اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(32) زندگی خواب ها: مرغ افسانه-2
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(32) زندگی خواب ها: مرغ افسانه-2
ورودِ مرغ افسانه به صحنه و به دنیا جوری است که چندان به «تولّد» نمی ماند. مثل نوعی «هبوط» و «تبعید» است:
پنجره ای در مرز شب و روز باز شد
و مرغ افسانه از آن بیرون پرید.
میان بیداری و خواب
پرتاب شده بود.
بیراهه ی فضا را پیمود،
چرخی زد
و کنار مردابی به زمین نشست.
بی اختیاری اش در ورود به این فضا را از «پرتاب شدن»اش به آن می توان متوجه شد. او در انتخابِ بینِ روز یا شب و بینِ بیداری یا خواب نیز بی اختیار است. «پیمودنِ بیراهه ی فضا» نیز در واقع همان بی اختیار و بی راه در فضا پرسه زدن است که با عبارتِ «چرخی زد» توصیف شده است. در این به ظاهر «تولد»، مرغ افسانه بیراهه ی فضا را پیمود، چرخی زد و کنار مردابی به زمین نشست. شاید فکر کنیم که دست کم در این «به زمین نشستن» اختیاری دارد، ولی تا کِی می توانست همچنان در پرواز باشد؟ سرانجام از سرِ ناچاری باید یک جایی فرود می آمد. شاید تنها چیزی که در وهله ی نخست به خودش بستگی دارد، آن حسّی است که نسبت به فضاهایی که واردشان می شود دارد. مثلاً، این حسِّ اوست که جایی را برایش بیراهه و جای دیگری را برایش مرداب می کند. اما، آیا اتفاقات دیگری هم که در کنار او در این فضاها و برای اشیاء و اشخاص موجود در آنها می افتد اتفاقی است؟ مثلاً، آیا مرداب به اختیار خودش زیبا می شود یا زیبایی با فرود مرغ افسانه به او تحمیل می شود؟ متن به ما می گوید:
تپش هایش با مرداب آمیخت،
مرداب کم کم زیبا شد.
گیاهی در آن رویید،
گیاهی تاریک و زیبا.
در تپش، چه برای زندگیِ این چنینی باشد و چه از سرِ عشق، اختیاری وجود ندارد. تپش هایش با عادت به مرداب آمیخته شده است، به همین دلیل است که مرداب کم کم و به تدریج برایش زیبا شد. آیا گیاه چون مرغ افسانه در آنجا بود، رویید و موجب زیباییِ مرداب شد، یا این که گیاه از پیش در آنجا بود و کم کم با عادت به چشم مرغ افسانه آمد؟ شاید بشود گفت که گل از پیش در کنار مرداب بود، ولی زیبایی اش را این مرغ افسانه به تدریج در آن رویاند و به خودش نمایاند. من نیز مثل خوانندگان دیگر می دانم که متن می گوید «گیاهی در آن رویید»، ولی رویش اش را مانندِ تاریکی اش در کنار زیبایی اش مبهم و عجیب می بینم. البته، ادامه ی متن بهتر رابطه ی گیاه و سینه ی مرغ افسانه را بیان می کند:
مرغ افسانه سینه ی خود را شکافت:
تهی درونش شبیه گیاهی بود.
ورود و وجود گیاه در سینه ی مرغ افسانه آن را از تهی بودن خارج کرد. به ظاهر، مرغ با اختیار این کار را انجام داده و علاقه ی به گیاه باعث شده است که دیگر سینه اش تهی نباشد. انعکاس آینه وار گیاه در سینه اش تاریکیِ رمزگونه ای را به زیبایی اش افزوده است. اگر حس و توصیفِ زیبایی اش به اختیار خودش باشد، جنبه ی تاریکِ آن بیرون از اختیارش است. جالب است که با این که به نظر می رسد، رفتار بعدی اش را از سر اختیار دارد انجام می دهد، نتیجه اش چیزی می شود که معلوم است به اختیار خودش نیست.
شکاف سینه اش را با پرها پوشاند.
وجودش تلخ شد:
چرا شکاف سینه اش را پوشاند؟ آیا نمی خواست درونش دیده شود؟ یا خیال می کرد با این کار می تواند از انعکاس مداومِ گیاه در آینه ی سینه اش جلوگیری کند؟ گویا می خواست سینه اش دوباره تهی شود. اما، جمله ی «وجودش تلخ شد» نشان می دهد که در انجام این کار ناکام مانده است. اگر آغازِ این دلبستگی به اختیار خودش بوده باشد، که معلوم است چندان هم به اختیارش نبود، ادامه اش دیگر اصلاً به اختیار او نیست زیرا می بیند:
خلوت شفافش کدر شده بود.
یعنی حالا دیگر سینه اش خالی خالی نبود تا خلوتش شفاف باشد. نقش گیاه در سینه اش باقی مانده بود. پرسشی که در ادامه ی متن مطرح می شود حاکی از بی اختیاری محض اش در ورودش به این فضای بیراهه و به زمین است:
چرا آمد؟
خوب، حالا که آمده است، با چه چاره ای می تواند خودش را از ناچاری های این فضا برهاند؟ به نظر می رسد که هر چاره ای باز از سر ناچاری است و به حادثه ای می انجامد که چندان در اختیار او و اشخاص و چیزهای دورو برش در این فضا نیست. می گوید:
از روی زمین پر کشید،
بیراهه ای را پیمود
و از پنجره ای به درون رفت.
به نظر می رسد که پنجره و ورود از آن را خودش انتخاب کرده است تا برایش راهی در این فضای بیراهه باشد. باید دید که حوادث بعدی اختیار یا بی اختیاری اش را چگونه نشان می دهد و می شناساند. و این ها همان چیزهایی است که به ما کمک می کند تا دریابیم که خودِ این «مرغ افسانه» چیست.
ادامه دارد