یک شعر و یک نکته(53)

 

ای مرد هنرمند

 از

بیژن ترقی

 

فرداست که از من به زمانه اثری نیست

هر جا که بگیری خبرم را، خبری نیست

کم تر ز هنر دم بزن ای مرد هنرمند

ما را که به جز مرده پرستی هنری نیست

بی مرگ هنرمند هنر زنده نگردد

در مرگش اگر سود نباشد ضرری نیست

خر مهره ز گوهر نشناسند در این شهر

خون شد جگر لعل که صاحب نظری نیست

زان روز که تو بار سفر بستی و رفتی

غم گفت: نگفتم که تو را همسفری نیست

فرداست که چون صبح گریبان بزنی چاک

ای وای کز آن آتش سوزان شرری نیست

 

معمولاً در هر صنفی بزرگترین ضربه بر برخی از اعضای آن از سوی برخی دیگر از اعضای همان صنف است. در میان هنرمندان نیز اوضاع بهتر از این نیست. مخالفت یا بی تفاوتی کسانی که فکر و کار و دغدغه ی دیگری دارند پذیرفته و طبیعی هم نباشد، همیشگی است به همین دلیل پذیرفتنی و طبیعی می نماید. تصور این که روزی بیاید و باشد که مردم کوچه و بازار، از هر گروه و صنفی، همیشه کشته و مرده ی هنرمندان باشند آرزویی خیالی است. امّا آنچه که می توانست آرزویی دست یافتنی باشد و نیست، تصور عدم وجود چند دستگی در میان خود هنرمندان است.( در صنف های دیگر نیز همین طور است.) مهم ترین عاملی که باعث می شود پس از مرگ برخی از هنرمندان، مردم و برخی از هنرمندان از صدا و سیما انتقاد کنند که چرا تا پیش از مرگ او تا این اندازه به او نمی پرداختید همین است. صدا و سیما به ظاهر از همین صنف است و از سفره ی هنر همین هنرمندان است که نان می خورد و می گردد؛ منتها، بیش تر از صدا و سیمای دسته ای از هنرمندان که از سفره ی صدا و سیما نان می خورند و می گردند استفاده می کند. گاهی در یک هفته یک یا چند هنرمند- بازیگر یا خواننده- مهمان چندین شبکه ی استانی اند به این خاطر که در چند مجموعه ی تلویزیونی بازی کرده اند که در همه نقش های مشابهی داشته اند به حدّی که خود مجری ها هم نام فیلم هایشان را قاطی می کنند و یا چند ترانه ای خوانده اند که گاهی خودشان ابیات شان را حفظ نیستند و از یکی روی دیگری می گذارند تا بعد فقط روی کار انجام شده لب بزنند. همه ی این افراد هنگامی که نام بازیگر و خواننده ی بزرگی مطرح می شود به احترام و به ناچار خبردار می ایستند، البته بیش تر به سود خودشان. در این ها که گفتم نکته ی مهمی نیست که خیلی به غزل بیژن ترقی ربط داشته باشد. نکته ی مهم در غزل او برای من در این بیت اش است:

خر مهره ز گوهر نشناسند در این شهر

خون شد جگر لعل که صاحب نظری نیست

نکته اینجاست که اگر لعل جگرش خون نمی شد رنگ و ارزش لعل را نمی داشت و می شد چیزی شبیه این شیشه های بی رنگ که با صنعت می شد از آن ها لعل بدلی هم ساخت. هنرمند بدون دل پر خون هنرمند حقیقی نمی شود. هنرمندی که جگرش خون شود و ارزش لعل پیدا کند بهتر از هنرمندی است که افتخار می کند جگرکی باز کرده است. هنرمندانی که از قِبَلِ کار هنریشان جگرکی و رستوران و فست فود زده اند کم نیستند. حافظ می گفت:

خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش

ای درج محبت به همان مهر و نشان باش