یک شعر و یک نکته(54)
یک شعر و یک نکته(54)
حکایتی از کتاب اورادالاحباب و فصول الآداب
نیز به روایت است که ابوطیبه ی حجام- رضی الله عنه- مر رسول خدای را حجامت کرد و آن خون را بیاشامید و معلوم است که شرب خون حرام است(و) غیر مشروع است و مع هذا رسول الله- علیه السلام- ابوطیبه را این تشریف فرمود: که «حرم الله جسدک علی النّار». جهت آن که ابوطیبه آن خون را در مستی محبت لله و لرسوله آشامیده بود. پس بر وی مؤاخذه نکرد و گواهی نیز داد که تو بر آتش دوزخ حرام شدی.
اگر کسی بخواهد که توضیح بدهم ادبیّت یا شعریّتِ این حکایت در چیست حق با اوست، پس توضیح می دهم. در آغاز این توضیح می خواهم حکایت مشابهی را به این امید در اینجا بیاورم که خودتان به خودتان توضیح بدهید که چرا یکی شعر است و دیگری نیست و یا دست کم آماده ی ادامه ی توضیح من باشید:
روزی عبدالله ابن زبیر نزد رسول الله(ص) آمد در حالی که آن حضرت مشغول حجامت بودند، وقتی که حجامت تمام شد، به عبدالله فرمودند برو و این خون را جایی بریز که کسی نبیند، وقتی که از نزد رسول خدا(ص) بیرون رفت، خون را نوشید!
پیغمبر(ص) به او فرمودند: ای عبدالله! چه کردی؟ گفت آن را در پنهان ترین جا از مردم گذاشتم!
آن حضرت فرمودند: نکند آن را نوشیده ای؟ گفت: آری!
آن حضرت فرمودند: چرا خون را نوشیدی؟ وای بر مردم از دست تو! و وای بر تو از دست مردم! (الشیبانی،أحمد بن عمرو بن الضحاک ابوبکر(متوفای287ه)، الآحاد والمثانی، ج 1، ص 414، تحقیق: د. باسم فیصل احمد الجوابرة، ناشر: دارالرایة- الریاض، الطبعة: الأولی، 1411-1991م.)
به هیچ وجه کار ِ همچون منی نیست که بگوید کدام حکایت یا روایت صحیح است و کدام نیست. نیز درصدد نیستم که باور یکی به اوّلی یا دومی یا هر دو را نقد یا رد کنم. می خواهم نشان بدهم که هر متنی نسبت به متن های دیگری که به واقعیت نزدیک تر و از خیال دورترند شعرتر پنداشته می شود. بنا براین، همیشه شعریّت یک متن در گرو مقایسه ی آن با دست کم یک متن دیگر با معیارهایی است که در حقیقت متن های واقعی و کاربردی زندگی اند به این معنی که در حد متن نوشتاری و گفتاری صرف نمی مانند. باید به آن ها عمل شود. قانون و قاعده و رساله ی عملیه ی خود را دارند. با آداب و ترتیبی باید انجام شوند. فراتر از حکایت اند.
حکایت نخست را از کتاب هزار حکایت و هزار عبارت عرفانی تآلیف بهاءالدّین خرمشاهی انتخاب کرده ام. خود ایشان این حکایت را از کتاب اورادالاحباب و فصول الآداب که تألیف ابوالمفاخریحیی باخزری نقل کرده و نوشته اند که ایشان نوه ی عارف و صوفی مشهور سیف الدّین باخزری(درگذشته در اواسط قرن هفتم هجری) است که خود نیز در مراتب تصوف صاحب مقام و آثار بود. همان طور که از نام کتاب آقای خرمشاهی پیداست این کتاب به جنبه ی عرفانی حکایت ها توجه دارد و نه جنبه ی مذهبی و صحت تاریخی شان. از این دست حکایت ها در این کتاب کم نیست.
حکایت دوم را از یکی از سایت های مذهبی برداشته ام. همان طور که از دقت در ارائه ی منبع آن حکایت مشخص است فردی که به آن استناد کرده است خواسته است با آن نکته ای را از نظر مذهبی و فقهی و تاریخی اثبات کند. این نکته و موضوع مورد بحث من نیست. بحث اصلی ام در علِت تفاوت این دو حکایتی است که در باره ی شخصیت و موضوع و رویداد مشابهی اند. درست است که اشخاصی که رسول اکرم(ص) در این دو حکایت در موردشان صحبت می کند متفاوت اند ولی از نظر فقهی نام آن ها نمی تواند معیار مشروع یا نامشروع بودن رفتارشان باشد. معیارِ رأی پامبر(ص) در حکایت دوم کاملاً مشخص و عینی و با منابع فقهی قابل شرح و توجیه است. در حکایت نخست، با معیار «مستی محبت لله و لرسول» قرار است عملی خلاف شرع توجیه شود. این معیار خیلی ذهنی است و تنها برای کسی که با قاعده ی بازی متون تصوف آشناست قابل توجیه و فهم است.
بر اساس افکار ویتگنشتاین کسی می تواند راحت تر با هر دو حکایت کنار بیاید که هنگام ورود به هر کدام قاعده ی بازی مربوط به آن را خوب بداند. هر کدام با قواعد خود و در جای خود می تواند درست باشد. هر یک از متون فقهی و تاریخی و ادبی و ... با قواعد خود پیش می روند. البته، ما عادت کرده ایم وسط بحثی با مجموعه ای از قواعد مربوط به خود چیزی را بیاوریم که دارای قواعد خاص خود است و بدون درک و رعایت آن ها موضوع را منحرف می کند. به عنوان مثال، اشتباه است که وسط مباحث جدّی فقهی کسی برای اثبات موضوعی یک بیت از حافظ بیاورد و بعد حکایتی از زندگی مثلاً بایزید بسطامی نقل کند. این ها چون از قواعد متفاوتی پیروی می کنند کمکی به حلّ مشئله ی فقهی نمی کنند . موضوع مورد بحث را پیچیده تر می کنند.
هنگامی که با قواعد مربوط به تصوف وارد حکایت نخست می شویم می دانیم که لازم نیست با احکام فقهی در مورد نکات و حوادث عنوان شده در متن نظر بدهیم. خودِ راوی در حکایت نخست چون می دانست خیلی ها با توجه به آگاهی شان از احکام شک می کنند که این حکایت درست باشد در میانه ی آن افزوده است «معلوم است که شرب خون حرام است...» و برای این که این حکایت را باورپذیرتر کند قاعده ای را به میان آورده است که ربطی به رساله ی عملیه ی احکام ندارد. نوشته است «جهت آن که ابوطیبه آن خون را در مستی محبت لله و لرسوله آشامیده بود.»