تدبیر و سیاستِ سعدی(20)

 

سعدی به اندازه ی روزگار خودش فهم داشت، شاید کمی بیشتر. خیلی از ماها به اندازه ی روزگار خودمان فهم نداریم، به احتمال زیاد، خیلی کم تر. سعدی از امکاناتِ عصرِ خودش خیلی بی خبر و عقب نبود، شاید هم جلوتر بود. خیلی از ماها، اصلا و ابدا، در باغِ عصر خودمان نیستیم و خیلی عقب تریم؛ آنقدر عقب که احتمالاً افتاده ایم در عالم خوش خیالی یا هپروت. چرا؟ این حکایتِ سعدی را فراز به فراز با هم بخوانیم تا بنده تکه تکه و نکته نکته عرض کنم که چرا:

غافلی را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی تا خزانه ی سلطان آباد کند، بی خبر از قول حکیمان که گفته‌اند: هر که خدای را عزّ و جلّ بیازارد تا دل خلقی به دست آرد، خداوند تعالی همان خلق را بر او گمارد، تا دمار از روزگارش بر آرد.

 

آتش سوزان نکند با سپند

آنچه کند دود دل دردمند

این بخش از حکایتِ سعدی کمی برگردان می خواهد. همین طوری اش معنیِ چندان سر راستی برای فرهنگِ واژگانِ امروزیِ ما ندارد. «غافل»، با توجه به ادامه ی متن که پای «وزیر غافل» به میان می آید، معلوم است که به «وزیر» برمی گردد، البته به جای «غافل» اگر مطابقِ بعضی از نسخ، دستِ «عاملی» در کار باشد، باید با سیاستِ دیگری به تفاوتِ نقش سیاسی و اقتصادی «وزیر» و  «عامل» نگاه کرد. نکته ی دیگر در موردِ واژه ی «خلق» است. منظور از «خلق» در هر دو مورد خودِ جناب سلطان است و مردم در این حکایت فقط ستمدیده ی هیچکاره اند. سعدی از قولِ حکیمان می گوید که، اگر شخصی، همچون این عامل یا وزیر، بخواهد برای خودشیرینی نزد سلطان به مردم ستم کند تا خزانه اش را پر کند، خداوند کاری می کند که سرانجام همان سلطان یا به قولِ سعدی «خلق» دمار از روزگارش برآورد. پس، بی خود نبود که گفته ام مردم در این تسویه حساب یا تصفیه حساب هیچکاره اند. حالا وقتش است که عرض کنم که چرا خیلی از ماها از روزگارمان عقب تریم.

مردم در روزگارِ ما، با قوانینی که راه را تا حدّ زیادی برای «مردم سالاری» باز کرده است، نباید اصلاً و ابداً هیچکاره باشند. در زمان سعدی، نه روستا شورا داشت، نه شهر و نه حتی مملکت. حالا، مدارسِ ابتداییِ ما شورای دانش آموزی دارند. اگر مکتب خانه های زمان سعدی، به طلبه ها مجالِ تشکیلِ شورای مکتبی را، آن هم به انتخاب خود طلبه ها، می داد، جناب ملا خیلی زود مجبور می شد ترکه اش را غلاف کند و چوب فلکه را کنار بگذارد. در زمان سعدی، مجلس شورای ملی یا اسلامی وجود نداشت. وزیر را نمایندگانِ برگزیده ی مردم در مجلس تأیید نمی کردند تا وقتی مشغول به کار می شود، حواسش جمع باشد که سرِ کارَش دستِ خودِ مردم است. با همین جمله ی بنده می توانید حدس بزنید که چرا ادعا کرده ام که خیلی از ماها در عصر خودمان نیستیم. مردم نبایستی پس از انتخاب عضو شورا و نماینده ی مجلس هیچکاره بشوند. اگر عضوِ شورایی از مقام خود سوءاستفاده کرد و مالِ مردم را خورد یا فروخت، باید پیش از این که اختلافاتِ سیاسی یقه اش را درگیر کند، خودِ مردم یقه اش را بگیرند، خودشان پیش و بیش از هر مسئولی مسئول اند. اگر نماینده ای با خودروسازان ساخت و پاخت کرد و با بانک ها زد و بند و سرِ مردم کلاه گذاشت یا کلاه از سرشان برداشت، مردم باید نخستین بازرسانی باشند که متوجه می شوند سرشان سنگین شده است یا سبک.

می دانید نقش مردم در ماجرایی که سعدی نقل می کند چیست؟ _فقط نفرین کردن، آن هم نفرین کردنی از تهِ دل و بی صدا و از نوع دودی اش. می سراید:

 آتش سوزان نکند با سپند

آنچه کند دود دل دردمند

خیلی از ماها که کارمان فقط نفرین کردن است، چه از سرِ دل چه از تهِ دل، به سعدی و زمانه اش نزدیک تریم تا به خودمان و زمانه مان.

میان برنامه ی حکایتِ سعدی، بسته به این که منظورش از «خر» چه باشد، می تواند کم و بیش توهین آمیز باشد؛ ملاحظه بفرمایید:       

سر جمله حیوانات گویند که شیر است و اذلّ جانوران خر، و به اتفاق، خر باربر به که شیر مردم در.

 

مسکین خر اگر چه بی تمیز است

چون بار همی‌برد عزیز است

گاوان و خران بار بردار

به ز آدمیان مردم آزار

 

به احتمالِ زیاد، منظور از «خر» همان «وزیر غافل» است که از سرِ غفلت دارد نقشِ «شیر»ی را بازی می کند که کارش «درندگی» و «مردم دری» است. اگر چنین وزیری «خر» باشد و بارِ رنج مردم را به دوش بکشد، هم برای خودش بهتر است هم برای مردم.

اما، وقتی صحبت از «بی تمیزی» به میان می آید، «باربرِ بی تمیز» بیش تر به آدمِ ساده ی زحمتکشِ ستمدیده می خورد تا به وزیری که هر چه می کند، خوب یا بد، مردمی یا ضد مردمی، از میزان شناخت و قدرت تشخیص و «تمیزی»اش است.

سعدی پس از آن آگهیِ تبلیغاتی و ارشادی اش برمی گردد به ماجرای «وزیر غافل»:

باز آمدیم به حکایت وزیر غافل. ملک را ذمائم اخلاق او به قرائن معلوم شد، در شکنجه کشید و به انواع عقوبت بکشت.

 

حاصل نشود رضای سلطان

تا خاطر بندگان نجویی

خواهی که خدای بر تو بخشد

با خلق خدای کن نکویی

 

سعدی نمی خواهد بپذیرد که خودشیرینیِ «وزیر» در پُر کردنِ خزانه ی سلطان مطابقِ میلِ سلطان است. خیلی ها، چه چهل سال پیش و چه همین حالا، در موردِ محمدرضا شاه و نخست وزیرها و کابینه ها و مسئولینِ رژیم پهلوی مثل سعدی فکر می کنند. این ها هم فکر می کنند که خودِ شاه سالم بود. دور و بری هایش فاسد بودند. خودش عادل و عاشقِ مردم بود. وزرا و زیردستی ها ظالم و قاتل مردم بودند. خودِ محمدرضا شاه نیز مطابقِ این خیال مردم، و در حقیقت، با نقشه ای سیاسی، وقتی اوضاع را آشفته دید، نخست وزیرش، امیرعباس هویدا، را به زندان انداخت. پس، خیلی ها چندان از سعدی و ساده اندیشی اش فاصله نگرفته اند. طبق فرمولی که سعدی تنظیم کرده است، وزیر باید موازنه ای بین «رضای سلطان» و «رضای بندگان» برقرار کند. این موازنه با عدل سر و کار ندارد. پس با چه چیز سری و کاری دارد؟ _ طبق فرمایشِ سعدی با «خاطرِ مردم». «خاطر مردم» یعنی چه؟ _یعنی اگر مردم به حدّی از ستم رضایت دادند و جیک شان درنیامد، همان حدّ خوب است و سلطان نیز راضی است که صدایی از کسی درنمی آید. اما، اگر آب از «خاطرِ بندگان» سر رفت و کارد به استخوان شان رسید و «آخی» گفتند، یکباره گوش سلطان تیز می شود و از وزیر می خواهد که اوضاع را کنترل کند و نگذارد این «آخ» به قول کُردهای غیور تبدیل به «داخ» شود و داغِ حکومت و سلطنت را به دل شان بگذارد. در زمانه ی ما، خاطرِ روشنفکران مردمی و راهنماهای مردم باید خیلی عزیزتر باشد، زیرا آنها برای خاطرِ مردم چیزی را می خواهند که خوشان از آن غافل اند. کسانی که به روزمرگی شان عادت کرده اند ، خاطری ندارند که فکر سلطان را مشغول کند.    

آورده‌اند که یکی از ستم دیدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تأمل کرد و گفت:

 

نه هر که قوّت بازوی منصبی دارد

به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف

توان به حلق فرو بردن استخوان درشت

ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف

 

سعدی با این دو بیتی که از زبان ستمدیده ای نقل کرده، مُهر تأییدی روی برداشت بنده زده است. چرا ستمگر فقط باید وقتی که استخوانِ اختلاس و مال مردم خوری به ناف بعید و عمیق اش رسیده است کارش به دادگاه و مجازات بکشد ؟ قانون و مردم به پشتیبانی از یکدیگر، هنوز از حلقومِ باریکش پایین نرفته باید یقه اش را بچسبند خرخره اش را بگیرند و نگذارند لقمه ی حرام از گلویش پایین برود و به نافش برسد. لقمه ی هضم شده برای مردم نان نمی شود. اصلاً روابط و ضوابط نباید به او فرصت و اجازه و جرئت بدهد که لقمه ای از مال مردم را به دهان خود نزدیک کند. چرا فکر می کنیم که حدّی از ستم و مالِ مردم خوری عادی است؟ چرا باید مانند فرخی یزدی خوش خیال باشیم و بگوییم:

دلم از این خرابی ها بود خوش، زان که می دانم

خرابی چون که از حد بگذرد آباد می گردد

 

چرا باید منتظر بمانیم که خرابی از حد بگذرد؟ جالب است که فرخی در ادامه می گوید:

ز بیدادِ فزون، آهنگری گمنام و زحمتکش

علمدارِ عَلَم، چون کاوه ی حدّاد می گردد

 

«بیدادِ فزون» از نظرِ فرخی یزدی مطابقِ فهمِ زمانه اش چه نوع و چه میزان بیدادی بوده است؟ «بیداد فزون» از نظرِ بنده این است که ستمگرها به کاوه ها بگویند که این تفاوت ها و تبعیض ها به هیچ وجه ستم نیست. بعد، توجیه شان کنند که این قانون خداست. سرمایه دار حق دارد بِدارد، هر اندازه که خدا صلاح بداند؛ و بینوا حقّ اش همین است که ندارد، زیرا خدا صلاح او را بهتر می داند. بهشتِ برین جای او خواهد بود. سهمِ آن «از گاوان و خران باربردار بدترها» چیست؟ سعدی می گوید:

 

نماند ستمکار بد روزگار

بماند بر او لعنت پایدار

این «لعنتِ پایدار»ی که سعدی بیخ یقه ی ستمکار چسبانده است، فقط به درد درسِ مجازیِ اخلاق می خورد و برای «خاطر مردم» آسایش و آرامش و امنیت نمی شود. فکر می کنم که بعید است با وجودِ «بیداد فزون» و استحمار، ستم دیدگان بتوانند کسی و چیزی جز خود و بختِ خود را لعن و نفرین کنند.

 

ادامه دارد