اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (47) آوار آفتاب: غبار لبخند-1

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (47) آوار آفتاب: غبار لبخند-1

 

غبار لبخند

 

می تراوید آفتاب از بوته ها.

دیدمش در دشت های نم زده

مست اندوه تماشا، یار باد،

مویش افشان، گونه اش شبنم زده.

 

لاله ای دیدیم- لبخندی به دشت-

پرتویی در آب روشن ریخته.

او صدا را در شیار باد ریخت:

«جلوه اش با بوی خاک آمیخته.»

 

رود، تابان بود و او موج صدا:

«خیره شد چشمان ما در رود وهم.»

پرده روشن بود، او تاریک خواند:

«طرح ها در دست دارد دود وهم.»

 

چشم من بر پیکرش افتاد، گفت:

«آفت پژمردگی نزدیک او.»

دشت: دریای تپش، آهنگ، نور.

سایه می زد خنده ی تاریک او.

 

می خواهم همین اوّل بسم الله پیش از رجوع به منبعِ فلان و بهمان، با پیش داوریِ شتابانه و شگفتانه و واقعاً خنده وانه ای ادعا کنم که سهراب جوان بعضی حرف ها را برای سرهم کردن این شعر از فروغ یاد گرفته است و به خودِ او دارد تحویل می دهد. چاره ی پرهیز از خنده های راست و نگاه های چپِ راستی ها و چپی ها این است که راه میانه را برگیرم  و از گفتنِ همینی که نباید می گفتم  پشیمانانه برگردم و بدون شتاب کار را از سر بگیرم.

اشعار سهراب این مشکل را دارند که تک تک برای خودشان تاریخ و محل توّلد یا صدور ندارند. این که می دانیم کتاب آوار آفتاب برای نخستین بار در سال 1340 چاپ شد و این که می دانیم اشعارش خیلی پیش تر از تاریخ چاپ و نشرِ خود کتاب نوشته شده بود، چندان کمکی به کشف موقعیت ها یا مناسبت هایی که منجر به سرودنِ هر کدام از آن ها شد نمی کند. البته، اصراری هم نیست که چنین کاری و چنان کمکی به خواننده بکند که بفهمد که زده است وسطِ خال و فهمیده است که موضوع اصلی هر شعری از چه قرار است.

بنده که بررسی هایم را اغلب روی داشته های خودِ متن بنا می کنم، تلاش می کنم خیلی از متنِ شعری مانند «غبار لبخند» بیرون نزنم مبادا که نتوانم سر و وسط و تهِ آن را به هم بیاورم یا زورکی معنی اش را جمع و جور کنم. گاهی ، که امیدوارم چندان بیگاه نباشد، کَمَکی از متن بیرون می روم و دوباره برمی گردم تا به خیالِ خودم که گاهی خیلی خام است چند کلمه ای آن را معنی دارتر کنم. البته تصورِ خودم این است که نکاتِ حاشیه ای افزوده به متن، چیزی به معنیِ اصلی اش، آن طور که من فهمیده ام، نمی افزاید و چیزی هم از آن نمی کاهد. مهم ترین کاری که این «گریز از متن»ها انجام می دهد این است که ردّی را که ذهن بنده پِی گرفته تا به معنی گرفته شده اش برسد، به دیگران نشان می دهد.

بسیار می کوشم که شخصیّت ها و حوادث و موقعیت ها را خاص نکنم، اگر هم با اشاره ای چنین غلطی می کنم، تلاش می کنم جوری همه چیز را سر جای اولش برگردانم که چیزی از معنی عامی که خودِ متن با داشته هایش منتقل می کند، کم نشود، ولی مگر می شود؟ بنابراین، فکر می کنم بهتر است که آن چیزهایی را که اضافه می کنم، هر که دلش می خواهد ندید بگیرد، ولی مگر می تواند نگیرد؟

خودِ من هم برای این که موضوع خیلی خاص نشود، واژه ها و تصاویرِ کلیدی را به هیچ وجه کلیدِ گنجه و گاوصندوقِ خاصی از متن درنظر نمی گیرم. خیلی از کلیدها ظاهرشان شبیه هم است، آنقدر که آدم گاهی دمِ درِ خانه ی خودش اشتباهی کلیدی دیگر را درون قفل می چرخاند و درجا متوجه می شود که نمی چرخد و در را باز نمی کند. البته بعضی کلیدها شاه کلیداند و به قفلی که بهشان راه بدهد می خورند. بنده دم درِ عمارتِ «غبار لبخند» خیال برم داشت که دسته کلیدی با شاه کلیدی در قلبِ آن در دست دارم و می توانم دزدکی واردش شوم و حتی به اتاق های خاص و خصوصی اش نیز پا بگذارم. اما، پس از نگاهی به نمای عمارت از دمِ در، یعنی از همان جایی که هر بینایی که آهسته و با هوش و حواس از کوچه اش می گذرد می تواند به آن نگاهی بیندازد، متوجه شدم که با همه ی فضولی و کنجکاوی ام فقط به اندازه ای که بعضی از روزنه های باز و پنجره های بدون پرده امکانِ تماشا می دهد، می توانم با چشمانی ضعیف و با نگاهی علیل از هر اتاقی چیزکی را ببینم. بعد با شاه کلیدی که داشتم، درِ حیاط را گشودم و به خیال خودم واردِ حیاتِ او شدم. حالا چیزی بیش از نما و ظاهرِ عمارت را می توانستم ببینم. اما آیا با این شاه کلید جعلی واقعاً می شود درِ اصلی ساختمان و درِ همه ی اتاق ها را باز کرد؟ دزدِ مالِ مردم در دسته کلیدش چندین شاه کلید و در حافظه اش چندین قلق دارد که احتمالاً کارش را خوب خوب راه می اندازد. ولی بعید می دانم آدم فضولی که در کوک مردم است و می خواهد راهی برای ورود به ذهن شان بیابد، چنین شاه کلیدهایی داشته باشد. بنابراین، خودم هم اعتراف می کنم که این به اصطلاح شاه کلیدی که در دسست دارم، به هیچ وجه دسته کلیدِ خودِ این شعر نیست، اگر هم می بینید که می تواند چند در از درهایش را باز کند اتفاقی است. هر خواننده ای با کمی دقّت متوجه می شود که شاه کلیدِ بنده به درِ بعضی از اتاق هایش نخورده است و به زور و با لگد خواسته ام درشان را باز کنمم. البته نباید فراموش کرد که کلیدی که بتواند همان درِ ورودیِ خانه را باز کند، الحق شاه کلیدِ خوبی است.

گاهی بعضی هایمان برای کشف کلیدِ ورود به شعر سهراب تا هند و ژاپن و چین و گاهی اروپا و آمریکا می رویم. گاهی چیزی دست مان می آید و ذوق زده می شویم و فکر می کنیم که کلید ورود به اثری را مثلاً در هند پیدا کرده ایم، در صورتی که، با نگاهی به انگیزه و شیوه ی کارمان مشخص می شود که در واقع شاخصی از متنِ سهراب را به عنوان کلیدی برای ورود به مثلاً آیین هندو یا آیین بودا استفاده کرده ایم، آن هم فقط برای ورود از یکی از درهای موجود و ممکن. گاهی همان دری که ازش وارد شده ایم چنان پشت سرمان بسته و قفل می شود که ناچار می شویم از پنجره ی باز یا روزنه ای بیرون بیاییم یا از دیواری بالا برویم و بیرون بپریم. گرفتاریِ ما از همان گامِ نخست این بوده که، در حقیقت، سهراب را برداشته و رفته بودیم تا بودا را با نگاهی سهرابی بگشاییم و بشناسیم. اگر کلید سهراب را نمی داشتیم، اصلاً کاری به کار بودا نداشتیم. اگر با نردبان سهراب سراغ بودا برویم، حداکثر به همان اندازه و از همان ارتفاع می توانیم بودا را ببینیم و سهراب را بررسی کنیم. اگر خودِ بودا را نردبام کنیم تا سهراب را ببینیم، بعید نیست آنقدر بالا برویم که دیگر خودِ سهراب را هم درست و حسابی نبینیم. بعضی ها ادعا می کنند که از آن ارتفاع سهراب را بهتر دیده اند. چرا؟ زیرا دیده اند که سهراب شده است خودِ بودا. این دیگر چه نوع دیدنی است؟ خیلی از ماها هم اگر بهانه ی این کلیدِ سهراب به دست مان نبود، اصلاً سراغِ متنِ بودا نمی رفتیم. جالب اینجاست که بعد از ورود به متنِ بودا با کلید سهراب، از روی متن بودا کلیدی می سازیم و دوباره به متنِ سهراب برمی گردیم و این بار زور می زنیم تا با کلیدِ بودا متنِ سهراب را باز کنیم. چرا؟ برای این که ثابت کنیم که این دو تا یکی اند و کلیدِ هر کدامشان به قفلِ دیگری می خورد. اصلاً می توانیم کاری به آن کلیدی که از پیش در دست مان بود نداشته باشیم. این کار، حتی اگر از بیخ و بن اشتباه نباشد، سرانجام به اشتباهی می انجامد که بیخ پیدا می کند؛ و می بینیم که کرده است! با چنین کاری بعید نیست به شناخت غلطی از سهراب رسیده باشیم؛ که اغلب رسیده ایم. با مثالی واضح تر منظورم را خدمت تان عرض می کنم:

سهراب نقاشی هایی دارد که در آن ها فقط از تصویر چند مربع ساده استفاده کرده است. این مربع ها اغلب چنان مجرد و انتزاعی اند که رنگ و ترتیب و ترکیب شان حرف مشخصی برای گفتن ندارد. بیننده خودش با حال و حوصله ای که دارد، هر چه که به نظرش برسد می تواند به تصویر ببندد. شاید معنی دارترین چنین نقاشی هایی در کار سهراب آنهایی باشد که درشان موجودِ معنی داری غیر از مربع وجود دارد. به عنوانِ مثال، در یکی از آنها پرنده ای دیده می شود که چشمی مربعی دارد و گرفتار قفسی چهارگوش است. روی بال این پرنده سه مربع دیده می شود که احتمالاً شکل پرهایش است و نوع و نهایت پروازش را نشان می دهد. در بیرونِ قفس مربع هایی وجود دارد که انگار رو به بالا می روند. شاید بشود گفت که از دیدِ این پرنده با آن چشمانِ مربعی و بال های مربع دار یا مربع وار هر چه که در بیرون قفس است، مانندِ خودِ قفس مربعی شکل است. حتی رهایی و آواز و پرواز نیز برای او شکلی غیر از این نمی تواند داشته باشد. دنیا برایش سراسر مربع است.     

حالا چرا مربع؟ شاید به خاطرِ کازیمیر مالویچ!

بدون تردید سهراب سپهری بنا به رشته و پیشه اش، کازیمیر مالویچ را می شناخت و با اندیشه و نقاشی هایش آشنا بود. مالویچ تابلو مشهوری دارد به نام «مربع سیاه». او که مبلغ اندیشه ی سوپرماتیسم بود، جهان بینی خاص خودش را داشت. جهان بینیِ ساده و بدویِ مربعی. چیزی که انسان غارنشین نیز می توانست بکشد و بفهمد. او بر این باور بود که، «بعد از عهد قدیم عهد جدید آمد، و بعد از عهد جدید عهد[=مانیفست] کمونیسم و از پیِ کمونیسم عهد سوپرماتیسم می آید که خاتم عهدهاست.» (آلکس دانچف، صد مانیفست، ص207) از نظرِ مالویچ «مربع یک طفل زنده و شاه وار است. نخستین گام آفرینش ناب در هنر.» از دیدِ او، «تنها زمانی که عادت آگاهانه ی تماشای اطراف و اکناف طبیعت، مادوناها و ونوس ها در تابلوهای نقاشی زدوده شود شاهد یک اثر هنری تمام و کمال در عالم نقاشی خواهیم بود.»(همان،ص208)

شخصیت مالویچ چنان مربعی بود که پس از مرگش به جای صلیب بالای جنازه اش مربعی سیاه گذاشتند و در بنای یادبودش مربعی آویختند. آیا می شود گفت که سهراب سپهری فقط به دلیل کشیدن چند مربع در نقاشی هایش چنین آدمی شده بود؟

سهراب گاهی از بعضی چیزهایی که از دیگران یاد گرفته بود مشق می کرد، آن هم مشقی جدّی. اما به مشق هایش آن چیزی را که خودش از یافته هایش انتظار داشت، نه مطابقِ انتظار مبدعِ آن ها، اضافه می کرد. فکر و خیالِ خودش را به فن و هنری که از دیگران فراگرفته بود می افزود. اصلاً با اندیشه ی امثال مالویچ در نقاشی های خودش کاری نداشت. بنابراین، نمی شود با آن نگاهی که مالویچ به مربع داشت به مربع های سهراب نگاه کرد.

چنین برداشتی را می شود در مورد شعر سهراب نیز بیان کرد. بودای سهراب بودای سهراب است، بودایی که او ساخت تا در متن اش مطابقِ نقشی که برایش تعیین کرده بود بازی کند. این بودا عیناً آن بودایی نیست که بودا شده بود. به همین دلیل است که سهراب اصلاً نتوانست عینِ آن بودا بشود. شاید بیشترین شباهتِ این بوداها در ظاهرشان باشد. حتی مسلمانی سهراب نیز از نوع مسلمانی خودش بود. بنابراین، نباید این طور تصور کرد که اگر سهراب چیزی از دیگران را وارد سبک و اثرش کرده است، همه چیزشان را گرفته و پذیرفته و با اندیشه ی خودِ آنها وارد شعر و نقاشیِ خودش کرده است. اصلاً چنین کاری شُد ندارد. چه در موردِ سهراب و چه در موردِ دیگران. چه موضوع ادبی و هنری باشد، چه موضوعی دیگر باشد. یعنی هر کسی به اندازه فهم و ظرفیت اش آن چیزی می شود که الگویی از آن را پیش رویش دارد نه به اندازه ی تمام معنی ممکن و کلِّ ظرفیت های موجود در خودِ آن الگو. به عنوان مثال، هر کسی به اندازه ی فهم و ظرفیتِ خودش قرآنی و مسلمان می شود، نه به اندازه ی خودِ قرآن و اسلام. دو نفر را نمی شود پیدا کرد که قرآن را عین هم خوانده و عین هم مسلمان شده باشند. شاید بعضی ها تا حدودی به هم نزدیک شده باشند، ولی هرگز نمی توان باور کرد که یکی شده باشند. مسلمانی سهراب هم خاص خودش بود، مثل همه ی مسلمان های دیگر. از جهاتی خیلی شبیه به دیگران و از جهاتی دیگر به طرز عجیبی خیلی متفاوت از دیگران.

سهراب واردِ هر متنی که می شد، بیرون که می آمد همانی می شد که شده بود، نه آنی که آن متن می گفت که او بشود، زیرا همه چیزِ آن متن به دستِ او نبود، و همه ی اختیار خودش را هم به دستِ آن متن نمی داد. چرا؟ برای این که همه ی اختیار خودش هم در طی طریق کردن در آن متن به دست خودش نبود. مثل همه ی ماها. خوانشِ متن ادبی به همین پیچیدگی است که برایتان پیچیده ام!

سهراب پس از خواندنِ آثار صادقِ هدایت چیزهایی از او را وارد شعرش می کرد، بی آن که صادق هدایت بشود. از نیما چیزهایی را می گرفت و از چیزهای دیگری که نیمایی بوده اند بی خیال یا با خیال می گذشت. بعد می شد یک نیماییِ غیرِنیما.از بودا اندیشه ای را می گرفت و آن را زینتِ حس خود می کرد. بعد، از ترکیب آن اندیشه ی بودایی با حسّ خودش به بودایی می رسید که بیشتر سهراب بود تا بودا. از اشعار فروغ فرخزاد تصویرهای پُر فروغی را می گرفت و در عوض حرف دلِ خودش را با آن ها می زد. پس، با نگاه به شباهت های ظاهریِ سهراب به این و آن واقعاً نمی شود، کلیدی ساخت که به قفلِ همه ی درهایِ شعر یا نقاشیِ اش بخورد. شاه کلید هم فقط به دردِ این می خورد که به صاحب خانه نشان بدهد که قفلِ خوبی برای خانه اش نگذاشته است. قفلِ متنی که بشود با کلیدِ متنی دیگر به همه جایش وارد شد و سرک کشید ایراد دارد. شاعران نمادگرا برای بعضی از درهایشان از قفل های رمزدار استفاده می کنند تا بخش هایی از حریم شان از دیدِ همه یا از دیدِ نامحرمان پنهان بماند. خیلی ها را دمِ درِ بعضی از واژه ها نگه می دارند.

حالا، این مقدمه را می خواهم بهانه ای بکنم برای توجیه شباهت های ظاهری «غبار لبخند» در این شعر سهراب با «غبار» و «لبخند»ی که در برخی از آثار فروغ فرخزاد که پیش از آوار آفتاب منتشر شده بود وجود دارد.

از دوستی سهراب و فروغ و تأثیرشان روی یکدیگر خیلی ها خیلی جاها صحبت کرده اند. اغلب به جنبه های کاری و هنری شان پرداخته اند. کمتر کسی تصوری از رابطه ای که بین شان بیرون از شعر و نقاشی و فیلم باشد توجه کرده است. حتی با تعریفی که از حجب و حیای سهراب کرده اند، با وجود توصیفی که از روباز بودنِ فروغ می کنند، اصلاً نمی شود به خیالِ آنها از هر گونه خیالی نسبت به یکدیگر خیال هم کرد. امّا، کتاب فروغ فرخزاد، جادوی جاودانگی به کوشش بهروز جلالی پندری حرف هایی از م.آزاد یا همان محمود مشرف آزاد تهرانی در مورد خیالی که سهراب از رابطه اش با فروغ داشته نقل کرده که تمام کاسه و کوزه ی خیالِ من یک نفر را بد جوری به هم ریخته است. م.آزاد گفته است:

 

پس از آن مدّتی که با فرهنگ فرهی و سهراب سپهری بودیم از زبان فرهی شنیدم که سپهری می خواهد نقاشی هایی برای کتاب فرخزاد تهیه کند و هم چنین به نقل از سپهری گفت که گویا، آن دو علائقی نیز دارند که البته و صد البته این حرف ها هم برای ما مطرح نبود زیرا خود فرخزاد در آن وقت برای ما مطرح نبود اما با وجود این در این موضوع یک چیز برای من حیرت انگیز و تأسف آور است و آن برداشت حقیرانه ذهن روشنفکر ایرانی در مسائل عشقی و عاطفی و برخوردش با زن است و مخصوصاً از این نظر خیلی ناراحت بودم، چرا که اگر از هر کسی توقع چنین حرف ها و قصه سراییدها را داشتیم از سهراب سپهری نداشتیم.(ص428-427)

 

جناب مشرف آزاد تاریخِ این روایتی را که از منبع فرهنگ فرهی شنیده است به پیش از سال 41 یا 42 برمی گرداند، که اتفاقاً برمی خورد به زمانی پس از چاپ و نشر آوار آفتاب. هنوز از تولّدی دیگر(1342) فروغ خبری نیست. البته، چون گفته می شود که اشعار تولدی دیگر سروده های سال های 38 تا 42 فروغ است، بعید نیست پیش از چاپِ مجموعه اش تعدادی از آنها را در جمع دوستانش خوانده باشد. با این که برخی از تصاویری که در برخی از اشعار آوار آفتاب(1340) دیده می شود، خیلی به تصاویر فکری و حسّی فروغ نزدیک است، چون ادعا می شود که این اشعار سهراب در سال 1337 آماده ی چاپ بود، ناچاریم کاری به تاریخ رسمیِ انتشارش، یعنی 1340، و همچنین کاری به کار تولّدی دیگر نداشته باشیم. اگر بخواهیم با پافشاری بیشتر شباهت های موجود در کار سهراب را به اشعار فروغ برگردانیم، ناچار می شویم تا سال 1337، انتشار عصیان، یا 1335، انتشار دیوار، یا 1331، انتشار اسیر، یا چاپ نخستین شعرِ فروغ، یعنی «گناه» در مجله ی روشنفکر 1330، عقب برویم. کاری بسیار مسخره با نتیجه ای بی پشتوانه ی محکم. با کمی اصرار می توان عکس قضیه را نیز اثبات کرد، یعنی می توان به این نتیجه رسید که در اصل این فروغ بود که تصویرهایی را از برخی از اشعار سهراب قاپید و برد و پروراند و پروار کرد و در اشعار خودش پخش کرد، جوری که بیشتر و بهتر به چشم آمد و همه فکر کردند که همه اش از خودش است. فکر می کنید که این ها را من از خودم درآورده ام؟ اگر مصاحبه های این و آن را در باره ی این دو شاعر بخوانید، متوجه می شوید که این جور حرف ها خوراکِ کسانی است که با خودِ متن کم تر کار دارند تا با خاطرات خصوصی و غیرخصوصی خودشان و دیگران. به عنوان مثال، پرونده ی شعرِ «رؤیا»ی فروغ را خیلی ساده با ادعایی نه چندان ساده در موردِ بیتی از شعرش می بندند. فروغ گفته است:

بی گمان روزی ز راه دور

می رسد شهزاده یی مغرور

 

و منتقدینِ شرح حال دوست گفته اند که منظور فروغ از آن «شهزاده ی مغرور» جناب نادر نادرپور بوده است. نشان به آن نشانی که فروغ خودش گفته بود که در آغاز شاعری اش تحت تأثیر شعر نادرپور بوده است، و از این مهم تر این که پس از مدّتی پس از آشناییِ نزدیک فروغ با نادرپور شایع شده بود که فروغ قصد دارد با او ازدواج کند. چنین شد که این زندگینامه نویسان و شرح حال دوستان، بقیه ی شعر «رؤیا» را قابل ندانستند و با همین حرف و حدیث و شایعه تحلیل اششش تعطیل کرده اند. چون بنده قصد ندارم با «غبار لبخند» چنین کاری کنم، در بخش بعدی، بدون هیچ حرف و حدیثی می خواهم بروم سراغِ خودِ خودِ «غبار لبخند».    

 

ادامه دارد   

مغالطه ها یا خطاهای منطقی(32)

مغالطه ها یا خطاهای منطقی(32)

 

32.Raise nothing but objections

 

فقط اعتراضْ پشت اعتراض ردیف کنید. مرغ شما باید یک پا داشته باشد. هر که هر چه می گوید، شما کار خودتان را بکنید. می گوید: نر است. شما محل نگذارید و همچنان بدوشید! مدام بهانه های بنی اسرائیلی جور کنید.

آقای اصغر سمسارزاده یا اصغر ترقه در مجموعه ی طنزی تیپی را بازی می کرد که مدام باید در برابر هر حرف و هر نظری می گفت:مخ و مخ و مخ و مخالفم! با این حرف ادعا می کرد که مخالفت اش از مُخ بودنش است نه از بی مُخی اش.

وقتی که از پیش تصمیم تان را گرفته اید و رأی تان مشخص است، چاره ای جز مخالفت با رأی و نظری که متفاوت است ندارید. کلّه ی شما سنگی می شود که هیچ حرفی در آن فرو نمی رود. اگر برهانِ محکمی هم پشتیبانی اش کند، باز در پیش داوری تان تأثیری ندارد. نرود میخِ آهنین در سنگ.

تعصب مترقی و متحجر نمی شناسد. به ساز مخالف بعضی از این شبکه های سخن پراکنی جهانی گوش کنید. چون با کسی یا رژیمی مخالف اند، خوب و بدش برایشان یکسان است. اگر در اوضاع و احوالِ کرونایی تصمیم بگیرند که کنکور سراسری برگزار بشود، ایراد می گیرند. اگر مسئولین بگویند که نمی خواهند که برگزار شود، باز هم ایراد می گیرند. البته همین مخالفان غرض ورز گاهی با مرض و غرضی مشابه جور دیگری رفتار می کنند. این ها موافقِ هر حرف و نظری اند که از دهان هر یک از خودی هایشان بیرون می ریزد. این ها بادمجان شناسی خودشان را کنار می گذارند و به میل سلطان اظهار نظر می کنند.  

مولانا آدم هایی را که بی توجه به حرفِ دیگران و معنی و منظورشان فقط اهل مخالفت اند با حکایتِ آن فارس و عرب و تُرک و رومی خوب شناساند. هر چهار نفر میل شان به انگور می کشید ولی چون زبان هم را نمی فهمیدند، «مشت بر هم می زدند از ابلهی»:

 

چار کس را داد مردی یک درم

 

آن یکی گفت این به انگوری دهم

 

آن یکی دیگر عرب بد گفت لا

 

من عنب خواهم نه انگور ای دغا

 

آن یکی ترکی بد و گفت این بنم

 

من نمی‌خواهم عنب خواهم ازم

 

آن یکی رومی بگفت این قیل را

 

ترک کن خواهیم استافیل را

 

در تنازع آن نفر جنگی شدند

 

که ز سر نامها غافل بدند

 

مشت بر هم می‌زدند از ابلهی

 

پر بدند از جهل و از دانش تهی

 

صاحب سری عزیزی صد زبان

 

گر بدی آنجا بدادی صلحشان

 

پس بگفتی او که من زین یک درم

 

آرزوی جمله‌تان را می‌دهم

 

چونک بسپارید دل را بی دغل

 

این درمتان می‌کند چندین عمل

 

یک درمتان می‌شود چار المراد

 

چار دشمن می‌شود یک ز اتحاد

 

گفت هر یکتان دهد جنگ و فراق

 

گفت من آرد شما را اتفاق

 

پس شما خاموش باشید انصتوا

 

تا زبانتان من شوم در گفت و گو

 

 

بعضی ها کارشان فقط عشقی و میلی است. جور دیگری پیش نمی رود مگر این که زور بالای سرشان باشد.

می گویند:

شخصی مبلغی مقروض بود و سندی به این مضمون داده بود که «هر وقت میل داشته باشم آن مبلغ را ادا کنم» و نمی داد. طلبکار شکایت او را پیش حاکم برد. حاکم وی را خواست و گفت: «چرا پول این مرد را نمی دهی؟»

گفت: «هنوز بر سر میل نیامده ام.»

حاکم گفت: «مگر میلی است؟» و سپس رو به فرّاشان کرده و گفت: «شلاقش بزنید تا بر سر میل آید.»

مأموران مشغول اجرای امر حاکم شدند. هنوز چند ضربه شلاق نخورده بود که بر سر میل آمد و قرض خود را ادا کرد.

 

بعضی از مخالف ها را به هیچ جور و رقمی نمی شود راضی کرد. مخصوصاً وقتی طرف شان اصلاً زور و جانی برای ارضای میل و خواسته شان نداشته باشد، درست مثلِ رنگرز بیچاره ای که حکایت اش را دکتر حسن ذوالفقاری در کتاب داستان های امثال آورده است:

 

مردی رنگرز، هر وقت با زن خود مباشرت می کرد به محض این که انزالش می شد، از زن دور می گردید. زن که از این ماجرا خیلی اندوهناک بود، یک شب وقتی شوهر به عادت همیشه با زن خویش جمع شده بود، گفت: «مگر خمره ی رنگرزی است که هنوز فرو نکرده بیرون می آوری؟»

 

با عرض پوزش! لازم بود معرفیِ این مغلطه خیلی محکم و کوبنده منعقد شود!  

 

ادامه دارد

تدبیر و سیاستِ سعدی(20)

  تدبیر و سیاستِ سعدی(20)

 

سعدی به اندازه ی روزگار خودش فهم داشت، شاید کمی بیشتر. خیلی از ماها به اندازه ی روزگار خودمان فهم نداریم، به احتمال زیاد، خیلی کم تر. سعدی از امکاناتِ عصرِ خودش خیلی بی خبر و عقب نبود، شاید هم جلوتر بود. خیلی از ماها، اصلا و ابدا، در باغِ عصر خودمان نیستیم و خیلی عقب تریم؛ آنقدر عقب که احتمالاً افتاده ایم در عالم خوش خیالی یا هپروت. چرا؟ این حکایتِ سعدی را فراز به فراز با هم بخوانیم تا بنده تکه تکه و نکته نکته عرض کنم که چرا:

غافلی را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی تا خزانه ی سلطان آباد کند، بی خبر از قول حکیمان که گفته‌اند: هر که خدای را عزّ و جلّ بیازارد تا دل خلقی به دست آرد، خداوند تعالی همان خلق را بر او گمارد، تا دمار از روزگارش بر آرد.

 

آتش سوزان نکند با سپند

آنچه کند دود دل دردمند

این بخش از حکایتِ سعدی کمی برگردان می خواهد. همین طوری اش معنیِ چندان سر راستی برای فرهنگِ واژگانِ امروزیِ ما ندارد. «غافل»، با توجه به ادامه ی متن که پای «وزیر غافل» به میان می آید، معلوم است که به «وزیر» برمی گردد، البته به جای «غافل» اگر مطابقِ بعضی از نسخ، دستِ «عاملی» در کار باشد، باید با سیاستِ دیگری به تفاوتِ نقش سیاسی و اقتصادی «وزیر» و  «عامل» نگاه کرد. نکته ی دیگر در موردِ واژه ی «خلق» است. منظور از «خلق» در هر دو مورد خودِ جناب سلطان است و مردم در این حکایت فقط ستمدیده ی هیچکاره اند. سعدی از قولِ حکیمان می گوید که، اگر شخصی، همچون این عامل یا وزیر، بخواهد برای خودشیرینی نزد سلطان به مردم ستم کند تا خزانه اش را پر کند، خداوند کاری می کند که سرانجام همان سلطان یا به قولِ سعدی «خلق» دمار از روزگارش برآورد. پس، بی خود نبود که گفته ام مردم در این تسویه حساب یا تصفیه حساب هیچکاره اند. حالا وقتش است که عرض کنم که چرا خیلی از ماها از روزگارمان عقب تریم.

مردم در روزگارِ ما، با قوانینی که راه را تا حدّ زیادی برای «مردم سالاری» باز کرده است، نباید اصلاً و ابداً هیچکاره باشند. در زمان سعدی، نه روستا شورا داشت، نه شهر و نه حتی مملکت. حالا، مدارسِ ابتداییِ ما شورای دانش آموزی دارند. اگر مکتب خانه های زمان سعدی، به طلبه ها مجالِ تشکیلِ شورای مکتبی را، آن هم به انتخاب خود طلبه ها، می داد، جناب ملا خیلی زود مجبور می شد ترکه اش را غلاف کند و چوب فلکه را کنار بگذارد. در زمان سعدی، مجلس شورای ملی یا اسلامی وجود نداشت. وزیر را نمایندگانِ برگزیده ی مردم در مجلس تأیید نمی کردند تا وقتی مشغول به کار می شود، حواسش جمع باشد که سرِ کارَش دستِ خودِ مردم است. با همین جمله ی بنده می توانید حدس بزنید که چرا ادعا کرده ام که خیلی از ماها در عصر خودمان نیستیم. مردم نبایستی پس از انتخاب عضو شورا و نماینده ی مجلس هیچکاره بشوند. اگر عضوِ شورایی از مقام خود سوءاستفاده کرد و مالِ مردم را خورد یا فروخت، باید پیش از این که اختلافاتِ سیاسی یقه اش را درگیر کند، خودِ مردم یقه اش را بگیرند، خودشان پیش و بیش از هر مسئولی مسئول اند. اگر نماینده ای با خودروسازان ساخت و پاخت کرد و با بانک ها زد و بند و سرِ مردم کلاه گذاشت یا کلاه از سرشان برداشت، مردم باید نخستین بازرسانی باشند که متوجه می شوند سرشان سنگین شده است یا سبک.

می دانید نقش مردم در ماجرایی که سعدی نقل می کند چیست؟ _فقط نفرین کردن، آن هم نفرین کردنی از تهِ دل و بی صدا و از نوع دودی اش. می سراید:

 آتش سوزان نکند با سپند

آنچه کند دود دل دردمند

خیلی از ماها که کارمان فقط نفرین کردن است، چه از سرِ دل چه از تهِ دل، به سعدی و زمانه اش نزدیک تریم تا به خودمان و زمانه مان.

میان برنامه ی حکایتِ سعدی، بسته به این که منظورش از «خر» چه باشد، می تواند کم و بیش توهین آمیز باشد؛ ملاحظه بفرمایید:       

سر جمله حیوانات گویند که شیر است و اذلّ جانوران خر، و به اتفاق، خر باربر به که شیر مردم در.

 

مسکین خر اگر چه بی تمیز است

چون بار همی‌برد عزیز است

گاوان و خران بار بردار

به ز آدمیان مردم آزار

 

به احتمالِ زیاد، منظور از «خر» همان «وزیر غافل» است که از سرِ غفلت دارد نقشِ «شیر»ی را بازی می کند که کارش «درندگی» و «مردم دری» است. اگر چنین وزیری «خر» باشد و بارِ رنج مردم را به دوش بکشد، هم برای خودش بهتر است هم برای مردم.

اما، وقتی صحبت از «بی تمیزی» به میان می آید، «باربرِ بی تمیز» بیش تر به آدمِ ساده ی زحمتکشِ ستمدیده می خورد تا به وزیری که هر چه می کند، خوب یا بد، مردمی یا ضد مردمی، از میزان شناخت و قدرت تشخیص و «تمیزی»اش است.

سعدی پس از آن آگهیِ تبلیغاتی و ارشادی اش برمی گردد به ماجرای «وزیر غافل»:

باز آمدیم به حکایت وزیر غافل. ملک را ذمائم اخلاق او به قرائن معلوم شد، در شکنجه کشید و به انواع عقوبت بکشت.

 

حاصل نشود رضای سلطان

تا خاطر بندگان نجویی

خواهی که خدای بر تو بخشد

با خلق خدای کن نکویی

 

سعدی نمی خواهد بپذیرد که خودشیرینیِ «وزیر» در پُر کردنِ خزانه ی سلطان مطابقِ میلِ سلطان است. خیلی ها، چه چهل سال پیش و چه همین حالا، در موردِ محمدرضا شاه و نخست وزیرها و کابینه ها و مسئولینِ رژیم پهلوی مثل سعدی فکر می کنند. این ها هم فکر می کنند که خودِ شاه سالم بود. دور و بری هایش فاسد بودند. خودش عادل و عاشقِ مردم بود. وزرا و زیردستی ها ظالم و قاتل مردم بودند. خودِ محمدرضا شاه نیز مطابقِ این خیال مردم، و در حقیقت، با نقشه ای سیاسی، وقتی اوضاع را آشفته دید، نخست وزیرش، امیرعباس هویدا، را به زندان انداخت. پس، خیلی ها چندان از سعدی و ساده اندیشی اش فاصله نگرفته اند. طبق فرمولی که سعدی تنظیم کرده است، وزیر باید موازنه ای بین «رضای سلطان» و «رضای بندگان» برقرار کند. این موازنه با عدل سر و کار ندارد. پس با چه چیز سری و کاری دارد؟ _ طبق فرمایشِ سعدی با «خاطرِ مردم». «خاطر مردم» یعنی چه؟ _یعنی اگر مردم به حدّی از ستم رضایت دادند و جیک شان درنیامد، همان حدّ خوب است و سلطان نیز راضی است که صدایی از کسی درنمی آید. اما، اگر آب از «خاطرِ بندگان» سر رفت و کارد به استخوان شان رسید و «آخی» گفتند، یکباره گوش سلطان تیز می شود و از وزیر می خواهد که اوضاع را کنترل کند و نگذارد این «آخ» به قول کُردهای غیور تبدیل به «داخ» شود و داغِ حکومت و سلطنت را به دل شان بگذارد. در زمانه ی ما، خاطرِ روشنفکران مردمی و راهنماهای مردم باید خیلی عزیزتر باشد، زیرا آنها برای خاطرِ مردم چیزی را می خواهند که خوشان از آن غافل اند. کسانی که به روزمرگی شان عادت کرده اند ، خاطری ندارند که فکر سلطان را مشغول کند.    

آورده‌اند که یکی از ستم دیدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تأمل کرد و گفت:

 

نه هر که قوّت بازوی منصبی دارد

به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف

توان به حلق فرو بردن استخوان درشت

ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف

 

سعدی با این دو بیتی که از زبان ستمدیده ای نقل کرده، مُهر تأییدی روی برداشت بنده زده است. چرا ستمگر فقط باید وقتی که استخوانِ اختلاس و مال مردم خوری به ناف بعید و عمیق اش رسیده است کارش به دادگاه و مجازات بکشد ؟ قانون و مردم به پشتیبانی از یکدیگر، هنوز از حلقومِ باریکش پایین نرفته باید یقه اش را بچسبند خرخره اش را بگیرند و نگذارند لقمه ی حرام از گلویش پایین برود و به نافش برسد. لقمه ی هضم شده برای مردم نان نمی شود. اصلاً روابط و ضوابط نباید به او فرصت و اجازه و جرئت بدهد که لقمه ای از مال مردم را به دهان خود نزدیک کند. چرا فکر می کنیم که حدّی از ستم و مالِ مردم خوری عادی است؟ چرا باید مانند فرخی یزدی خوش خیال باشیم و بگوییم:

دلم از این خرابی ها بود خوش، زان که می دانم

خرابی چون که از حد بگذرد آباد می گردد

 

چرا باید منتظر بمانیم که خرابی از حد بگذرد؟ جالب است که فرخی در ادامه می گوید:

ز بیدادِ فزون، آهنگری گمنام و زحمتکش

علمدارِ عَلَم، چون کاوه ی حدّاد می گردد

 

«بیدادِ فزون» از نظرِ فرخی یزدی مطابقِ فهمِ زمانه اش چه نوع و چه میزان بیدادی بوده است؟ «بیداد فزون» از نظرِ بنده این است که ستمگرها به کاوه ها بگویند که این تفاوت ها و تبعیض ها به هیچ وجه ستم نیست. بعد، توجیه شان کنند که این قانون خداست. سرمایه دار حق دارد بِدارد، هر اندازه که خدا صلاح بداند؛ و بینوا حقّ اش همین است که ندارد، زیرا خدا صلاح او را بهتر می داند. بهشتِ برین جای او خواهد بود. سهمِ آن «از گاوان و خران باربردار بدترها» چیست؟ سعدی می گوید:

 

نماند ستمکار بد روزگار

بماند بر او لعنت پایدار

این «لعنتِ پایدار»ی که سعدی بیخ یقه ی ستمکار چسبانده است، فقط به درد درسِ مجازیِ اخلاق می خورد و برای «خاطر مردم» آسایش و آرامش و امنیت نمی شود. فکر می کنم که بعید است با وجودِ «بیداد فزون» و استحمار، ستم دیدگان بتوانند کسی و چیزی جز خود و بختِ خود را لعن و نفرین کنند.

 

ادامه دارد