مغالطه ها یا خطاهای منطقی(32)
مغالطه ها یا خطاهای منطقی(32)
32.Raise nothing but objections
فقط اعتراضْ پشت اعتراض ردیف کنید. مرغ شما باید یک پا داشته باشد. هر که هر چه می گوید، شما کار خودتان را بکنید. می گوید: نر است. شما محل نگذارید و همچنان بدوشید! مدام بهانه های بنی اسرائیلی جور کنید.
آقای اصغر سمسارزاده یا اصغر ترقه در مجموعه ی طنزی تیپی را بازی می کرد که مدام باید در برابر هر حرف و هر نظری می گفت:مخ و مخ و مخ و مخالفم! با این حرف ادعا می کرد که مخالفت اش از مُخ بودنش است نه از بی مُخی اش.
وقتی که از پیش تصمیم تان را گرفته اید و رأی تان مشخص است، چاره ای جز مخالفت با رأی و نظری که متفاوت است ندارید. کلّه ی شما سنگی می شود که هیچ حرفی در آن فرو نمی رود. اگر برهانِ محکمی هم پشتیبانی اش کند، باز در پیش داوری تان تأثیری ندارد. نرود میخِ آهنین در سنگ.
تعصب مترقی و متحجر نمی شناسد. به ساز مخالف بعضی از این شبکه های سخن پراکنی جهانی گوش کنید. چون با کسی یا رژیمی مخالف اند، خوب و بدش برایشان یکسان است. اگر در اوضاع و احوالِ کرونایی تصمیم بگیرند که کنکور سراسری برگزار بشود، ایراد می گیرند. اگر مسئولین بگویند که نمی خواهند که برگزار شود، باز هم ایراد می گیرند. البته همین مخالفان غرض ورز گاهی با مرض و غرضی مشابه جور دیگری رفتار می کنند. این ها موافقِ هر حرف و نظری اند که از دهان هر یک از خودی هایشان بیرون می ریزد. این ها بادمجان شناسی خودشان را کنار می گذارند و به میل سلطان اظهار نظر می کنند.
مولانا آدم هایی را که بی توجه به حرفِ دیگران و معنی و منظورشان فقط اهل مخالفت اند با حکایتِ آن فارس و عرب و تُرک و رومی خوب شناساند. هر چهار نفر میل شان به انگور می کشید ولی چون زبان هم را نمی فهمیدند، «مشت بر هم می زدند از ابلهی»:
چار کس را داد مردی یک درم
آن یکی گفت این به انگوری دهم
آن یکی دیگر عرب بد گفت لا
من عنب خواهم نه انگور ای دغا
آن یکی ترکی بد و گفت این بنم
من نمیخواهم عنب خواهم ازم
آن یکی رومی بگفت این قیل را
ترک کن خواهیم استافیل را
در تنازع آن نفر جنگی شدند
که ز سر نامها غافل بدند
مشت بر هم میزدند از ابلهی
پر بدند از جهل و از دانش تهی
صاحب سری عزیزی صد زبان
گر بدی آنجا بدادی صلحشان
پس بگفتی او که من زین یک درم
آرزوی جملهتان را میدهم
چونک بسپارید دل را بی دغل
این درمتان میکند چندین عمل
یک درمتان میشود چار المراد
چار دشمن میشود یک ز اتحاد
گفت هر یکتان دهد جنگ و فراق
گفت من آرد شما را اتفاق
پس شما خاموش باشید انصتوا
تا زبانتان من شوم در گفت و گو
بعضی ها کارشان فقط عشقی و میلی است. جور دیگری پیش نمی رود مگر این که زور بالای سرشان باشد.
می گویند:
شخصی مبلغی مقروض بود و سندی به این مضمون داده بود که «هر وقت میل داشته باشم آن مبلغ را ادا کنم» و نمی داد. طلبکار شکایت او را پیش حاکم برد. حاکم وی را خواست و گفت: «چرا پول این مرد را نمی دهی؟»
گفت: «هنوز بر سر میل نیامده ام.»
حاکم گفت: «مگر میلی است؟» و سپس رو به فرّاشان کرده و گفت: «شلاقش بزنید تا بر سر میل آید.»
مأموران مشغول اجرای امر حاکم شدند. هنوز چند ضربه شلاق نخورده بود که بر سر میل آمد و قرض خود را ادا کرد.
بعضی از مخالف ها را به هیچ جور و رقمی نمی شود راضی کرد. مخصوصاً وقتی طرف شان اصلاً زور و جانی برای ارضای میل و خواسته شان نداشته باشد، درست مثلِ رنگرز بیچاره ای که حکایت اش را دکتر حسن ذوالفقاری در کتاب داستان های امثال آورده است:
مردی رنگرز، هر وقت با زن خود مباشرت می کرد به محض این که انزالش می شد، از زن دور می گردید. زن که از این ماجرا خیلی اندوهناک بود، یک شب وقتی شوهر به عادت همیشه با زن خویش جمع شده بود، گفت: «مگر خمره ی رنگرزی است که هنوز فرو نکرده بیرون می آوری؟»
با عرض پوزش! لازم بود معرفیِ این مغلطه خیلی محکم و کوبنده منعقد شود!
ادامه دارد