تفاوتِ نقدِ پسرخاله ی سهراب سپهری با نقدهای دیگر-4
تفاوتِ نقدِ پسرخاله ی سهراب سپهری با نقدهای دیگر-4
پس از تعریف آن خاطره ی کلیساییِ شهریار و نگاهی به شعری که در هنگامِ دنبال کردن دختر ترسا سروده بود، در این بخشِ چهارم، می خواهم از چند خاطره و تجربه ی شخصی بگویم که بی ربط به این موضوعِ پسرخاله بازی در نقدِ ادبی نیست. از وجوه مشترک بین نخستین خاطره ی بنده و آن خاطره ی شهریار، غیر ارتباط شان با موضوع پسرخاله بازی، حضور شعرِ شهریار در آن است که به آن هم می رسیم.
تابستانِ سال 1371 با سفرِدکتر منوچهر آریان پور به ایران، دانشکده ی ادبیات فارسی و زبان های خارجی علامه طباطبایی تهران که پیش از انقلاب اسلامی با نام مدرسه عالی ترجمه به همت خودِ این استاد و پدرش، عباس آریان پور کاشانی، تأسیس شده بود، تصمیم گرفت تا درسِ سه واحدی «رنسانس» را با استادی ایشان برای ما که دانشجویان کارشناسی ارشد زبان و ادبیات انگلیسیِ ورودی سال 1370 بودیم ارائه دهد.
درس «رنسانس» از مقوله ی درس های تاریخ ادبیات است. معمولاً درس هایی که به تاریخ ادبیات مربوط می شود، استادْ خراب کن است. دانشجویی که ناچار است شخصیّت ها و رویدادهای تاریخی و ادبی را به خاطر بسپارد، همه ی بیچارگی و درماندگی اش را از چشم استاد می بیند. درس استادِ تاریخ ادبیات اگر زمزمه ی محبت هم باشد، اگر پای نمره در میان نباشد، عمراً بتواند دانشجوی ناگزیرِ گریزپای را به دانشکده بکشاند. با این که ایرادِ اصلی از استاد نیست، نوعِ ارائه ی مطلب در کلاس و میزانِ خواسته اش از دانشجو در هنگام آزمون می تواند ایراد اصلی را به او برگرداند.
اگر استاد بداند که قرار نیست که دانشجوی زبان و ادبیات انگلیسی هم سرگذشت پادشاهان و حاکمان و تغییر و تحول های سیاسی را از بر کُند و هم شرح حالِ نویسندگان و شاعران و شاهکارهایشان را گام به گام با پیدایش و گسترش مکاتب فلسفی و هنری و ادبی و ... چندین و چند چیز دیگر به خاطر بسپارد، بخش مهمی از عدم تفاهم یا سوءتفاهم بین شان برطرف می شود. اگر درسِ تاریخ ادبیات به جای این که با تاریخ خوانی به صورت نظری اجرا شود، با همان نمونه ها یا اشاره های تاریخی ای که گاهی مُسلَّم گرفته و گاهی فرض شده است که در آثار ادبی حضور دارند، به طور عملی اجرا شود، از شدّتِ کسالت باری و از میزان دافعه اش کاسته می شود. با بازگشت به کلاس «رنسانس» سعی می کنم منظورم را روشن تر بیان کنم.
در کلاس دکتر آریانپور، در تقسیمِ تکالیف یا همان پروژه و تحقیقِ درس «رنسانس» سانتِ هفتاد و سوم شکسپیر نصیب بنده شد. یادم نیست که خودِ استاد این شعر را برایم تعیین کرده بود یا خودم آن را انتخاب کرده بودم، ولی یادم است که در دوره ی کارشناسی در همان علامه، استاد مریم خوزان برای درس «شعر» از ما خواسته بود که چند شعر انگلیسی را حفظ کنیم و در اتاق او برایش از بر بخوانیم. همین سانت یکی از آن شعرهایی بود که حفظ کرده بودم و در روز آزمون شفاهی با صدایی لرزان و احتمالاً مکث های فراوان برای آن استادِ سخت کوشِ خستگی ناپذیر از بَر خواندم:
SONNET 73
That time of year thou mayst in me behold
When yellow leaves, or none, or few, do hang
Upon those boughs which shake against the cold,
Bare ruin’d choirs, where late the sweet birds sang.
In me thou seest the twilight of such day
As after sunset fadeth in the west,
Which by and by black night doth take away,
Death’s second self, that seals up all in rest.
In me thou see’st the glowing of such fire
That on the ashes of his youth doth lie,
As the death-bed whereon it must expire
Consumed with that which it was nourish’d by.
This thou perceivest, which makes thy love more strong,
To love that well which thou must leave ere long.
درستش این است که تحلیلِ هر شعری در کلاسِ تاریخ ادبیات بر اساس اشاره های آشکارِ شاعر به وقایع تاریخی باشد. اگر خواسته ی استادِ تاریخ ادبیات به همین اشاراتِ مستقیم یا غیرمستقیم محدود شود، جنبه های کاربردی این درس برجسته تر می شود و به لفظ و باورِ دانشجویان، حفظیجاتِ آن(!) کم تر و درس جدّاً جذاب تر. در سانت 73، تنها عبارتی که گمان می شود به رویدادی تاریخی اشاره می کند، مصرع یا خطِّ چهارم است که می گوید:
Upon those boughs which shake against the cold,
Bare ruin’d choirs, where late the sweet birds sang.
نکته ی تاریخیِ مربوط به این استعاره و عبارت را می توان این طور خلاصه کرد که: بعدها، یعنی نه در زمانِ خودِ شکسپیر، بعضی از ادبیاتچی هایی که ذهنی تاریخ-محور داشته اند، با تمرکز بیشتر روی معنی choirs ارتباطی بینِ خلوت و خراب شدن کلیساها و عاطل و باطل ماندن گروه های سرود و صحنه ای که شکسپیر به تصویر کشیده است، برقرار کردند. آنها با ارتکاب «مغالطه ی نیت مؤلف»، به این نتیجه رسیدند که شاعر قصد داشته است که به کلیساهایی که در عهدِ «هنری هشتم» پُر رونق بوده اند و در دوران زمامداری «الیزابت اوّل» خالی و ویران شده بودند اشاره کند. چنین برداشتب به دردِ کلاس تاریخ ادبیات می خورد. از ویژگی های دوران نوزایی یا رنسانس یکی این بود که «علم» مذهب را عقب راند و خودش پیش رفت. تصویرِ بدونِ تفسیر و عاری از سوگیریِ شکسپیر می تواند اشاره ای گذرا به این پدیده در دوران نوزایی داشته باشد. از این سانت، همین یک نکته برای کلاسِ تاریخ ادبیات در دوران رنسانس، اگر نگوییم که زیاد است، کافیست! شاید کمی دیگر هم جا برای خالی بندی داشته باشد، ولی بیش از این ها دیگر راه نمی دهد! بعید است خودِ استاد هم برای بیش از اینش نمره ای در نظر بگیرد. بقیه اش دیگر حرف زیادی و شاخ و برگ و میوه دادن به تنه ای است که توانایی نگه داری بَر و برداشت های وزین و ثقیلِ تاریخی را ندارد.
واقعیت این است که این سانت نه در موردِ علم است، نه در موردِ مذهب است، و نه در مورد سیاست است، بلکه در برجسته ترین لایه ی معنایی اش چیزی نیست جز تصویری از گذشتِ زمان و اعترافِ عاشق به پیری اش. او از چشم و نظرِ معشوقِ خود دارد به وضعِ کنونی اش نگاه می کند و حس می کند که از چشم او افتاده است. او خود را همچون درختی در فصلی از طبیعت می بیند که از رشد و بارآوری و رونق افتاده است. بنابراین، پیش از این که ذهنِ مخاطب، چه آن معشوق و چه مخاطب های فضولِ دیگر، از استعاره ی شاخه هایی که دیگر هیچ دسته ای از پرندگان روی آن ها نیست که آواز بخواند، به برداشتی تاریخی برسد، ذهن اش تصویری از پیری و بی برگ و باری همان درخت را خواهد دید. در لایه ی میانی، چون شکسپیر عادت داشت سانت هایش را روی بدنه ی اصلی یک کار و حرفه ای و مشغله ای مشخص، مانند کشتی رانی و کشاورزی و نجوم ، بنا می کرد، شاید تصویری از باغ و باغبانش زودتر پیش چشم بیاید. در لایه ای بسیار نازک و کمرنگ می شود حرمتِ آن برداشت تاریخی از همان دو مصرع را نگه داشت، آن هم به اندازه ی بارِم بیست و پنج صدم در آزمونِ درس تاریخ ادبیات! اگر راه داد برای آزمون پایان ترم! راه نداد، برای میان ترم! یا به اندازه ی بیست و پنج صدم برای همان فعالیت یک نفره ی کلاسی! پرسش های اضافی، مانندِ پرسش درباره ی این که مخاطبِ شکسپیر در این سانت واقعاً چه شخص خاصی، مؤنث یا مذکر، بوده است، فقط مردم آزاریِ و کلاس گذاری برای این درس است. گاهی بعضی از متخصص ها، تقریباً در همه ی رشته ها، با سختْ انگاریِ نکاتِ ساده، دچار نابینایی یا کم بیناییِ تخصصی می شوند، یعنی آن چیزی را که پیش چشم شان است و بیش از هر چیز دیگری برایشان خودنمایی می کند، یا نمی بینند یا خیلی ضعیف می بینند. جالب این است که گاهی ادعا می کنند که آن دور دورها را می توانند خوب ببینند.
پیش از این که سراغِ آن شعری از شهریار که از نزدیکیِ احساس او با حال و روزی که شکسپیر در سانت 73 داشت می گوید بروم، فکر می کنم بد نباشد که سری به غزلِ معروفِ خواجه حافظ به مطلعِ «بُوَد آیا که در میکده ها بگشایند/ گره از کار فروبسته ی ما بگشایند،» بزنیم. این غزل ظاهراً نسبت به سانت 73 شکسپیر، به مراتب دربرگیرنده ی اشاره ی آشکارتری به رویدادی تاریخی است که از بسته شدنِ میکده ها در دورانِ زمامداریِ امیر مبارزالدین حکایت می کند. فرضِ بیت نخست را که بپذیریم، ناچار می شویم که «زاهد خودبین» را نیز همین امیر مبارز بگیریم و با همین فرمان تا تهِ این غزل برویم:
اگر از بهر دلِ زاهد خودبین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
به صفایِ دلِ رندانِ صَبوحی زدگان
بس درِ بسته به مِفْتاحِ دعا بگشایند
نامهٔ تَعزیَتِ دختر رَز بِنْویسید
تا همه مُغبَچِگان زلفِ دوتا بگشایند
گیسوی چنگ بِبُرّید به مرگِ مِیِ ناب
تا حریفان همه خون از مژهها بگشایند
درِ میخانه ببستند خدایا مپسند
که درِ خانهٔ تزویر و ریا بگشایند
حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا
که چه زُنّار ز زیرش به دَغا بگشایند
با وجود این، با آگاهی از این که در ادامه ی غزل نیز صحبت از ریاکاریِ همان زاهد خودبین است، از دانشجوی ادبیات فارسی اطلاعاتِ تاریخی ای بیش از این طلب کردن، او را تا آخر دوران تحصیل و حتی تا آخر عمر کاری اش، اگر کارش به همین ادبیات ربط داشته باشد، بدهکار نگه می دارد. چرا؟ برای این که از دیدِ خیلی ها دارنده ی مدرک ادبیات فارسی یا هر ادبیات دیگری موظف است برای اثباتِ باسوادی اش کُلّی مدرک و سند تاریخی جمع کند و سپس در حافظه اش بینبارد(!) و همه اش را هم درست بینگارد و سرانجام هنگام پاسخ گویی به طلبکارهای متفرقه و غیرمتفرقه درجا درست ترین و مناسب ترین پاسخ ها، یا همانی را که بابِ میلِ مخاطبِ طلبکار است، فراخوانی کند. البته بعضی از دانشجویان خودشان تن شان می خارد! معلوم نیست که برای خودشیرینی است یا برای خودنمایی و فضل فروشی! شاید هم خود را بزرگتر از این می بینند که با غزل و غزل خوانی خیلی ساده و خودمانی و همگانی تا کنند. در موردِ همین غزلِ حافظ در سایت «گنجور» یکی نوشته بود:
کسی از آگاهان در باره رخت و پوشاک مغان و بویژه مغبچگان و شیوه آراستن گیسوان منبعی ،مطلبی در دست دارد تا با مشتاقان در میان نهد؟؟
گاهی بزرگنماییِ حاشیه های متن باعث می شود که لذّت شنیدنِ حرفِ اصلی متن از دست برود.
این غزلِ حافظ در لایه ی بیرونی و اصلی اش که تا عمقِ آن و تا مقطعِ غزل کشیده شده است، درباره «ریاکاری» از هر نوع و رنگ و درجه اش است. یکی از آن ها همین ریاکاری در حافظ شناسی است! اصلِ قضیه صد در صد فراتاریخی است. خودِ جنابش در پایان غزل می گوید:
حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا
که چه زنّار ز زیرش به دغا بگشایند
حافظ می داند که نوبتِ او هم می رسد و سرانجام، روزی او را نیز متهم به ریاکاری خواهند کرد، زیرا خوب می داند که هر کسی از دیدِ دیگری به دلیلی و در جهتی دیگر و برای رسیدن به مقصودی دیگر ریاکار شمرده می شود. حدس می زد که« تهمتِ ریاکاری» خرقه و یقه ی خودش را هم درگیر کند. پیش بینی اش با این نظرهای گوناگونی که در مورد شعر و زندگی اش وجود دارد کاملاً درست از آب درآمده است. اگر هر غزلِ حافظ را گوشه ای از آن خرقه ی چند لایه ی گسترده ای که او را پوشانده است بدانیم، آنقدر رو دارد که هر یک از حافظ خوان ها با سلیقه و گرایشِ خاص خود یا عام دیگران و یا با توجه به عرضه و تقاضای بازار و حالِ میزبان و مناسبتِ مجلس هر بار یکی از آن ها را رو کند.
معمولاً بهانه ی علمیآ تاریخ پژوهی تخصصی در ادبیات این است که بدونِ استمداد از تاریخ نمی شود به تأویل و تئفسیر درستی از متون ادبی دست یافت. مطالعه ی تاریخ سیاسی و سرگذشتِ پادشاهان و حکام و بالا و پایین شدن هایشان تنها برای دستْ گرمی، و در واقع موجه ترین بهانه برای القای این نظر است که بدون چنین تحقیق و پژوهشی اصلا و ابدا نمی شود فهمید که مؤلف چه گفته است. با پذیرشِ این بهانه است که بهانه های بعدی یکی یکی از راه می رسند! چون درکِ تغییر و تحولاتِ ادبی و پیدایش ژانرها و مکتب های ادبی و رویکردهای نقد و چه و چه و چه.. بدونِ مطالعه ی تاریخ های دیگر امکان پذیر نیست، بنا بر این، فتوا داده می شود که واجب است که دانشجوی ادبیات به مطالعه و یادگیریِ تاریخ های دیگر نیز مبادرت بورزد! چه تاریخ هایی؟_ تاریخ مذهب، تاریخ فلسفه، تاریخ علم، تاریخ تصوف، تاریخ عرفان، تاریخ روانشناسی، تاریخ جامعه شناسی و ... تاریخِ خودِ تاریخ!
متأسفانه، کار به جایی می رسد که دانشجوی ادبیات به جای خواندنِ خودِ ادبیات، بیشتر درباره ی ادبیات می خواند. وقت کم می آورد! به جای خواندنِ خودِ آثار، درباره شان می خواند. در حالی که، خواندنِ چندین اثر کوتاه، مانندِ سانتِ 73 شکسپیر یا غزلی از حافظ، در هر جلسه از کلاس و بحث های کوتاه در موردِ نکته های تاریخیِ شان تأثیرگذارتر از روشِ نقالی رایج در کلاس های تاریخِ ادبیات است. معمولاً یا خود استاد این وظیفه را برعهده می گیرد، یا از دانشجویان می خواهد که به عنوانِ کنفرانس به نوبت نقالی کنند.
در هنگام ارائه ی کار کلاسی ام درباره ی سانت 73 شکسپیر، به جای اشاره به آن غزلِ حافظ که به رویداد تاریخیِ مشابهی اشاره می کرد، ابیاتی از غزلِ «جمال دل» از شهریار را خواندم که نشان می داد شهریار و شکسپیر در برابر معشوق شان حال و روزِ مشابهی دارند. شکسپیر از خودِ طبیعت کمک گرفته بود تا روندِ طبیعیِ گذشت زمان را نشان بدهد: بی برگ و باریِ خزانیِ درختان، غروب سرد خورشید و به خاکستر نشستنِ آتشی فروزان. او خیلی واقع گرایانه دقیقاً در موردِ همان چیزی حرف زده است که فکرش را به خود مشغول کرده بود. اما، ترفندِ شهریار پیچیده تر است. او کاری می کند که عشق و عرفان از مطلع غزل تا مقطعِ آن موازی و همراه یکدیگر پیش بروند. ملاحظه بفرمایید:
جمال دل
سر پیری مرا مشکل پسندد
نگارم کو همه خوشگل پسندد
نگارینی به این خوشگل پسندی
مرا پیرانه سر مشکل پسندد
همانا گُل پسندد بلبلش را
جُعَل را هم مگر پشگل پسندد
جمال آب و گِل چندین چه جویی
که چشم جان جمال دل پسندد
خمیدم تا چو ابرویش مرا نیز
به چشم مست خود مایل پسندد
امیر کاروان کعبه ی عشق
مگر این کاروان کاهل پسندد
چه کردستم که جانانم دل و جان
در این زندانِ آب و گِل پسندد
مرا سرگشته در گرداب هائل
رقیبان خفته در ساحل پسندد
گهی زنجیریَم خواهد گه آزاد
گهم دیوانه گه عاقل پسندد
خیالش نیمه شب تازد به جانم
که رهزن قافله غافل پسندد
به مقصود آن شود نائل که دشمن
به حقِّ خویشتن نائل پسندد
عدالت باد و سلطانیش یا رب
که سلطان را همه عادل پسندد
شریک جرم باشد آن سیه دل
که خنجر در کف قاتل پسندد
به وصل یار کوشی شهریارا
که پیرتْ سالکانْ واصل پسندد
حرفِ اصلیِ شهریار این است که پیری باعث شده است که از چشم معشوقِ خوشگل-پسندش بیفتد. اما، شهریار استعاره ها و اصطلاحاتی به کار برده است که ثابت می کند حرف درجه دومی هم دارد. او می پندارد که معشوق، که همان پیر و مراد است، عاشقِ سالک راهش را پس از رسیدن به پیری، که خود مقامی عرفانی است، با مرگ نزد خود می برد.
اما، هم سانت شکسپیر و هم غزل شهریار حرف های ظریفی برای گفتن دارند که از ظرفیت های خودِ متن برمی آید. در موردِ سانت 73 می توان ادعا کرد که ممکن است که عاشق دچار پیری نشده، بلکه بیماری سخت او را به این نتیجه رسانده که به آخر خط رسیده است. این برداشت را دو مصرع پایانیِ شعر تأیید می کند، زیرا تأکیدش روی جدایی ای است که مرگِ قریب الوقوعِ ناشی از بیماریِ صعب العلاج می تواند عامل آن باشد. پیری به خودی خود خیلی سخت تر از بیماری می تواند او را به مرگ نزدیک کند. استعاره های به کار رفته نیز توجیه پذیرند، زیرا فردی که مرگ خود را نزدیک می بیند، سپیده دم نیز خود را در غروب زندگی اش می بیند. فصلِ بهارِ دیگران پاییز و زمستانِ اوست.
در موردِ غزلِ شهریار نیز می توان از «سر پیری مرا مشکل پسندد» با خوانشی با تأکیدی متفاوت به برداشتی طنزآمیز رسید که خودِ لحنِ چند بیت نخست آن را تأیید می کند. با یادآوری ضرب المثلِ «سرِ پیری و معرکه گیری» ورق جوری برمی گردد که این «پیری» با آن به خودِ معشوق برمی گردد، نه عاشق. این معشوق است که سرِ پیری هوا و هوس او را برداشته و در پی عشق بازی با جوان تر از این کسی است که اگر پیر هم نشده باشد، رابطه ی بین شان پیر شده است.
توجه کنید که نمی خواهم بگویم که این گونه برداشت ها درست یا همه-کس-پذیر است، بلکه هدف اصلی ام این است که بگویم خودِ متن حرف هایی دارد که بیشتر و مهم تر از حرف های تاریخی ای است که در دهانش چپانده می شود. گاهی پژوهشگرانِ حوزه ی ادبیات جوری می نویسند انگار که تخصص اصلی شان تاریخ است نه ادبیات. جالب اینجاست که منبعِ اصلیِ بعضی از کارشناسان تاریخ و تاریخ نویس ها همان کتاب هایی است که ادبیاتی ها با عنوان تاریخ ادبیات نوشته اند. از بس که مایه های تاریخی شان بیشتر از سرمایه های ادبی شان است!
ادامه دارد