بررسی ترجمه ی انگلیسیِ کریم امامی از «صدای پای آب»ِ سهراب سپهری(8)
بررسی ترجمه ی انگلیسیِ کریم امامی از «صدای پای آب»ِ سهراب سپهری(8)
سهراب می گوید:
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ، می فروشم به شما
و کریم امامی ترجمه اش کرده است به:
Sometimes I make a cage out of pigment,
and sell it to you
چرا pigment؟ مگر color نمی توانست همان تصویر را بسازد و همان حرف را بزند؟ دمِ دست تر، ساده تر و مخاطبی تر! کارِ مترجم در وهله ی نخست دریافت تصویر متن و بعد انتقالِ آن به ذهنِ مخاطب است. هر چه تصویرِ او روشن تر باشد، مخاطب آن را بهتر می بیند. همان را می بیند. دچار انحراف نمی شود. برای اینکه آن را بفهمد گرفتارِ فلسفه بافی نمی شود. برای فهمِ pigment انگار باید فلسفه بافی کرد. سهراب راحت حرف می زند. مترجمِ سهراب هم باید مانندِ او و به جای او با مخاطبِ انگلیسی زبان راحت حرف بزند. سهراب از دستِ نقص و دشواری های نقش و طرح به واژه ها پناه آورده است. می داند که صد البته واژه ها هم نقصِ خودشان را دارند، ولی اگر بخواهد می تواند کاری کند واژه هایش مخاطبانش را به خودِ باد و خودِ باران نزدیک کند. اگر مخاطب ها شعرِ سهراب را خوب بفهمند، با واژه ی باران زیرِ باران می روند. با واژه ی باد سراغی از باد می گیرند. سهراب می گوید:
چه خیالی، چه خیالی، ... می دانم
پرده ام بی جان است.
وقتی چیزی بی جان است، بی حرف هم هست. ما به جایش حرف می زنیم. به نظر می رسد منظورِ اصلیِ سهراب همین باشد. برای خودِ نقاش، هر تصویری که بکشد، حرفی برای گفتن دارد. حرفِ او را می تواند به خودش برگرداند. آن را همان طوری که کشیده است می فهمد، ولی معلوم نیست همان تابلو بتواند همان حرف را به دیگری بزند. وقتی که سهراب می گوید:
خوب می دانم، حوضِ نقاشیِ من بی ماهی است
منظورش این نیست که حوضی را کشیده و در نقاشی اش برای آن حوض یا درونَش ماهی نکشیده و نگذاشته است. منظورش این است که ماهیِ درونِ حوضِ نقاشی اش جان ندارد، حرفی برای گفتن ندارد. این ماهیِ بی جان و بی حرف دیگر ماهی به حساب نمی آید. شعرِ «پیغامِ ماهی ها» از دفترِ حجم سبز را که به یاد بیاورید متوجه می شوید که ماهی ها چطور می توانند در شعر جان بگیرند و حرف بزنند.
در بخشِ پیشین عرض کردم که شعر نسبت به نقّاشی حرف های صریح تری برای گفتن دارد. مخاطبْ حرفِ واژه ها را بهتر از زبانِ رنگ ها و نقش ها درک می کند. برخی از آثارِ هنرمندی مانندِ نیکلاس دی استیل (نیکلا استال)، نقّاش فرانسوی، تا حرفی و چند واژه ای همراه شان نباشد برای کسی قابل فهم نیست. به اندازه ی همان چند واژه، آن هم با ناباوری، فقط می شود برای آنها نامی انتخاب کرد. معلوم نیست واقعاً در لحظه ی خلقِ چنین آثاری در ذهنِ او چه می گذشته است که از حاصلِ آن چیزِ مشخصی به ذهنِ من یکی نمی رسد. ببینید، وقتی که از ذهنِ مؤلفِ و مترجم و مخاطب حرف می زنیم، می دانیم که واقعاً به ذهنِ هیچکدام شان دسترسی نداریم. تنها ذهنی که هر کسی می تواند ادعای آگاهی از تصویر و تصورهایش داشته باشد ذهنِ خودش است. آن هم تازه همه چیزش همیشه برای خودش هم قابل فهم نیست. ما فقط حاصلِ کار ذهنی دیگران را می توانیم ارزیابی کنیم. شعر، نقّاشی، ترجمه و نقد نتیجه ی فعالیّت ذهنی شاعر و نقاش و مترجم و منتقد است. اگر بخواهیم تصویری از شعرِ شاعری را نقّاشی کنیم، حاصلِ کارمان برداشتِ ذهنی خودمان از شعر او خواهد بود نه تصویر ذهنی خودش از آنچه که سروده است. در دوره ی کارشناسی ادبیات انگلیسی در دانشگاه علامه تهران، تکلیف یا پروژه ای که استاد مریمِ خوزان برای درسِ شعر برایمان تعیین کرده بود ترسیمِ تصویر چند شعر به انتخاب خودمان بود. باید برای چند شعر با توجه به موضوع و محتوایشان نقّاشی می کشیدیم. شعرهایی که انتخاب می کردیم از شاعران انگلیسی زبان بود، ولی من برای این چند خط از شعر سهراب هم نقاشی ای کشیده بودم:
من اناری می کنم دانه به دل می گویم:
کاشکی این مردم
دانه های دلشان پیدا بود
می پرد آب انار در چشمم
مادرم می خندد، رعنا هم.
نقاشیِ من از این چند خط، بخشی از تصویر ذهنی خودم از حرفِ سهراب بود. واقعاً، معلوم نیست با چه تجربه و چه تصویری سهراب این حرف را زده است. اگر خودش برای این شعر طرحی می کشید، بدون شک با آنچه من کشیده بودم تفاوت های اساسی می داشت. در صفحات 214-212 از کتاب نقاشیها و طرح های سهراب سپهری چاپ انتشارات سروش، طرح هایی را می بینیم که سهراب برای اشعارِ کتابِ زندگی خواب ها کشیده بود. انگار نقاشی ها حرف های دیگری می زنند. ربط شان به هم خیلی سخت است. کشفِ ارتباط شان سرگرمیِ خوبی است. از تصویرسازی در ذهنِ خود برای کار دیگران معقول تر است. چند تا از طرح های سهراب به نظر می رسد می خواهد این چند خط از شعر «جهنّمِ سرگردان» را به تصویر بکشد:
سپیدی های فریب
روی ستون های بی سایه رجز می خوانند.
طلسمِ شکسته ی خوابم را بنگر
بیهوده به زنجیر مرواریدِ چشمم آویخته.
سهراب در میانه ی شعر به مخاطب می گوید: «طلسمِ شکسته ی خوابم را بنگر.» مخاطبِ مجازیِ سهراب در این شعر باید با چشمانِ دیگری به چشم های او نگاه می کرد، ولی گویا قصدِ سهراب این بود که مخاطبِ حقیقی یا خواننده ی این شعرش نیز تصوری از زنجیر مروارید چشمِ او داشته باشد. به همین دلیل، چند طرح برای نمایش اش کشیده است. سهراب دو ستون و چشمی را کشیده است که زنجیری از آن آویزان است. در یکی از طرح ها زنجیر پاره شده است و شاخه های درختی ا شکسته و چند تا از حلقه هایش روی زمین افتاده است. شاعر از «زنجیر مروارید» می گوید در حالیکه در طرحِ نقّاش اثری از مروارید دیده نمی شود. واژه ی مروارید ارزش و معنایی را به چشم و زنجیر سهرابِ شاعر افزوده است که در طرحِ سهرابِ نقّاش دیده نمی شود. خواننده ی شعر خودش باید تصویری از شعر سهراب در ذهن اش بسازد. حرف و تصویر سهراب کفایت نمی کند.
چاپِ چهارمِ کتابِ زبانِ عکس نوشته ی رابرت اکرت با ترجمه ی اسماعیل عباسی و محسن بایرام نژاد را که می خواندم و می دیدم، به مواردی برخوردم که فقط می خواندم و چیزی نمی دیدم. کارِ رابرت اکرت در این کتاب برگردانِ مفهومِ عکس ها به حرف و واژه است. جالب است که انتشاراتِ «حرفه هنرمند» بدون در نظر گرفتنِ حرفه ی هنرمند تعدادی از عکس های این کتاب را حذف کرده است و فقط حرف هایی را که رابرت اکرت درباره شان زده به مخاطب تحویل می دهد. مخاطب بر اساس حرفِ اکرت و ترجمه ی مترجمانِ فارسی زبان خودش باید عکس های حذف شده را در ذهن اش بازآفرینی بکند. خودتان می توانید حدس بزنید که نتیجه ی کار چه خواهد شد! مثلاً، در صفحه ی 55 عکسی نمی بینیم، ولی می خوانیم:
اگر این دو نفر را در عکس نشناسیم و از ما دربارهٔ رابطهٔ آنها بپرسند، ممکن است فکر کنیم که این مرد مسن، دورهٔ نقاهت بیماری خود را سپری می کند و با پرستار خود برای هواخوری بیرون آمده است. مرد آشکارا از زن بزرگ تر است؛ زن جوان نیم قدم جلوتر از اوست و مرد راهمراهی می کند؛ زن جوان به نوعی دست مرد را در بازو گرفته است که به نظر می آید مقداری از وزن مرد را تحمل می کند؛ او مچون لباس فرم پرستاران تن پوشی کاملاً سفید بر تن دارد (که شامل کفش هایش نیز می شود). تفسیر مرد مسن به همراه پرستار واقعاً جالب به نظر می رسد.
شاید اگر بدانیم که آنها چه کسانی هستند، این تفسیر بهتر هم شود. آقای آلن بسیار وودی آلن وار به چشم می آید....
بقیه اش را هم بنویسم فرقی به حال و حواسِ من و شما نخواهد کرد. خواننده چند پاراگراف مطلب در مورد عکسی می خواند که در کتاب وجود ندارد. چنین عکس هایی مانند تابلوهای مشهور نیستند که مثلاً شما با نامی مثلِ «لبخندِ ژکوند» در اینترنت دنبال شان بگردید و با خوش اقبالی پیدایشان کنید. چقدر باید آلبوم عکس های «وودی آلن»، هنرپیشه و کارگردانِ مشهور، را زیر و رو کنیم تا به عکسی برسیم که ممکن است همانی باشد که رابرت اکرت دارد درباره اش حرف می زند؟ به نظر من ناشر با چاپِ چنین کتابی با ده ها عکسِ حذف شده تنها خودش را ضایع کرده است. کتابی هنری که مرجع و منبعِ خوبی برای آموزشِ هنر عکاسی است نباید بدین صورت منتشر شود. خودِ کتاب اصلی اگر به همان زبان اصلی و بدون سانسور اجازه نشر داشته باسد، آنهایی که زبان بلدند و دغدغه ی هنری دارند و یا کار و رشته شان همین است حاضرند به هر قیمتی که شده آن را تهیه کنند و بخوانند و استفاده کنند. حتا اگر ترجمه ی بدونِ سانسورش با چاپِ خوب و قیمتِ بالا عرضه شود متقاضیِ مشتاق خواهد داشت. فکر نمی کنم آدم های عادی به خاطر چند عکسی که چند خانمِ دامن کوتاه یا صحنه ای مبتذل را نشان می دهد چنین پولی خرج کنند، مخصوصاً در شرایط کنونی که تصاویر بدتر از این ها خیلی ارزان تر یا حتا بدون هزینه از طریق اینترنت و ماهواره در دسترسِ طالبان شان است.
ادامه دارد