نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(11) تنهای منظره-5

 

 

 

سهراب پس از این که در بندی دو خطّی می گوید:

 

 

 

چشم تا کار می کرد

 

هوش پاییز بود

 

 

 

بند ی چند خطّی را سر می گیردکه با این جمله آغاز می شود:

 

 

 

ای عجیب قشنگ!

 

 

 

چون پیش از این از پاییز و هوش پاییز گفته بود خواننده نتیجه می گیرد که منظور سهراب از «عجیب قشنگ» همان پاییز است. اما معلوم نیست ادامه ی حرفش تا چه اندازه با این برداشت جور دربیاید. می گوید:

 

با نگاهی پر از لفظ مرطوب

 

مثل خوابی پر از لکنت سبز یک باغ،

 

چشم هایی شبیه حیای مشبک،

 

پلک های مردد

 

مثل انگشت های پریشان خواب مسافر!

 

زیر بیداری بیدهای لب رود

 

انس

 

مثل یک مشت خاکستر محرمانه

 

روی گرمای ادراک پاشیده می شود.

 

فکر

 

آهسته بود.

 

آرزو دور بود

 

مثل مرغی که روی درخت حکایت بخواند.

 

 

 

نتیجه گیری و دریافت معنی سخت تر شد. «عجیب قشنگ» شاید خودِ پاییز نباشد شاید فقط همان تکه ی کوچک از منظره ی پاییزی باشد که حالا پیش رویِ سهراب است و ما هیچ وقت آن را نخواهیم دید و بنابر این معنی اش را آن گونه که مد نظر سهراب بوده است دریافت نخواهیم کرد. ما منظره ی ذهنی خودمان از پاییز را می بینیم و معنی می کنیم و می فهمیم. حتا خودِ سهراب، اگر که حالا در هشتاد و جند سالگی اش زنده بود و این شعر را می خواند و می خواست کلمه به کلمه و جمله به جمله و تصویر به تصویرش را در ذهن خود معنی و بازآفرینی کند به نگاهی دیگر به پاییزی دیگر می رسید برای این که نه این متن دیگر برایش همان متن بود و نه منظره ی معرفی شده در آن موقع و درک شده در حال حاضر دیگر برایش همان منظره می شد. ذهن او نمی توانست همه چیز را از گذشته بردارد و کپی بکند و بیاورد در زمان حال برایش «پِیست» کند جوری که آب از آب تکان نخورده باشد و برگ از برگ نجنبیده باشد.

 

معنا و زمان با هم سریع سپری می شوند. هستند شاعرانی که با کهولت سنّی اصلاً یادشان نمی آید که شعری سروده ی خودشان است و فکر می کنند از دیگری است.  بنا بر این، در وهله ی نخست اصل برای مخاطب این شعر بهتر است بیش تر خودِ متن باشد، نه آفریننده ی آن. و بعد، باید اصل دوم را بر این بگذارد که هر دریافتی مربوط به خوانشی خاص در زمانی خاص است. خوانش های بعدی بدون شک تجدید نظرهایی را در پی خواهد داشت. پس، «ای عجیبِ قشنگ» برای سهراب هر چه که بوده باشد، برای مخاطب همانی است که خودش حالا می فهمد.

 

منِ، مخاطب و خواننده ی این شعر، متن را می بینم و می خوانم و اغلب ناچارم با خودِ متن متن را معنی کنم. هنگامی که می خوانم:

 

اُنس

 

مثل یک مشت خاکستر محرمانه

 

روی گرمای ادراک پاشیده می شد

 

خودم هستم و این تکّه از متن. دلم نمی خواهد خالی بندی کنم و بگویم این جمله یعنی این که من می گویم، ولی بعید نیست و شاید حتماً این جور باشد که کسی که برداشت من از این تکه را می خواند بگوید: «یک چیزی سر هم کرده و خالی بسته است. از کجا معلوم که معنی اش چیز دیگری نباشد؟» راست می گوید. من می گویم اگر خودِ سهراب هم بیاید و بخواهد آن را جوری معنی کند که از درون خودش نشود آن را آن طور که او می گوید فهمید، بعید نیست چند نفر بلند شوند و بگویند ما را گیر آورده و دارد خالی می بندد. گاه چاره ای نیست و باید بست!

 

 

 

داشتم فکر می کردم که «با نگاهی پر از لفظ مرطوب» اشاره ی ظاهری اش می تواند به باران های  پاییزی باشد و اشاره ی عمیق ترش به چشمان تری که به جای زبان دارد شوق تماشای این منظره را بیان می کند و داشتم فکر می کردم که «لکنت سبز» انگار اشا ره ای است به برگ هایی که تک و توک سبز مانده اند و هنوز نگذاشته اند پتوی زرد پاییز کامل شود تا باغ زیر آن بخوابد و باغ دارد مدام چرت می زند و بیدار می شود تا اینکه دیگر اثری از هیچ برگ سبزی نماند و سر انجام بتواند بدون وقفه و لکنت بخوابد. و احساس می کردم «حیای مشبک» ناشی از آن است که چشم های پاییزی هم می خواهند ببینند و هم به دلیل بودن در پشت پرده ی مشبک حیا نمی توانند خوبِ خوب ببینند. حدس می زدم این پرده ی مشبک را برگ های باقیمانده بر درخت ها ساخته اند. می گفتم در تابستان که درخت ها آکنده از انبوه پر پشت برگ های سبز بو ده اند اگر کسی زیر آن ها باشد و بخواهدخورشید و نور آفتاب را ببیند زیر سایه می ماند و این ها را نمی بیند؛ ولی حالا که برگریزان است روزنه هایی برای عبور نور باز شده است و کسی که زیر درختان است می تواند نور و خورشید را از پشت تور و پوشیه ی حجاب مانندی که برگ های به جا مانده ساخته اند ببیند. سعی می کردم همین تصویر را وصل کنم به تصویر «پلک های مردد» که تشبیه شده است به «انگشت های پریشان خواب مسافر». و بپیش خودم این اتصال و ارتباط بین این تصاویر را با این گمان توجیه می کردم که پلک های مسافر مردد است برای این که هم می خواهد بخوابد و هم حیفش می آید مناظر بین راه را نبیند. او خوابش می آید و مدام با انگشت هایش  پلک و چشم های مرددش را می مالد تا بیدار بماند. به نظرم رسید که آن برگ ها و شاخه های پاییزی دچار همین حسّ و حالت اند. شاید هر برگی مانند پلکی باشد و هر شاخه ای انگشتی. با این حساب، باغ در پاییز باید بخوابد و مقاومت می کند که نخوابد. یکباره پس از این همه فکر و خیّال و حدسو گمان، به «اُنس» رسیدم که « زیر بیداری بیدهای لب رود، مثل یک مشت خاکستر محرمانه روی گرمای ادراک پاشیده می شد.» دچار شک شدم که نکند همه ی آن توصیف های آویزانِ پیشین به همین «اُنس» و از طریق آن به ناظر منظره که سهراب باشد برمی گردد تا با فعل «پاشیده شدن» که سرانجام با آن می آید تکلیف اش مشخص شده باشد؟ ولی تکلیف من با این طور خالی بندی ها با خودم هم مشخص نمی شود. جور دیگر باید دید!

 

همان طور که می بینید من به عنوان مخاطبی از مخاطبان این شعر چیزی را به عنوان معنی اش نوشته ام که از آن دریافته و درنیافته ام. یافته ها و دریافته های دیگران بدون شک متفاوت است. درنیافته هایمان نیز همین وضع و حال را دارد. اگر همه ی آن دیگران اصرار داشته باشند که برداشت هایشان همانی است که مد نظر سهراب بوده است من چنین اصراری در مورد برداشت خودم ندارم. می خواهم حرف عجیب تری بزنم و آن این است که حتا اگر خود سهراب از آن دنیا بیاید و بگوید که منظورش درست همانی بوده است که من نوشته ام  ادعایش را نمی پذیرم و هنوز بر این باورم که «متن» کاری به کار من و حرف سهراب ندارد و کار خودش را می کند و حرف خودش را می زند. برای همین است که پس از مدّتی حرف هایش ممکن است جوری عوض شود که من هم مجبور شوم با نگاهی جدید و کشفی دیگر حرفی اضافه تر و شاید حرفی دیگر بزنم. هم متن من را عوض می کند و هم من متن را عوض می کنم.

 

 

 

ادامه دارد....