای فوقِ دموکراتیک، همجنس بازها برای این که به توانند به طور رسمی با یکدیگر ازدواج کنند و به خانه ی بخت شان بروند با نهادهای قانونگذاری در حال گفت و گو و گاه مبارزه اند. مردها دست در دست هم برای جشن دامادی شان و زن ها با زن ها برای جشن عروسی شان! این هم شاید نمونه ای از آن «برابری کامل»ی باشد که تا این مردها و زن ها به آن نرسند، هیچ شبی آسوده به بستر نخواهند رفت. از این زوج های عقیم آبی برای رشد سرمایه دارها گرم نخواهد شد. امیدشان به زوج های بارآور است تا سرمایه شان را دست پیر و پاتال ها ندهند. اندیشه های فمنیستی کار را به جایی رسانده است که خانم ها فرزندآوری را بخشی از وظایف زناشویی خود نمی دانند. دست کم، این کار را بایستی با رضایت خود و با تعیین و دریافت حق جداگانه ای انجام بدهند. نظام سرمایه داری که از فمینیسم استفاده کرده بود تا زن ها را که حاضر بودند با حقوق کمتری نسبت به مردها کار کنند از خانه و آشپزخانه به کارخانه بیاورد، حالا مانده بود که با چه برنامه ای آن ها را راضی کند که وقتی به خانه برمی گردند به اتاق خواب هم یک سری بزنند. فرار از فرزندآوری کار را به جایی رسانده است که سرمایه دارهای اروپای پیر شده نیز برای داشتن نیروی کار جوان به خانواده هایی که فرزند بیشتری دارند، یارانه و حق اولاد و امکانات بیشتری می دهند. نظام سرمایه داری بلد است که با چه ترفندی هر چیزی را به سمتی بکشاند که نه تنها بازارش را کساد نکند، بلکه برایش سودآور باشد.

سرمایه داری در هر کشوری با همه ی ویژگی هایش درمیان مردم پخش می شود. سرمایه داری مانندِ دارویی است که عوارضِ بدِ آن بیشتر از ان به اصطلاح بار و تأثیرِ مثبتی است که لیبرال های اقتصادی دل شان را به آن خوش کرده اند. چه عارضه ای بدتر از نابرابری و نابرادری! رنگ و لعاب سرمایه داری هرگز و در هیچ کجای دنیا نتوانسته است روی بی عدالتی ناشی از آن را بپوشاند. حتی دین هم نتوانسته است طوری از سرمایه داری دفاع کند که برای خودش و پیروانش بی ضرر باشد. سرمایه داری می داند از بیرون هرگز نمی تواند بر دین چیره شود. واردِ دین که شود، با زبانِ چربِ توجیهِ شرعی کم کم آن را از درون مانندِ خوره می خورد. کاری می کند که دین همان حرفی را بزند که به سودِ اوست. نظام سرمایه داری ظاهر و باطنِ خودش را به دین تحمیل و سرانجام جانشینِ آن می کند. از دین چیزی جز شیری بی یال و دم و اشکم باقی نمی گذارد.

استاد محمدرضا حکیمی در مجموعه ی دوازده جلدی الحیاة با تکیه بر حدیث «العدلُ حیاةُ الاحکام» مدام تأکید می کند که اجرای احکام الهی هرگز بدون اجرای عدالت امکانپذیر نیست و دین در صورتی می تواند زندگی بخش باشد که نابرابری ها را از بین ببرد. دوازده جلد، نزدیک به ده هزار صفحه، همه اش برای این که بگوید: دین یعنی عدالت. اوایل از این که این استاد مدام در این کتاب ها حرف های تکراری می زند و در واقع فقط یک حرف را به صورت های گوناگون تکرارمی کند، تعجب می کردم. بعدها متوجه شدم که این همه تکرار برای این است که حرفِ حساب هم به این راحتی ها به کله ی آن هایی که به قول خودشان به فکر حساب و کتاب دنیا و آخرت شان اند نمی رود. جالب است که خلاصه ی مباحثِ موجود در آن دوازده جلد را به صورت کتابچه های چهل پنجاه صفحه ای با عناوینی گیرا مانندِ نان و کتاب منتشر کرده اند شاید فشرده شان کم حوصله ها و پر مشغله ها را به خواندن و سپس به فکر وادارد، ولی گاهی کار چنان از کار می گذرد که دیگر در موردِ دین هم نمی شود کسی را پیدا کرد که برای دو کلمه حرف حساب وقت بگذارد.

خلاصه ی کلامِ استاد محمدرضا حکیمی این است که دین و اجرای احکام دینی و رسیدن به برادری در جامعه در صورتی معنی دار خواهد بود که همه با هم برابر شده باشند. ایشان با استناد به آیه ی 16 از سوره ی اسراء سرانجامِ سیاستی را که مترف ها و خوشگذران ها پیش می برند، فسق و فساد، و در نتیجه نابودیِ مُلک و مَلِک می بیند.

پیش بینی قرآن این است که نابرابریِ برآمده از سیاستِ حکومتِ سرمایه داری سرانجام موجب از هم پاشیدگی و نابودیِ چنین نظامی می شود. بسیاری از شعارهای ریز و درشتِ «مرگ بر این»ها و «زنده باد آن»ها، در واقع، خلاصه شده ی «مرگ بر سرمایه داری» و «زنده باد برابری» است.

در نگاه نخست، به نظر می رسد که سرمایه داری در غرب به دلیل وجود دموکراسی و در شرق به دلیل تسلط دیکتاتوری دوام آورده است، در صورتی که نگاه دقیق تر به ما نشان می دهد که دیکتاتوری در غرب قانونمند شده است و در شرق قانون گریز، وگرنه آش برای کارگر اینجایی و آنجایی همان آش است. سرمایه دار هم همان سرمایه دار است، فقط پالانش عوض شده است.

غربی ها تبعیض ها را با قانونمند کردن شان موجه جلوه می دهند. محمد دلاوری در کتاب 976 روز در پس کوچه های اروپا نمونه های جالبی از تفاوت و تأثیر داشتن و نداشتن در زندگی غربی ها را بیان کرده است. به عنوان مثال، پرداخت پول بیشتر و خرید ورودیه ی گران تر برای ورودِ خارج از صف به جایی، یا پرداخت قانونیِ هزینه ی بیشتر به جای هزینه ی معمول برای این که در اداره ای کارِ ارباب رجوعِ ولخرج زودتر انجام شود. نظم صف ها به جای مسئول انتظامات به عهده ی پول است. گیرنده ی رشوه برای ارائه ی خدماتِ بهتر و زودتر خودِ دولت است. ظاهراً از این نظر که کارِ هر دو نفر در این ادارات سرانجام راه می افتد، این دو با هم برابرند، ولی در واقع، هر دو به یک اندازه از عمرشان مایه نگذاشته اند، چون به یک اندازه سرمایه نداشته اند.