تدبیر و سیاستِ سعدی(9)
تدبیر و سیاستِ سعدی(9)
گاهی سعدی به سَر و تَهِ حکایتی که نقل می کند کاری ندارد. شاید دلیلِ اصلی بعضی از تناقض هایی که در حکایتی یا بین چند حکایت و حرف هایش پیدا می شود همین باشد. او اغلب از زاویه ی دیدِ یکی از شخصیّت های قصّه اش به ماجرا و نتیجه اش نگاه می کند و کاری به درستی و نادرستی اش از دیدِ غیرِ او ندارد. برای او آغازِ ماجرا از همان جایی است که روایت اش را آغاز می کند و پایانش نیز درست همان نقطه ای است که شخصیّتِ راوی ختمِ کلام و نتیجه اش را گذاشته است و حرفِ دیگری برای سرِ خط ندارد. اگر حکایتی به پادشاه و وزیرِ خاصی برگردد، باز سعدی آن را جوری نقل می کند که به تاریخِ قبل و بعدِ ماجرای قصّه اش کاری ندارد. اما...
حکایتِ ذیل با این که در بابِ مَلِک خاصی نیست، برای خواننده بعید نیست قبل و بعدی داشته باشد انگار که اشاره اش به خاصانی است که می شناسد. سعدی می گوید:
یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری، و امید زندگانی قطع کرده که سواری از در درآمد و بشارت داد که فلان قلعه را به دولت خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه و رعیت آن طرف بجملگی مطیع فرمان گشتند. ملک نفسی سرد بر آورد و گفت: این مژده مرا نیست، دشمنانم راست- یعنی وارثان مملکت.
اصولاً برای خیلی ها حکومت یک چیز است و خدمت چیزی دیگر. آن مزه ای که حکومت برایشان دارد، خدا وکیلی، خدمت ندارد. چرا؟ زیرا برخلافِ خلعتِ حکومت که هر کسی به حاکم پوشانده باشد، تا به تنِ اوست مرئی و زیبنده است، حاصلِ خدمت جامه ای است که به تنِ مردم هر کسی که پوشانده باشد به نامِ حاکمی تمام می شود که صاحب خلعت است. بنابراین، خودِ خادم را باید دستی نامرئی بدانیم که معلوم نیست از آستینِ کدام خلعتی بیرون آمده است. خادمان برخلافِ حاکمان اغلب به چشم نمی آیند، به همین دلیل است که بعید نیست که بنای خدمت را حاکمِ پیشین گذاشته باشد و مردم همه اش را از چشمِ حاکمِ پسین ببینند. این همان چیزی است که بد جوری کفرِ کسی را که بیشترعاشقِ حکومت است تا خدمت درمی آورد. تمامِ غصه ی ملکِ قصه ی سعدی از همین است. کاری یا به اصطلاح خدمتی در دورانِ او آغاز می شود و، سر و سامان گرفته یا نگرفته، به نامِ حاکمِ بعدی تمام می شود یا دستِ کم بهره اش به او می رسد. حرفی از ملّت و مملکت و خدمت نیست. اگر حضرتِ حاکم اصل را بر خدمت بگذارد، کاری به این نخواهد داشت که آن کار به نامِ چه کسی تمام می شود و افتخارش نصیبِ چه کسانی خواهد شد. مهم این است که سودش عایدِ مردم می شود. اگر خودش واقعاً در دوره ی حکومتی اش خوشنام بوده باشد، لازم نیست از گمنامی اش در یکی دو خدمتِ نیمه کاره اش نگران باشد. رسم است که حاکمی در دوره ای کلنگِ سنگین را به زمین بکوبد و پروژه ای را افتتاح کند، و بعد از او، حاکمِ دیگری قیچی سبک را به دست بگیرد و روبانی را بِبُرد تا تکمیل شده اش را راه اندازی کند. پروژه های زیادی به نامِ یکی شروع و به نامِ دیگری تمام می شود. حتماً خوانده اید یا شنیده اید که خیلی از مسئولینِ اسبق ادعا می کنند که این کارهایی که دارد انجام می شود یا سرانجام گرفته است مقدمه اش را آنها چیده بودند و حتی کارهای مقدماتی شان را انجام داده بودند. خیلی از نمایندگانِ دوره های پیشینِ مجلس نیز اصرار دارند که این پروژه های موفقِ امروز حاصلِ فعالیت های آن روزهای آنان است. سنگِ بنا را آنان گذاشته اند و سنگِ پا را بعدی ها برداشته اند. هیچکدامشان مسئولیتِ پروژه های ناکام و ناموفق را به گردن نمی گیرد.
اما سعدی پس از آن حرفِ مزخرفِ آن مَلِک، چند بیتی را به خیالِ خودش از زبانِ خودِ او می تراواند تا نشان بدهد که او خیلی از عمری که بر این کار گذاشته است پشیمان است و دارد به آیندگان پند می دهد که راهی را که او رفته است نروند. کدام راه؟ خدمت؟ حکومت؟
می نالد:
بدین امید به سر شد دریغ عمر عزیز
که آنچه در دلم است از درم فراز آید
امید بسته بر آمد ولی چه فایده زانک
امید نیست که عمر گذشته باز آید
***
کوس رحلت بکوفت دست اجل
ای دو چشمم وداع سر بکنید
ای کف دست و ساعد و بازو
همه تودیع یکدگر بکنید
بر منِ اوفتاده دشمن کام
آخر ای دوستان گذر بکنید
روزگارم بشد بنادانی
من نکردم شما حذر بکنید
ایرادی که بر ابیاتِ سعدی که به دنبالِ حکایتِ ملِک آمده وارد است این است که در آنها «حکومت و خدمت» که جنبه ی عام دارد و پایِ حقِ مردم در آن گیر است با «عبادت و عرفان» که جنبه ی شخصی دارد یکی گرفته شده است. این درست همان ایرادی است که دکتر علی شریعتی به کسانی می گیرد که تحتِ تأثیرِ فقری که در عرفان تبلیغ می شود قرار می گیرند و از تلاش برای مقابله با فقری که مردم در آن دست و پا می زنند فرار می کنند. معنیِ «فقر» در مرامِ درویشان و صوفیان چیزِ دیگری است که حتی با دارندگی نیز می توانند فقیر باشند. حتی با فرض بر این که منظور از فقر همان نداری باشد، حاکمِ زاهدِ ساده ی بی ریایی که با جامه ای وصله دار و شکمی گرسنه و بی روانداز و راضی از نداری اش پای درختی خوابیده است، نباید فکر کند که مردم موظف اند به آنچه که او راضی به آن است رضایت بدهند. این خواب و ساده زیستیِ عبادت گونه ی حاکم وقتی می تواند گوارای او و مملکت اش باشد که مردم نیز با چشمِ امید به او و دستگاهِ حکومتی اش بتوانند، بعد از گذراندنِ روزی سخت، شب با خیالِ آسوده و امید به فردایی بهتر بخوابند. این ابیاتی که نه دخلی به حاکم دارد و نه ربطی به سیاست و سرنوشتِ مردم، از همان سعدی است که می فرماید:
عبادت(یا طریقت) به جز خدمتِ خلق نیست
به تسبیح و سجاده و دلق نیست
خدا شاهد است که جنابِ سعدی هم خودش و هم خلق الله را چقدر با این بیت در مصاحبه های شغلی گرفتار کرده است! کسی که می خواهد بیکار نباشد، ناچار می شود برای یک لقمه نان، ابتدا در محضرِ مصاحبه کننده و محض رضای او یک لعنتی نثارِ شیخِ اجل و گورش کند که تا این اندازه عبادت را دستِ کم گرفته است، و بعد، به گورِ پدرِ خودش هم بخندد و شعر را جوری معنی کند که دلش نمی خواهد. او نیز مثلِ سعدی می خواهد اما نمی تواند که بگوید: عبادتی که از پسِ قیام و رکوع و سجودش، یک لقمه خدمت و یک جرعه امنیت برای مردمِ بینوا درنمی آید تا آنها نیز نا داشته باشند که خدایشان را عبادت کنند، الهی نیست؛ ابلهی ست.
ادامه دارد