بررسی شعر بلندِ «سفر هزاره» از طاهره صفارزاده به یاد علی شریعتی- بخش پانزدهم
بررسی شعر بلندِ «سفر هزاره» از طاهره صفارزاده به یاد علی شریعتی- بخش پانزدهم
شاعر پس از بیانِ ییلاق و قشلاقِ اجباریِ ما نشان می دهد که این جابجایی ها باعث شده است نسلِ ما دچار زکام شود. همیشه هوای خوب از آنِ شاهان و همراهان شان بوده است. سهمِ ما از این بدهوایی ها و هوا به هوا شدن ها زکامِ دیرینه ای است که هنوز گرفتارش هستیم:
در فصل سرما
فصل مردم کش
ییلاق هگمتانه
از آن ماست
در تابستان
هگمتانه
همیشه
از آنان بود
زکام دیرینه
تب دیرینه ست
بعد، شاعر دوباره به «من» برمی گردد و از «همخانه»اش می گوید. این همخانه می تواند همان هموطن باشد، اما نه به قیدِ شهر و کشوری خاص. بیشتر از آن بوی «هم-سرنوشتی» و «هم-چاره ای» به مشام می رسد. می گوید:
همخانه ام
پر سیاوشان را
در کتری کسالت
می جوشاند
و قطره قطره
می نوشد
و می نوشاند
راهِ چاره را او در این دیده است که برای انتقامِ خون سیاوش، پرسیاوشان را بجوشاند و بنوشد و بنوشاند. ولی با «پرسیاوشان» نمی توان زکام دیرینه را معالجه کرد؛ اگر با این ترفند معالجه شدنی بود که دیرینه نمی شد. «کتریِ کسالت» نشان می دهد که چاره ی کار این نیست و خود و دیگران را نمی شود «قطره، قطره» و با سستی مداوا کرد و نجات داد. شاید به جای اینکه کتری بجوشد باید خودمان بجوشیم. گویا شاعر با جمله ی بعدی اش همین را می خواهد بگوید:
آیا همیشه
فرزندی
کیخسروی
باید به کین برخیزد
با سوگواری برای سیاوش کار پیش نمی رود. قاتلِ سیاوش همچنان بر تخت نشسته و حکومت می کند. سفره ی سیاوش گذاشتن و کتریِ پرسیاوشان جوشاندن که نشد کار! پس، کیخسرو فرزندِ سیاوش باید برخیزد و انتقام بگیرد. حقِ سیاوش را پس بگیرد. بساطِ ستم که برچیده شود، ما و همخانه هایمان به حقِّ مان می رسیم. آیا واقعاً همین طور است یا ما الکی دل مان را به این حرف ها و امثال کیخسرو خوش کرده ایم؟ این «ما» کیست؟ آیا کیخسرو از «ما» است؟ علی در «آری اینچنین بود برادر» نشان می دهد که برادری و همخانگی به خون و نژاد نیست. پنج هزار سال پیش اهل مصر بوده باشی، یا هزار و چهارصد سال پیش اهل ربذه یا حالا اهل یمن یا ایران فرقی نمی کند. یک فرمولی افرادی را با هم برابر و برادر می کند. فرمولی که ایرج جنتی عطایی برایش نوشته است این است:
هر برادر تنی اگر گرسنه نیست با تو که گرسنه ای خصم خانگی است
هر غریبه ی گرسنه با گرسنه ها ولی برادر است
هر برادری که خواب می کند تو را و نان خویش می خورد، یار دشمنان توست
در نبرد ما گرسنه را گرسنه یاور است.
طاهره صفارزاده با این پرسش اش فرمول دیگری را برای رهایی از ستم معرفی می کند. آیا واقعاً راهِ رهایی قیام کیخسرو، فرزند سیاوش، است؟ شاید با مراجعه به فرمولِ علی در «آری اینچنین بود برادر» پاسخ مان به پرسشِ خانم صفارزاده «خیر» باشد. علی با اشاره ای به شاهنامه فردوسی می گوید: «در شصت هزار بیتش، یک بار، تنها یک بار، از نژاد ما و از برادری از ما (کاوه) سخن گفت، از آهنگری که معلوم بود از تبار ماست، و آزادی و انقلاب و نجات مردم را تعهد کرد، اما هنوز برنخاسته، این تنها قهرمان تبار ما که به شاهنامه راه یافت، گم می شود، کجا؟ چرا؟ چون تبار و نژاد فریدون درخشیدن گرفته است، این است که در تمام شاهنامه بیش از چند بیت از او سخن نرفته است.»
پس، طبقِ فرمولِ علی، این کیخسرو هم نمی تواند زکام دیرینه ی ما را چاره کند. به محض تصاحب تخت، جای خوش آب و هوا را هم برای خودش و تبار خودش تصاحب می کند. شاهنامه جای شاهان است. کسی که می خواهد بر تختِ حکومت بر مردم بنشیند باید اوّل ثابت کند دارای فرِّ کیانی است. کسی که فر کیانی ندارد و شاهزاده نیست و از همین مردم معمولی است، اگر قیام هم بکند باید تختِ حکومت را به کسی بدهد که خونِ شاهی در رگ های او می گردد. اینچنین است که در فرمولِ فردوسی برای کاوه راهی جز خدمت به فریدون باقی نمی ماند. تمامِ افتخار نیز رستم در خدمت و خوشخدمتی به شاهان و شاهزادگان است. بعضی این دو بیتِ فردوسی درباره ی فریدون را ناقص فهمیده اند. فردوسی گفته است:
فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به دد و دهش یافت آن نیکویی
تو داد و دهش کن فریدون تویی
این حرفِ فردوسی را باید با حرف های دیگرش در شاهنامه سنجید وفهمید. او فریدون را با «فریدون»ها و شاهزاده های مثلِ خودش دارد می سنجد. این «تو» که فردوسی می گوید «تو»ی آهنگرزاده ی معمولی نیست. خطابِ او به شاهانِ دیگری از تبارِ فریدون و فریدونیان است. او دارد می گوید که در رگ های فریدون هم مانند شما خونِ شاهی جریان دارد. فرقِ او با شما در این است که او به داد و دهش شناخته و عزیز شد. فردوسی دارد شاهزاده ها را نصیحت می کند که اگر می خواهند نام نیکی از خود باقی بگذارند همچون فریدون باید عادل باشند. او با آهنگرزاده ها کاری ندارد. اصلاً در فرمولِ او جایی برای حکومت و پادشاهیِ آهنگرزاده ها وجود ندارد تا بشود عدالت و بی عدالتی شان را آزمود.
ادامه دارد