اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(42) آوار آفتاب: گل آینه-1

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(42) آوار آفتاب: گل آینه-1

 

شعر «گل آینه» من را به این فکر انداخت که چرا آثارِ اغلبِ نویسندگانِ ما دارای تنوعِ ادبی نیست. برخلافِ بزرگانِ ادبِ غربی که چند بُعدی و چند نوعی اند، اکثریتِ قریب به اتفاقِ نویسندگانِ ما دست بسته رفتار می کنند و دستِ خود را با یکی از انواعِ ادبی و هنری می بندند و سراغِ انواعِ دیگر، حتی اگر برای باز کردنِ دست شان نقشی کلیدی داشته باشد، نمی روند. بعضی فقط شعر می نویسند و بعضی رُمان و بعضی دیگر داستان کوتاه و تعدادِ کمی نمایشنامه. تازه، خیلی هایشان در یک نوعِ ادبی فقط به یک سبک و سیاق گرایش دارند و معتاد شده اند. در نقدها نیز خیلی کم روی این موضوع بحث می شود که اگر فلانی فلان اثرش را به جای این نوعِ ادبی و هنری به آن نوعِ دیگر می نوشت و می ساخت مناسب تر و مؤثرتر بود. همچنین، هنرمندانی که در عرصه های دیگر مانند سینما و تئاتر فعال اند، خیلی کم پیش می آید روی اثری کار کنند که فیلمنامه اش دم دست نیست. خیلی خوب می شود از ظرفیت های نوعی برای بیانِ حرف های نوعِ دیگر استفاده کرد. سینما با کاربرد برنامه ها و فنونِ رایانه ای به آسانی صحنه هایی را به تصویر می کشد که شاعر حتی اگر خوب بیان کرده باشد، تجسم و تصورش برای ذهنِ خواننده فقط با دریافتِ معنی متن دشوار خواهد بود. فیلمی مانندِ «چه رؤیاهایی که می آیند»، محصولِ 1998، با ترفندِ جلوه های ویژه اش می تواند شما را با تصاویرش به به دنیایی ببرد که هیچ متنِ نوشتاری و گفتاری ای نمی تواند ببرد. تصاویر کاری می کنند که تماشاچی حس کند که دنیای دیگر را می تواند ببیند و بفهمد. ارتباطِ بینِ دو دنیا را هم بهتر می فهمد. به عنوانِ مثال، زن در این دنیا دارد به یادِ و برای شوهرِ از دست رفته اش درختی را نقاشی می کند. و شوهرش در آن دنیا در همان زمان دارد درختی را می بیند که دارد برگ و بار می گیرد. زن که فکر می کند این کارش بیهوده است، نقّاشی اش را خراب می کند، و مرد در آن دنیا می بیند که آن درختی که داشت به زیبایی در آنجا می رویید از هم می پاشد. همه ی این ها را تصاویرِ متحرک خیلی سریع تر از مدّتی که شما برای خواندنِ این چند جمله صرف کرده اید به شما منتقل می کند. کلمات نمی توانند بهشت و جهنم و پیوندِ بین آن دنیا و این دنیا را بدونِ رنگ و حرکت به طور مناسب به تصویر بکشند. این فیلم جایزه ی اُسکارِ جلوه های تصویری را برای نمایشِ حرفی که بدونِ تصویر حرف می ماند دریافت کرد. سال هاست که بزرگانی همچون محمد تجویدی با نقاشی هایشان در تلاش بوده اند که حرف های شاعرانی مانند خیام و حافظ را به مخاطبانشان نشان بدهند. کار نشد ندارد!          

سهراب غیر از نقاشی برای بیانِ احساس و اندیشه اش سراغِ شعر هم می رفت. اتفاقاً، او با شعر که همگانی تر است از پنجره ی بازتری با مردم سخن گفته و بیشتر هم گفته است. نقاشی هایش کم حرف ترند. شاید به همین دلیل است که نمی توانست این همه حرف را که در «گل آینه» است روی پرده ی نقاشی بیاورد. او با نثر، مخصوصاً برای نوشتنِ شرح حالِ خودش، میانه ی خوبی داشت، ولی ذهنی نداشت که بتواند حرف هایش را در قالبِ داستان و رمان و نمایشنامه بریزد و آبدیده کند.

شعرِ «گل آینه» دارای ساختاری نمایشی است. هم راوی دارد، هم شخصیت هایی که در گفت و گو با هم اند، و هم صحنه هایی که قابلیتِ نمایش دارد. از روخوانیِ سرسریِ این شعر نمی توان به ریزه کاری هایش پی برد. به احتمالِ زیاد با بردنِ این متن روی صحنه می توان مخاطب ها را سریع تر به شکل و محتوا و در نتیجه به معنیِ برآمده از پیوندِ آن دو رساند. دستِ کم با پویانمایی می توان نمایی روشن تر از آنچه را که واژه ها تار و کدر می کنند به مخاطب ها نشان داد.   

سهراب حرف های افرادی را که درگیرِ این روایتِ تصویری-نمایشی اند با توگذاری از هم جدا کرده است. حرف های راوی با چند فاصلهْ توگذاریْ نسبت به روایتش مشخص شده است و حرف های دیگران، با فاصله ی توگذاریِ بیشتری، از حرف های او و دیگر شخصیت ها قابل تشخیص است. بعضی از کسانی که این شعر را در وبلاگ هایشان گذاشته اند، با حذفِ توگذاری ها تمامِ شعر را یک کاسه کرده و از ریخت و معنی انداخته اند. حواسِ خواننده باید مدام به این توگذاری ها باشد تا متوجه شود که چه حرفی را چه کسی دارد می زند. هنگامِ تماشای یک نمایش، زحمتِ مخاطب با مشاهده ی خودِ شخصیت ها و شنیدن حرف هایشان کم تر می شود. با این که برخی از شخصیت های «گل آینه» خیالی و غیرِنمایشی اند، با ترفندهایی می شود نمودی از آن ها را به روی صحنه آورد. به عنوانِ مثال، هنگامی که راوی می گوید:

او، خدای دشت، می پیچد صدایش در بخار دره های دور:

               مو پریشان های باد!

               گرد خواب از تن بیفشانید.

               دانه ای تاریک مانده در نشیب دشت،

               دانه را در خاک آیینه نهان سازید.      

حتی فقط پخشِ صدا هم می تواند معرفِ وجود و نقشِ خدای دشت باشد. با اقتباسِ تألیفی می توان این شعر را نمایشی تر کرد.

این مقدمه را عرض کردم تا حواس خوانندگانِ این شعر به جنبه های روایی و نمایشی اش نیز باشد تا بهتر بتوانند شرایط وفضایِ ساخته و پرداخته ی سهراب در این شعر را تصور و تجسم کنند. بهتر است شعر را در ذهن تان ببینید و بشنوید:          

گل آینه

شبنم مهتاب می بارد.
دشت سرشار از بخار آبی گلهای نیلوفر.
 می درخشد روی خاک آیینه ای بی طرح.
       مرز می لغزد ز روی دست.
       من کجا لغزیده ام در خواب ؟
       مانده سرگردان نگاهم در شب آرام آیینه.
       برگ تصویری نمی افتد در این مرداب
او، خدای دشت، می پیچد صدایش در بخار دره های دور:
                مو پریشان های باد!
                گرد خواب از تن بیفشانید.
                دانه ای تاریک مانده در نشیب دشت،
                دانه را در خاک آیینه نهان سازید.
مو پریشان های باد از تن بدر آورده تور خواب
دانه را در خاک ترد و بی نم آیینه می کارند.
 او، خدای دشت، می ریزد صدایش را به جام سبز خاموشی:
               در عطش می سوزد اکنون دانه تاریک،
               خاک آیینه کنید از اشک گرم چشمتان سیراب.
حوریان چشمه با سر پنجه های سیم
 می زدایند از بلور دیده دود خواب.
ابر چشم حوریان چشمه می بارد.
         تار و پود خاک می لرزد.
         می وزد بر من نسیم سرد هوشیاری.
         ای خدای دشت نیلوفر!
         کو کلید نقره درهای بیداری؟
در نشیب شب صدای حوریان چشمه می لغزد:
               ای در این افسون نهاده پای،
               چشم ها را کرده سرشار از مه تصویر!
                باز کن درهای بی روزن
                تا نهفته پرده ها در رقص عطری مست جان گیرند.
       ــ حوریان چشمه! شویید از نگاهم نقش جادو را.
       مو پریشان های باد!
       برگ های وهم را از شاخه های من فرو ریزید.
حوریان و مو پریشانها هم آوا:
                او ز روزن های عطر آلود
                روی خاک لحظه های دور می بیند گلی همرنگ،
                لذتی تاریک می سوزد نگاهش را.
                ای خدای دشت نیلوفر!
                بازگردان رهرو بی تاب را از جاده رویا.
       ــ کیست می ریزد فسون در چشمه سار خواب ؟
       دستهای شب مه آلود است.
       شعله ای از روی آینه چو موجی می رود بالا.
       کیست این آتش تن بی طرح و رویایی؟
       ای خدای دشت نیلوفر!
       نیست در من تاب زیبایی.
 حوریان چشمه در زیر غبار ماه:
                ای تماشا برده تاب تو!
                زد جوانه شاخه ی عریان خواب تو.
                در شب شفاف
                او طنین جام تنهایی است.
                تار و پودش رنج و زیبایی است.
در بخار دره های دور می پیچد صدا آرام:
                او طنین جام تنهایی است.
                تار و پودش رنج و زیبایی است.
رشته ی گرم نگاهم می رود همراه رود رنگ:
        من درون نور- باران قصر سیم کودکی بود،
        جوی رؤیاها گلی می برد.
        همره آب شتابان، می دویدم مست زیبایی.
        پنجه ام در مرز بیداری
        در مه تاریک نومیدی فرو می رفت.
        ای تپش هایت شده در بستر پندار من پرپر!
         دور از هم، در کجا سرگشته می رفتیم
         ما، دو شط وحشی آهنگ،
         ما، دو مرغ شاخه ی اندوه،
         ما، دو موج سرکش همرنگ ؟
مو پریشان های باد از دوردست دشت:
                تارهای نقش می پیچد به گرد پنجه های او.
                ای نسیم سرد هوشیاری!
                دور کن موج نگاهش را
                از کنارروزن رنگین بیداری.
در ته شب حوریان چشمه می خوانند:
                ریشه های روشنایی می شکافد صخره شب را.
                زیر چرخ وحشی گردونه ی خورشید
                بشکند گر پیکر بی تاب آیینه
                او چو عطری می پرد از دشت نیلوفر،
او، گل بی طرح آینه.
او، شکوه شبنم رؤیا.
       ــ خواب می بیند نهال شعله گویا تندبادی را.
        کیست می لغزاند امشب دود را بر چهره مرمر ؟
او، خدای دشت نیلوفر،
 جام شب را می کند لبریز آوایش:
                زیر برگ آیینه را پنهان کنید از چشم.
مو پریشان های باد
 با هزاران دامن پر برگ
بیکران دشت ها را درنوردیده،
 می رسد آهنگشان از مرز خاموشی:
               ساقه های نور می رویند در تالاب تاریکی.
               رنگ می بازد شب جادو.
               گم شده آیینه در دود فراموشی.

 

 


در پس گردونه ی خورشید، گردی می رود بالا ز خاکستر.
و صدای حوریان و مو پریشان ها می آمیزد
با غبار آبی گلهای نیلوفر:
               باز شد درهای بیداری.
               پای درها لحظه ی وحشت فرو لغزید.
               سایه ی تردید در مرز شب جادو گسست از هم.
               روزن رؤیا بخار نور را نوشید.

 

ادامه دارد

تدبیر و سیاستِ سعدی(9)

تدبیر و سیاستِ سعدی(9)

 

گاهی سعدی به سَر و تَهِ حکایتی که نقل می کند کاری ندارد. شاید دلیلِ اصلی بعضی از تناقض هایی که در حکایتی یا بین چند حکایت و حرف هایش پیدا می شود همین باشد. او اغلب از زاویه ی دیدِ یکی از شخصیّت های قصّه اش به ماجرا و نتیجه اش نگاه می کند و کاری به درستی و نادرستی اش از دیدِ غیرِ او ندارد. برای او آغازِ ماجرا از همان جایی است که روایت اش را آغاز می کند و پایانش نیز درست همان نقطه ای است که شخصیّتِ راوی ختمِ کلام و نتیجه اش را گذاشته است و حرفِ دیگری برای سرِ خط ندارد. اگر حکایتی به پادشاه و وزیرِ خاصی برگردد، باز سعدی آن را جوری نقل می کند که به تاریخِ قبل و بعدِ ماجرای قصّه اش کاری ندارد. اما...

حکایتِ ذیل با این که در بابِ مَلِک خاصی نیست، برای خواننده بعید نیست قبل و بعدی داشته باشد انگار که اشاره اش به خاصانی است که می شناسد. سعدی می گوید:

 

یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری، و امید زندگانی قطع کرده که سواری از در درآمد و بشارت داد که فلان قلعه را به دولت خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه و رعیت آن طرف بجملگی مطیع فرمان گشتند. ملک نفسی سرد بر آورد و گفت: این مژده مرا نیست، دشمنانم راست- یعنی وارثان مملکت.

 

اصولاً برای خیلی ها حکومت یک چیز است و خدمت چیزی دیگر. آن مزه ای که حکومت برایشان دارد، خدا وکیلی، خدمت ندارد. چرا؟ زیرا برخلافِ خلعتِ حکومت که هر کسی به حاکم پوشانده باشد، تا به تنِ اوست مرئی و زیبنده است، حاصلِ خدمت جامه ای است که به تنِ مردم هر کسی که پوشانده باشد به نامِ حاکمی تمام می شود که صاحب خلعت است. بنابراین، خودِ خادم را باید دستی نامرئی بدانیم که معلوم نیست از آستینِ کدام خلعتی بیرون آمده است. خادمان برخلافِ حاکمان اغلب به چشم نمی آیند، به همین دلیل است که بعید نیست که بنای خدمت را حاکمِ پیشین گذاشته باشد و مردم همه اش را از چشمِ حاکمِ پسین ببینند. این همان چیزی است که بد جوری کفرِ کسی را که بیشترعاشقِ حکومت  است تا خدمت درمی آورد. تمامِ غصه ی ملکِ قصه ی سعدی از همین است. کاری یا به اصطلاح خدمتی در دورانِ او آغاز می شود و، سر و سامان گرفته یا نگرفته، به نامِ حاکمِ بعدی تمام می شود یا دستِ کم بهره اش به او می رسد. حرفی از ملّت و مملکت و خدمت نیست. اگر حضرتِ حاکم اصل را بر خدمت بگذارد، کاری به این نخواهد داشت که آن کار به نامِ چه کسی تمام می شود و افتخارش نصیبِ چه کسانی خواهد شد. مهم این است که سودش عایدِ مردم می شود. اگر خودش واقعاً در دوره ی حکومتی اش خوشنام بوده باشد، لازم نیست از گمنامی اش در یکی دو خدمتِ نیمه کاره اش نگران باشد. رسم است که حاکمی در دوره ای کلنگِ سنگین را به زمین بکوبد و پروژه ای را افتتاح کند، و بعد از او، حاکمِ دیگری قیچی سبک را به دست بگیرد و روبانی را بِبُرد تا تکمیل شده اش را راه اندازی کند. پروژه های زیادی به نامِ یکی شروع و به نامِ دیگری تمام می شود. حتماً خوانده اید یا شنیده اید که خیلی از مسئولینِ اسبق ادعا می کنند که این کارهایی که دارد انجام می شود یا سرانجام گرفته است مقدمه اش را آنها چیده بودند و حتی کارهای مقدماتی شان را انجام داده بودند. خیلی از نمایندگانِ دوره های پیشینِ مجلس نیز اصرار دارند که این پروژه های موفقِ امروز حاصلِ فعالیت های آن روزهای آنان است. سنگِ بنا را آنان گذاشته اند و سنگِ پا را بعدی ها برداشته اند. هیچکدامشان مسئولیتِ پروژه های ناکام و ناموفق را به گردن نمی گیرد.

اما سعدی پس از آن حرفِ مزخرفِ آن مَلِک، چند بیتی را به خیالِ خودش از زبانِ خودِ او می تراواند تا نشان بدهد که او خیلی از عمری که بر این کار گذاشته است پشیمان است و دارد به آیندگان پند می دهد که راهی را که او رفته است نروند. کدام راه؟ خدمت؟ حکومت؟

می نالد:  

بدین امید به سر شد دریغ عمر عزیز

که آنچه در دلم است از درم فراز آید

امید بسته بر آمد ولی چه فایده زانک

امید نیست که عمر گذشته باز آید

***

کوس رحلت بکوفت دست اجل

ای دو چشمم وداع سر بکنید

ای کف دست و ساعد و بازو

همه تودیع یکدگر بکنید

بر منِ اوفتاده دشمن کام

آخر ای دوستان گذر بکنید

روزگارم بشد بنادانی

من نکردم شما حذر بکنید

 

ایرادی که بر ابیاتِ سعدی که به دنبالِ حکایتِ ملِک آمده وارد است این است که در آنها «حکومت و خدمت» که جنبه ی عام دارد و پایِ حقِ مردم در آن گیر است با «عبادت و عرفان» که جنبه ی شخصی دارد یکی گرفته شده است. این درست همان ایرادی است که دکتر علی شریعتی به کسانی می گیرد که تحتِ تأثیرِ فقری که در عرفان تبلیغ می شود قرار می گیرند و از تلاش برای مقابله با فقری که مردم در آن دست و پا می زنند فرار می کنند. معنیِ «فقر» در مرامِ درویشان و صوفیان چیزِ دیگری است که حتی با دارندگی نیز می توانند فقیر باشند. حتی با فرض بر این که منظور از فقر همان نداری باشد، حاکمِ زاهدِ ساده ی بی ریایی که با جامه ای وصله دار و شکمی گرسنه و بی روانداز و راضی از نداری اش پای درختی خوابیده است، نباید فکر کند که مردم موظف اند به آنچه که او راضی به آن است رضایت بدهند. این خواب و ساده زیستیِ عبادت گونه ی حاکم وقتی می تواند گوارای او و مملکت اش باشد که مردم نیز با چشمِ امید به او و دستگاهِ حکومتی اش بتوانند، بعد از گذراندنِ روزی سخت، شب با خیالِ آسوده و امید به فردایی بهتر بخوابند. این ابیاتی که نه دخلی به حاکم دارد و نه ربطی به سیاست و سرنوشتِ مردم، از همان سعدی است که می فرماید:

عبادت(یا طریقت) به جز خدمتِ خلق نیست

به تسبیح و سجاده و دلق نیست

خدا شاهد است که جنابِ سعدی هم خودش و هم خلق الله را چقدر با این بیت در مصاحبه های شغلی گرفتار کرده است! کسی که می خواهد بیکار نباشد، ناچار می شود برای یک لقمه نان، ابتدا در محضرِ مصاحبه کننده و محض رضای او یک لعنتی نثارِ شیخِ اجل و گورش کند که تا این اندازه عبادت را دستِ کم گرفته است، و بعد، به گورِ پدرِ خودش هم بخندد و شعر را جوری معنی کند که دلش نمی خواهد. او نیز مثلِ سعدی می خواهد اما نمی تواند که بگوید: عبادتی که از پسِ قیام و رکوع و سجودش، یک لقمه خدمت و یک جرعه امنیت برای مردمِ بینوا درنمی آید تا آنها نیز نا داشته باشند که خدایشان را عبادت کنند، الهی نیست؛ ابلهی ست.

 

ادامه دارد

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(41) آوار آفتاب: شاسوسا-6

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(41) آوار آفتاب: شاسوسا-6

 

تا اینجا سعی کرده ام هر چه را که از حرف های متن گرفته ام، به دیگران نیز منتقل کنم. این که مخاطبِ من از متنِ «شاسوسا» یا از متنِ بنده چه دریافت کرده و به کجا رسیده است، به تلاش و خوانشِ خودش بستگی دارد. بنده به اینجا رسیده ام که راوی خود را در هستیِ پوچی می بیند و عجیب است که ابدیتی را در شاخه ی های اقاقیا می بیند که با آن چشم های «پوچ بین» بعید است دیده باشد. از مجموعه ای که تهی است، نمی توان به ابدیتی معنی دار رسید. ناچار باید همان ابدیت را نیز بیهوده تلقی کنیم. سهراب شعاری را در دهان راوی گذاشته است که با روح و روان و اندیشه ای که برایش فرض کرده جور درنمی آید. در این بخش پایانی از بررسیِ «شاسوسا»، ناچارم تأکیدهای تکراری راوی را تکرار کنم. او با همان تصاویرِ قبلی به اضافه ی تصاویرِ کلیشه ای دیگر، مانندِ «زنگ قافله»، برداشتی را که از زندگی اش دارد با بیانی متزلزل تکرار می کند. او  که انگار سرنوشتِ خود را می طلبد و می خواند می گوید:

         «شاسوسا»، وزش سیاه و برهنه!

          خاک زندگی ام را فراگیر.

شاسوسا به این دلیل سرنوشتِ اوست که تَهِ سرنوشت اش را به او می نمایاند. خاکِ راوی را نیز اگر روزی با کاه بیامیزند و شاسوسای دیگری از آن بسازند باز به حالش فرقی نمی کند، زیرا فرسایش باز هم آن را به مشتی خاکِ بی ریخت تبدیل می کند. بنابراین، از شاسوسا نیز برنمی آید که جهتی را به او نشان بدهد که تهی نباشد:

لب هایش از سکوت بود.

انگشتش به هیچ سو لغزید.

ناگهان، طرح چهره اش از هم پاشید، و غبارش را باد برد.

 

شاسوسای بی ریخت با این سرنوشتی که خودش داشته است چه طور می تواند سر و شکلی به زندگیِ او بدهد که بهتر از خودش باشد؟ البته بعداً راوی متوجه می شود که انگشتِ شاسوسا کتیبه ای را به او نشان می دهد که، گرچه باد زود و آسان نمی تواند چهره اش را از هم بپاشد و آن را مانندِ غبار ببرد، باز مرده ای بیش نیست. خاکی است که سنگ شده است و به تدریج خاک خواهد شد.

راوی دوباره به همان خیالِ سبزِ خود برمی گردد، اما با اشکِ افسوس:

روی علف های اشک آلود براه افتاده ام.

خوابی را میان این علف ها گم کرده ام.

 

در واقع، او خوش خیالی اش را گم کرده است. در این خواب و خیال هم به آنچه که می خواست نرسید:

 

دست هایم پر از بیهودگی جست و جوهاست.

«من» دیرین، تنها، در این دشت ها پرسه زد.

هنگامی که مرد

رویای شبکه ها، و بوی اقاقیا میان انگشتانش بود.

 

سر و تهِ این چهار خط را به یکدیگر ربط بدهیم و از حرفِ اوّلی بخواهیم به منظورِ راوی از دومی برسیم، چیزی بهتر از این معادله عایدمان نمی شود که آن رؤیای شبکه ها و بوی اقاقیای میانِ انگشتانِ «من»ِ دیرین مساوی است با دست های پر از بیهودگیِ راوی در حالِ حاضر. راوی از آن آدم هایی نیست که به گذشته ی رفته اش دل خوش کند. حالا که به گذشته نگاه می کند، به جای خاطره ی خوش همان غم را می بیند. گشت و گذار در گذشته نیز برایش غم انگیز است:

روی غمی راه افتاده ام.

به شبی نزدیکم، سیاهی من پیداست:

در شب «آن روزها» فانوس گرفته ام.

درخت اقاقیا در روشنی فانوس ایستاده .

برگ هایش خوابیده اند، شبیه لالایی شده اند.

مادرم را می شنوم.

خورشید، با پنجره آمیخته.

زمزمه مادرم به آهنگ جنبش برگ هاست.

گهواره ای نوسان می کند.

 

چرا با یادآوریِ گذشته باز هم غم به سراغش می آید؟ چون حالا متوجه شده است که تمامِ آن مسیر را برای رسیدن به همین بیهودگی طی کرده است. درست یا غلط، راوی گذشته اش را نیز با آگاهیِ کنونی اش دارد تفسیر می کند. مانندِ مرغی است که، با نگاه به مرغ بریانِ تزئین شده روی میزِ میزبان، متوجه شده است که تمامِ آن آب و دانه و پرورش هایی که از جوجگی اش دریافت کرده و پروار شده، فقط برای سرنوشتی بوده که ته نوشتِ دیگری نمی تواند داشته باشد. راوی دریافته است که کتیبه یا سنگِ قبرش را از همان کودکی اش داشتند برایش می تراشیدند و می نوشتند:  

پشت این دیوار، کتیبه ای می تراشند.

می شنوی؟

میان دو لحظه ی پوچ، در آمد و رفتم.

انگار دری به سردی خاک باز کردم:

گورستان به زندگی ام تابید.

 

این نوری که گورستان را تابان کرده است، در واقع، بازتابِ اندیشه و برداشتِ خودش از زندگی است. با چنین اندیشه ای به گذشته اش هم که نگاه می کند، جز سیاهی چیزی نمی یابد:

بازی های کودکی ام، روی این سنگ های سیاه پلاسیدند.

سنگ ها را می شنوم: ابدیت غم.

کنار قبر، انتظار چه بیهوده است.

 

با این نگاهی که به هستی دارد، هر جا را که بنگرد جز قبر چیزی نمی بیند. تمامِ زمین و هر چه که دارد برایش قبرستان است. خودش هم قبری متحرک است که حتماً روزی زیرِ سنگِ قبری ساکن خواهد شد و ممکن است روزی و روزگاری سنگِ قبر ساکنی شود روی مشتِ خاکی از دیگران، دست مثلِ شاسوسا:

«شاسوسا» روی مرمر سیاهی روییده بود:

            «شاسوسا»، شبیه تاریک من!

               به آفتاب آلوده ام.

               تاریکم کن، تاریک تاریک، شب اندامت را در من ریز.

               دستم را ببین: راه زندگی ام در تو خاموش می شود.

               راهی در تهی، سفری به تاریکی:

                صدای زنگ قافله را می شنوی؟

                با مشتی کابوس هم سفر شده ام.

                راه از شب آغاز شد، به آفتاب رسید، و اکنون از مرز تاریکی می گذرد.

قافله از رودی کم ژرفا گذشت.

سپیده دم روی موج ها ریخت.

چهره ای در آب نقره گون به مرگ می خندد:

            «شاسوسا»! «شاسوسا»!

در مه تصویرها، قبر ها نفس می کشند.

لبخند "شاسوسا" به خاک می ریزد

و انگشتش جای گمشده ای را نشان می دهد: کتیبه ای !

سنگ نوسان می کند.

گل های اقاقیا در لالایی مادرم می شکفد: ابدیت در شاخه هاست.

کنار مشتی خاک

در دور دست خودم، تنها، نشسته ام.

برگ ها روی احساسم می لغزند.

 

 تناقض گوییِ سهراب را با کاشتنِ آن شاخه های حاویِ ابدیت در خاکدانی از مشتی خاکِ بیهوده نادیده که بگیریم، متوجه می شویم که او خیلی سخت حرفی را زده است که خیام در یک رباعی ساده اش کرده و گفته بود:

 یک چند به کودکی باستاد شدیم

یک چند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

 

شعرِ سهرابِ جوان فلسفه ای ساده تر از زبانی که برای بیانش انتخاب کرده بود داشت. او چنان در جذبه ی تصاویرِ پیچیده و سرگرم کننده اش گم شد که آن فلسفه ی ساده را در ابدیتی که در شاخه هاست و معلوم نیست چیست پیچید و پیچیده کرد، و سرانجام، همه را با هم مانندِ سفینه ای سرگردان در فضای لایتناهی رها کرد.

 

ادامه دارد