اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(32) زندگی خواب ها: مرغ افسانه-1
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(32) زندگی خواب ها: مرغ افسانه-1
شعرِ «مرغ افسانه» از زاویه ی سوم شخص دیده و روایت می شود. با این که «مرغ» و «افسانه»، هر دو، اغلب واژه ی «عشق» و مترادف های آن مانند «دلدادگی» و «محبت» را تداعی می کند، به هیچ وجه در این شعر کلمه ای از آن و از مترادف ها و مشابه هایش نیامده است. خیلی از جاهایش صنعتی و دست ساز است. عاری از آن حسّ طبیعی است که مرغی زنده باید داشته باشد، بیشترش «افسانه» است و ساختگی. با این که به نظر می رسد مسئله ی اصلی در آن عشق است، هیچ حرفی از رابطه ای عاشقانه و دوستانه و محبّت آمیز در آن نیست. رابطه ای اتفاقی و سرد، بی مقدمه، بین موجودات به وجود می آید و خیلی زود برطرف می شود. شعر طولانی است و حس در آن کم است و مصالح زیاد. نوعی مهندسی در شعر. خیلی شبیه به آن چیزی که سیاسی ها پس از شمارش آرا و شکست در انتخابات به آن مهندسیِ در انتخابات می گویند. حرف شان این است که نتیجه ی اعلام شده بیانگر رأی واقعی مردم نیست. حالا، حرف من این است که حاصلِ شعر سهراب جوان بیان کننده ی آن عشق و حسّی نیست که از عنوانِ «مرغ افسانه» انتظار می رود. استفاده از افعال گذشته و سوم شخص مفرد، هم روایت را و هم موضوعِ شعر را سرد کرده است. کلّ شعر مانند بیان خاطراتی از چیزهای از دست رفته و افراد درگذشته است، آن هم از زاویه ی دیدی بی تفاوت. حتی حرف از تپش و جان نیز نمی تواند زندگی را به هیچ یک از آن اموات برگرداند. اشخاص نیز در این کار مهندسی شده نقش مصالح را دارند. معماری شعر با بندها و تصاویر موازی خیلی خوب نشان می دهد که شاعر در ساختِ این بنا بیشتر روی حساب کار کرده است تا روی حس. به عنوانِ مثال، اگر قرار بود کلمات و عباراتی مانند «پرتاب شده» و «بیراهه» با حس حقیقی و طبیعی شان در شعر استفاده شوند، این شعر باید تا این اندازه منظم و سر به راه پیش نمی رفت. باید درهم و برهم تر از این می بود. شاعر واژه ها را در این بنا مانند آجرهایی به دقت کنار هم چیده و ردیف کرده و شکل داده است تا در مجموع اثر معماری شگفت انگیزی خلق کند و حرفِ دلش را با آن بیان کند، ولی، به نظر من، دلش را جا گذاشته است و حرفی را زده است که چندان دلی، یا به اصطلاح از دل، نیست. تفاوتی بین پاره آجرهای کلامِ او دیده می شود، ولی متأسفانه فضای کلّی شعر به گونه ای است که این تفاوت به سختی از واژه ای به واژه ی کنارش و از جمله ای به جمله ی بعدی منتقل می شود. به عنوانِ مثال، وقتی که گفته می شود: «مرداب کم کم زیبا شد»، در واقع، باید زیبایی در متن روی مرداب بنشیند و جای آن را بگیرد، نه این که واژه ای باشد که فقط کنار مرداب نشسته است تا آن را به زور زیبا کند بی آن که تأثیری روی آن در متن داشته باشد. این متن فاقد زندگی و سرزندگی است. شاید شاعر به عمد این نمایش را این چنین کارگردانی کرده است. با دقّت بیشتر، بهتر می توان از کار و فکرش سر درآورد. لطفاً شعر به دقت بخوانید و ببینید که به چه می رسید تا بنده نیز عرض کنم که این شعر چرا مرا به برداشتی که در این مقدمه خوانده اید رسانده است.
مرغ افسانه
پنجره ای در مرز شب و روز باز شد
و مرغ افسانه از آن بیرون پرید.
میان بیداری و خواب
پرتاب شده بود.
بیراهه ی فضا را پیمود،
چرخی زد
و کنار مردابی به زمین نشست.
تپش هایش با مرداب آمیخت،
مرداب کم کم زیبا شد.
گیاهی در آن رویید،
گیاهی تاریک و زیبا.
مرغ افسانه سینه ی خود را شکافت:
تهی درونش شبیه گیاهی بود.
شکاف سینه اش را با پرها پوشاند.
وجودش تلخ شد:
خلوت شفافش کدر شده بود.
چرا آمد؟
از روی زمین پر کشید،
بیراهه ای را پیمود
و از پنجره ای به درون رفت.
مرد، آنجا بود.
انتظاری در رگ هایش صدا می کرد.
مرغ افسانه از پنجره فرود آمد،
سینه ی او را شکافت
و به درون رفت.
او از شکاف سینه اش نگریست:
درونش تاریک و زیبا شده بود.
به روح خطا شباهت داشت.
شکاف سینه اش را با پیراهن خود پوشاند،
در فضا به پرواز درآمد
و اتاق را در روشنی اضطراب تنها گذاشت.
مرغ افسانه بر بام گمشده ای نشسته بود.
وزشی بر تار و پودش گذشت:
گیاهی در خلوت درونش رویید،
از شکاف سینه اش سر بیرون کشید
و برگ هایش را در ته آسمان گم کرد.
زندگی اش در برگ های گیاه بالا می رفت.
اوجی صدایش زد.
گیاهی از شکاف سینه اش به درون رفت
و مرغ افسانه شکاف را با پرها پوشاند.
بال هایش را گشود
و خود را به بیراهه ی فضا سپرد.
گنبدی زیر نگاهش جان گرفت.
چرخی زد
و از در معبد به درون رفت.
فضا با روشنی بیرنگی پر بود.
برابر محراب
وهمی نوسان یافت:
از همه ی لحظه های زندگی اش محرابی گذشته بود
و همه ی رؤیاهایش در محرابی خاموش شده بود.
خودش را در مرز یک رؤیا دید.
به خاک افتاد.
لحظه ای در فراموشی ریخت.
سر برداشت:
محراب زیبا شده بود.
پرتوی در مرمر محراب دید
تاریک و زیبا.
ناشناسی خود را آشفته دید.
چرا آمد؟
بال هایش را گشود
و محراب را در خاموشی معبد رها کرد.
زن در جاده ای می رفت.
پیامی در سر راهش بود:
مرغ بر فراز سرش فرود آمد.
زن میان دو رؤیا عریان شد.
مرغ افسانه سینه ی او را شکافت
و به درون رفت.
زن در فضا به پرواز آمد.
مرد در اتاقش بود.
انتظاری در رگ هایش صدا می کرد
و چشمانش از دهلیز یک رؤیا بیرون می خزید.
زنی از پنجره فرود آمد
تاریک و زیبا.
به روح خطا شباهت داشت.
مرد به چشمانش نگریست:
همه ی خوابهایش در ته آنها جا مانده بود.
مرغ افسانه از شکاف سینه ی زن بیرون پرید
و نگاهش به سایه ی آنها افتاد.
گفتی سایه پرده توری بود
که روی وجودش افتاده بود.
چرا آمد؟
بال هایش را گشود
و اتاق را در بهت یک رؤیا گم کرد.
مرد تنها بود.
تصویری به دیوار اتاقش می کشید.
وجودش میان آغاز و انجامی در نوسان بود.
وزشی ناپیدا می گذشت:
تصویر کم کم زیبا می شد
و بر نوسان دردناکی پایان می داد.
مرغ افسانه آمده بود.
اتاق را خالی دید
و خودش را در جای دیگر یافت.
آیا تصویر
دامی نبود
که همه ی زندگی مرغ افسانه در آن افتاده بود؟
چرا آمد؟
بال هایش را گشود
و اتاق را در خنده ی تصویر از یاد برد.
مرد در بستر خود خوابیده بود.
وجودش به مردابی شباهت داشت.
درختی در چشمانش روییده بود
و شاخ و برگش فضا را پر می کرد.
رگ های درخت
از زندگی گمشده ای پر بود.
بر شاخ درخت
مرغ افسانه نشسته بود.
از شکاف سینه اش به درون نگریست:
تهی درونش شبیه درختی بود.
شکاف سینه اش را با پرها پوشاند،
بال هایش را گشود
و شاخه را در ناشناسی فضا تنها گذاشت.
درختی میان دو لحظه می پژمرد.
اتاقی به آستانه ی خود می رسید.
مرغی بیراهه ی فضا را می پیمود.
و پنجره ای در مرز شب و روز گم شده بود.
ادامه دارد