مؤلّف در مؤلّف در مؤلّف در ...

مؤلّف در مؤلّف در مؤلّف در ...

 

محمدرضا نوشمند

 

وضعیّتِ «مؤلّف در مؤلّف در مؤلّف...» بیش از هر متن و اثری در آثار نمایشی، به خصوص در سینما- دیده می شود. همه چیز آن گونه و با آن معنی و مقصود که مد نظر نویسنده و یا کارگردان بوده است پیش نمی رود. غیر از این افراد، عوامل دیگر مانند چهره پرداز و فیلم بردار و طراح صحنه و لباس و بازیگران و حتا تهیه کننده برای خود نظری و مقصودی دارند که گاهی به موازات و گاهی افزون بر آنچه که کارگردان می خواهد انجام می دهند. کسی که فقط فیلم را می بیند و کاری به مصاحبه های این عوامل ندارد به ظاهر فقط با خود اثر سروکار دارد نه با انبوهی از مؤلّف ها. در صورتی که در همین حالت هم با کمی دقت می تواند وجود چند مؤلّف را به جای فقط یک مؤلف حس کند. تازه، خودِ بیننده، در حقیقت، مؤلّفی است که همه ی مؤلّف های دیگر در او جمع می شوند و به احتمال زیاد معانی دیگری پیدا می کنند که صد در صد مشخص است که این معانی هرگز نمی توانند صد در صد با معانی مورد نظر دیگران یکی باشد.

هیچ نویسنده ای در هنگام نوشتنِ داستان کوتاه، رمان، نمایشنامه یا شعر آن تسلط مورد نظر و آرمانی اش را روی ابزار کارش ندارد. واژه ها و جملات و شخصیّت ها و حوادث گاهی نسبت به خواسته ی او لجبازی و حتا دهن کجی می کنند. از این حرف و ادعا کسانی تعجب می کنند که می پندارند هنگامی که نویسنده ای چیزی می نویسد و مثلاً داستانی سر هم می کند و شخصیت هایی را می آفریند و آن ها را دچار رویدادهایی می کند حتماً اختیارِ همه چیزِ نوشته اش به دست و قلم خودش است. اما حتا درساز و کار هستی، در برابر اراده ی خدا در هستی، انسان که آفریده ی اوست بی اختیارِ بی اختیار نیست وگرنه بحث بهشت و جهنّم و پاداش و تنبیه فاقد پشتوانه ی منطقی می بود.

نویسنده ای داستانی را می نویسد و شخصیت هایی را خلق و یا با توجه به نمونه های واقعی بازآفرینی می کند و آن ها را در وضعیت هایی واقع نما و یا بسیار تخیلی قرار می دهد. کرده های آن ها و گفته هایشان به ظاهر همه از اوست. هر کدام هر چه او بخواهد می کند و می گوید. آن هایی که اساس کار داستان نویس را علمی می دانند و بر این عقیده اند که شخصیت ها و حوادث و هر چه که در داستان است باید در چهارچوبی منطقی ارائه شده باشد ناچارند که بگویند که رفتار و گفتار هر شخصیتی و حتا محل و نحوه ی قرار گرفتن هر چیزی در اثر از فکر و طرح نویسنده پیروی می کند. هر چیزی در داستان با چیزهای دیگری که دور و برش هستند تعریف و معنی و نقش مشخصی دارد. تا این جای قضیه که معنی هر چیزی در داستان را وابسته به ذهن آفریننده ی آن می دانیم مشکلی نیست. بدون تردید، نویسنده با توجه به روند داستان خود کاری می کند که همه چیز مطابق میل و فکر مشخص خودش پیش برود. خودش خوب می داند که چرا شخصیتی باید چیزی را بگوید و کاری را انجام بدهد و واکنش دیگران باید تا چه اندازه نسبت به رفتار او منطقی و هماهنگ باشد و با شخصیت خودشان و نیاز با رفتار و گفتار و حتا تغییرات لازم در شخصیت هایشان جور دربیاید. امّا، هنگامی که بحث خواننده و مخاطب داستان و ذهن او پیش کشیده می شود ذهن نویسنده تا چه اندازه در کار و صاحب اختیار است؟ ذهنِ خواننده بدون تردید پس از پایان خوانش داستان نسخه ی کپی شده ی ذهن نویسنده نیست.(حتا ذهن خود نویسنده پس از خوانش های داستان خودش تصاویر و به اصطلاح کپی ها و زیراکس های تغییریافته ای از نسخه ی نخستین ذهن اش است، البته اگر چنین نسخه ای وجود داشته و یا قابل تصور باشد. غزل ذیل از حافظ را در نظر بگیرید:

حافظ می گوید:

گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سر آید

گفتم که ماه من شو، گفتا اگر برآید

 

درست است که حافظ حرف در دهان هر دو شخصیت درگیر این گفت و گو گذاشته است ولی کسی که به این گفت و گو گوش می کند برای خودش این اختیار را قائل است که در باره ی دلیل و معنای هر جمله ای که برای هر کدامشان ارائه شده است بیندیشد. معمولاً در روزگار ما بیننده های فیلم ها خودشان تا شخصیتی حرفی را می زند و کاری را انجام می دهد با یکدیگر سر این بحث می کنند که چرا چنین گفت و چنین کرد. آن ها کاری به این ندارند که نویسنده و کارگردان چرا چنین خواسته است. مخاطب ها در ذهن هیچکدام از شخصیت ها نیستند و فقط با توجه به خودِ اثر تا اندازه ای می توانند چیزهایی را که با ذهن آن ها جور درمی آید بگویند. و حدس هایشان فقط می تواند تا اندازه ای درست باشد. در مورد فیلم و نمایش می توان ادعا کرد که همه چیز شخصیت داستان در اختیار نویسنده و کارگردان نیست. کارگردان هرگز نمی تواند کاری کند که بازیگرش صد در صد همانی باشد که او می خواهد. گاهی بعضی از کارگردان ها بازیگرانشان را آزاد می گذارند که خودشان را با توجه به داستان در بیان حرفی یا انجام کاری به حسّی برسانند که طبیعی تر و واقعی تر جلوه می کند. این چنین است که بخش هایی از اختیار کارگردان به بازیگران فیلم و نمایش تفویض می شود. نقش شخصیّت هملت در نسخه های گوناگون با بازی هنرپیشه های گوناگون تفاوت های قابل ملاحظه ای را سبب شده است. حتا چهره و صدای هر کدام به شخصیّت هملت نسبت به شخصیّت اش در متن نوشتاری چیزی را افزوده و یا از آن کاسته است.  

برگردیم به غزل حافظ. چرا کسی به کسی می گوید «غم تو دارم» و چرا او در جواب می گوید «غمت سرآید»؟ فعلاً با ذهن حافظ کار چندانی نداریم برای این که مطمئن نیستیم که موضوع و مقصود این غزل عشق آسمانی است یا عشق زمینی. حتا معلوم نیست که معشوق مؤنث است یا مذکر. ما ناچار با فرض هایی مانند این که اوّلی را مذکر و دومی را مؤنث بگیریم می توانیم حدس بزنیم در ذهن این دو نفری که حافظ در این غزل به آن ها جان داده است چه می گذرد. گاهی پاسخ به ظاهر طبیعی و دم دست به نظر می رسد. ولی وقتی که نمی دانیم پشت آن پاسخ چه انگیزه ها و اهداف و شروطی نهفته است زیاد نمی توان به ظاهرش قناعت کرد.

ببینید، در بدو ازدواج عاقد از عروس و داماد فقط یک جفت «بله» تحویل می گیرد. غیر از آن چیزهایی که به طور کتبی جزو مقدمات و رسوم ازدواج است، حرف ها و شرط های گفته و ناگفته ی زیادی وجود دارد که پشت این «بله ها»هست و مانند اثر انگشت در میان همه ی انسان ها متفاوت است؛ ولی لفظِ «بله» همان است که هست. در بیت نخستِ حافظ نیز این ظاهر امر است که واضح و بی چند و چون به نظر می رسد. واضح برای چه کسی؟ برای هر کسی که خود را جای هر کدام یا هر دو شخصیّتِ می گذارد و به جای آن ها نظر می دهد و می گوید چرا عاشق چنین حرفی را زده است و واقعاً چه چیز خواسته است و در مقابل چرا معشوقه چنین گفته و قصدش چه بوده است.

ببینید، اگر من به کسی می گفتم «غم تو دارم» و او می فهمید منظور من چیست و در جواب به من می گفت «غمت سرآید.» من اگر منظورش را نمی فهمیدم درجا و خیلی طبیعی از او می پرسیدم «منظورت چیست؟» «اگر من به او می گفتم «ماه من شو» از این حرف حتماً منظور خاصی داشتم. مثلاً منظورم این بود که با من دوست شو و یا با من ازدواج کن. چون در لفافه صحبت کرده بودم تا حدّی انتظار داشتم از من بپرسد «ماه تو شوم که چه بشود؟ و چه بکنیم؟» شاید کم تر انتظار داشتم او هم در لفافه جواب بدهد و بگوید «اگر برآید.»  من برایم سؤال است که اگر ماه یا چیز دیگری برآید چه شرطی ادا می شود که بعد او می تواند ماه من آن گونه که من می خواهم بشود. پس خیلی عادّی از او می پرسم « منظورت چیست؟ چرا برآید؟ و اگر برنیاید نمی شود خودت ماه من شود؟»

تمام کسانی که تلاش می کنند مکالمه هایی از این دست را معنی و تفسیر کنند خود را جای هر دو سوی مکالمه می گذارند و با در نظر گرفتن احتمالات موجود بر اساس دانش و تجربه ی خود و استناد به داشته های خودِ متن به جای هر دو طرف مکالمه نظر می دهند. بهاءالدّین خرمشاهی در کتاب حافظ نامه در مورد بیت نخست این غزل نوشته است:

1)سرآمدن: چنانکه امروز هم به کار می رود یعنی پایان یافتن، به انجام رسیدن. در مقطع همین غزل گوید:

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد

گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سرآید

یا در مطلع غزل بعدی گوید:

دست به کاری زنم که غصه سراید

_اگر براید: ایهام دارد: الف)اگر امکان داشته باشد، اگر حاصل شود، چنانکه در جای دیگر گوید: بر سر آنم که گر ز دست برآید؛ ب)اگر طالع شود، یعنی اگر ماه جرأت داشته باشد که در مقابل من طلوع و جلوه گری کند. این ایهام در این بیت نیز استشمام می شود:

صحبت حکام ظلمت شب یلداست

نور ز خورشید جوی بو که برآید.

 

در مورد همین بیت نخست دکتر بهروز ثروتیان در شرح غزلیّات حافظ نوشته است:

بیت 1. گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سرآید، گفتم که ماه من شو و امشب بیا و مجلس مرا به نور خود برافروز گفتا اگر از دستم براید می آیم و یا اگر شب برسد و ماه برآید در شب مهتابی می آیم.

 

بهائالدّین خرمشاهی و بهروز ثروتیان، هر دو، به جای هر دو طرف مکالمه در این غزل حرف هایشان را معنی و یا حدود معانی حرف هایشان را تعیین کرده اند. هر خواننده ی دیگری هم باشد چنین کاری را انجام می دهد. منتها، کسی به ابن فکر نمی کند که در شرایط طبیعی و واقعی اگر فردی از فرد دیگری چیزی را بپرسد و او نیز در پاسخ چیزی بگوید گفته ها و ناگفته های زیادی می تواند پشت هر پرسش و هر پاسخی باشد. به عنوان مثال، «غم تو دارم»یعنی «عاشق تو هستم». این معنی دم دست ترین معنی ممکن است. امّا، «غمت سرآید» می تواند خلاف آنچه که معنی شده نیز باشد. شاید منظور معشوقه این نیست که سرانجام به عشق ات می رسی. احتمال دارد معنی اش این باشد که عشق ات حقیقی و دائمی نیست. کم کم دست از این عشق برمی داری و فراموشش می کنی و به اصطلاح عشق ات سرمی آید. پایان می گیرد.  بعضی از مفسران خیلی زود از این معشوقه «بله» را گرفته اند. هنگامی که عاشق می گوید «ماه من شو» شاید به کنایه دارد می گوید بیا دوست یا معشوقه، و یا از این ها شرعی تر، همسر من باش. و هنگامی که او جواب می دهد «اگر ماه برآید» شاید می خواهد بگوید اگر به اوج دیوانگی برسم شاید این کار را بکنم. (در قدیم معتقد بودند که بیمارانی که صرع و پریشان حالی داشتند در شب های مهتابی بیماری شان شدّت می گرفت.)

توجه کنید: نمی خواهم بگویم این دلایلی که من به جای هر کدام از این دو سوی مکالمه پشت حرف هایشان می گذارم درست است. می خواهم با آنچه که انجام می دهم در عمل نشان بدهم که ما به عنوان یک نفر به خودمان حق می دهیم جای دو نفر حرف هایشان را معنی کنیم. شاید مهم ترین علّت اش این باشد که مطمئن هستیم حافظ خودش یک نفره به جای هر دو نفر در این پرسش و پاسخ حرف زده و این گفت و گو را پیش برده است. حال، اگر فرض کنیم که چنین پرسش و پاسخی واقعاً رخ داده است باید بگوییم حافظ با این فرض که او فقط همان پرسش کننده است و فقط از معنی و منظور پرسش های خودش مطمئن است، باید به این نتیجه برسیم که او نمی تواند اطمینان کامل از معنی و منظور حرف های طرف مقابل داشته باشد. در ضمن، پاسخ دهنده نیز شاید معنی درست و حقیقی پرسش های او را نمی فهمد که اغلب با کنایه جواب می دهد. همچنین، حافظ نیز معنی درست حرف ها و پاسخ های او را کاملاً نمی گیرد و با دریافتی ناقص و برداشتی شخصی این زبان بازی را ادامه می دهد. حرف بعدی اش این است:

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز

پاسخی که دریافت می کند این است:

گفتا ز ماه رویان این کار کم تر آید

اگر به ادعای دکتر بهروز ثروتیان معشوقه در بیت نخست قول داده است اگر ماه برآید، می رود و ماه او می شود، پس چرا حالا می گوید از ماه رویان کم تر باید انتظار وفاداری داشه باشد؟ اصلاً چرا عاشق قصاص پیش از جنایت می کند و از معشوقه می خواهد وفا را از مهرورزان بیاموزد؟ آیا این تحقیر معشوقه نیست که از او بخواهند از دیگری چیزی بیاموزد؟ آیا شناخت و تلقی این دو از مهروزان مانند هم است؟ اگر این گفت و گو واقعی بود بعید نبود عاشق در جواب بشنود که «برو یکی از همان مهرورزان را بگو تا ماه تو شود و دست از سر من بردار!» 

یک شعر و یک نکته(54)

یک شعر و یک نکته(54)

 

حکایتی از کتاب اورادالاحباب و فصول الآداب

 

نیز به روایت است که ابوطیبه ی حجام- رضی الله عنه- مر رسول خدای را حجامت کرد و آن خون را بیاشامید و معلوم است که شرب خون حرام است(و) غیر مشروع است و مع هذا رسول الله- علیه السلام- ابوطیبه را این تشریف فرمود: که «حرم الله جسدک علی النّار». جهت آن که ابوطیبه آن خون را در مستی محبت لله و لرسوله آشامیده بود. پس بر وی مؤاخذه نکرد و گواهی نیز داد که تو بر آتش دوزخ حرام شدی.

 

اگر کسی بخواهد که توضیح بدهم ادبیّت یا شعریّتِ این حکایت در چیست حق با اوست، پس توضیح می دهم. در آغاز این توضیح می خواهم حکایت مشابهی را به این امید در اینجا بیاورم که خودتان به خودتان توضیح بدهید که چرا یکی شعر است و دیگری نیست و یا دست کم آماده ی ادامه ی توضیح من باشید:

روزی عبدالله ابن زبیر نزد رسول الله(ص) آمد در حالی که آن حضرت مشغول حجامت بودند، وقتی که حجامت تمام شد، به عبدالله فرمودند برو و این خون را جایی بریز که کسی نبیند، وقتی که از نزد رسول خدا(ص) بیرون رفت، خون را نوشید!

پیغمبر(ص) به او فرمودند: ای عبدالله! چه کردی؟ گفت آن را در پنهان ترین جا از مردم گذاشتم!

آن حضرت فرمودند: نکند آن را نوشیده ای؟ گفت: آری!

آن حضرت فرمودند: چرا خون را نوشیدی؟ وای بر مردم از دست تو! و وای بر تو از دست مردم! (الشیبانی،أحمد بن عمرو بن الضحاک ابوبکر(متوفای287ه)، الآحاد والمثانی، ج 1، ص 414، تحقیق: د. باسم فیصل احمد الجوابرة، ناشر: دارالرایة- الریاض، الطبعة: الأولی، 1411-1991م.)

به هیچ وجه کار ِ همچون منی نیست که بگوید کدام حکایت یا روایت صحیح است و کدام نیست. نیز درصدد نیستم که باور یکی به اوّلی یا دومی یا هر دو را نقد یا رد کنم. می خواهم نشان بدهم که هر متنی نسبت به متن های دیگری که به واقعیت نزدیک تر و از خیال دورترند شعرتر پنداشته می شود. بنا براین، همیشه شعریّت یک متن در گرو مقایسه ی آن با دست کم یک متن دیگر با معیارهایی است که در حقیقت متن های واقعی و کاربردی زندگی اند به این معنی که در حد متن نوشتاری و گفتاری صرف نمی مانند. باید به آن ها عمل شود. قانون و قاعده و رساله ی عملیه ی خود را دارند. با آداب و ترتیبی باید انجام شوند. فراتر از حکایت اند.

حکایت نخست را از کتاب هزار حکایت و هزار عبارت عرفانی تآلیف بهاءالدّین خرمشاهی انتخاب کرده ام. خود ایشان این حکایت را از کتاب  اورادالاحباب و فصول الآداب که تألیف ابوالمفاخریحیی باخزری نقل کرده و نوشته اند که ایشان نوه ی عارف و صوفی مشهور سیف الدّین باخزری(درگذشته در اواسط قرن هفتم هجری) است که خود نیز در مراتب تصوف صاحب مقام و آثار بود. همان طور که از نام کتاب آقای خرمشاهی پیداست این کتاب به جنبه ی عرفانی حکایت ها توجه دارد و نه جنبه ی مذهبی و صحت تاریخی شان. از این دست حکایت ها در این کتاب کم نیست.

حکایت دوم را از یکی از سایت های مذهبی برداشته ام. همان طور که از دقت در ارائه ی منبع آن حکایت مشخص است فردی که به آن استناد کرده است خواسته است با آن نکته ای را از نظر مذهبی و فقهی و تاریخی اثبات کند. این نکته  و موضوع مورد بحث من نیست. بحث اصلی ام در علِت تفاوت این دو حکایتی است که در باره ی شخصیت و موضوع و رویداد مشابهی اند. درست است که اشخاصی که رسول اکرم(ص) در این دو حکایت در موردشان صحبت می کند متفاوت اند ولی از نظر فقهی نام آن ها نمی تواند معیار مشروع یا نامشروع بودن رفتارشان باشد. معیارِ رأی پامبر(ص) در حکایت دوم کاملاً مشخص و عینی و با منابع فقهی قابل شرح و توجیه است. در حکایت نخست، با معیار «مستی محبت لله و لرسول» قرار است عملی خلاف شرع توجیه شود. این معیار خیلی ذهنی است و تنها برای کسی که با قاعده ی بازی متون تصوف آشناست قابل توجیه و فهم است.

 

بر اساس افکار ویتگنشتاین کسی می تواند راحت تر با هر دو حکایت کنار بیاید که هنگام ورود به هر کدام قاعده ی بازی مربوط به آن را خوب بداند. هر کدام با قواعد خود و در جای خود می تواند درست باشد. هر یک از متون فقهی و تاریخی و ادبی و ... با قواعد خود پیش می روند. البته، ما عادت کرده ایم وسط بحثی با مجموعه ای از قواعد مربوط به خود چیزی را بیاوریم که دارای قواعد خاص خود است و بدون درک و رعایت آن ها موضوع را منحرف می کند. به عنوان مثال، اشتباه است که وسط مباحث جدّی فقهی کسی برای اثبات موضوعی یک بیت از حافظ بیاورد و بعد حکایتی از زندگی مثلاً بایزید بسطامی نقل کند. این ها چون از قواعد متفاوتی پیروی می کنند کمکی به حلّ مشئله ی فقهی نمی کنند . موضوع مورد بحث را پیچیده تر می کنند.  

هنگامی که با قواعد مربوط به تصوف وارد حکایت نخست می شویم می دانیم که لازم نیست با احکام فقهی در مورد نکات و حوادث عنوان شده در متن نظر بدهیم. خودِ راوی در حکایت نخست چون می دانست خیلی ها با توجه به آگاهی شان از احکام شک می کنند که این حکایت درست باشد در میانه ی آن افزوده است «معلوم است که شرب خون حرام است...» و برای این که این حکایت را باورپذیرتر کند قاعده ای را به میان آورده است که ربطی به رساله ی عملیه ی احکام ندارد. نوشته است «جهت آن که ابوطیبه آن خون را در مستی محبت لله و لرسوله آشامیده بود.»

یک شعر و یک نکته(53)

یک شعر و یک نکته(53)

 

ای مرد هنرمند

 از

بیژن ترقی

 

فرداست که از من به زمانه اثری نیست

هر جا که بگیری خبرم را، خبری نیست

کم تر ز هنر دم بزن ای مرد هنرمند

ما را که به جز مرده پرستی هنری نیست

بی مرگ هنرمند هنر زنده نگردد

در مرگش اگر سود نباشد ضرری نیست

خر مهره ز گوهر نشناسند در این شهر

خون شد جگر لعل که صاحب نظری نیست

زان روز که تو بار سفر بستی و رفتی

غم گفت: نگفتم که تو را همسفری نیست

فرداست که چون صبح گریبان بزنی چاک

ای وای کز آن آتش سوزان شرری نیست

 

معمولاً در هر صنفی بزرگترین ضربه بر برخی از اعضای آن از سوی برخی دیگر از اعضای همان صنف است. در میان هنرمندان نیز اوضاع بهتر از این نیست. مخالفت یا بی تفاوتی کسانی که فکر و کار و دغدغه ی دیگری دارند پذیرفته و طبیعی هم نباشد، همیشگی است به همین دلیل پذیرفتنی و طبیعی می نماید. تصور این که روزی بیاید و باشد که مردم کوچه و بازار، از هر گروه و صنفی، همیشه کشته و مرده ی هنرمندان باشند آرزویی خیالی است. امّا آنچه که می توانست آرزویی دست یافتنی باشد و نیست، تصور عدم وجود چند دستگی در میان خود هنرمندان است.( در صنف های دیگر نیز همین طور است.) مهم ترین عاملی که باعث می شود پس از مرگ برخی از هنرمندان، مردم و برخی از هنرمندان از صدا و سیما انتقاد کنند که چرا تا پیش از مرگ او تا این اندازه به او نمی پرداختید همین است. صدا و سیما به ظاهر از همین صنف است و از سفره ی هنر همین هنرمندان است که نان می خورد و می گردد؛ منتها، بیش تر از صدا و سیمای دسته ای از هنرمندان که از سفره ی صدا و سیما نان می خورند و می گردند استفاده می کند. گاهی در یک هفته یک یا چند هنرمند- بازیگر یا خواننده- مهمان چندین شبکه ی استانی اند به این خاطر که در چند مجموعه ی تلویزیونی بازی کرده اند که در همه نقش های مشابهی داشته اند به حدّی که خود مجری ها هم نام فیلم هایشان را قاطی می کنند و یا چند ترانه ای خوانده اند که گاهی خودشان ابیات شان را حفظ نیستند و از یکی روی دیگری می گذارند تا بعد فقط روی کار انجام شده لب بزنند. همه ی این افراد هنگامی که نام بازیگر و خواننده ی بزرگی مطرح می شود به احترام و به ناچار خبردار می ایستند، البته بیش تر به سود خودشان. در این ها که گفتم نکته ی مهمی نیست که خیلی به غزل بیژن ترقی ربط داشته باشد. نکته ی مهم در غزل او برای من در این بیت اش است:

خر مهره ز گوهر نشناسند در این شهر

خون شد جگر لعل که صاحب نظری نیست

نکته اینجاست که اگر لعل جگرش خون نمی شد رنگ و ارزش لعل را نمی داشت و می شد چیزی شبیه این شیشه های بی رنگ که با صنعت می شد از آن ها لعل بدلی هم ساخت. هنرمند بدون دل پر خون هنرمند حقیقی نمی شود. هنرمندی که جگرش خون شود و ارزش لعل پیدا کند بهتر از هنرمندی است که افتخار می کند جگرکی باز کرده است. هنرمندانی که از قِبَلِ کار هنریشان جگرکی و رستوران و فست فود زده اند کم نیستند. حافظ می گفت:

خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش

ای درج محبت به همان مهر و نشان باش