اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (47) آوار آفتاب: غبار لبخند-1
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (47) آوار آفتاب: غبار لبخند-1
غبار لبخند
می تراوید آفتاب از بوته ها.
دیدمش در دشت های نم زده
مست اندوه تماشا، یار باد،
مویش افشان، گونه اش شبنم زده.
لاله ای دیدیم- لبخندی به دشت-
پرتویی در آب روشن ریخته.
او صدا را در شیار باد ریخت:
«جلوه اش با بوی خاک آمیخته.»
رود، تابان بود و او موج صدا:
«خیره شد چشمان ما در رود وهم.»
پرده روشن بود، او تاریک خواند:
«طرح ها در دست دارد دود وهم.»
چشم من بر پیکرش افتاد، گفت:
«آفت پژمردگی نزدیک او.»
دشت: دریای تپش، آهنگ، نور.
سایه می زد خنده ی تاریک او.
می خواهم همین اوّل بسم الله پیش از رجوع به منبعِ فلان و بهمان، با پیش داوریِ شتابانه و شگفتانه و واقعاً خنده وانه ای ادعا کنم که سهراب جوان بعضی حرف ها را برای سرهم کردن این شعر از فروغ یاد گرفته است و به خودِ او دارد تحویل می دهد. چاره ی پرهیز از خنده های راست و نگاه های چپِ راستی ها و چپی ها این است که راه میانه را برگیرم و از گفتنِ همینی که نباید می گفتم پشیمانانه برگردم و بدون شتاب کار را از سر بگیرم.
اشعار سهراب این مشکل را دارند که تک تک برای خودشان تاریخ و محل توّلد یا صدور ندارند. این که می دانیم کتاب آوار آفتاب برای نخستین بار در سال 1340 چاپ شد و این که می دانیم اشعارش خیلی پیش تر از تاریخ چاپ و نشرِ خود کتاب نوشته شده بود، چندان کمکی به کشف موقعیت ها یا مناسبت هایی که منجر به سرودنِ هر کدام از آن ها شد نمی کند. البته، اصراری هم نیست که چنین کاری و چنان کمکی به خواننده بکند که بفهمد که زده است وسطِ خال و فهمیده است که موضوع اصلی هر شعری از چه قرار است.
بنده که بررسی هایم را اغلب روی داشته های خودِ متن بنا می کنم، تلاش می کنم خیلی از متنِ شعری مانند «غبار لبخند» بیرون نزنم مبادا که نتوانم سر و وسط و تهِ آن را به هم بیاورم یا زورکی معنی اش را جمع و جور کنم. گاهی ، که امیدوارم چندان بیگاه نباشد، کَمَکی از متن بیرون می روم و دوباره برمی گردم تا به خیالِ خودم که گاهی خیلی خام است چند کلمه ای آن را معنی دارتر کنم. البته تصورِ خودم این است که نکاتِ حاشیه ای افزوده به متن، چیزی به معنیِ اصلی اش، آن طور که من فهمیده ام، نمی افزاید و چیزی هم از آن نمی کاهد. مهم ترین کاری که این «گریز از متن»ها انجام می دهد این است که ردّی را که ذهن بنده پِی گرفته تا به معنی گرفته شده اش برسد، به دیگران نشان می دهد.
بسیار می کوشم که شخصیّت ها و حوادث و موقعیت ها را خاص نکنم، اگر هم با اشاره ای چنین غلطی می کنم، تلاش می کنم جوری همه چیز را سر جای اولش برگردانم که چیزی از معنی عامی که خودِ متن با داشته هایش منتقل می کند، کم نشود، ولی مگر می شود؟ بنابراین، فکر می کنم بهتر است که آن چیزهایی را که اضافه می کنم، هر که دلش می خواهد ندید بگیرد، ولی مگر می تواند نگیرد؟
خودِ من هم برای این که موضوع خیلی خاص نشود، واژه ها و تصاویرِ کلیدی را به هیچ وجه کلیدِ گنجه و گاوصندوقِ خاصی از متن درنظر نمی گیرم. خیلی از کلیدها ظاهرشان شبیه هم است، آنقدر که آدم گاهی دمِ درِ خانه ی خودش اشتباهی کلیدی دیگر را درون قفل می چرخاند و درجا متوجه می شود که نمی چرخد و در را باز نمی کند. البته بعضی کلیدها شاه کلیداند و به قفلی که بهشان راه بدهد می خورند. بنده دم درِ عمارتِ «غبار لبخند» خیال برم داشت که دسته کلیدی با شاه کلیدی در قلبِ آن در دست دارم و می توانم دزدکی واردش شوم و حتی به اتاق های خاص و خصوصی اش نیز پا بگذارم. اما، پس از نگاهی به نمای عمارت از دمِ در، یعنی از همان جایی که هر بینایی که آهسته و با هوش و حواس از کوچه اش می گذرد می تواند به آن نگاهی بیندازد، متوجه شدم که با همه ی فضولی و کنجکاوی ام فقط به اندازه ای که بعضی از روزنه های باز و پنجره های بدون پرده امکانِ تماشا می دهد، می توانم با چشمانی ضعیف و با نگاهی علیل از هر اتاقی چیزکی را ببینم. بعد با شاه کلیدی که داشتم، درِ حیاط را گشودم و به خیال خودم واردِ حیاتِ او شدم. حالا چیزی بیش از نما و ظاهرِ عمارت را می توانستم ببینم. اما آیا با این شاه کلید جعلی واقعاً می شود درِ اصلی ساختمان و درِ همه ی اتاق ها را باز کرد؟ دزدِ مالِ مردم در دسته کلیدش چندین شاه کلید و در حافظه اش چندین قلق دارد که احتمالاً کارش را خوب خوب راه می اندازد. ولی بعید می دانم آدم فضولی که در کوک مردم است و می خواهد راهی برای ورود به ذهن شان بیابد، چنین شاه کلیدهایی داشته باشد. بنابراین، خودم هم اعتراف می کنم که این به اصطلاح شاه کلیدی که در دسست دارم، به هیچ وجه دسته کلیدِ خودِ این شعر نیست، اگر هم می بینید که می تواند چند در از درهایش را باز کند اتفاقی است. هر خواننده ای با کمی دقّت متوجه می شود که شاه کلیدِ بنده به درِ بعضی از اتاق هایش نخورده است و به زور و با لگد خواسته ام درشان را باز کنمم. البته نباید فراموش کرد که کلیدی که بتواند همان درِ ورودیِ خانه را باز کند، الحق شاه کلیدِ خوبی است.
گاهی بعضی هایمان برای کشف کلیدِ ورود به شعر سهراب تا هند و ژاپن و چین و گاهی اروپا و آمریکا می رویم. گاهی چیزی دست مان می آید و ذوق زده می شویم و فکر می کنیم که کلید ورود به اثری را مثلاً در هند پیدا کرده ایم، در صورتی که، با نگاهی به انگیزه و شیوه ی کارمان مشخص می شود که در واقع شاخصی از متنِ سهراب را به عنوان کلیدی برای ورود به مثلاً آیین هندو یا آیین بودا استفاده کرده ایم، آن هم فقط برای ورود از یکی از درهای موجود و ممکن. گاهی همان دری که ازش وارد شده ایم چنان پشت سرمان بسته و قفل می شود که ناچار می شویم از پنجره ی باز یا روزنه ای بیرون بیاییم یا از دیواری بالا برویم و بیرون بپریم. گرفتاریِ ما از همان گامِ نخست این بوده که، در حقیقت، سهراب را برداشته و رفته بودیم تا بودا را با نگاهی سهرابی بگشاییم و بشناسیم. اگر کلید سهراب را نمی داشتیم، اصلاً کاری به کار بودا نداشتیم. اگر با نردبان سهراب سراغ بودا برویم، حداکثر به همان اندازه و از همان ارتفاع می توانیم بودا را ببینیم و سهراب را بررسی کنیم. اگر خودِ بودا را نردبام کنیم تا سهراب را ببینیم، بعید نیست آنقدر بالا برویم که دیگر خودِ سهراب را هم درست و حسابی نبینیم. بعضی ها ادعا می کنند که از آن ارتفاع سهراب را بهتر دیده اند. چرا؟ زیرا دیده اند که سهراب شده است خودِ بودا. این دیگر چه نوع دیدنی است؟ خیلی از ماها هم اگر بهانه ی این کلیدِ سهراب به دست مان نبود، اصلاً سراغِ متنِ بودا نمی رفتیم. جالب اینجاست که بعد از ورود به متنِ بودا با کلید سهراب، از روی متن بودا کلیدی می سازیم و دوباره به متنِ سهراب برمی گردیم و این بار زور می زنیم تا با کلیدِ بودا متنِ سهراب را باز کنیم. چرا؟ برای این که ثابت کنیم که این دو تا یکی اند و کلیدِ هر کدامشان به قفلِ دیگری می خورد. اصلاً می توانیم کاری به آن کلیدی که از پیش در دست مان بود نداشته باشیم. این کار، حتی اگر از بیخ و بن اشتباه نباشد، سرانجام به اشتباهی می انجامد که بیخ پیدا می کند؛ و می بینیم که کرده است! با چنین کاری بعید نیست به شناخت غلطی از سهراب رسیده باشیم؛ که اغلب رسیده ایم. با مثالی واضح تر منظورم را خدمت تان عرض می کنم:
سهراب نقاشی هایی دارد که در آن ها فقط از تصویر چند مربع ساده استفاده کرده است. این مربع ها اغلب چنان مجرد و انتزاعی اند که رنگ و ترتیب و ترکیب شان حرف مشخصی برای گفتن ندارد. بیننده خودش با حال و حوصله ای که دارد، هر چه که به نظرش برسد می تواند به تصویر ببندد. شاید معنی دارترین چنین نقاشی هایی در کار سهراب آنهایی باشد که درشان موجودِ معنی داری غیر از مربع وجود دارد. به عنوانِ مثال، در یکی از آنها پرنده ای دیده می شود که چشمی مربعی دارد و گرفتار قفسی چهارگوش است. روی بال این پرنده سه مربع دیده می شود که احتمالاً شکل پرهایش است و نوع و نهایت پروازش را نشان می دهد. در بیرونِ قفس مربع هایی وجود دارد که انگار رو به بالا می روند. شاید بشود گفت که از دیدِ این پرنده با آن چشمانِ مربعی و بال های مربع دار یا مربع وار هر چه که در بیرون قفس است، مانندِ خودِ قفس مربعی شکل است. حتی رهایی و آواز و پرواز نیز برای او شکلی غیر از این نمی تواند داشته باشد. دنیا برایش سراسر مربع است.
حالا چرا مربع؟ شاید به خاطرِ کازیمیر مالویچ!
بدون تردید سهراب سپهری بنا به رشته و پیشه اش، کازیمیر مالویچ را می شناخت و با اندیشه و نقاشی هایش آشنا بود. مالویچ تابلو مشهوری دارد به نام «مربع سیاه». او که مبلغ اندیشه ی سوپرماتیسم بود، جهان بینی خاص خودش را داشت. جهان بینیِ ساده و بدویِ مربعی. چیزی که انسان غارنشین نیز می توانست بکشد و بفهمد. او بر این باور بود که، «بعد از عهد قدیم عهد جدید آمد، و بعد از عهد جدید عهد[=مانیفست] کمونیسم و از پیِ کمونیسم عهد سوپرماتیسم می آید که خاتم عهدهاست.» (آلکس دانچف، صد مانیفست، ص207) از نظرِ مالویچ «مربع یک طفل زنده و شاه وار است. نخستین گام آفرینش ناب در هنر.» از دیدِ او، «تنها زمانی که عادت آگاهانه ی تماشای اطراف و اکناف طبیعت، مادوناها و ونوس ها در تابلوهای نقاشی زدوده شود شاهد یک اثر هنری تمام و کمال در عالم نقاشی خواهیم بود.»(همان،ص208)
شخصیت مالویچ چنان مربعی بود که پس از مرگش به جای صلیب بالای جنازه اش مربعی سیاه گذاشتند و در بنای یادبودش مربعی آویختند. آیا می شود گفت که سهراب سپهری فقط به دلیل کشیدن چند مربع در نقاشی هایش چنین آدمی شده بود؟
سهراب گاهی از بعضی چیزهایی که از دیگران یاد گرفته بود مشق می کرد، آن هم مشقی جدّی. اما به مشق هایش آن چیزی را که خودش از یافته هایش انتظار داشت، نه مطابقِ انتظار مبدعِ آن ها، اضافه می کرد. فکر و خیالِ خودش را به فن و هنری که از دیگران فراگرفته بود می افزود. اصلاً با اندیشه ی امثال مالویچ در نقاشی های خودش کاری نداشت. بنابراین، نمی شود با آن نگاهی که مالویچ به مربع داشت به مربع های سهراب نگاه کرد.
چنین برداشتی را می شود در مورد شعر سهراب نیز بیان کرد. بودای سهراب بودای سهراب است، بودایی که او ساخت تا در متن اش مطابقِ نقشی که برایش تعیین کرده بود بازی کند. این بودا عیناً آن بودایی نیست که بودا شده بود. به همین دلیل است که سهراب اصلاً نتوانست عینِ آن بودا بشود. شاید بیشترین شباهتِ این بوداها در ظاهرشان باشد. حتی مسلمانی سهراب نیز از نوع مسلمانی خودش بود. بنابراین، نباید این طور تصور کرد که اگر سهراب چیزی از دیگران را وارد سبک و اثرش کرده است، همه چیزشان را گرفته و پذیرفته و با اندیشه ی خودِ آنها وارد شعر و نقاشیِ خودش کرده است. اصلاً چنین کاری شُد ندارد. چه در موردِ سهراب و چه در موردِ دیگران. چه موضوع ادبی و هنری باشد، چه موضوعی دیگر باشد. یعنی هر کسی به اندازه فهم و ظرفیت اش آن چیزی می شود که الگویی از آن را پیش رویش دارد نه به اندازه ی تمام معنی ممکن و کلِّ ظرفیت های موجود در خودِ آن الگو. به عنوان مثال، هر کسی به اندازه ی فهم و ظرفیتِ خودش قرآنی و مسلمان می شود، نه به اندازه ی خودِ قرآن و اسلام. دو نفر را نمی شود پیدا کرد که قرآن را عین هم خوانده و عین هم مسلمان شده باشند. شاید بعضی ها تا حدودی به هم نزدیک شده باشند، ولی هرگز نمی توان باور کرد که یکی شده باشند. مسلمانی سهراب هم خاص خودش بود، مثل همه ی مسلمان های دیگر. از جهاتی خیلی شبیه به دیگران و از جهاتی دیگر به طرز عجیبی خیلی متفاوت از دیگران.
سهراب واردِ هر متنی که می شد، بیرون که می آمد همانی می شد که شده بود، نه آنی که آن متن می گفت که او بشود، زیرا همه چیزِ آن متن به دستِ او نبود، و همه ی اختیار خودش را هم به دستِ آن متن نمی داد. چرا؟ برای این که همه ی اختیار خودش هم در طی طریق کردن در آن متن به دست خودش نبود. مثل همه ی ماها. خوانشِ متن ادبی به همین پیچیدگی است که برایتان پیچیده ام!
سهراب پس از خواندنِ آثار صادقِ هدایت چیزهایی از او را وارد شعرش می کرد، بی آن که صادق هدایت بشود. از نیما چیزهایی را می گرفت و از چیزهای دیگری که نیمایی بوده اند بی خیال یا با خیال می گذشت. بعد می شد یک نیماییِ غیرِنیما.از بودا اندیشه ای را می گرفت و آن را زینتِ حس خود می کرد. بعد، از ترکیب آن اندیشه ی بودایی با حسّ خودش به بودایی می رسید که بیشتر سهراب بود تا بودا. از اشعار فروغ فرخزاد تصویرهای پُر فروغی را می گرفت و در عوض حرف دلِ خودش را با آن ها می زد. پس، با نگاه به شباهت های ظاهریِ سهراب به این و آن واقعاً نمی شود، کلیدی ساخت که به قفلِ همه ی درهایِ شعر یا نقاشیِ اش بخورد. شاه کلید هم فقط به دردِ این می خورد که به صاحب خانه نشان بدهد که قفلِ خوبی برای خانه اش نگذاشته است. قفلِ متنی که بشود با کلیدِ متنی دیگر به همه جایش وارد شد و سرک کشید ایراد دارد. شاعران نمادگرا برای بعضی از درهایشان از قفل های رمزدار استفاده می کنند تا بخش هایی از حریم شان از دیدِ همه یا از دیدِ نامحرمان پنهان بماند. خیلی ها را دمِ درِ بعضی از واژه ها نگه می دارند.
حالا، این مقدمه را می خواهم بهانه ای بکنم برای توجیه شباهت های ظاهری «غبار لبخند» در این شعر سهراب با «غبار» و «لبخند»ی که در برخی از آثار فروغ فرخزاد که پیش از آوار آفتاب منتشر شده بود وجود دارد.
از دوستی سهراب و فروغ و تأثیرشان روی یکدیگر خیلی ها خیلی جاها صحبت کرده اند. اغلب به جنبه های کاری و هنری شان پرداخته اند. کمتر کسی تصوری از رابطه ای که بین شان بیرون از شعر و نقاشی و فیلم باشد توجه کرده است. حتی با تعریفی که از حجب و حیای سهراب کرده اند، با وجود توصیفی که از روباز بودنِ فروغ می کنند، اصلاً نمی شود به خیالِ آنها از هر گونه خیالی نسبت به یکدیگر خیال هم کرد. امّا، کتاب فروغ فرخزاد، جادوی جاودانگی به کوشش بهروز جلالی پندری حرف هایی از م.آزاد یا همان محمود مشرف آزاد تهرانی در مورد خیالی که سهراب از رابطه اش با فروغ داشته نقل کرده که تمام کاسه و کوزه ی خیالِ من یک نفر را بد جوری به هم ریخته است. م.آزاد گفته است:
پس از آن مدّتی که با فرهنگ فرهی و سهراب سپهری بودیم از زبان فرهی شنیدم که سپهری می خواهد نقاشی هایی برای کتاب فرخزاد تهیه کند و هم چنین به نقل از سپهری گفت که گویا، آن دو علائقی نیز دارند که البته و صد البته این حرف ها هم برای ما مطرح نبود زیرا خود فرخزاد در آن وقت برای ما مطرح نبود اما با وجود این در این موضوع یک چیز برای من حیرت انگیز و تأسف آور است و آن برداشت حقیرانه ذهن روشنفکر ایرانی در مسائل عشقی و عاطفی و برخوردش با زن است و مخصوصاً از این نظر خیلی ناراحت بودم، چرا که اگر از هر کسی توقع چنین حرف ها و قصه سراییدها را داشتیم از سهراب سپهری نداشتیم.(ص428-427)
جناب مشرف آزاد تاریخِ این روایتی را که از منبع فرهنگ فرهی شنیده است به پیش از سال 41 یا 42 برمی گرداند، که اتفاقاً برمی خورد به زمانی پس از چاپ و نشر آوار آفتاب. هنوز از تولّدی دیگر(1342) فروغ خبری نیست. البته، چون گفته می شود که اشعار تولدی دیگر سروده های سال های 38 تا 42 فروغ است، بعید نیست پیش از چاپِ مجموعه اش تعدادی از آنها را در جمع دوستانش خوانده باشد. با این که برخی از تصاویری که در برخی از اشعار آوار آفتاب(1340) دیده می شود، خیلی به تصاویر فکری و حسّی فروغ نزدیک است، چون ادعا می شود که این اشعار سهراب در سال 1337 آماده ی چاپ بود، ناچاریم کاری به تاریخ رسمیِ انتشارش، یعنی 1340، و همچنین کاری به کار تولّدی دیگر نداشته باشیم. اگر بخواهیم با پافشاری بیشتر شباهت های موجود در کار سهراب را به اشعار فروغ برگردانیم، ناچار می شویم تا سال 1337، انتشار عصیان، یا 1335، انتشار دیوار، یا 1331، انتشار اسیر، یا چاپ نخستین شعرِ فروغ، یعنی «گناه» در مجله ی روشنفکر 1330، عقب برویم. کاری بسیار مسخره با نتیجه ای بی پشتوانه ی محکم. با کمی اصرار می توان عکس قضیه را نیز اثبات کرد، یعنی می توان به این نتیجه رسید که در اصل این فروغ بود که تصویرهایی را از برخی از اشعار سهراب قاپید و برد و پروراند و پروار کرد و در اشعار خودش پخش کرد، جوری که بیشتر و بهتر به چشم آمد و همه فکر کردند که همه اش از خودش است. فکر می کنید که این ها را من از خودم درآورده ام؟ اگر مصاحبه های این و آن را در باره ی این دو شاعر بخوانید، متوجه می شوید که این جور حرف ها خوراکِ کسانی است که با خودِ متن کم تر کار دارند تا با خاطرات خصوصی و غیرخصوصی خودشان و دیگران. به عنوان مثال، پرونده ی شعرِ «رؤیا»ی فروغ را خیلی ساده با ادعایی نه چندان ساده در موردِ بیتی از شعرش می بندند. فروغ گفته است:
بی گمان روزی ز راه دور
می رسد شهزاده یی مغرور
و منتقدینِ شرح حال دوست گفته اند که منظور فروغ از آن «شهزاده ی مغرور» جناب نادر نادرپور بوده است. نشان به آن نشانی که فروغ خودش گفته بود که در آغاز شاعری اش تحت تأثیر شعر نادرپور بوده است، و از این مهم تر این که پس از مدّتی پس از آشناییِ نزدیک فروغ با نادرپور شایع شده بود که فروغ قصد دارد با او ازدواج کند. چنین شد که این زندگینامه نویسان و شرح حال دوستان، بقیه ی شعر «رؤیا» را قابل ندانستند و با همین حرف و حدیث و شایعه تحلیل اششش تعطیل کرده اند. چون بنده قصد ندارم با «غبار لبخند» چنین کاری کنم، در بخش بعدی، بدون هیچ حرف و حدیثی می خواهم بروم سراغِ خودِ خودِ «غبار لبخند».
ادامه دارد