اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(41) آوار آفتاب: شاسوسا-6
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(41) آوار آفتاب: شاسوسا-6
تا اینجا سعی کرده ام هر چه را که از حرف های متن گرفته ام، به دیگران نیز منتقل کنم. این که مخاطبِ من از متنِ «شاسوسا» یا از متنِ بنده چه دریافت کرده و به کجا رسیده است، به تلاش و خوانشِ خودش بستگی دارد. بنده به اینجا رسیده ام که راوی خود را در هستیِ پوچی می بیند و عجیب است که ابدیتی را در شاخه ی های اقاقیا می بیند که با آن چشم های «پوچ بین» بعید است دیده باشد. از مجموعه ای که تهی است، نمی توان به ابدیتی معنی دار رسید. ناچار باید همان ابدیت را نیز بیهوده تلقی کنیم. سهراب شعاری را در دهان راوی گذاشته است که با روح و روان و اندیشه ای که برایش فرض کرده جور درنمی آید. در این بخش پایانی از بررسیِ «شاسوسا»، ناچارم تأکیدهای تکراری راوی را تکرار کنم. او با همان تصاویرِ قبلی به اضافه ی تصاویرِ کلیشه ای دیگر، مانندِ «زنگ قافله»، برداشتی را که از زندگی اش دارد با بیانی متزلزل تکرار می کند. او که انگار سرنوشتِ خود را می طلبد و می خواند می گوید:
«شاسوسا»، وزش سیاه و برهنه!
خاک زندگی ام را فراگیر.
شاسوسا به این دلیل سرنوشتِ اوست که تَهِ سرنوشت اش را به او می نمایاند. خاکِ راوی را نیز اگر روزی با کاه بیامیزند و شاسوسای دیگری از آن بسازند باز به حالش فرقی نمی کند، زیرا فرسایش باز هم آن را به مشتی خاکِ بی ریخت تبدیل می کند. بنابراین، از شاسوسا نیز برنمی آید که جهتی را به او نشان بدهد که تهی نباشد:
لب هایش از سکوت بود.
انگشتش به هیچ سو لغزید.
ناگهان، طرح چهره اش از هم پاشید، و غبارش را باد برد.
شاسوسای بی ریخت با این سرنوشتی که خودش داشته است چه طور می تواند سر و شکلی به زندگیِ او بدهد که بهتر از خودش باشد؟ البته بعداً راوی متوجه می شود که انگشتِ شاسوسا کتیبه ای را به او نشان می دهد که، گرچه باد زود و آسان نمی تواند چهره اش را از هم بپاشد و آن را مانندِ غبار ببرد، باز مرده ای بیش نیست. خاکی است که سنگ شده است و به تدریج خاک خواهد شد.
راوی دوباره به همان خیالِ سبزِ خود برمی گردد، اما با اشکِ افسوس:
روی علف های اشک آلود براه افتاده ام.
خوابی را میان این علف ها گم کرده ام.
در واقع، او خوش خیالی اش را گم کرده است. در این خواب و خیال هم به آنچه که می خواست نرسید:
دست هایم پر از بیهودگی جست و جوهاست.
«من» دیرین، تنها، در این دشت ها پرسه زد.
هنگامی که مرد
رویای شبکه ها، و بوی اقاقیا میان انگشتانش بود.
سر و تهِ این چهار خط را به یکدیگر ربط بدهیم و از حرفِ اوّلی بخواهیم به منظورِ راوی از دومی برسیم، چیزی بهتر از این معادله عایدمان نمی شود که آن رؤیای شبکه ها و بوی اقاقیای میانِ انگشتانِ «من»ِ دیرین مساوی است با دست های پر از بیهودگیِ راوی در حالِ حاضر. راوی از آن آدم هایی نیست که به گذشته ی رفته اش دل خوش کند. حالا که به گذشته نگاه می کند، به جای خاطره ی خوش همان غم را می بیند. گشت و گذار در گذشته نیز برایش غم انگیز است:
روی غمی راه افتاده ام.
به شبی نزدیکم، سیاهی من پیداست:
در شب «آن روزها» فانوس گرفته ام.
درخت اقاقیا در روشنی فانوس ایستاده .
برگ هایش خوابیده اند، شبیه لالایی شده اند.
مادرم را می شنوم.
خورشید، با پنجره آمیخته.
زمزمه مادرم به آهنگ جنبش برگ هاست.
گهواره ای نوسان می کند.
چرا با یادآوریِ گذشته باز هم غم به سراغش می آید؟ چون حالا متوجه شده است که تمامِ آن مسیر را برای رسیدن به همین بیهودگی طی کرده است. درست یا غلط، راوی گذشته اش را نیز با آگاهیِ کنونی اش دارد تفسیر می کند. مانندِ مرغی است که، با نگاه به مرغ بریانِ تزئین شده روی میزِ میزبان، متوجه شده است که تمامِ آن آب و دانه و پرورش هایی که از جوجگی اش دریافت کرده و پروار شده، فقط برای سرنوشتی بوده که ته نوشتِ دیگری نمی تواند داشته باشد. راوی دریافته است که کتیبه یا سنگِ قبرش را از همان کودکی اش داشتند برایش می تراشیدند و می نوشتند:
پشت این دیوار، کتیبه ای می تراشند.
می شنوی؟
میان دو لحظه ی پوچ، در آمد و رفتم.
انگار دری به سردی خاک باز کردم:
گورستان به زندگی ام تابید.
این نوری که گورستان را تابان کرده است، در واقع، بازتابِ اندیشه و برداشتِ خودش از زندگی است. با چنین اندیشه ای به گذشته اش هم که نگاه می کند، جز سیاهی چیزی نمی یابد:
بازی های کودکی ام، روی این سنگ های سیاه پلاسیدند.
سنگ ها را می شنوم: ابدیت غم.
کنار قبر، انتظار چه بیهوده است.
با این نگاهی که به هستی دارد، هر جا را که بنگرد جز قبر چیزی نمی بیند. تمامِ زمین و هر چه که دارد برایش قبرستان است. خودش هم قبری متحرک است که حتماً روزی زیرِ سنگِ قبری ساکن خواهد شد و ممکن است روزی و روزگاری سنگِ قبر ساکنی شود روی مشتِ خاکی از دیگران، دست مثلِ شاسوسا:
«شاسوسا» روی مرمر سیاهی روییده بود:
«شاسوسا»، شبیه تاریک من!
به آفتاب آلوده ام.
تاریکم کن، تاریک تاریک، شب اندامت را در من ریز.
دستم را ببین: راه زندگی ام در تو خاموش می شود.
راهی در تهی، سفری به تاریکی:
صدای زنگ قافله را می شنوی؟
با مشتی کابوس هم سفر شده ام.
راه از شب آغاز شد، به آفتاب رسید، و اکنون از مرز تاریکی می گذرد.
قافله از رودی کم ژرفا گذشت.
سپیده دم روی موج ها ریخت.
چهره ای در آب نقره گون به مرگ می خندد:
«شاسوسا»! «شاسوسا»!
در مه تصویرها، قبر ها نفس می کشند.
لبخند "شاسوسا" به خاک می ریزد
و انگشتش جای گمشده ای را نشان می دهد: کتیبه ای !
سنگ نوسان می کند.
گل های اقاقیا در لالایی مادرم می شکفد: ابدیت در شاخه هاست.
کنار مشتی خاک
در دور دست خودم، تنها، نشسته ام.
برگ ها روی احساسم می لغزند.
تناقض گوییِ سهراب را با کاشتنِ آن شاخه های حاویِ ابدیت در خاکدانی از مشتی خاکِ بیهوده نادیده که بگیریم، متوجه می شویم که او خیلی سخت حرفی را زده است که خیام در یک رباعی ساده اش کرده و گفته بود:
یک چند به کودکی باستاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
شعرِ سهرابِ جوان فلسفه ای ساده تر از زبانی که برای بیانش انتخاب کرده بود داشت. او چنان در جذبه ی تصاویرِ پیچیده و سرگرم کننده اش گم شد که آن فلسفه ی ساده را در ابدیتی که در شاخه هاست و معلوم نیست چیست پیچید و پیچیده کرد، و سرانجام، همه را با هم مانندِ سفینه ای سرگردان در فضای لایتناهی رها کرد.
ادامه دارد