نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(11) تنهای منظره-6

 

پیش از این که بحث در مورد «تنهای منظره» را ادامه بدهم ناچارم بگویم که اگر در این کار سست پیش می روم  علّت دارد. فکرم بیش تر درگیر این است که مخاطبِ هر متنی چه طور به معنا می رسد. چه میزان از معنا را خودش به متن تحمیل می کند و با این کار چه اندازه از متن را از آنِ خود می کند. اغلب، ما از معنیِ یک شعر یا متن ادبی و هنری صحبت می کنیم و کم تر به هنری که در ارائه ی معنی در امری غیر هنری وجود دارد می اندیشیم. فرض کنید ما خیلی خوب به معنی شعر «تنهای منظره» برسیم، آخرش چه؟ اگر یکی آخر کار به ما بگوید «خُب، که چی؟» به او چه بگوییم؟ من یکی که اعتقاد دارم باید این بحث ها مقدمه ای باشد تا به آنچه از معنی که در زندگی روزمره مان مهم است بهتر برسیم. یاد بگیریم که دریافت معنی فقط در رویارویی با شعر و داستان و نمایش نیست. و نیز، معنی سازی  و تعبیه ی معنی فقط مختص این متون نیست. زندگی متن وسیعی است متشکل از متن های گوناگون که هر کسی در شبانه روز درگیر درک معانی شان است. در واقع، زندگی یعنی ابداع معنی و درک معنی.  اختلاف در برداشت معنی یک متن به هر شکل که عرضه شده باشد- نوشتاری و گفتاری و کرداری و مانند این ها- هنگامی که تأثیری در نوشتار و گفتار و کردار افراد نداشته باشد و فقط به عنوان سرگرمی تلقی شود هر قدر هم زیاد باشد مهم نیست. برعکس، اگر کوچک ترین اختلافی در برداشت از یک متن در فکر و ایمان افراد تأثیر بگذارد و باعث شود گفتار و نوشتار و رفتار هر کدام متفاوت از دیگری شود، اختلاف در معنی نقشی حیاتی پیدا می کند. اختلاف در معنی دیگر اثرش محدود به فضای دور و بر تریبون شعرخوانی و صحنه ی نمایش و جلسات و مکتوبات نقد نمی ماند. گاه کار به جاهای باریک تر و حتا به کارزار کشیده می شود.

معنی گاه در تجارت و سیاست و خیلی از امور دیگر در لفافه ای هنری پیچیده می شود و کم تر کسی به هنرش فکر می کند. معمولاً معنی ظاهری اش جدی تر گرفته می شود.

ببینید، ما چون معنی را صرفاً برای بحث های خاص یا تخصصی در کلاس ها و نشست های ادبی می خواهیم خیلی مته به خشخاش می گذاریم. اگر شعر «تنهای منظره» با قطعه ی «خاطره ی پاییز» از مجموعه ی «پاییز طلایی» فریبرز لاچینی از رادیو پخش شود و استاد ادبیات هنگام رانندگی، جادّه را حاشیه کند و بخواهد با دقّت بیش تر آن را بشنود و بهتر بفهمد، چیز درخوری که به درد کلاس اش بخورد عایدش نخواهد شد. آن حاشیه با این که به ظاهر مهم نیست کاری می کند که با این متن جدید در این وضعیتِ متفاوت عامی تر از حدّ کلاس ادبیات برخورد کند، گر چه هنوز چند گامی از مردم عادی در درک آن جلوتر باشد. این متنِ سهراب با لحن خاص مجری رادیو و آهنگ فریبرز لاچینی دیگر آن متنِ موجود در هشت کتاب نیست؛تازه و «دیگر» شده است. اثر و منظورِ «فقط یک نفر» در آن نیست که قابل دریافت تر باشد. استاد ادبیات می خواهد پشت فرمان نیز با این شعر کلاسی برخورد کند، در حالی که حالا و با این وضعیت این شعر و موسیقی و برنامه عام تر شده است. آنچه که عوام می گیرند مهم تر شده است. منظورم از عوام افراد بی سواد و بی فرهنگ نیست. منظورم خودِ  استاد پش فرمان هم هست. چون او حالا باید بتواند ساده تر و بی ریاتر و بی تکلف تر با این متن جدید در این وضعیت برخورد کند. باید از لباس استادی اش دربیاید و این اثر ترکیبی را پشت فرمان عادی و دیگرگونه ببیند و در جاده ی پاییزی همان بهتر که استادانه رانندگی کند. درست است که شاعر و آهنگ ساز و حتا مجری رادیو منظوری را در اثر خود تعبیه کرده اند ولی پشت فرمان یا حتا گاهی در کلاس درس زور زدن فایده ندارد و نمی توان با اطمینان از منظور هر کدام از این ها دم زد. برنامه ای را نگاه می کردم که خانمی داشت شعر شاعری را دکلمه می کرد و نوازنده ای برای همراهی با او و شعرش ویلون می نواخت. آن خانم پیش از دکلمه ی شعری از آن نوازنده خواست که آهنگی را در سه گاه برای همراهی اش بنوازد. به ظاهر، سه گاه یا چند گاه برای اکثر مردم فرقی نمی کند، ولی در عمل و در القای حسّی که مد نظر مجری و نوازنده بوده است از یک گاه تا گاه دیگر تفاوت زیاد است و جالب این است که مردم ندانسته آن را حس می کنند.

این متنِ جدیدِ رادیوییِ چند لایه طوری یک کاسه است که اگر اجزای سازنده اش را مانند عدس و نخود و لوبیا از آن بیرون بکشیم دیگر آن متن نیست. شعر شاعر را اگر از دکلمه ی مجری بیرون بیاوریم و دوباره روی صفحه بنشانیم، بررسی اش دیگر ربطی به بررسی برنامه ی رادیویی ندارد. اگر دکلمه را حفظ کنیم و فقط موسیقی اش را از آن جدا کنیم باز هم با متن دیگری سر و کار خواهیم داشت. اگر فقط موسیقی فریبرز لاچینی را بدون شعر سهراب و دکلمه اش داشته باشیم عالمی از معنا پیش رویمان می ریزد که بعید نیست ربطی به پاییز نداشته باشد اگر ندانیم که این قطعه نامش «خاطره پاییز» از «پاییز طلایی» است. ادغامِ هنری با هنری دیگر که منجر به آفرینش اثر واحدی شده است طوری است که اگر از هم جدایشان کنیم معنی و مقصود تک تک آن ها را جدا کرده ایم. چیزی که خیلی ها خیلی جاها حسّ نمی کنند و نمی دانند این است که هنگامی که لایه ی ادبی و هنری با امور غیر هنری و عادیِ زندگی و لایه های آن همراه می شود درهم آمیختگی شان گرچه شدید است و جداسازی شان به ظاهر سخت می نماید، ادغام شان  اغلب طوری نیست که نشود آن ها را از هم جدا کرد. علّتِ اصلی اش هم این است که لایه ی هنری، مثلاً بازیگری و نمایشی، همه یا بیش ترش در خدمت آن لایه ی اصلی است. در جایی مردمی با تربیت و فرهنگی خاص از پس تفکیک لایه هنری از لایه ی اصلی برمی آیند و آن را جدّی نمی گیرند و اگر هم برایشان مهم باشد موقتی است، در جایی دیگر افرادی تا به خاطر استفاده ی کسی از لایه ای فرعی و هنری مانند تشبیه و استعاره برای بیان و معرفی موضوع اصلی الم شنگه برپا نکنند دست بردار نیستند.

در هنگام تحصیل هر دانش آموز و دانشجویی چیزهایی از انشانویسی و نمایش و سخنوری و مانند این ها را یاد می گیرد و بعد خواسته یا ناخواسته، آگاه یا ناخودآگاه، با راهنمایی و یا بدون راهنمایی دیگران سعی می کند آن ها را در امور اصلی زندگی اش استفاده کند. مثلاً، رییسِ اداره ای از کارمندانش می خواهد با هر زبان و هنری شده است نقش خود را در نمایش «تکریم ارباب رجوع» جوری بازی کنند که اگر کارشان را مدام  «امروز و فردا» می کنند آنها حس کنند که مکرم شده اند و به مقام بالاتر و جایی دیگر شکایت نبرند.  ارباب رجوع عاقل وقتی کارش زودتر انجام می شود که فریب لایه ی نمایشی را نخورد و اصرار داشته  باشد که کارش مطابق ضوابط و مقررات انجام شود. متأسفانه اوضاع جوری شده است که ارباب رجوع نیز بدون توسل و توجه به ضوابط و مقررات سعی می کنند برای پیشبرد کارشان لایه ای هنری به درخواست شان اضافه کنند. مانند دانشجویی که برای توجیه غیبت و یا عدم ثبت نام به موقع نقش مریض ها را بازی می کند. بعد از مثال اداری بد نیست نمونه ای از بازاری اش را هم عرض کنم. ممکن است بقّالی بیرون از مغازه اش در برخورد معمولی با مردم و یا حتا زن و بچّه اش زیاد مهربان نباشد ولی هنگام کاسبی بلد باشد چه طور نقش فروشنده ای مهربان را بازی کند که بتواند مشتری جذب کند. تا اینجای کار بازیگری اش ایرادی ندارد اگر هر کالایی را به قیمت خودش بفروشد و هنرش فقط به کاسبی اش کمک کند. خریداری که به کالایی نیاز دارد و قیمت اش را هم می داند بدون توجه به رفتار او در هر صورت آن کالا را از او یا از بقّالی دیگری می خرد. اما هنگامی که فروشنده ای نقش بازی می کند تا کالایی را گران تر بفروشد و یا کالای بنجلی را به مشتری قالب کند و موفق هم  می شود معلوم است که مشتری نتوانسته است بین هنر بازیگری و کاسبی اش تفکیک قائل شود. فریب هنرش را خورده است و به کلاهبرداری اش کمک کرده است. بد نیست نمونه ی فوتبالی اش را هم برایتان ذکر کنم. آقای فوتبالیست هنگام ورود به زمین انگشت اش را چند سانتی متر در چمن فرو می کند و بعد آن را تا لب هایش می برد یا به نشان بوسه ای به لبانش می چسباند و سپس یک جایی از آسمان را نشان می دهد و وارد زمین می شود. این ها همه نمایشی از خصلتِ ظاهری پهلوانی است. بعد، هنگام بازی و مسابقه آنچه که به هیچ وجه در رفتارش دیده نمی شود همان پهلوانی است. به هم تیمی اش پرخاش می کند، مثل گرگ دندانِ تیز به بازیکن تیم مقابل نشان می دهد. دست اهانت و بی احترامی برای داور تکان می دهد. دو-سه واکنش اعتراض آمیز از تماشاگران که می بیند با خودش و توپ و همه لجبازی می کند. در یک کلام، خودش هم نمی تواند بین آن نمایش پهلوانی و رفتار پهلوانی تفاوتی حس کند. خیال می کند همین که یک سناریوی بیست ثانیه ای پهلوانی را بازی کرد دیگر پهلوانی اش برای همه بیست است. شاید حق با اوست که با این همه بی شخصیّتی باز هم خیلی ها حاضر می شوند با او به عنوان شخصیّتی مهم عکس بگیرند. خیلی ها همان نمایش ظاهری را جوری به هر چه از او می بینند تسری می دهند که او را در همان برخوردهای ضد پهلوانی در برابر هم تیمی و تیم مقابل و داور و تماشاچی همچنان پهلوان می بینند. این خیلی ها خیلی بی بصرند. حالا می خواهم بروم سراغ نمونه هایی از نمایش های سیاسی.

در مملکتی رییس جمهوری هنگام انتخاب وزیر دفاع کابینه اش او را به سگ تشبیه می کند و  برای اکثریت هم وطنانش این تشبیه مذموم نیست.  در همان روز در همان مملکت خبر دیگری تیتر مهم رسانه ها می شود در این باره که بیمارستانی به سگی اجازه داده است تا بر بالین صاحبِ اش حاضر شود و پیش از مرگ با او وداع کند. معلوم می شود که آن تشبیه رییس جمهور به طور خاص و کاربرد زبان استعاری به طور عام آن چنان با زندگی مردم ادغام شده است که با ذهنیّتی عاری از اصل مطلب و توجه صرف به حواشی باعث حواس پرتی اکثر مردم از معنی و منظور اصلی آن گفتارها و رویدادها نمی شود. آن ها به طور بسیار ظریفی در آن جا و آن زمان و در آن مورد خاص طوری تشبیه و نمایش را، از سویی همراه اصل مطلب درک می کنند، و از سویی دیگر آن را به عنوان حاشیه فرع بر اصل مطلب می دانند و از آن جدایش می کنند که خود آن تشبیه و نمایش را اصل نمی گیرند و برای آن معنی مستقل و جداگانه و مثلاً توهین آمیزی فرض نمی کنند. معنی را حسّ می کنند و معنی را دیگر معنی نمی کنند تا گرفتار معنی اندر معنی شوند و از اصل مطلب که سیاست و امور مردم و رحم و انسانیّت است فاصله شان زیاد شود. از زیادی فاصله می گویم برای این که می دانم که حتماً در همان جاها هم هستند کسانی که با طنّازی به طور موقت تشبیه و نمایشی را به حاشیه بکشانند. در جایی دیگر با مردمی با آگاهی ها و عادت ها یی متفاوت، اگر رییس جمهوری پس از برکناری وزیری او را به هُلو تشبیه کند بعید نیست رسانه ها و مردم با طنز و شوخی تشبیه اش را چنان از اصل مطلب دور و خود آن تشبیه را اصل کنند که رویداد اصلی و دلایل وقوع آن  به حاشیه برود و چندان مطرح نشود.

همان طور که می بینید دغدغه ی من بیش تر اندیشه ی ورای معنی و معنی ظاهری است. حکایت و حدیثی را برایتان نقل می کنم تا ببینید که گذشت روزگار باعث شده است ما خود را گرفتار ظاهر استعاره و معنی کنیم و از حقیقت معنی دور شویم.

در کتاب هزار حکایت و هزار عبارت عرفانی به انتخاب و گردآوری استاد بهاءالدّین خرمشاهی حکایتی آمده است بدین شرح:

آورده اند که مردی گفت: بار خدایا، مرا به دوستی خود قبول کن، و اگر به دوستی ام قبول نمی کنی، به بندگیم قبول کن، و اگر به بندگیم قبول نمی کنی، به سگی خودم(سگیم)  قبول کن. در راهی می رفت، سگی با وی در سخن آمد و گفت خود را عظیم مرتبه ای ایثار کردی. هرگز مویی بر ما به خلاف رضای او حرکت نکرده است. تو را مقام ما باید.

 

این حکایت را استاد خرمشاهی از کتاب دستورالجمهور برگزیده که در اوایل قرن هشتم هجری قمری نوشته شده است. مشخص است که در آن زمان چنین حکایتی چندان غریب نبود هر چند که آن قدر عجیب بود که آن را حکایتی متفاوت کند. نکته اینجاست که آن نگاه صد در صد منفی به «سگ» وجود نداشت. چرا؟ _به روایت ذیل از کتاب روضات الجنان ابن کربلایی که بنده آن را در مقاله ی «سگ در شعرها و تمثیل های سعدی» از محمود روح الامینی خوانده ام توجه کنید:

نقل است از امام علی(ع) که فرمود: در زندگی سگان ده روش است که بایستی مؤمنان داشته باشند. اول: سگ را میان خلق مقداری نیست. دوم: سگ فقیر است و او را مالی نیست. سوم: همه زمین بساط اوست. چهارم: بیشتر اوقات گرسنه است. پنجم: اگر صاحب اش او را تازیانه بزند، هرگز درِ او را ترک نمی کند. ششم: صاحب اش و دوست اش را نگهداری می کند. با دشمن می ستیزد و به دوست آزار نمی رساند. هفتم: صاحب اش را در شب پاسبانی می کند و نمی خوابد. هشتم: بیشتر کارهایش با سکوت همراه است. نهم: به آنچه صاحب اش او را می دهد راضی است. دهم: چون بمیرد از وی میراثی به جای نمی ماند.

معلوم شد چرا یک زمان هایی چنین تشبیهاتی پذیرفته بود. آن زمان ها کسی از اصل معنی و منظورِ سخن به فرع آن متوجه نمی شد. امروزه، اغلب هم در بیان و هم در دریافت معنی دچار گرهی شده ایم که تی اس الیوت آن را «گسستگی حساسیت» نامیده است. احساس و اندیشه را جدا از هم می بینیم و می سنجیم. بعد نتیجه اش این می شود که عملِ ما چیزی خلاف حرف ما می شود. ببینید، وقتی که مولوی می گفت من درد تو را زدست آسان ندهم با خدا و خودش تعارف نمی کرد. این طور یاد گرفته بود که حضرت ایوب که دچار درد و مشکل شده بود، هنگامی که به او گفتند چرا از خدا چاره و درمان نمی خواهی گفت من چندین سال بدون درد زیسته ام. باید به همان اندازه با درد دوست زندگی کنم تا بیش تر قدر دوست و نعمت هایش را بدانم. می گویند سال های دردمندی اش از ان اندازه که گفته و تعیین کرده بود خیلی گذشت و بعد از خدا چاره و شفا خواست.

وَأَيُّوبَ إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ [٢١:٨٣]

و ايوب را [ياد كن‌]، هنگامى كه پروردگارش را ندا داد كه مرا رنج و عسرت گرفته است و تو از همه مهربانان مهربان‌ترى

     

فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَكَشَفْنَا مَا بِهِ مِن ضُرٍّ ۖ وَآتَيْنَاهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُم مَّعَهُمْ رَحْمَةً مِّنْ عِندِنَا وَذِكْرَىٰ لِلْعَابِدِينَ [٢١:٨٤]

پس دعاى او را اجابت نموديم و آسيب وارد شده بر او را برطرف كرديم، و خانواده‌ى او و نظيرشان را همراه با آنان مجددا به وى عطا كرديم تا رحمتى از جانب ما و تذكرى براى خداپرستان باشد.

 

در جایی از این دنیا، مردم پس از فراغت از تحصیل، آموخته های کلاس های ادبیات و هنر را به کار می گیرند تا در امور اصلی زندگی شان موفق تر عمل کنند، در حالی که، در جای دیگری از دنیا، فردی پس از رسیدن به مقامی اجرایی از آموخته ها و نیاموخته های کلاس های ادبیات و انشا و هنر استفاده می کند تا اذهان را از ناتوانی اش در امور اصلی و اجرایی منحرف کند. چنین فردی کارش بیش تر  سخنوری و نمایش است و کار اصلی اش امری حاشیه ای می شود. در چنین جایی تفاوت یک رییس تا رییسی دیگر بیش تر در کمّیّت و کیفیّت انشانویسی و نمایش شان است تا کارشان. دلیل اصلی اش هم این است که این گونه رییس ها اغلب از طریق توانایی های انشانویسی و سخنوری و بازیگری شان در برابر مقام های ارشد و جلب رضایت شان موفق شده اند به این مقام ها برسند. بنا بر این، همین روند موفقیِت آمیز انشانویسی و سخنوری و بازیگری را همچنان ادامه می دهند.  اصل کار و وظیفه به حاشیه می رود. نقص ها و ناکامی های اجرایی شان را با زبان بازی و هنر بازیگری شان جبران می کنند. چیزی به اسم استعفا وجود ندارد. معذرت از مردم هم پس از مدّتی معلوم می شود که بخشی از همان نقش و بازیگری شان بوده است، و در حقیقت، این هنر بازیگری شان است که به طور موقت مورد استقبال و قبول ناظرین، چه مردم و چه مسئولین رده بالاتر، قرار می گیرد.

ببینید، ترامپ و کلینتون هر کدام برای این که توجه مردم را افزون بر تبلیغات حزبی شان جلب کنند در مبارزه ی انتخاباتی و مناظره هایشان نقش بازی می کنند. با بازیگری خوب مثلاً حقایقی را در مورد یکدیگر افشا می کنند، در حالی که در واقع هر دو می دانند که این ها افشاگری نیست. چون در مطبوعات آزاد مطالب بسیاری در مورد فساد و سوء استفاده های اداری و مالی هر کدام شان مطرح شده است. ولی حالا قرار است هر کدام سناریوی توجیه و یا رد این خبرها را بازی کنند. هر کدام هنرپیشه ی بهتری باشد احتمال انتخابش بیش تر می شود. به عکس هایی که از ترامپ به مناسبت های متفاوت گرفته و منتشر شده است توجه کنید. حالات متفاوت چهره اش حاکی از آن است که او می توانست تا دریافت جایزه ی اسکار در بازیگری پیش برود. اما، این همه را گفتم تا این را بگویم که تجربیّات خود او و مردم  در آن کشور به او و مردم یاد داده است که شرح و پایان نمایش با شرح و جریان امور کشور یکی نیست. به عنوان مثال، شاید با هنر بازیگری او بتواند برای ایجاد هیجان رقیب انتخاباتی اش را تهدید کند که او را پس از رییس جمهور شدن به زندان می اندازد، ولی خودش و حتا مردم می دانند که جریان غیرنمایشی در امور سیاسی و قانونی کشور جوری نیست که سناریوی نمایش انتخاباتی و سناریوی اداره ی امور مملکت یک جور و یا درهم نوشته و سازگار با هم اجرا شوند.

بنا بر این، شعر و نمایش و دریافت معنی و مقصودشان در همه جای دنیا تنها به کلاس ادبیّات و مجالس و صفحات نقد محدود نمی شود. جدّی بودن مباحث مربوط به فرایند دریافت معنی برای این است که هم این هنرها در امور دیگر القای معنی می کنند و هم در امور دیگر حتا بدون یاری هنر القای معنی ممکن است به طورهنرمندانه ای انجام شود. حسّاسیّت زیاد برای رسیدن به معنی موجه و احتمالاً اصلی و درستِ شعر «تنهای منظره» و امثالهم برای دانشجویی که می خواهد در درس ادبیّات فارسیِ عمومیِ سه واحدی نمره ی خوب بگیرد خیلی خوب است، ولی خوب تر از آن این است که از استادش یاد بگیرد که این کشف معانی نباید فقط به شعر و ادبیّات و هنر محدود شود؛ و در ضمن، نباید به آن ها فقط در کلاس درس محدود شود.