مؤلّف در مؤلّف در مؤلّف در ...
مؤلّف در مؤلّف در مؤلّف در ...
محمدرضا نوشمند
وضعیّتِ «مؤلّف در مؤلّف در مؤلّف...» بیش از هر متن و اثری در آثار نمایشی، به خصوص در سینما- دیده می شود. همه چیز آن گونه و با آن معنی و مقصود که مد نظر نویسنده و یا کارگردان بوده است پیش نمی رود. غیر از این افراد، عوامل دیگر مانند چهره پرداز و فیلم بردار و طراح صحنه و لباس و بازیگران و حتا تهیه کننده برای خود نظری و مقصودی دارند که گاهی به موازات و گاهی افزون بر آنچه که کارگردان می خواهد انجام می دهند. کسی که فقط فیلم را می بیند و کاری به مصاحبه های این عوامل ندارد به ظاهر فقط با خود اثر سروکار دارد نه با انبوهی از مؤلّف ها. در صورتی که در همین حالت هم با کمی دقت می تواند وجود چند مؤلّف را به جای فقط یک مؤلف حس کند. تازه، خودِ بیننده، در حقیقت، مؤلّفی است که همه ی مؤلّف های دیگر در او جمع می شوند و به احتمال زیاد معانی دیگری پیدا می کنند که صد در صد مشخص است که این معانی هرگز نمی توانند صد در صد با معانی مورد نظر دیگران یکی باشد.
هیچ نویسنده ای در هنگام نوشتنِ داستان کوتاه، رمان، نمایشنامه یا شعر آن تسلط مورد نظر و آرمانی اش را روی ابزار کارش ندارد. واژه ها و جملات و شخصیّت ها و حوادث گاهی نسبت به خواسته ی او لجبازی و حتا دهن کجی می کنند. از این حرف و ادعا کسانی تعجب می کنند که می پندارند هنگامی که نویسنده ای چیزی می نویسد و مثلاً داستانی سر هم می کند و شخصیت هایی را می آفریند و آن ها را دچار رویدادهایی می کند حتماً اختیارِ همه چیزِ نوشته اش به دست و قلم خودش است. اما حتا درساز و کار هستی، در برابر اراده ی خدا در هستی، انسان که آفریده ی اوست بی اختیارِ بی اختیار نیست وگرنه بحث بهشت و جهنّم و پاداش و تنبیه فاقد پشتوانه ی منطقی می بود.
نویسنده ای داستانی را می نویسد و شخصیت هایی را خلق و یا با توجه به نمونه های واقعی بازآفرینی می کند و آن ها را در وضعیت هایی واقع نما و یا بسیار تخیلی قرار می دهد. کرده های آن ها و گفته هایشان به ظاهر همه از اوست. هر کدام هر چه او بخواهد می کند و می گوید. آن هایی که اساس کار داستان نویس را علمی می دانند و بر این عقیده اند که شخصیت ها و حوادث و هر چه که در داستان است باید در چهارچوبی منطقی ارائه شده باشد ناچارند که بگویند که رفتار و گفتار هر شخصیتی و حتا محل و نحوه ی قرار گرفتن هر چیزی در اثر از فکر و طرح نویسنده پیروی می کند. هر چیزی در داستان با چیزهای دیگری که دور و برش هستند تعریف و معنی و نقش مشخصی دارد. تا این جای قضیه که معنی هر چیزی در داستان را وابسته به ذهن آفریننده ی آن می دانیم مشکلی نیست. بدون تردید، نویسنده با توجه به روند داستان خود کاری می کند که همه چیز مطابق میل و فکر مشخص خودش پیش برود. خودش خوب می داند که چرا شخصیتی باید چیزی را بگوید و کاری را انجام بدهد و واکنش دیگران باید تا چه اندازه نسبت به رفتار او منطقی و هماهنگ باشد و با شخصیت خودشان و نیاز با رفتار و گفتار و حتا تغییرات لازم در شخصیت هایشان جور دربیاید. امّا، هنگامی که بحث خواننده و مخاطب داستان و ذهن او پیش کشیده می شود ذهن نویسنده تا چه اندازه در کار و صاحب اختیار است؟ ذهنِ خواننده بدون تردید پس از پایان خوانش داستان نسخه ی کپی شده ی ذهن نویسنده نیست.(حتا ذهن خود نویسنده پس از خوانش های داستان خودش تصاویر و به اصطلاح کپی ها و زیراکس های تغییریافته ای از نسخه ی نخستین ذهن اش است، البته اگر چنین نسخه ای وجود داشته و یا قابل تصور باشد. غزل ذیل از حافظ را در نظر بگیرید:
حافظ می گوید:
گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو، گفتا اگر برآید
درست است که حافظ حرف در دهان هر دو شخصیت درگیر این گفت و گو گذاشته است ولی کسی که به این گفت و گو گوش می کند برای خودش این اختیار را قائل است که در باره ی دلیل و معنای هر جمله ای که برای هر کدامشان ارائه شده است بیندیشد. معمولاً در روزگار ما بیننده های فیلم ها خودشان تا شخصیتی حرفی را می زند و کاری را انجام می دهد با یکدیگر سر این بحث می کنند که چرا چنین گفت و چنین کرد. آن ها کاری به این ندارند که نویسنده و کارگردان چرا چنین خواسته است. مخاطب ها در ذهن هیچکدام از شخصیت ها نیستند و فقط با توجه به خودِ اثر تا اندازه ای می توانند چیزهایی را که با ذهن آن ها جور درمی آید بگویند. و حدس هایشان فقط می تواند تا اندازه ای درست باشد. در مورد فیلم و نمایش می توان ادعا کرد که همه چیز شخصیت داستان در اختیار نویسنده و کارگردان نیست. کارگردان هرگز نمی تواند کاری کند که بازیگرش صد در صد همانی باشد که او می خواهد. گاهی بعضی از کارگردان ها بازیگرانشان را آزاد می گذارند که خودشان را با توجه به داستان در بیان حرفی یا انجام کاری به حسّی برسانند که طبیعی تر و واقعی تر جلوه می کند. این چنین است که بخش هایی از اختیار کارگردان به بازیگران فیلم و نمایش تفویض می شود. نقش شخصیّت هملت در نسخه های گوناگون با بازی هنرپیشه های گوناگون تفاوت های قابل ملاحظه ای را سبب شده است. حتا چهره و صدای هر کدام به شخصیّت هملت نسبت به شخصیّت اش در متن نوشتاری چیزی را افزوده و یا از آن کاسته است.
برگردیم به غزل حافظ. چرا کسی به کسی می گوید «غم تو دارم» و چرا او در جواب می گوید «غمت سرآید»؟ فعلاً با ذهن حافظ کار چندانی نداریم برای این که مطمئن نیستیم که موضوع و مقصود این غزل عشق آسمانی است یا عشق زمینی. حتا معلوم نیست که معشوق مؤنث است یا مذکر. ما ناچار با فرض هایی مانند این که اوّلی را مذکر و دومی را مؤنث بگیریم می توانیم حدس بزنیم در ذهن این دو نفری که حافظ در این غزل به آن ها جان داده است چه می گذرد. گاهی پاسخ به ظاهر طبیعی و دم دست به نظر می رسد. ولی وقتی که نمی دانیم پشت آن پاسخ چه انگیزه ها و اهداف و شروطی نهفته است زیاد نمی توان به ظاهرش قناعت کرد.
ببینید، در بدو ازدواج عاقد از عروس و داماد فقط یک جفت «بله» تحویل می گیرد. غیر از آن چیزهایی که به طور کتبی جزو مقدمات و رسوم ازدواج است، حرف ها و شرط های گفته و ناگفته ی زیادی وجود دارد که پشت این «بله ها»هست و مانند اثر انگشت در میان همه ی انسان ها متفاوت است؛ ولی لفظِ «بله» همان است که هست. در بیت نخستِ حافظ نیز این ظاهر امر است که واضح و بی چند و چون به نظر می رسد. واضح برای چه کسی؟ برای هر کسی که خود را جای هر کدام یا هر دو شخصیّتِ می گذارد و به جای آن ها نظر می دهد و می گوید چرا عاشق چنین حرفی را زده است و واقعاً چه چیز خواسته است و در مقابل چرا معشوقه چنین گفته و قصدش چه بوده است.
ببینید، اگر من به کسی می گفتم «غم تو دارم» و او می فهمید منظور من چیست و در جواب به من می گفت «غمت سرآید.» من اگر منظورش را نمی فهمیدم درجا و خیلی طبیعی از او می پرسیدم «منظورت چیست؟» «اگر من به او می گفتم «ماه من شو» از این حرف حتماً منظور خاصی داشتم. مثلاً منظورم این بود که با من دوست شو و یا با من ازدواج کن. چون در لفافه صحبت کرده بودم تا حدّی انتظار داشتم از من بپرسد «ماه تو شوم که چه بشود؟ و چه بکنیم؟» شاید کم تر انتظار داشتم او هم در لفافه جواب بدهد و بگوید «اگر برآید.» من برایم سؤال است که اگر ماه یا چیز دیگری برآید چه شرطی ادا می شود که بعد او می تواند ماه من آن گونه که من می خواهم بشود. پس خیلی عادّی از او می پرسم « منظورت چیست؟ چرا برآید؟ و اگر برنیاید نمی شود خودت ماه من شود؟»
تمام کسانی که تلاش می کنند مکالمه هایی از این دست را معنی و تفسیر کنند خود را جای هر دو سوی مکالمه می گذارند و با در نظر گرفتن احتمالات موجود بر اساس دانش و تجربه ی خود و استناد به داشته های خودِ متن به جای هر دو طرف مکالمه نظر می دهند. بهاءالدّین خرمشاهی در کتاب حافظ نامه در مورد بیت نخست این غزل نوشته است:
1)سرآمدن: چنانکه امروز هم به کار می رود یعنی پایان یافتن، به انجام رسیدن. در مقطع همین غزل گوید:
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سرآید
یا در مطلع غزل بعدی گوید:
دست به کاری زنم که غصه سراید
_اگر براید: ایهام دارد: الف)اگر امکان داشته باشد، اگر حاصل شود، چنانکه در جای دیگر گوید: بر سر آنم که گر ز دست برآید؛ ب)اگر طالع شود، یعنی اگر ماه جرأت داشته باشد که در مقابل من طلوع و جلوه گری کند. این ایهام در این بیت نیز استشمام می شود:
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید.
در مورد همین بیت نخست دکتر بهروز ثروتیان در شرح غزلیّات حافظ نوشته است:
بیت 1. گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سرآید، گفتم که ماه من شو و امشب بیا و مجلس مرا به نور خود برافروز گفتا اگر از دستم براید می آیم و یا اگر شب برسد و ماه برآید در شب مهتابی می آیم.
بهائالدّین خرمشاهی و بهروز ثروتیان، هر دو، به جای هر دو طرف مکالمه در این غزل حرف هایشان را معنی و یا حدود معانی حرف هایشان را تعیین کرده اند. هر خواننده ی دیگری هم باشد چنین کاری را انجام می دهد. منتها، کسی به ابن فکر نمی کند که در شرایط طبیعی و واقعی اگر فردی از فرد دیگری چیزی را بپرسد و او نیز در پاسخ چیزی بگوید گفته ها و ناگفته های زیادی می تواند پشت هر پرسش و هر پاسخی باشد. به عنوان مثال، «غم تو دارم»یعنی «عاشق تو هستم». این معنی دم دست ترین معنی ممکن است. امّا، «غمت سرآید» می تواند خلاف آنچه که معنی شده نیز باشد. شاید منظور معشوقه این نیست که سرانجام به عشق ات می رسی. احتمال دارد معنی اش این باشد که عشق ات حقیقی و دائمی نیست. کم کم دست از این عشق برمی داری و فراموشش می کنی و به اصطلاح عشق ات سرمی آید. پایان می گیرد. بعضی از مفسران خیلی زود از این معشوقه «بله» را گرفته اند. هنگامی که عاشق می گوید «ماه من شو» شاید به کنایه دارد می گوید بیا دوست یا معشوقه، و یا از این ها شرعی تر، همسر من باش. و هنگامی که او جواب می دهد «اگر ماه برآید» شاید می خواهد بگوید اگر به اوج دیوانگی برسم شاید این کار را بکنم. (در قدیم معتقد بودند که بیمارانی که صرع و پریشان حالی داشتند در شب های مهتابی بیماری شان شدّت می گرفت.)
توجه کنید: نمی خواهم بگویم این دلایلی که من به جای هر کدام از این دو سوی مکالمه پشت حرف هایشان می گذارم درست است. می خواهم با آنچه که انجام می دهم در عمل نشان بدهم که ما به عنوان یک نفر به خودمان حق می دهیم جای دو نفر حرف هایشان را معنی کنیم. شاید مهم ترین علّت اش این باشد که مطمئن هستیم حافظ خودش یک نفره به جای هر دو نفر در این پرسش و پاسخ حرف زده و این گفت و گو را پیش برده است. حال، اگر فرض کنیم که چنین پرسش و پاسخی واقعاً رخ داده است باید بگوییم حافظ با این فرض که او فقط همان پرسش کننده است و فقط از معنی و منظور پرسش های خودش مطمئن است، باید به این نتیجه برسیم که او نمی تواند اطمینان کامل از معنی و منظور حرف های طرف مقابل داشته باشد. در ضمن، پاسخ دهنده نیز شاید معنی درست و حقیقی پرسش های او را نمی فهمد که اغلب با کنایه جواب می دهد. همچنین، حافظ نیز معنی درست حرف ها و پاسخ های او را کاملاً نمی گیرد و با دریافتی ناقص و برداشتی شخصی این زبان بازی را ادامه می دهد. حرف بعدی اش این است:
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
پاسخی که دریافت می کند این است:
گفتا ز ماه رویان این کار کم تر آید
اگر به ادعای دکتر بهروز ثروتیان معشوقه در بیت نخست قول داده است اگر ماه برآید، می رود و ماه او می شود، پس چرا حالا می گوید از ماه رویان کم تر باید انتظار وفاداری داشه باشد؟ اصلاً چرا عاشق قصاص پیش از جنایت می کند و از معشوقه می خواهد وفا را از مهرورزان بیاموزد؟ آیا این تحقیر معشوقه نیست که از او بخواهند از دیگری چیزی بیاموزد؟ آیا شناخت و تلقی این دو از مهروزان مانند هم است؟ اگر این گفت و گو واقعی بود بعید نبود عاشق در جواب بشنود که «برو یکی از همان مهرورزان را بگو تا ماه تو شود و دست از سر من بردار!»