یک شعر و یک نکته (55)

 یک شعر و یک نکته (55)

شعر «والا پیامدار محمد» از سیاوش کسرایی

«الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم»

<فرموده ی رسول اکرم حضرت محمد(ص)>

والا پیامدار محمد

گفتی که یک دیار هرگز به ظلم و جور نمی ماند

برپا و استوار

هرگز! هرگز!

آنگاه تمثیل وار کشیدی عبای وحدت

بر سر پاکان روزگار

در تنگ پر تبرک آن نازنین عبا

دیرینه، ای محمد

جا هست بیش و کم آزاده را

که تیغ کشیده است بر ستم.

بسم الله الرحمن الرحیم

این نکته را از کجا شروع کنم؟

سرآغاز نکته را این قرار می دهم که بگویم یک واژه ای که زیاد در مطبوعات رایج است و گاهی چیزی هم ارز «اختلاس» و «قاچاق» است و گاهی هم خیلی بدتر از آن ها و نزدیک به «الحاد» است، واژه ی «شبهه» است. یک جور جرم است. نمی دانم جنایت هم به حساب می آید یا نه.

همین قدر سرآغاز بس است. پیش از این، گاه و بی گاه گفته ام که ما گاهی در بررسی یک شعر خیلی مته به خشخاش می گذاریم. حالا، می خواهم در مورد این شعر سیاوش کسرایی از مته استفاده کنم. تقصیر از من نیست. خشخاش و مته اش را خودش در اختیار من و همه گذاشته است. این شعر را اغلب همه خشخاشی می بینند ولی مته ای را که همراهش است نمی بینند. شعر «والا پیامدار محمد» را کسی سروده است که اگر هم به دینی آسمانی باور داشت، این باور به گرایش مذهبی که زیربنای افکار و رفتار شخصی و حزبی اش شده باشد نشده بود. اوایل انقلاب اسلامی که فعالیّت احزاب سیاسی آزاد بود سران حزب توده برای جلب توجه مذهبی ها این طور تبلیغ و وانمود می کردند که می شود آدم مسلمانْ توده ایِ کمونیست باشد. به شعر زیر از کتاب آمریکا! آمریکا! ی سیاوش کسرایی که در همان یکی-دو سال اوایل انقلاب چند بار چاپ شد توجه کنید:

در خانواده ی ما

(روایت)

مادرک می گفت تعریفی است کار ما:

شوهرم مردی مسلمانست

دخترم اکرم که در کار کتابست و معلم در جنوب شهر

توده ای آقا!

اصغر من با تفنگ کوچکش هر شب نگهبان در خیابان ها.

هر سه اما دشمن شاهند

هر سه تا بر ضد آمریکا.

من دعاشان می کنم هر شب

کار و بار و پخت و پزشان هم

با منست اینجا.

این شعر را اگر می خواستم تحلیل کنم می گفتم که آن «ک»ی تحقیر و تصغیر چرا به «مادر» وصل است و چرا آخرِ «توده ای آقا» نشان تعجب دارد و آن «آقا» کدام آقاست و «اصغر من» یعنی چه. حالا، نگفته با همین اشاره ای که داشته ام معلوم است چی به چی و کی به کی است!

بهتر است بروم سراغ کار اصلی و نکته ی اصلی و مته را بگذارم روی خشخاش:

ای کاش این نکته به نظرم نمی رسید، که اگر به نظرم نرسیده بود جرقه ای هم نبود که آتش این نقد را روشن کند. هر چند، همان طور که «زندگانی شعله می خواهد»، نقد را هم شعله می باید. شعله اش را نکته ای باید روشنی افروز. به هر حال، به نظرم رسید و وقتی هم منطقی به نظر رسید نوشتنی شد. امیدوارم خواندنی هم باشد.نکته این است که«پیام دار» با «پیامبر» یکی نیست و در نتیجه معنی هایشان هم یکی نیست. هنگامی که صحبت از «پیامبر» می شود می خواهیم بدانیم که برنده ی پیام آن را از جانب چه کسی و برای چه کسانی می برد؛ در صورتی که، «پیامدار» کسی است که خود پیامی دارد و حاملِ پیام کسی دیگر نیست. بد نیست شعر دیگری از کتاب آمریکا! آمریکا! را تقدیم تان کنم تا ببینید بدون ابزار مناسب مته کاری نمی کنم:

یا ایُّها الرَّسول، بَلِّغ...

از رسول رنج به امام خلق

دارَمَت پیام

ای امام

که زبان خاکیانم و رسول رنج

بر توام درود،

بر توام سلام!

آمدی، خوشامدی

پیش پای تست ای خجسته پی که خلق

می کند قیام.

با تو دست می دهند

با تو گام می نهند

با تو راه حق به روی خویش باز می کنند

با تو قبله را نماز می کنند

با تو می برند روز پر ستیزه را به شام.

برده اند

خان و مانمان به باد داده اند، کشته اند

حق ما بگیر داد ما برس

تیغ برکشیده را مکن به خیره در نیام.

حالیا که می رود سمند دولت ات، بِران

حالیا که تیغ تشنه ی تو می بُرد بزن

بخت یار و خیر پیش

قدرت تو باد پر دوام.

با تو در کنار تو

می نهم به پیش پای گمرهان چراغ

می کنم سپاه خشم را بسیج

ارتشی ز واژه های زنده می کنم به صف

گر تو یاری ام دهی

کار را

می کنم تمام.

داور من و تو، یاور تو آن خدا

شاهد تو و من این هزارْ چشم توده ها.

وای اگر که غفلتی

غفلتی و انهدام ملتی

نه، نیاید آن که دشمنان خلق را

باز بنگریم شادکام.

زاد و رود رنج

خانوار کار

افتخارنامه، نامنامه ای نداشته ست

_آن چنان که داشتند پیش ازین ستمگران_

لیکن از پس زمان ما، به یادگار

داشت خواهد از تو

هم نگاهداشت خواهد از تو نام.

........................................

تیر ماه 1358

بررسیِ کامل این شعر وقت می برد. آن نقطه چین های پایانی اش هم جای حرف دارد. ولی چند حرف در مورد این شعر و رابطه ی مفهومی برخی از واژگانش با شعر «والا پیامدار» برای این بحث کفایت می کند.

این شعر خطاب به امام خمینی رهبر انقلاب اسلامی و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران است. البته این شعر از شاعری است که برای «دکتر تقی ارانی» شعرِ «مردی بزرگ در خم این راه» و برای جمهوری سوسیایستی شوروی شعرِ «نامه به پدر بزرگ سرخ پوش من» را نوشته است. این حرف ها به کنار، سیاوش کسرایی در شعر «از رسول رنج به امام خلق» خود را رسول فرض کرده است و با آن آیه ای که به طور ناقص تلمیح وار استفاده کرده خواسته است وظیفه ی رسالتِ خودش را معرفی و با این شعر پیامش را ابلاغ کند. نخستین خطِّ شعرش نیز «دارَمَت پیام» است. خوب، رسیدیم درست به سرِ نکته. همان طور که متوجه شده اید «پیامدار» را که در آن شعر برای حضرت محمد(ص) استفاده کرده بود، حالا با ترکیبِ «دارَمَت پیام» برای خودش استفاده کرده است. در این شعر می گوید که خودش «زبان خاکیان و رسول رنج» است. بنا بر این، حرف از ابلاغ پیام خدا نیست. پیامِ قابل ابلاغ همانی است که خاکیان و اهل رنجِ بدون گنج ناگفته بر زبان او نهاده اند که بگوید.

شاید فکر کنید که خیلی دارم مته به خشخاش می گذارم، ولی باور کنید که هنوز مته به شیره ی خشخاش نرسیده تا خوب آن را جاری کند.

در حدیثی که در آغاز «والا پیامدار» آمده است، بدون توجه به صحیح یا ناصحیح بودن آن که کار امثال من نیست و متخصصین آن را بحث کرده و می کنند، با نگاه به ظاهرش به نظر می رسد شاعر به این نتیجه رسیده است که با کفر می شود حکومت کرد و با ظلم نمی شود. شاعر ظلم را مترادفبا «جور» و «ستم» گرفته و به همین دلیل است که در متن شعر این دو واژه را نیز آورده است. جالب اینجاست که معنی اصلی و جامع «ظلم» در کلام الله مجید «شرک» است و «ستم» خواه و ناخواه یکی از عواقب شرک است. کسی که حقِّ خدا را ادا نمی کند حقِّ خلق را آن گونه که خدا تعیین کرده و خواسته است ادا نخواهد کرد. کافر ممکن است مشرک نباشد و به حقیقت اسلام کافر باشد. ممکن است گاه به دلیل رفتاری مشابه با مشرک فرق چندانی نداشته باشد. آغازِ سوره ی بینه این حقیقت را آشکار می کند:

لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِوَالْمُشْرِكِينَ مُنفَكِّينَ حَتَّىٰ تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَةُ[٩٨:١]

کافران اهل کتاب و مشرکان منفک نبودند تا آن که برهان و حجت برحق، بر آن ها آمد.

کافری که اهل کتاب است و برای خدا به زعم خودش شریک قایل نشده است حق مردم را تا اندازه ای بهتر رعایت می کند تا مشرکی که برای خدا شریکی همچون خودش قایل شده است و رای خود را جای رای خدا بر همه تحمیل می کند و به جای حق خدا که همان حق خلق است ترجیح می دهد حق قبیله و حزب را ادا کند. شرک همان ظلم است و منجر به هرگونه ظلمی می شود. حتا باید اعتراف کرد که هر مؤمنی هم که کاری می کند که ظلمی آشکار است اگر ایمانش ریایی نباشد دچار شرک پنهان است. با گفتنِ «لا اله الا الله» و عمل به آن باید ابتدا از شرک پرهیز کرد. توحید سرآغاز عدالت است.

درس نخستِ لقمان حکیم به فرزندش این است که از او می خواهد از شرک اجتناب کند چون شرک ظلمی عظیم است.

يَا بُنَيَّ لَا تُشْرِكْ بِاللَّهِ ۖإِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ[٣١:١٣]

و هنگامى كه لقمان به پسر خود در حالى كه او را پند مى‌داد، گفت: اى پسرك من! به خدا شرك مورز كه به راستى شرك، ظلم بزرگى است

در آیه ی ذیل از سوره ی انعام نیز مشخص است که منظور از ظلم همان شرک است:

الَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يَلْبِسُوا إِيمَانَهُمبِظُلْمٍ أُولَٰئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَهُم مُّهْتَدُونَ[٦:٨٢]

كسانى كه ايمان آوردند و ايمان خويش را به ستم (شرك) نيالودند، امنيت مخصوص آنهاست و هم آنان هدايت يافتگانند .

و در آیه ی ذیل از سوره ی بقره هنگامی که حضرت ابراهیم(ع) از خدا می پرسد که آیا پس از او از ذریّه ی او نیز کسانی امام خواهند شد یا نه از پاسخی که می شنود متوجه می شود که ظالمین امام برگزیده ی خداوند نخواهند بود.

وَإِذِ ابْتَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ ۖقَالَ إِنِّيجَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا ۖقَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي ۖقَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِيالظَّالِمِينَ[٢:١٢٤]

باز به نظر می رسد که منظور اصلی از ظالمین همان مشرکین باشد. یادمان باشد که خدا شفاعت حضرت ابراهیم برای پدر یا عمویش «آزر» را به دلیل مشرک بودنش نپذیرفت و گناه اصلی و کبیره ی او این بود که ظالم، یعنی مشرک، بود و خدا از چنین گناهی از جانب هر کسی که باشد غافل نیست و از آن نمی گذرد.

حضرت ابراهیم(ع) می گوید:

رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَلِوَالِدَيَّ وَلِلْمُؤْمِنِينَيَوْمَ يَقُومُ الْحِسَابُ[١٤:٤١]

در حالی که حضرت ابراهیم(ع) باید در نظر می گرفت:

وَلَا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غَافِلًا عَمَّا يَعْمَلُالظَّالِمُونَ ۚإِنَّمَا يُؤَخِّرُهُمْ لِيَوْمٍ تَشْخَصُفِيهِ الْأَبْصَارُ[١٤:٤٢]

ترجمه فارسی این آیات را ننوشته ام تا ذهن خوانندگان با معادل هایی مانند «ستم» و «ستمگر» مشغول نشود.

در ادامه ی شعر «والا پیامدار» ردّ دیگری نیز وجود دارد که نشان می دهد سیاوش کسرایی چندان التفاتی به جنبه ی دینی و مذهبی پیامی که ابلاغ می شود ندارد و بیش تر به مفهوم و پیامدهای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی اش می نگرد و می اندیشد. (البته هر دینی لایه های سیاسی و اجتماعی و اقتصادیِ مورد تعریف خود را دارد و دنبال می کند. برای یک دیندار موحد این لایه ها فرع بر توحید است.) ردّ دوم را باید زیر مفهومی که شاعر از «عبای وحدت» در نظر دارد جست و جو کرد.

معلوم است که از نظر شاعر، زیر آن عبایی که تمثیل وار برای وحدت بر سر پاکان روزگار کشیده می شود قرار نیست که وحدتِ شیعه و سنّی و یا وحدت ادیان دیده شود. از پیامبر والا، که هم خودش والاست و هم پیامش، می خواهد برای آن آزاده ای که «تیغ کشیده است بر ستم» در زیر عبایش جا بازکند، هر چند آن آزاده ممکن است از دین و مذهب نیز آزاد باشد. صفتِ «تنگ» که برای «عبا» استفاده شده است و آن «بیش و کم» که با تردید جایی برای «آزاده» در زیر آن عبا می خواهد پیدا کند جای حرف دارد، ولی، خوب، دیگر بهتر است مته را کنار بگذارم. فکر می کنم برای درآمدن از شبهه همین قدر بحث و بررسی کافی است. هر چند، بعید نیست باشند کسانی که نه تنها شبهه ای ندارند بلکه آن چنان بااطمینان در خود فرو رفته اند که با هیچ برهانی از خود در نمی آیند تا به معنایی فراتر از آنچه دم دست شان است برسند.  

 

پاسخ به پرسش های آقای صادقی با توجه به نظرشان:

با سلام،

این روزها برای مطالعه بیش تر وقت می گذارم تا نوشتن. اگر چیزِ تازه ای به نظرم برسد مانند بررسی این شعر سیاوش کسرایی حتماً دست به قلم می شوم. در مورد این شعر باید بگویم هدف اصلی ام از بررسی آن این بود که خیلی ها ظاهرِ ظاهرِ این شعر را می فهمند. ظاهرِ ظاهر یعنی فقط جنبه ی شعاری و تبلیغی اش را. در صورتی که اگر خوب بررسی شود مشخص می شود که اگر شعری و تبلیغی هم در آن است در همان جهتی نیست که اغلب مردم می پندارند. در مورد «وحدتی» که مد نظر شاعر است نوشته ام که او به وحدت مسلمان با مسلمان ها و ادیان دیگر نمی اندیشد. او در زیر عبای وحدت به وحدتِ بین مشرک و کافر با مسلمان ها نظر دارد. تلقی او از آزادیِ پس از انقلاب اسلامی چنین توقعی را برای او به همراه داشته است.
«شبهه» هم چیزی شبیه به آن انگیزه ای است که در شما ایجاد شد تا این سؤال ها را مطرح کنید. خیلی ها دوست دارند این سرودها را بدون چنین تحلیل هایی فقط و فقط گوش کنند و این نوع بررسی ها را از بی ذوقی بدانند که ذوق دیگران را هم می کُشد.
با سپاس، نوشمند

نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(11) تنهای منظره-6

 

نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(11) تنهای منظره-6

 

پیش از این که بحث در مورد «تنهای منظره» را ادامه بدهم ناچارم بگویم که اگر در این کار سست پیش می روم  علّت دارد. فکرم بیش تر درگیر این است که مخاطبِ هر متنی چه طور به معنا می رسد. چه میزان از معنا را خودش به متن تحمیل می کند و با این کار چه اندازه از متن را از آنِ خود می کند. اغلب، ما از معنیِ یک شعر یا متن ادبی و هنری صحبت می کنیم و کم تر به هنری که در ارائه ی معنی در امری غیر هنری وجود دارد می اندیشیم. فرض کنید ما خیلی خوب به معنی شعر «تنهای منظره» برسیم، آخرش چه؟ اگر یکی آخر کار به ما بگوید «خُب، که چی؟» به او چه بگوییم؟ من یکی که اعتقاد دارم باید این بحث ها مقدمه ای باشد تا به آنچه از معنی که در زندگی روزمره مان مهم است بهتر برسیم. یاد بگیریم که دریافت معنی فقط در رویارویی با شعر و داستان و نمایش نیست. و نیز، معنی سازی  و تعبیه ی معنی فقط مختص این متون نیست. زندگی متن وسیعی است متشکل از متن های گوناگون که هر کسی در شبانه روز درگیر درک معانی شان است. در واقع، زندگی یعنی ابداع معنی و درک معنی.  اختلاف در برداشت معنی یک متن به هر شکل که عرضه شده باشد- نوشتاری و گفتاری و کرداری و مانند این ها- هنگامی که تأثیری در نوشتار و گفتار و کردار افراد نداشته باشد و فقط به عنوان سرگرمی تلقی شود هر قدر هم زیاد باشد مهم نیست. برعکس، اگر کوچک ترین اختلافی در برداشت از یک متن در فکر و ایمان افراد تأثیر بگذارد و باعث شود گفتار و نوشتار و رفتار هر کدام متفاوت از دیگری شود، اختلاف در معنی نقشی حیاتی پیدا می کند. اختلاف در معنی دیگر اثرش محدود به فضای دور و بر تریبون شعرخوانی و صحنه ی نمایش و جلسات و مکتوبات نقد نمی ماند. گاه کار به جاهای باریک تر و حتا به کارزار کشیده می شود.

معنی گاه در تجارت و سیاست و خیلی از امور دیگر در لفافه ای هنری پیچیده می شود و کم تر کسی به هنرش فکر می کند. معمولاً معنی ظاهری اش جدی تر گرفته می شود.

ببینید، ما چون معنی را صرفاً برای بحث های خاص یا تخصصی در کلاس ها و نشست های ادبی می خواهیم خیلی مته به خشخاش می گذاریم. اگر شعر «تنهای منظره» با قطعه ی «خاطره ی پاییز» از مجموعه ی «پاییز طلایی» فریبرز لاچینی از رادیو پخش شود و استاد ادبیات هنگام رانندگی، جادّه را حاشیه کند و بخواهد با دقّت بیش تر آن را بشنود و بهتر بفهمد، چیز درخوری که به درد کلاس اش بخورد عایدش نخواهد شد. آن حاشیه با این که به ظاهر مهم نیست کاری می کند که با این متن جدید در این وضعیتِ متفاوت عامی تر از حدّ کلاس ادبیات برخورد کند، گر چه هنوز چند گامی از مردم عادی در درک آن جلوتر باشد. این متنِ سهراب با لحن خاص مجری رادیو و آهنگ فریبرز لاچینی دیگر آن متنِ موجود در هشت کتاب نیست؛تازه و «دیگر» شده است. اثر و منظورِ «فقط یک نفر» در آن نیست که قابل دریافت تر باشد. استاد ادبیات می خواهد پشت فرمان نیز با این شعر کلاسی برخورد کند، در حالی که حالا و با این وضعیت این شعر و موسیقی و برنامه عام تر شده است. آنچه که عوام می گیرند مهم تر شده است. منظورم از عوام افراد بی سواد و بی فرهنگ نیست. منظورم خودِ  استاد پش فرمان هم هست. چون او حالا باید بتواند ساده تر و بی ریاتر و بی تکلف تر با این متن جدید در این وضعیت برخورد کند. باید از لباس استادی اش دربیاید و این اثر ترکیبی را پشت فرمان عادی و دیگرگونه ببیند و در جاده ی پاییزی همان بهتر که استادانه رانندگی کند. درست است که شاعر و آهنگ ساز و حتا مجری رادیو منظوری را در اثر خود تعبیه کرده اند ولی پشت فرمان یا حتا گاهی در کلاس درس زور زدن فایده ندارد و نمی توان با اطمینان از منظور هر کدام از این ها دم زد. برنامه ای را نگاه می کردم که خانمی داشت شعر شاعری را دکلمه می کرد و نوازنده ای برای همراهی با او و شعرش ویلون می نواخت. آن خانم پیش از دکلمه ی شعری از آن نوازنده خواست که آهنگی را در سه گاه برای همراهی اش بنوازد. به ظاهر، سه گاه یا چند گاه برای اکثر مردم فرقی نمی کند، ولی در عمل و در القای حسّی که مد نظر مجری و نوازنده بوده است از یک گاه تا گاه دیگر تفاوت زیاد است و جالب این است که مردم ندانسته آن را حس می کنند.

این متنِ جدیدِ رادیوییِ چند لایه طوری یک کاسه است که اگر اجزای سازنده اش را مانند عدس و نخود و لوبیا از آن بیرون بکشیم دیگر آن متن نیست. شعر شاعر را اگر از دکلمه ی مجری بیرون بیاوریم و دوباره روی صفحه بنشانیم، بررسی اش دیگر ربطی به بررسی برنامه ی رادیویی ندارد. اگر دکلمه را حفظ کنیم و فقط موسیقی اش را از آن جدا کنیم باز هم با متن دیگری سر و کار خواهیم داشت. اگر فقط موسیقی فریبرز لاچینی را بدون شعر سهراب و دکلمه اش داشته باشیم عالمی از معنا پیش رویمان می ریزد که بعید نیست ربطی به پاییز نداشته باشد اگر ندانیم که این قطعه نامش «خاطره پاییز» از «پاییز طلایی» است. ادغامِ هنری با هنری دیگر که منجر به آفرینش اثر واحدی شده است طوری است که اگر از هم جدایشان کنیم معنی و مقصود تک تک آن ها را جدا کرده ایم. چیزی که خیلی ها خیلی جاها حسّ نمی کنند و نمی دانند این است که هنگامی که لایه ی ادبی و هنری با امور غیر هنری و عادیِ زندگی و لایه های آن همراه می شود درهم آمیختگی شان گرچه شدید است و جداسازی شان به ظاهر سخت می نماید، ادغام شان  اغلب طوری نیست که نشود آن ها را از هم جدا کرد. علّتِ اصلی اش هم این است که لایه ی هنری، مثلاً بازیگری و نمایشی، همه یا بیش ترش در خدمت آن لایه ی اصلی است. در جایی مردمی با تربیت و فرهنگی خاص از پس تفکیک لایه هنری از لایه ی اصلی برمی آیند و آن را جدّی نمی گیرند و اگر هم برایشان مهم باشد موقتی است، در جایی دیگر افرادی تا به خاطر استفاده ی کسی از لایه ای فرعی و هنری مانند تشبیه و استعاره برای بیان و معرفی موضوع اصلی الم شنگه برپا نکنند دست بردار نیستند.

در هنگام تحصیل هر دانش آموز و دانشجویی چیزهایی از انشانویسی و نمایش و سخنوری و مانند این ها را یاد می گیرد و بعد خواسته یا ناخواسته، آگاه یا ناخودآگاه، با راهنمایی و یا بدون راهنمایی دیگران سعی می کند آن ها را در امور اصلی زندگی اش استفاده کند. مثلاً، رییسِ اداره ای از کارمندانش می خواهد با هر زبان و هنری شده است نقش خود را در نمایش «تکریم ارباب رجوع» جوری بازی کنند که اگر کارشان را مدام  «امروز و فردا» می کنند آنها حس کنند که مکرم شده اند و به مقام بالاتر و جایی دیگر شکایت نبرند.  ارباب رجوع عاقل وقتی کارش زودتر انجام می شود که فریب لایه ی نمایشی را نخورد و اصرار داشته  باشد که کارش مطابق ضوابط و مقررات انجام شود. متأسفانه اوضاع جوری شده است که ارباب رجوع نیز بدون توسل و توجه به ضوابط و مقررات سعی می کنند برای پیشبرد کارشان لایه ای هنری به درخواست شان اضافه کنند. مانند دانشجویی که برای توجیه غیبت و یا عدم ثبت نام به موقع نقش مریض ها را بازی می کند. بعد از مثال اداری بد نیست نمونه ای از بازاری اش را هم عرض کنم. ممکن است بقّالی بیرون از مغازه اش در برخورد معمولی با مردم و یا حتا زن و بچّه اش زیاد مهربان نباشد ولی هنگام کاسبی بلد باشد چه طور نقش فروشنده ای مهربان را بازی کند که بتواند مشتری جذب کند. تا اینجای کار بازیگری اش ایرادی ندارد اگر هر کالایی را به قیمت خودش بفروشد و هنرش فقط به کاسبی اش کمک کند. خریداری که به کالایی نیاز دارد و قیمت اش را هم می داند بدون توجه به رفتار او در هر صورت آن کالا را از او یا از بقّالی دیگری می خرد. اما هنگامی که فروشنده ای نقش بازی می کند تا کالایی را گران تر بفروشد و یا کالای بنجلی را به مشتری قالب کند و موفق هم  می شود معلوم است که مشتری نتوانسته است بین هنر بازیگری و کاسبی اش تفکیک قائل شود. فریب هنرش را خورده است و به کلاهبرداری اش کمک کرده است. بد نیست نمونه ی فوتبالی اش را هم برایتان ذکر کنم. آقای فوتبالیست هنگام ورود به زمین انگشت اش را چند سانتی متر در چمن فرو می کند و بعد آن را تا لب هایش می برد یا به نشان بوسه ای به لبانش می چسباند و سپس یک جایی از آسمان را نشان می دهد و وارد زمین می شود. این ها همه نمایشی از خصلتِ ظاهری پهلوانی است. بعد، هنگام بازی و مسابقه آنچه که به هیچ وجه در رفتارش دیده نمی شود همان پهلوانی است. به هم تیمی اش پرخاش می کند، مثل گرگ دندانِ تیز به بازیکن تیم مقابل نشان می دهد. دست اهانت و بی احترامی برای داور تکان می دهد. دو-سه واکنش اعتراض آمیز از تماشاگران که می بیند با خودش و توپ و همه لجبازی می کند. در یک کلام، خودش هم نمی تواند بین آن نمایش پهلوانی و رفتار پهلوانی تفاوتی حس کند. خیال می کند همین که یک سناریوی بیست ثانیه ای پهلوانی را بازی کرد دیگر پهلوانی اش برای همه بیست است. شاید حق با اوست که با این همه بی شخصیّتی باز هم خیلی ها حاضر می شوند با او به عنوان شخصیّتی مهم عکس بگیرند. خیلی ها همان نمایش ظاهری را جوری به هر چه از او می بینند تسری می دهند که او را در همان برخوردهای ضد پهلوانی در برابر هم تیمی و تیم مقابل و داور و تماشاچی همچنان پهلوان می بینند. این خیلی ها خیلی بی بصرند. حالا می خواهم بروم سراغ نمونه هایی از نمایش های سیاسی.

در مملکتی رییس جمهوری هنگام انتخاب وزیر دفاع کابینه اش او را به سگ تشبیه می کند و  برای اکثریت هم وطنانش این تشبیه مذموم نیست.  در همان روز در همان مملکت خبر دیگری تیتر مهم رسانه ها می شود در این باره که بیمارستانی به سگی اجازه داده است تا بر بالین صاحبِ اش حاضر شود و پیش از مرگ با او وداع کند. معلوم می شود که آن تشبیه رییس جمهور به طور خاص و کاربرد زبان استعاری به طور عام آن چنان با زندگی مردم ادغام شده است که با ذهنیّتی عاری از اصل مطلب و توجه صرف به حواشی باعث حواس پرتی اکثر مردم از معنی و منظور اصلی آن گفتارها و رویدادها نمی شود. آن ها به طور بسیار ظریفی در آن جا و آن زمان و در آن مورد خاص طوری تشبیه و نمایش را، از سویی همراه اصل مطلب درک می کنند، و از سویی دیگر آن را به عنوان حاشیه فرع بر اصل مطلب می دانند و از آن جدایش می کنند که خود آن تشبیه و نمایش را اصل نمی گیرند و برای آن معنی مستقل و جداگانه و مثلاً توهین آمیزی فرض نمی کنند. معنی را حسّ می کنند و معنی را دیگر معنی نمی کنند تا گرفتار معنی اندر معنی شوند و از اصل مطلب که سیاست و امور مردم و رحم و انسانیّت است فاصله شان زیاد شود. از زیادی فاصله می گویم برای این که می دانم که حتماً در همان جاها هم هستند کسانی که با طنّازی به طور موقت تشبیه و نمایشی را به حاشیه بکشانند. در جایی دیگر با مردمی با آگاهی ها و عادت ها یی متفاوت، اگر رییس جمهوری پس از برکناری وزیری او را به هُلو تشبیه کند بعید نیست رسانه ها و مردم با طنز و شوخی تشبیه اش را چنان از اصل مطلب دور و خود آن تشبیه را اصل کنند که رویداد اصلی و دلایل وقوع آن  به حاشیه برود و چندان مطرح نشود.

همان طور که می بینید دغدغه ی من بیش تر اندیشه ی ورای معنی و معنی ظاهری است. حکایت و حدیثی را برایتان نقل می کنم تا ببینید که گذشت روزگار باعث شده است ما خود را گرفتار ظاهر استعاره و معنی کنیم و از حقیقت معنی دور شویم.

در کتاب هزار حکایت و هزار عبارت عرفانی به انتخاب و گردآوری استاد بهاءالدّین خرمشاهی حکایتی آمده است بدین شرح:

آورده اند که مردی گفت: بار خدایا، مرا به دوستی خود قبول کن، و اگر به دوستی ام قبول نمی کنی، به بندگیم قبول کن، و اگر به بندگیم قبول نمی کنی، به سگی خودم(سگیم)  قبول کن. در راهی می رفت، سگی با وی در سخن آمد و گفت خود را عظیم مرتبه ای ایثار کردی. هرگز مویی بر ما به خلاف رضای او حرکت نکرده است. تو را مقام ما باید.

 

این حکایت را استاد خرمشاهی از کتاب دستورالجمهور برگزیده که در اوایل قرن هشتم هجری قمری نوشته شده است. مشخص است که در آن زمان چنین حکایتی چندان غریب نبود هر چند که آن قدر عجیب بود که آن را حکایتی متفاوت کند. نکته اینجاست که آن نگاه صد در صد منفی به «سگ» وجود نداشت. چرا؟ _به روایت ذیل از کتاب روضات الجنان ابن کربلایی که بنده آن را در مقاله ی «سگ در شعرها و تمثیل های سعدی» از محمود روح الامینی خوانده ام توجه کنید:

نقل است از امام علی(ع) که فرمود: در زندگی سگان ده روش است که بایستی مؤمنان داشته باشند. اول: سگ را میان خلق مقداری نیست. دوم: سگ فقیر است و او را مالی نیست. سوم: همه زمین بساط اوست. چهارم: بیشتر اوقات گرسنه است. پنجم: اگر صاحب اش او را تازیانه بزند، هرگز درِ او را ترک نمی کند. ششم: صاحب اش و دوست اش را نگهداری می کند. با دشمن می ستیزد و به دوست آزار نمی رساند. هفتم: صاحب اش را در شب پاسبانی می کند و نمی خوابد. هشتم: بیشتر کارهایش با سکوت همراه است. نهم: به آنچه صاحب اش او را می دهد راضی است. دهم: چون بمیرد از وی میراثی به جای نمی ماند.

معلوم شد چرا یک زمان هایی چنین تشبیهاتی پذیرفته بود. آن زمان ها کسی از اصل معنی و منظورِ سخن به فرع آن متوجه نمی شد. امروزه، اغلب هم در بیان و هم در دریافت معنی دچار گرهی شده ایم که تی اس الیوت آن را «گسستگی حساسیت» نامیده است. احساس و اندیشه را جدا از هم می بینیم و می سنجیم. بعد نتیجه اش این می شود که عملِ ما چیزی خلاف حرف ما می شود. ببینید، وقتی که مولوی می گفت من درد تو را زدست آسان ندهم با خدا و خودش تعارف نمی کرد. این طور یاد گرفته بود که حضرت ایوب که دچار درد و مشکل شده بود، هنگامی که به او گفتند چرا از خدا چاره و درمان نمی خواهی گفت من چندین سال بدون درد زیسته ام. باید به همان اندازه با درد دوست زندگی کنم تا بیش تر قدر دوست و نعمت هایش را بدانم. می گویند سال های دردمندی اش از ان اندازه که گفته و تعیین کرده بود خیلی گذشت و بعد از خدا چاره و شفا خواست.

وَأَيُّوبَ إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ [٢١:٨٣]

و ايوب را [ياد كن‌]، هنگامى كه پروردگارش را ندا داد كه مرا رنج و عسرت گرفته است و تو از همه مهربانان مهربان‌ترى

     

فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَكَشَفْنَا مَا بِهِ مِن ضُرٍّ ۖ وَآتَيْنَاهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُم مَّعَهُمْ رَحْمَةً مِّنْ عِندِنَا وَذِكْرَىٰ لِلْعَابِدِينَ [٢١:٨٤]

پس دعاى او را اجابت نموديم و آسيب وارد شده بر او را برطرف كرديم، و خانواده‌ى او و نظيرشان را همراه با آنان مجددا به وى عطا كرديم تا رحمتى از جانب ما و تذكرى براى خداپرستان باشد.

 

در جایی از این دنیا، مردم پس از فراغت از تحصیل، آموخته های کلاس های ادبیات و هنر را به کار می گیرند تا در امور اصلی زندگی شان موفق تر عمل کنند، در حالی که، در جای دیگری از دنیا، فردی پس از رسیدن به مقامی اجرایی از آموخته ها و نیاموخته های کلاس های ادبیات و انشا و هنر استفاده می کند تا اذهان را از ناتوانی اش در امور اصلی و اجرایی منحرف کند. چنین فردی کارش بیش تر  سخنوری و نمایش است و کار اصلی اش امری حاشیه ای می شود. در چنین جایی تفاوت یک رییس تا رییسی دیگر بیش تر در کمّیّت و کیفیّت انشانویسی و نمایش شان است تا کارشان. دلیل اصلی اش هم این است که این گونه رییس ها اغلب از طریق توانایی های انشانویسی و سخنوری و بازیگری شان در برابر مقام های ارشد و جلب رضایت شان موفق شده اند به این مقام ها برسند. بنا بر این، همین روند موفقیِت آمیز انشانویسی و سخنوری و بازیگری را همچنان ادامه می دهند.  اصل کار و وظیفه به حاشیه می رود. نقص ها و ناکامی های اجرایی شان را با زبان بازی و هنر بازیگری شان جبران می کنند. چیزی به اسم استعفا وجود ندارد. معذرت از مردم هم پس از مدّتی معلوم می شود که بخشی از همان نقش و بازیگری شان بوده است، و در حقیقت، این هنر بازیگری شان است که به طور موقت مورد استقبال و قبول ناظرین، چه مردم و چه مسئولین رده بالاتر، قرار می گیرد.

ببینید، ترامپ و کلینتون هر کدام برای این که توجه مردم را افزون بر تبلیغات حزبی شان جلب کنند در مبارزه ی انتخاباتی و مناظره هایشان نقش بازی می کنند. با بازیگری خوب مثلاً حقایقی را در مورد یکدیگر افشا می کنند، در حالی که در واقع هر دو می دانند که این ها افشاگری نیست. چون در مطبوعات آزاد مطالب بسیاری در مورد فساد و سوء استفاده های اداری و مالی هر کدام شان مطرح شده است. ولی حالا قرار است هر کدام سناریوی توجیه و یا رد این خبرها را بازی کنند. هر کدام هنرپیشه ی بهتری باشد احتمال انتخابش بیش تر می شود. به عکس هایی که از ترامپ به مناسبت های متفاوت گرفته و منتشر شده است توجه کنید. حالات متفاوت چهره اش حاکی از آن است که او می توانست تا دریافت جایزه ی اسکار در بازیگری پیش برود. اما، این همه را گفتم تا این را بگویم که تجربیّات خود او و مردم  در آن کشور به او و مردم یاد داده است که شرح و پایان نمایش با شرح و جریان امور کشور یکی نیست. به عنوان مثال، شاید با هنر بازیگری او بتواند برای ایجاد هیجان رقیب انتخاباتی اش را تهدید کند که او را پس از رییس جمهور شدن به زندان می اندازد، ولی خودش و حتا مردم می دانند که جریان غیرنمایشی در امور سیاسی و قانونی کشور جوری نیست که سناریوی نمایش انتخاباتی و سناریوی اداره ی امور مملکت یک جور و یا درهم نوشته و سازگار با هم اجرا شوند.

بنا بر این، شعر و نمایش و دریافت معنی و مقصودشان در همه جای دنیا تنها به کلاس ادبیّات و مجالس و صفحات نقد محدود نمی شود. جدّی بودن مباحث مربوط به فرایند دریافت معنی برای این است که هم این هنرها در امور دیگر القای معنی می کنند و هم در امور دیگر حتا بدون یاری هنر القای معنی ممکن است به طورهنرمندانه ای انجام شود. حسّاسیّت زیاد برای رسیدن به معنی موجه و احتمالاً اصلی و درستِ شعر «تنهای منظره» و امثالهم برای دانشجویی که می خواهد در درس ادبیّات فارسیِ عمومیِ سه واحدی نمره ی خوب بگیرد خیلی خوب است، ولی خوب تر از آن این است که از استادش یاد بگیرد که این کشف معانی نباید فقط به شعر و ادبیّات و هنر محدود شود؛ و در ضمن، نباید به آن ها فقط در کلاس درس محدود شود.

نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(11) تنهای منظره-5

نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(11) تنهای منظره-5

 

 

 

سهراب پس از این که در بندی دو خطّی می گوید:

 

 

 

چشم تا کار می کرد

 

هوش پاییز بود

 

 

 

بند ی چند خطّی را سر می گیردکه با این جمله آغاز می شود:

 

 

 

ای عجیب قشنگ!

 

 

 

چون پیش از این از پاییز و هوش پاییز گفته بود خواننده نتیجه می گیرد که منظور سهراب از «عجیب قشنگ» همان پاییز است. اما معلوم نیست ادامه ی حرفش تا چه اندازه با این برداشت جور دربیاید. می گوید:

 

با نگاهی پر از لفظ مرطوب

 

مثل خوابی پر از لکنت سبز یک باغ،

 

چشم هایی شبیه حیای مشبک،

 

پلک های مردد

 

مثل انگشت های پریشان خواب مسافر!

 

زیر بیداری بیدهای لب رود

 

انس

 

مثل یک مشت خاکستر محرمانه

 

روی گرمای ادراک پاشیده می شود.

 

فکر

 

آهسته بود.

 

آرزو دور بود

 

مثل مرغی که روی درخت حکایت بخواند.

 

 

 

نتیجه گیری و دریافت معنی سخت تر شد. «عجیب قشنگ» شاید خودِ پاییز نباشد شاید فقط همان تکه ی کوچک از منظره ی پاییزی باشد که حالا پیش رویِ سهراب است و ما هیچ وقت آن را نخواهیم دید و بنابر این معنی اش را آن گونه که مد نظر سهراب بوده است دریافت نخواهیم کرد. ما منظره ی ذهنی خودمان از پاییز را می بینیم و معنی می کنیم و می فهمیم. حتا خودِ سهراب، اگر که حالا در هشتاد و جند سالگی اش زنده بود و این شعر را می خواند و می خواست کلمه به کلمه و جمله به جمله و تصویر به تصویرش را در ذهن خود معنی و بازآفرینی کند به نگاهی دیگر به پاییزی دیگر می رسید برای این که نه این متن دیگر برایش همان متن بود و نه منظره ی معرفی شده در آن موقع و درک شده در حال حاضر دیگر برایش همان منظره می شد. ذهن او نمی توانست همه چیز را از گذشته بردارد و کپی بکند و بیاورد در زمان حال برایش «پِیست» کند جوری که آب از آب تکان نخورده باشد و برگ از برگ نجنبیده باشد.

 

معنا و زمان با هم سریع سپری می شوند. هستند شاعرانی که با کهولت سنّی اصلاً یادشان نمی آید که شعری سروده ی خودشان است و فکر می کنند از دیگری است.  بنا بر این، در وهله ی نخست اصل برای مخاطب این شعر بهتر است بیش تر خودِ متن باشد، نه آفریننده ی آن. و بعد، باید اصل دوم را بر این بگذارد که هر دریافتی مربوط به خوانشی خاص در زمانی خاص است. خوانش های بعدی بدون شک تجدید نظرهایی را در پی خواهد داشت. پس، «ای عجیبِ قشنگ» برای سهراب هر چه که بوده باشد، برای مخاطب همانی است که خودش حالا می فهمد.

 

منِ، مخاطب و خواننده ی این شعر، متن را می بینم و می خوانم و اغلب ناچارم با خودِ متن متن را معنی کنم. هنگامی که می خوانم:

 

اُنس

 

مثل یک مشت خاکستر محرمانه

 

روی گرمای ادراک پاشیده می شد

 

خودم هستم و این تکّه از متن. دلم نمی خواهد خالی بندی کنم و بگویم این جمله یعنی این که من می گویم، ولی بعید نیست و شاید حتماً این جور باشد که کسی که برداشت من از این تکه را می خواند بگوید: «یک چیزی سر هم کرده و خالی بسته است. از کجا معلوم که معنی اش چیز دیگری نباشد؟» راست می گوید. من می گویم اگر خودِ سهراب هم بیاید و بخواهد آن را جوری معنی کند که از درون خودش نشود آن را آن طور که او می گوید فهمید، بعید نیست چند نفر بلند شوند و بگویند ما را گیر آورده و دارد خالی می بندد. گاه چاره ای نیست و باید بست!

 

 

 

داشتم فکر می کردم که «با نگاهی پر از لفظ مرطوب» اشاره ی ظاهری اش می تواند به باران های  پاییزی باشد و اشاره ی عمیق ترش به چشمان تری که به جای زبان دارد شوق تماشای این منظره را بیان می کند و داشتم فکر می کردم که «لکنت سبز» انگار اشا ره ای است به برگ هایی که تک و توک سبز مانده اند و هنوز نگذاشته اند پتوی زرد پاییز کامل شود تا باغ زیر آن بخوابد و باغ دارد مدام چرت می زند و بیدار می شود تا اینکه دیگر اثری از هیچ برگ سبزی نماند و سر انجام بتواند بدون وقفه و لکنت بخوابد. و احساس می کردم «حیای مشبک» ناشی از آن است که چشم های پاییزی هم می خواهند ببینند و هم به دلیل بودن در پشت پرده ی مشبک حیا نمی توانند خوبِ خوب ببینند. حدس می زدم این پرده ی مشبک را برگ های باقیمانده بر درخت ها ساخته اند. می گفتم در تابستان که درخت ها آکنده از انبوه پر پشت برگ های سبز بو ده اند اگر کسی زیر آن ها باشد و بخواهدخورشید و نور آفتاب را ببیند زیر سایه می ماند و این ها را نمی بیند؛ ولی حالا که برگریزان است روزنه هایی برای عبور نور باز شده است و کسی که زیر درختان است می تواند نور و خورشید را از پشت تور و پوشیه ی حجاب مانندی که برگ های به جا مانده ساخته اند ببیند. سعی می کردم همین تصویر را وصل کنم به تصویر «پلک های مردد» که تشبیه شده است به «انگشت های پریشان خواب مسافر». و بپیش خودم این اتصال و ارتباط بین این تصاویر را با این گمان توجیه می کردم که پلک های مسافر مردد است برای این که هم می خواهد بخوابد و هم حیفش می آید مناظر بین راه را نبیند. او خوابش می آید و مدام با انگشت هایش  پلک و چشم های مرددش را می مالد تا بیدار بماند. به نظرم رسید که آن برگ ها و شاخه های پاییزی دچار همین حسّ و حالت اند. شاید هر برگی مانند پلکی باشد و هر شاخه ای انگشتی. با این حساب، باغ در پاییز باید بخوابد و مقاومت می کند که نخوابد. یکباره پس از این همه فکر و خیّال و حدسو گمان، به «اُنس» رسیدم که « زیر بیداری بیدهای لب رود، مثل یک مشت خاکستر محرمانه روی گرمای ادراک پاشیده می شد.» دچار شک شدم که نکند همه ی آن توصیف های آویزانِ پیشین به همین «اُنس» و از طریق آن به ناظر منظره که سهراب باشد برمی گردد تا با فعل «پاشیده شدن» که سرانجام با آن می آید تکلیف اش مشخص شده باشد؟ ولی تکلیف من با این طور خالی بندی ها با خودم هم مشخص نمی شود. جور دیگر باید دید!

 

همان طور که می بینید من به عنوان مخاطبی از مخاطبان این شعر چیزی را به عنوان معنی اش نوشته ام که از آن دریافته و درنیافته ام. یافته ها و دریافته های دیگران بدون شک متفاوت است. درنیافته هایمان نیز همین وضع و حال را دارد. اگر همه ی آن دیگران اصرار داشته باشند که برداشت هایشان همانی است که مد نظر سهراب بوده است من چنین اصراری در مورد برداشت خودم ندارم. می خواهم حرف عجیب تری بزنم و آن این است که حتا اگر خود سهراب از آن دنیا بیاید و بگوید که منظورش درست همانی بوده است که من نوشته ام  ادعایش را نمی پذیرم و هنوز بر این باورم که «متن» کاری به کار من و حرف سهراب ندارد و کار خودش را می کند و حرف خودش را می زند. برای همین است که پس از مدّتی حرف هایش ممکن است جوری عوض شود که من هم مجبور شوم با نگاهی جدید و کشفی دیگر حرفی اضافه تر و شاید حرفی دیگر بزنم. هم متن من را عوض می کند و هم من متن را عوض می کنم.

 

 

 

ادامه دارد....