اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(32) زندگی خواب ها: مرغ افسانه-3

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(32) زندگی خواب ها: مرغ افسانه-3

 

مرغ افسانه به پنجره ای رسید که در آن بیراهه ی فضا سر راهش باز بود. نخستین چیزی که در آنجا دید این بود:

 

مرد، آنجا بود.

انتظاری در رگ هایش صدا می کرد.

 

کاربردِ «مرد» به جای «مردی» یا «یک مرد» نشان می دهد که این مرد برای مرغ افسانه آشناست. نه برای این که او را می شناخت، بلکه به این دلیل که آن مرد به گونه ای و به دلیلی مرغ افسانه را(البته نه به نام، بلکه به نشان) می شناخت؛ و نیز به این دلیل که آن مرد انتظار برخورد با همچون اویی را داشت. چرا؟ برای این که در رگ های خودِ مرد انتظاری جریان داشت که چیزی را صدا می کرد. گویا این چیز، در وجود  چیزی و توهمی چون این مرغ افسانه بود که پس از مشاهده ی مردِ منتظر، انگار که او را دعوت کرده باشد، از آن پنجره وارد اتاقش شد:

 

مرغ افسانه از پنجره فرود آمد،

سینه ی او را شکافت

و به درون رفت.

 

نکته ای که در وجودِ مرغ افسانه است و حضورش را در تمامی صحنه ها و وقایع این شعر توجیه می کند، این است که این دیگران اند که او را دعوت به ورود به زندگی شان می کنند. فرودِ مرغ افسانه تحت شرایطی امکان پذیر می شود. امّا، چه شرایطی؟ به نظر من شرط ورود و حضور مرغ افسانه این است که افراد یا حتی چیزهایی در خواب یا خیال باشند. به نوعی، همه با خواب و خیال شان او را به زندگی شان فراخوانده اند. خودِ مرداب هم در خیالِ خود گُلی زیبا را در کنار خود می بیند. مرغ افسانه در خیال هر کسی و هر چیزی، برایش چیزی را می آورد که انتظارش را می کشد. مرغ افسانه برای یکی می شود زیبایی و برای دیگری همراهی و برای همه به نوعی عشقی که می تواند فضای خالی و ناقص زندگی اش را پر کند. به نظر شما این مرغ افسانه با چه چیز سینه ی مرد را می شکافد؟ به نظر من این کار را خودِ صاحبِ سینه با رؤیاهایش که همان مرغ افسانه است انجام می دهد.  کافی است رؤیایی بی اختیار او ذهن اش را مشغول کند تا دچار توهم شود. این مرغِ توهم است که احساسی را وارد سینه اش می کند و آن را در آنجا پرورش می دهد و می رویاند، هر چند خودِ او بیشتر مایل است که آن را مخفی نگه دارد. سینه ی خالی خودش یعنی انتظار، یعنی انتظار برای چیزی که باید بیاید و آن را پر کند.   انتظار مرد با ورود و حضور این مرغ افسانه و خیالی که با آن به دلش نشست تا حدودی برآورده شد. او با نگاه به سینه اش متوجه تغییرِ درونش شد:

 

او از شکاف سینه اش نگریست:

درونش تاریک و زیبا شده بود.

 

تاریکی و زیبایی اش ناشی از همان خصلتی است که در مرغ افسانه وجود دارد. پیش از این هر دو را به مرداب داده و در آن دیده بود. (یا به تعبیر دیگر، خودِ مرداب در رؤیایش به آن رسیده بود. سهراب شکل دیگری از بعضی از تصاویری را که در این شعر دارد، در شعر های بعدی اش با پیچیدگی و ابهامی متفاوت استفاده کرده است؛ به عنوان مثال، در «زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد» او رؤیایی مانند همین را که مرغ افسانه برای مرداب آورده است، برای پلی که در خواب است می آورد. یا کمی جلوتر در همین شعر، آن پیامی که زن سر راهش می بیند، می شود «و پیامی در راه» و شعری پخته تر.) برای مرد نیز مانند مرداب، «تاریکی» هم اسرارآمیز است و هم غم آور. در بندِ یکی به آخرِ این شعر گفته می شود:

 

مرد در بستر خوابیده بود.

وجودش به مردابی شباهت داشت.

 

با توجه به این شباهت می شود گفت که مردابی که مرغ افسانه در نخستین برخورد با آن مواجه می شود، تنها مرحله یا بهانه ای بود تا به حال و وضع سینه ی این مرد برسیم.

«زیبایی» آن ویژگی شگفت انگیزی است که می تواند در این حالِ مردابی آن تاریکی را برای مرد قابل تحمل کند. من هنوز فکر می کنم که مرغ افسانه همان چیزهایی را به دل مرد و به فضا و محیطِ مردابی می بخشد که انسان اغلب با عشق دچارش می شود. البته هر چه توهم عشق بیشتر باشد، احساسِ ناشی از آن نیز باید شدید باشد، ولی در این شعر این طور نیست. حتی حرفی هم از عشق، از هیچ نوعی، در آن نیست. شاید چون فقط به آغاز و جرقه اش پرداخته شده است این طور نشان می دهد. شاید هم انتخاب زاویه ی سوم شخص برای روایت افسانه ی مرغ افسانه موجب این بی احساسی یا کمرنگی احساسات شده باشد.

سهرابِ جوان در ورود و فرودِ مرغ افسانه به سینه ی مرد و القای تاریکی و زیبایی به آن چیزی شبیهِ «روح خطا» را می بیند و می گوید:

به روح خطا شباهت داشت.

 

معمولاً، عشق مانند خطایی به نظر می رسد که کمروها مایل به بروزش نیستند زیرا دیده اند که مردم در کار و حال عاشقانِ پررو و بی پروا چیزی جز خطا ندیده اند. شاید «مرد» به همین دلیل درجا چیزی را که از مرغ افسانه به او رسیده است پنهان می کند:

 

شکاف سینه اش را با پیراهن خود پوشاند،

 

در پیِ این پوشاندن است که رؤیا یا همان مرغ افسانه از سینه اش بلند می شود و پر می کشد.

 

در فضا به پرواز درآمد

و اتاق را در روشنی اضطراب تنها گذاشت.

 

 مرغ افسانه اثرش را گذاشته بود. پس، رفتن اش به معنی خلاصیِ مرد از چیزی که سینه و خاطرش را پر کرده بود نیست. اضطرابی که در روشنیِ اتاقِ آن مرد وجود دارد، اثری است که از حضور مرغ افسانه در سینه اش باقی مانده است. منتها، فاعلِ جمله ی «در فضا به پرواز درآمد» مبهم است. ظاهراً، باید مرغ افسانه باشد، در حالی که، در ادامه ی شعر هنگامی که مرغ افسانه به «زن» می رسد و وارد سینه اش می شود، این زن است که در فضا به پرواز درمی آید. باید خیلی بیشتر روی این شعر غامضِ سهراب جوان کار کرد.

 

ادامه دارد

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(32) زندگی خواب ها: مرغ افسانه-2

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(32) زندگی خواب ها: مرغ افسانه-2

 

ورودِ مرغ افسانه به صحنه و به دنیا جوری است که چندان به «تولّد» نمی ماند. مثل نوعی «هبوط» و «تبعید» است:

 

پنجره ای در مرز شب و روز باز شد

و مرغ افسانه از آن بیرون پرید.

میان بیداری و خواب

پرتاب شده بود.

بیراهه ی فضا را پیمود،

چرخی زد

و کنار مردابی به زمین نشست.

 

بی اختیاری اش در ورود به این فضا را از «پرتاب شدن»اش به آن می توان متوجه شد. او در انتخابِ بینِ روز یا شب و بینِ بیداری یا خواب نیز بی اختیار است. «پیمودنِ بیراهه ی فضا» نیز در واقع همان بی اختیار و بی راه در فضا پرسه زدن است که با عبارتِ «چرخی زد» توصیف شده است. در این به ظاهر «تولد»، مرغ افسانه بیراهه ی فضا را پیمود، چرخی زد و کنار مردابی به زمین نشست. شاید فکر کنیم که دست کم در این «به زمین نشستن» اختیاری دارد، ولی تا کِی می توانست همچنان در پرواز باشد؟ سرانجام از سرِ ناچاری باید یک جایی فرود می آمد. شاید تنها چیزی که در وهله ی نخست به خودش بستگی دارد، آن حسّی است که نسبت به فضاهایی که واردشان می شود دارد. مثلاً، این حسِّ اوست که جایی را برایش بیراهه و جای دیگری را برایش مرداب می کند. اما، آیا اتفاقات دیگری هم که در کنار او در این فضاها و برای اشیاء و اشخاص موجود در آنها می افتد اتفاقی است؟ مثلاً، آیا مرداب به اختیار خودش زیبا می شود یا زیبایی با فرود مرغ افسانه به او تحمیل می شود؟ متن به ما می گوید:

تپش هایش با مرداب آمیخت،

مرداب کم کم زیبا شد.

گیاهی در آن رویید،

گیاهی تاریک و زیبا.

 

در تپش، چه برای زندگیِ این چنینی باشد و چه از سرِ عشق، اختیاری وجود ندارد. تپش هایش با عادت به مرداب آمیخته شده است، به همین دلیل است که مرداب کم کم و به تدریج برایش زیبا شد. آیا گیاه چون مرغ افسانه در آنجا بود، رویید و موجب زیباییِ مرداب شد، یا این که گیاه از پیش در آنجا بود و کم کم با عادت به چشم مرغ افسانه آمد؟ شاید بشود گفت که گل از پیش در کنار مرداب بود، ولی زیبایی اش را این مرغ افسانه به تدریج در آن رویاند و به خودش نمایاند. من نیز مثل خوانندگان دیگر می دانم که متن می گوید «گیاهی در آن رویید»، ولی رویش اش را مانندِ تاریکی اش در کنار زیبایی اش مبهم و عجیب می بینم. البته، ادامه ی متن بهتر رابطه ی گیاه و سینه ی مرغ افسانه را بیان می کند:

 

مرغ افسانه سینه ی خود را شکافت:

تهی درونش شبیه گیاهی بود.

 

ورود و وجود گیاه در سینه ی مرغ افسانه آن را از تهی بودن خارج کرد. به ظاهر، مرغ با اختیار این کار را انجام داده و علاقه ی به گیاه باعث شده است که دیگر سینه اش تهی نباشد. انعکاس آینه وار گیاه در سینه اش تاریکیِ رمزگونه ای را به زیبایی اش افزوده است. اگر حس و توصیفِ زیبایی اش به اختیار خودش باشد، جنبه ی تاریکِ آن بیرون از اختیارش است.  جالب است که با این که به نظر می رسد، رفتار بعدی اش را از سر اختیار دارد انجام می دهد، نتیجه اش چیزی می شود که معلوم است به اختیار خودش نیست.

شکاف سینه اش را با پرها پوشاند.

وجودش تلخ شد:

 

چرا شکاف سینه اش را پوشاند؟ آیا نمی خواست درونش دیده شود؟ یا خیال می کرد با این کار می تواند از انعکاس مداومِ گیاه در آینه ی سینه اش جلوگیری کند؟ گویا می خواست سینه اش دوباره تهی شود. اما، جمله ی «وجودش تلخ شد» نشان می دهد که در انجام این کار ناکام مانده است. اگر آغازِ این دلبستگی به اختیار خودش بوده باشد، که معلوم است چندان هم به اختیارش نبود، ادامه اش دیگر اصلاً به اختیار او نیست زیرا می بیند:

 

خلوت شفافش کدر شده بود.

 

یعنی حالا دیگر سینه اش خالی خالی نبود تا خلوتش شفاف باشد. نقش گیاه در سینه اش باقی مانده بود. پرسشی که در ادامه ی متن مطرح می شود حاکی از بی اختیاری محض اش در ورودش به این فضای بیراهه و به زمین است:

چرا آمد؟

 

خوب، حالا که آمده است، با چه چاره ای می تواند خودش را از ناچاری های این فضا برهاند؟ به نظر می رسد که هر چاره ای باز از سر ناچاری است و به حادثه ای می انجامد که چندان در اختیار او و اشخاص و چیزهای دورو برش در این فضا نیست. می گوید:

 

از روی زمین پر کشید،

بیراهه ای را پیمود

و از پنجره ای به درون رفت.

به نظر می رسد که پنجره و ورود از آن را خودش انتخاب کرده است تا برایش راهی در این فضای بیراهه باشد. باید دید که حوادث بعدی اختیار یا بی اختیاری اش را چگونه نشان می دهد و می شناساند. و این ها همان چیزهایی است که به ما کمک می کند تا دریابیم که خودِ این «مرغ افسانه» چیست.

 

ادامه دارد

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(32) زندگی خواب ها: مرغ افسانه-1

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(32) زندگی خواب ها: مرغ افسانه-1

 

شعرِ «مرغ افسانه» از زاویه ی سوم شخص دیده و روایت می شود. با این که «مرغ» و «افسانه»، هر دو، اغلب واژه ی «عشق» و مترادف های آن مانند «دلدادگی» و «محبت» را تداعی می کند، به هیچ وجه در این شعر کلمه ای از آن و از مترادف ها و مشابه هایش نیامده است. خیلی از جاهایش صنعتی و دست ساز است. عاری از آن حسّ طبیعی است که مرغی زنده باید داشته باشد، بیشترش «افسانه» است و ساختگی. با این که به نظر می رسد مسئله ی اصلی در آن عشق است، هیچ حرفی از رابطه ای عاشقانه و دوستانه و محبّت آمیز در آن نیست. رابطه ای اتفاقی و سرد، بی مقدمه، بین موجودات به وجود می آید و خیلی زود برطرف می شود. شعر طولانی است و حس در آن کم است و مصالح زیاد. نوعی مهندسی در شعر. خیلی شبیه به آن چیزی که سیاسی ها پس از شمارش آرا و شکست در انتخابات به آن مهندسیِ در انتخابات می گویند. حرف شان این است که نتیجه ی اعلام شده بیانگر رأی واقعی مردم نیست. حالا، حرف من این است که حاصلِ شعر سهراب جوان بیان کننده ی آن عشق و حسّی نیست که از عنوانِ «مرغ افسانه» انتظار می رود. استفاده از افعال گذشته و سوم شخص مفرد، هم روایت را و هم موضوعِ شعر را سرد کرده است. کلّ شعر مانند بیان خاطراتی از چیزهای از دست رفته و افراد درگذشته است، آن هم از زاویه ی دیدی بی تفاوت. حتی حرف از تپش و جان نیز نمی تواند زندگی را به هیچ یک از آن اموات برگرداند. اشخاص نیز در این کار مهندسی شده نقش مصالح را دارند. معماری شعر با بندها و تصاویر موازی خیلی خوب نشان می دهد که شاعر در ساختِ این بنا بیشتر روی حساب کار کرده است تا روی حس. به عنوانِ مثال، اگر قرار بود کلمات و عباراتی مانند «پرتاب شده» و «بیراهه» با حس حقیقی و طبیعی شان در شعر استفاده شوند، این شعر باید تا این اندازه منظم و سر به راه پیش نمی رفت. باید درهم و برهم تر از این می بود. شاعر واژه ها را در این بنا مانند آجرهایی به دقت کنار هم چیده و ردیف کرده و شکل داده است تا در مجموع اثر معماری شگفت انگیزی خلق کند و حرفِ دلش را با آن بیان کند، ولی، به نظر من، دلش را جا گذاشته است و حرفی را زده است که چندان دلی، یا به اصطلاح از دل، نیست. تفاوتی بین پاره آجرهای کلامِ او دیده می شود،  ولی متأسفانه فضای کلّی شعر به گونه ای است که این تفاوت به سختی از واژه ای به واژه ی کنارش و از جمله ای به جمله ی بعدی منتقل می شود. به عنوانِ مثال، وقتی که گفته می شود: «مرداب کم کم زیبا شد»، در واقع، باید زیبایی در متن روی مرداب بنشیند و جای آن را بگیرد، نه این که واژه ای باشد که فقط کنار مرداب نشسته است تا آن را به زور زیبا کند بی آن که تأثیری روی آن در متن داشته باشد. این متن فاقد زندگی و سرزندگی است. شاید شاعر به عمد این نمایش را این چنین کارگردانی کرده است. با دقّت بیشتر، بهتر می توان از کار و فکرش سر درآورد. لطفاً شعر به دقت بخوانید و ببینید که به چه می رسید تا بنده نیز عرض کنم که این شعر چرا مرا به برداشتی که در این مقدمه خوانده اید رسانده است.

 

مرغ افسانه

 

پنجره ای در مرز شب و روز باز شد

و مرغ افسانه از آن بیرون پرید.

میان بیداری و خواب

پرتاب شده بود.

بیراهه ی فضا را پیمود،

چرخی زد

و کنار مردابی به زمین نشست.

تپش هایش با مرداب آمیخت،

مرداب کم کم زیبا شد.

گیاهی در آن رویید،

گیاهی تاریک و زیبا.

مرغ افسانه سینه ی خود را شکافت:

تهی درونش شبیه گیاهی بود.

شکاف سینه اش را با پرها پوشاند.

وجودش تلخ شد:

خلوت شفافش کدر شده بود.

چرا آمد؟

از روی زمین پر کشید،

بیراهه ای را پیمود

و از پنجره ای به درون رفت.

 

مرد، آنجا بود.

انتظاری در رگ هایش صدا می کرد.

مرغ افسانه از پنجره فرود آمد،

سینه ی او را شکافت

و به درون رفت.

او از شکاف سینه اش نگریست:

درونش تاریک و زیبا شده بود.

به روح خطا شباهت داشت.

شکاف سینه اش را با پیراهن خود پوشاند،

در فضا به پرواز درآمد

و اتاق را در روشنی اضطراب تنها گذاشت.

 

مرغ افسانه بر بام گمشده ای نشسته بود.

وزشی بر تار و پودش گذشت:

گیاهی در خلوت درونش رویید،

از شکاف سینه اش سر بیرون کشید

و برگ هایش را در ته آسمان گم کرد.

زندگی اش در برگ های گیاه بالا می رفت.

اوجی صدایش زد.

گیاهی از شکاف سینه اش به درون رفت

و مرغ افسانه شکاف را با پرها پوشاند.

بال هایش را گشود

و خود را به بیراهه ی فضا سپرد.

 

گنبدی زیر نگاهش جان گرفت.

چرخی زد

و از در معبد به درون رفت.

فضا با روشنی بیرنگی پر بود.

برابر محراب

وهمی نوسان یافت:

از همه ی لحظه های زندگی اش محرابی گذشته بود

و همه ی رؤیاهایش در محرابی خاموش شده بود.

خودش را در مرز یک رؤیا دید.

به خاک افتاد.

لحظه ای در فراموشی ریخت.

سر برداشت:

محراب زیبا شده بود.

پرتوی در مرمر محراب دید

تاریک و زیبا.

ناشناسی خود را آشفته دید.

چرا آمد؟

بال هایش را گشود

و محراب را در خاموشی معبد رها کرد.

 

زن در جاده ای می رفت.

پیامی در سر راهش بود:

مرغ بر فراز سرش فرود آمد.

زن میان دو رؤیا عریان شد.

مرغ افسانه سینه ی او را شکافت

و به درون رفت.

زن در فضا به پرواز آمد.

 

مرد در اتاقش بود.

انتظاری در رگ هایش صدا می کرد

و چشمانش از دهلیز یک رؤیا بیرون می خزید.

زنی از پنجره فرود آمد

تاریک و زیبا.

به روح خطا شباهت داشت.

مرد به چشمانش نگریست:

همه ی خوابهایش در ته آنها جا مانده بود.

مرغ افسانه از شکاف سینه ی زن بیرون پرید

 و نگاهش به سایه ی آنها افتاد.

گفتی سایه پرده توری بود

که روی وجودش افتاده بود.

چرا آمد؟

بال هایش را گشود

و اتاق را در بهت یک رؤیا گم کرد.

 

مرد تنها بود.

تصویری به دیوار اتاقش می کشید.

وجودش میان آغاز و انجامی در نوسان بود.

وزشی ناپیدا می گذشت:

تصویر کم کم زیبا می شد

و بر نوسان دردناکی پایان می داد.

مرغ افسانه آمده بود.

اتاق را خالی دید

و خودش را در جای دیگر یافت.

آیا تصویر

دامی نبود

که همه ی زندگی مرغ افسانه در آن افتاده بود؟

چرا آمد؟

بال هایش را گشود

و اتاق را در خنده ی تصویر از یاد برد.

 

مرد در بستر خود خوابیده بود.

وجودش به مردابی شباهت داشت.

درختی در چشمانش روییده بود

و شاخ و برگش فضا را پر می کرد.

رگ های درخت

از زندگی گمشده ای پر بود.

بر شاخ درخت

مرغ افسانه نشسته بود.

از شکاف سینه اش به درون نگریست:

تهی درونش شبیه درختی بود.

شکاف سینه اش را با پرها پوشاند،

بال هایش را گشود

و شاخه را در ناشناسی فضا تنها گذاشت.

 

درختی میان دو لحظه می پژمرد.

اتاقی به آستانه ی خود می رسید.

مرغی بیراهه ی فضا را می پیمود.

و پنجره ای در مرز شب و روز گم شده بود.

 

ادامه دارد