یک شعر و یک نکته(22)

 

شعر «مهاجران» از پَت مورا

 

Pat Mora

 

Immigrants

wrap their babies in the American flag,

feed them mashed hot dogs and apple pie,

name them bill and Daisy,

buy them blonde dolls that blink blue

eyes or a football and tiny cleats

before the baby can even walk,

speak to them in thick English,

hallo, babe, hallo.

whisper in Spanish or Polish

when the babies sleep, whisper

in a dark parent bed, that dark

parent fear, “Will they like

our boy, our girl, our fine american

boy, our fine american girl?

1986

شصت و شش سال بعد از شعرِ «مهاجران» رابرت فراست، خانم پَت مورا شعر «مهاجران» خودش را نوشت.  شعر او دارای ویژگی های نوشتاری خاصّی ست که ترجمه اش از ارزش ادبی اش خواهد کاست؛ در ضمن، خواننده ی ترجمه از قصد شاعر دور خواهد شد و مانند خواننده ی متن انگلیسی نخواهد توانست منظور شاعر را از پیوند ناگسستنی شکل و محتوای شعرش درک کند. به ناچار، به معنی ظاهری و نسبی اش اکتفا می کند.   

پَت مورا عنوان شعر را جوری در ابتدای شعر قرار داده است که بتواند نقش فاعلِ همه جمله های شعر را ایفا کند. به همین دلیل است که تمام خطوط شعر برخلاف روش رایج در نگارش شعر در زبان انگلیسی به جای این که با حرف بزرگ شروع شود با حرف کوچک شروع شده است.

خانم پَت مورا که مکزیکی-آمریکایی و به اصطلاح دو ملیّتی است سعی کرده است جوری واژه ها را بنویسد که بتواند ته لهجه ی غلیظ مهاجرانِ مکزیکی را هنگام صحبت به زبان انگلیسی نشان بدهد.  برای معرفی پسر و دختری که در آمریکا از پدر و مادری غیر آمریکایی متولد شده اند واژه ی آمریکایی را استفاده می کند امّا به جای حرف بزرگ آن را با حرف کوچک شروع می کند تا معنی تحقیر را با شکل واژه اش نیز نشان بدهد. شاعر می گوید:

مهاجران نوزادان شان را در پرچم آمریکا می پیچند، به آن ها پوره ی هات داگ و کیک سیب می دهند تا بخورند. نامشان را بیل و دِیزی می گذارند. برای دخترشان عروسک هایی با موی طلایی می خرند که با چشم های آبی شان چشمک می زنند و برای پسرشان توپ فوتبال و کفش میخ دار فوتبال می خرند حتی پیش از آن که راه رفتن را بلد شده باشند. با انگلیسیِ شکسته بسته ای با بچّه هایشان حرف می زنند: «هالُو، بای بی، هالُو.» هنگامی که بچّه ها در خوابند، به زبان اسپانیایی یا لهستانی آرام پچ پچ می کنند، در بستر تاریک خودشان، با اضطراب پدرانه و مادرانه شان پچ پچ می کنند و می پرسند: «آیا آن ها پسر ما، دختر ما، پسر خوب آمریکاییِ ما، دختر خوبِ آمریکایی ما را دوست خواهند داشت؟»

 

علّتِ اضطرابِ والدین که حالا به استفهام انکاری تبدیل شده این است که می دانند اگر هم آمریکایی هایی باشند که با آن ها صمیمی شوند اندیشه ی غالب و فرهنگ ناشی از آن در جامعه شان این است که مهاجران خودی حساب نمی شوند. عبارت های «دختر خوبِ آمریکایی» و «پسر خوب آمریکایی» کنایه آمیز است برای این که این والدین می دانند هر قدر هم دختر و پسرشان خوب باشند از نظر آمریکایی ها و حتی از نظر خیلی از مکزیکی ها آمریکایی به حساب نمی آیند. حساب حساب است و کاکا برادر!

یک شعر و یک نکته(21)

شعر «مهاجران» از رابرت فراست

Robert Frost

Immigrants

 

No ship of all that under sail or steam

Have gathered people to us more and more

But Pilgrim-manned the Mayflower in a dream

Has been her anxious convoy in to shore.

 

سر و ته شعر «مهاجران» یک جمله ی مرکب است. رابرت فراست می گوید:

«همه کشتی های بادبانی یا بخاری که مردم را به تعداد بی شمار (از سال 1620 تاکنون) جمع کرده و به سوی ما (در آمریکا) آورده اند در رؤیای خود کشتی مِی فلاور را به عنوان پیش قراول خود پیشاپیش کاروان مشتاق و مضطرب شان داشته اند.»

جملات داخل پرانتزها اطلاعات عمومی مورد نیاز خوانندگان برای درک شعر است. کشتی مِی فلاور در سال 1620 نخستین گروه مهاجران انگلیسی را به ساحل آمریکا رساند و آنان نخستین ساکنان انگلیسیِ آمریکا بودند. البته، قاره ی آمریکا را خیلی پیش از این در سال 1492 کریستف کلمب و همراهانش کشف کرده بودند. اروپایی های دیگر زودتر از انگلیسی ها راهی این سرزمین نو شده بودند. اشاره ی رابرت فراست به «مِی فلاور» در واقع اشاره به نخستین افرادی است که از انگلستان با کشتی مِی فلاور به آمریکا رسیدند. آمریکا بهشت گمشده شان بود. سرزمینی که فکر می کردند محل تحقق رؤیاهایشان است. از آن پس کاروان کشتی های انگلیسی یکی پس از دیگری در سواحل آمریکا لنگر انداخته است. امروزه نیز در قرن بیست و یکم، هنوز خیلی ها فکر می کنند که خوشبختی شان را جایی در این کشور می توانند پیدا کنند، امّا شاعر چنین عقیده ای ندارد. او هجرت تمام کاروان ها را از همان ابتدا تا زمانِ حالی که تاریخ نخورده است و نمی خورد در یک جمله آورده است تا نشان بدهد که هدفِ آن گروه نخست و این گروه های بعدی هیچ تفاوتی با هم ندارد ولی طرز برخورد آن اوّلی ها با این بعدی ها فرق کرده است. فرقی که بین آن پیشگامان و این جدیدی ها وجود دارد این است که آن ها خودشان را صاحبِ این سرزمین می دانند و این هایی را که امروز به آمریکا می آیند با عنوان مهاجران تحقیر می کنند و تحویل نمی گیرند. البته، چون مهاجرت و تلاش برای کشف مدینه ی فاضله یا «آرمان شهر» در نهاد بشر است خیلی ها این تحقیرها را جدّی نمی گیرند و همچنان به مهاجرت ادامه می دهند. باید گفت کسی که مهاجران را تحقیر می کند، در حقیقت، خودش را با جهالت اش نسبت به این نیازی که در نهاد انسان است و حتی ادیان الهی به آن توصیه کرده اند حقیر نشان می دهد. کهن الگوی «آرمان شهر» در ضمیر ناخودآگاه کسانی هم که مهاجر نیستند و حتی فکر می کنند میل به مهاجرت ندارند وجود دارد. کارل گوستاو یونگ بر این باور بود که چنین الگوهایی در «ضمیرناخودآگاه جمعی» بشر در طول تاریخ بوده است. آن آمریکایی هایی که فکر می کنند در «آرمان شهر» زندگی می کنند باید بدانند اگر همین حالا خودشان را بی نیاز از مهاجرت می دیدند تا این حد در سرزمین های دیگر سرک نمی کشیدند. گاهی خودشان یا بعضی ها از جانب شان تبلیغ می کنند که آن ها قصدشان خیر است و می خواهند کشورهای دیگر، به عنوان مثال عراق و سوریه، را مانند سرزمین خودشان «آرمان شهر» کنند. نکته ی مهم این است که با این که کهن الگوی «آرمان شهر» در نهاد همه است، صفات و ویژگی هایش برای همه یکسان نیست. آنچه را که برای آمریکایی بهشت است، شاید برای مردمی با فرهنگی دیگر برزخ یا دوزخ باشد. نخستین انگلیسی هایی که با مِی فلاور به آمریکا آمدند «پیوریتن ها»یی بودند که به دلیل اختلافات سیاسی و مذهبی شان با حکومت حاکم نمی توانستند در کشور خودشان راحت زندگی کنند. نمی توانستند و نمی خواستند عقاید تحمیلی حکومت شان را تحمل کنند. حالا نوادگان همان ها، پیاده یا سواره، یعنی با رسانه ها یا با کشتی ها و هواپیماهای جنگی، می خواهند عقاید و روش زندگی خودشان را به سرزمین های دیگر بکشانند و به آن ها تحمیل کنند. بحث اصلی بر سر این نیست که روش زندگی شان برای خودشان یا دیگران خوب است یا نه، بحث بر سر این است که ساکنان هر سرزمینی  در صورت نیاز جایی را دور یا نزدیک پیدا می کنند تا بتوانند به روشی که خود می خواهند زندگی کنند. بسیاری از مهاجرانی که به آمریکا می روند نمی خواهند به روش آمریکایی زندگی کنند، آن ها فکر می کنند که  دموکراسی آمریکایی به آن ها اجازه می دهد که به روش خودشان و بر اساس دین و عقیده شان در آن جا زندگی کنند و دچار دردسر نشوند. پس از مدّت کوتاهی متوجه می شوند که در آمریکا می توانند نام و ظاهر دین و عقیده شان را نگه دارند ولی سرانجام ناچار می شوند مطابق عرف و سلیقه ی آمریکایی ها زندگی کنند. اگر این تغییر هویت به ذائقه شان خوشایند نباشد بدون تریدی دوباره هوس مهاجرت به سرشان می زند. رؤیای جایی بهتر، حتی اگر نتوانند از عهده اش برآیند، همواره در سرشان می ماند. رابرت فراست نشان می دهد مهاجرت اگر سر داشته باشد ته ندارد.

نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(3) وقت لطیف شن

نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(3) وقت لطیف شن

 

وقت لطیف شن

 

باران

اضلاع فراغت را می شست.

من با شن های مرطوب عزیمت بازی می کردم

و خواب سفرهای منقش می دیدم.

من قاتی آزادی شن ها بودم.

من

دلتنگ

بودم.

 

در باغ

یک سفره ی مأنوس

پهن

بود.

چیزی وسط سفره، شبیه

ادراک منور:

یک خوشه ی انگور

روی همه ی شایبه را پوشید.

تعمیر سکوت

گیجم کرد.

دیدم که درخت، هست.

وقتی که درخت هست

پیداست که باید بود،

باید بود

و ردّ روایت را

تا متن سپید

دنبال

کرد.

اما

ای یأس ملون!

 

این شعر سهراب مانند اشعار دیگرش شروع می شود، با نگاهی سرشار از امید به زندگی؛ امّا، برخلاف اشعار دیگرش با یک «امّا» و با یأسی ملوّن ناقص به آخر می رسد.

او در ابتدا و در عنوان شعر با خوش بینی از «وقت لطیف شن» می گوید. واژه های «وقت» و «شن» در عبارتِ «وقتِ لطیفِ شن» شاید شما را هم مانند من به یاد ساعت شنی می اندازد: ساعتی که با سرازیر شدن شن از مخروط بالایی اش به مخروط پایینی گذشت زمان را نشان می دهد. وقتی بالا خالی شد و پایین پُر باید ساعت شنی را سرو ته کرد. جای بالا و پایین عوض می شود و زمان همین طور با مقیاس سر و ته شدن مداوم سنجیده می شود. زندگی آدم مدام مانند این  ساعتِ شنی از این رو به آن رو می شود تا زمان بگذرد. سهراب هم در این شعر از حالی به حالی می شود و زمان بر او این چنین می گذرد.

واژه ی «لطیف» غیر از اشاره به نرمی شن به گذشت آرام زمان نیز اشاره می کند. سهراب برای سنجشِ زمان نیازی به شن های درون ساعت ندارد. یکی از ویژگی های اوقات فراغت این است که آدم نسبت به گذشت زمان زیاد حساس نیست. سهراب هم انگار شن های درون ساعت شنی را خالی کرده است و با آن ها بدون توجه به گذشت زمان بازی می کند. او سعی می کند این شن ها و یا لحظه ها را به شکلی که خودش می خواهد دربیاورد و استفاده کند.

نخست می گوید:

 

باران

اضلاع فراغت را می شست.

«اضلاع فراغت» همان «ابعاد فراغت» و «اوقاتِ فراغت» است با همه ی افکار و کارهای سودمند یا باطلی که سراغ آدم می آید یا آدم سراغ شان می رود. «اضلاع»، با اشاره ی تلویحی اش به بُعدِ مکان، معرف محل یا به طور مشخص باغی است که سهراب برای گذراندن وقتِ «فراغت»اش به آنجا رفته بود. (در این شعر نیز مانند دو شعر قبلیِ «ماهیچ، ما نگاه» سهراب حادثه ای در گذشته و حال خود را در زمان وقوع آن حادثه توصیف می کند.) باران انگار هم آن مکان و هم فراغتِ سهراب را شست و شو می داد. با شناختی که از سهراب داریم می دانیم که باران برایش مثبت است و آسایش اش را به هم نمی زند. حتی آسایش اش را پاک تر می کند. حتی بدون این شناختِ مقدماتی از ادامه ی مطلب مشخص است که اوضاع را برای سهراب بهتر کرده بود.

باران باعث شده بود شن ها مرطوب شود. سهراب می گوید:

من با شن های مرطوب عزیمت بازی می کردم

و خواب سفرهای منقش می دیدم.

من قاتی آزادی شن ها بودم.

شن ها آزادند به این دلیل که هنگامی که خشک اند به هیچ شکلی در نمی آیند و از مشت آدم بیرون می لغزند و در می روند، و هنگامی هم که مرطوب اند به هر شکلی که درشان بیاوریم خیلی زود و به راحتی از آن شکل بیرون می آیند. هر چه که روی شن ها کشیده یا نوشته شود به آسانی پاک می شود.

شن ها زیر باران مرطوب شده اند و سهراب با آنها بازی می کند. به نظر می رسد نقش هایی را رویشان ترسیم می کند. بازی سهراب با شن ها بازی با زمان در هنگام فراغت است. مشخص است که این فراغت سهراب فراغتِ از شغل نیست. پس، این فراغت او را از چه چیز به طور موقت دور می کند؟

 می گوید: 

من

دلتنگ

بودم.

این فراغت برای این است که از دلتنگی فارغ شود. سهراب که به همه توصیه می کرد «از چه دلتنگ شدی؟ دلخوشی ها کم نیست» همین نسخه را برای خودش هم تجویز کرده و پیچیده و حالا برای درمان دلتنگی اش دلش را به بازی با شن خوش  است. او به این دلیل با شن بازی می کند که می خواهد مانند شن ها باشد: آزاد. او قاتیِ آزادی شن ها شده است. آزادی شن ها به او هم آزادی داده است. شن ها به هر شکلی در می آیند. سهراب هم هر جور دلش بخواهد به آن ها شکل می دهد. شاید واژه ی نامأنوس «عزیمت» برای شن ها منشاء و در واقع معادل آزادی شان باشد. عزم و عمل برای آن ها، و در بازی با آن ها برای سهراب، یکسان است. او روی شن مرطوب هر شکلی را بخواهد ترسیم می کند. اگر پشیمان شد آن شکل را پاک و شن ها را صاف می کند و شکل دیگری می کشد. مشکل سهراب این است که هر قدر هم قاتی آزادی شن ها شود نمی تواند مانند آن ها بشود. زیگموند فروید معتقد بود که پاک کردنِ نقش هایی که در سرشت انسان حک می شود امکان پذیر نیست. یعنی اگر کسی تصویر واقعه ای را که در دوران کودکی برایش اتفاق افتاده است از یاد برده باشد، مطمئن نباشد که آن تصویر برای همیشه از ذهن اش پاک شده است. جایی در ضمیر ناخودآگاه او وجود دارد و در زندگی اش بی تأثیر نیست. اتفاقاً، فروید هم برای تجسم بخشیدن به این نظریه اش از مثالِ لوح شنی و مومی استفاده می کند. او می گوید هنگامی که فردی روی این لوح ها نقشی را ترسیم و بعد پاک می کند، به ظاهر دیگر اثری از آن باقی نمی ماند، در صورتی که همان تصویرِ موقتی اثر دائمی خودش را گذاشته است. ذهن انسان چنین لوحی است. مشکل سهراب هم با دلتنگی اش از همین مقوله است. با شن بازی و سفرهای منقش خیالی به طور موقت دلتنگی اش را نمی بیند وگرنه هر کاری بکند دلتنگی اش همچنان سر جای خودش است. حتی دلتنگی اش به درون نقش هایی که می کشد نفوذ می کند. بعدها با نگاه به نقش هایی همانند آن ها دچار حسّ مشابهی می شود ولی نمی داند علّت اش پیست.

تنگی و دلتنگی مخالف آزادی است. دل می خواهد آن چیزی باشد که نیست، می خواهد چیزی را داشته باشد که ندارد.

سهراب کودکانه و آزادانه سعی می کند از وقت فراغت اش استفاده کند. کودکان نیز هنگام بازی با شن چنان در بازی و با شن ها قاتی می شوند که چیز دیگری را احساس نمی کنند. فرق سهراب با آن ها در این است که خیلی زود از این حسّ بیرون می آید.

بازی با شن ها و خیال پردازی و اندیشه ی آزادی همگی برای رهایی از این دلتنگی بوده است. مشخص است که امکان پذیر نیست. یادآوری سهراب با این جمله که «من دلتنگ بودم» یعنی بازگشت مجدد به همان دلتنگی. حالا باید کار دیگری بکند تا دو باره از آن فارغ شود. از ناچاری برای رفع دلتنگی اش دوباره نگاهی به باغ می اندازد؛ می گوید:

 

در باغ

یک سفره ی مأنوس

پهن

بود.

او از «سفرهای منقش» به «سفره ی مأنوس» می رسد. این هم برای خودش هم نوعی «سَفَر» است و هم نوعی «سِفر». باغ سفره ای برای تغذیه ی شکم سهراب نیست. غذای احساس اش از این سفره فراهم می شود. اُنس سهراب با آن ناشی از تکرار همیشگی این تجربه است.

چیزی وسط سفره، شبیه

ادراک منور:

یک خوشه ی انگور

روی همه ی شایبه را پوشید.

«شایبه» در اثر دلتنگی به وجود آمده بود. می شود گفت که در اینجا «شایبه» همان «دلتنگی» است. سهراب به بودن یا نبودن می اندیشد. او نیز گاهی مانند کسی صحبت می کند که می خواهد به خودش و دیگران برای زندگی و مقاومت در برابر جنبه ها و افکار نااُمیدکننده اش اُمید بدهد.  می خواهد چیزی را پیدا کند که به زندگی ارزش بدهد. آن جمله ی مشهورِ «تا شقایق هست، زندگی باید کرد» چنین حسّی را به مخاطب منتقل می کند. «ادراکِ منور» خیلی مهم تر از سفرهای منقشِ و شکل های شنی است. آن ها برای تنوع و تفنن در زندگی بوده اند. «ادراکِ منور» شناخت زندگی است. نگاه به خوشه ی انگور دلیلی است برای توجه به زندگی و رهایی از دلتنگی. یکی از خواص انگور برای خورنده اش این است که افسردگی اش را کاهش می دهد. سهراب با نگاه به آن رفع دلتنگی می کند. خوشه ی انگور شکل و رنگی دارد که فکر سهراب را مشغول و زندگی اش را پُر کرده است. «ادراکِ منور» یعنی همین! یعنی اندیشیدن به چیزهای خوب و روشن زندگی. سهراب برخلاف گذشتگان برای رهایی از دلتنگی به آب انگور و شراب پناه نمی برد. او مستِ خوشه ی انگور و درختِ انگور است، ولی باید اعتراف کرد که قصد و نتیجه ی کارش با آن ها فرقی نمی کند. شاید تنها فرقی که با بسیاری از آن ها دارد این باشد که سهراب صریح اقرار می کند که «یأس ملون» به هیچ وجه دست بردارش نیست. سهراب با تماشای خوشه ی انگور مست و منگ و گیج است. می گوید:

تعمیر سکوت

گیجم کرد.

معمولاً وقتی آدم چیزی را تعمیر می کند می خواهد که آن چیز به همان شکل و وضع و کارکرد طبیعی اش برگردد و سالم شود. با این حساب، تعمیر سکوت یعنی حذف هر گونه صدا و رسیدن به سکوتِ کامل. سهراب می خواهد به ما بفهماند که در هنگام نگاه به خوشه ی انگور نمی توانست ساکت بماند ولی سعی کرد ساکت بماند و فقط به آن نگاه کند. سکوت نشانه ی رضایت است.

دیدم که درخت، هست.

وقتی که درخت هست

پیداست که باید بود،

این جمله مشابه «تا شقایق هست، زندگی باید کرد» است که پیش از این به آن پرداخته ام. این به قول فروغ «بهانه ی ساده ی خوشبختی» برای سهراب «بهانه ی گیج کننده ای برای زندگی» است. چرا گیج کننده؟ عرض می کنم چرا. می گوید:

 

باید بود

و ردّ روایت را

تا متن سپید

دنبال

کرد.

اما

ای یأس ملون!

سهراب می خواهد که زندگی یا به تعبیر کنایی اش «ردّ روایت» را تا آنجا که دفتر زندگی به جمله ی آخر می رسد و پس از آن دیگر متن نوشته ای نیست و سپید است دنبال کند، ولی نااُمیدی نمی گذارد این مسیر را به طور طبیعی تا جمله ی آخر طی کند. دفترِ سرگذشت انسان در صفحه ی آخرش به متن سپید می رسد. این صفحه با مرگش نانوشته و مانند کفن سفید می ماند.

این «یأس ملوّن» همان عامل گیج کننده است. حرف سهراب با جمله ی ناقصی تمام می شود. جمله ی عاطفیِ «ای یأسِ ملوّن» نمی تواند«امّا»ی سهراب را کامل کند. خواننده ناچار می شود شعر را دوباره از اوّل بخواند تا منظور سهراب را بفهمد. درست اش هم همین است. در حقیقت این «امّا» با قبل از خود در چرخه ای گیج کننده کامل می شود. چرخه ی «فراغت- دلتنگی- درخت- ادراک منور- زندگی – یأس ملوّن» مدام تکرار می شود. در این چرخه مهم نیست که جای هر هر یک از مؤلفه هایش کجاست. چندان فرقی نمی کند. می توان یأس ملوّن را که همتای دلتنگی است به اوّل این مجموعه و یا ابتدای این شعر آورد. همان طور که زندگی رنگارنگ و وسوسه انگیز است، یأس هم تنها به یک رنگ و شکل خودش را نشان نمی دهد. سهراب از همان ابتدا با هر ترفند و رَنگ و رِنگی تلاش کرد از دلتنگی دربیاید، متوجه شد که یأس هم هر بار خودش را به شکلی و رنگی به او تحمیل می کند. این «یأس ملوّن» را شاید «یأس ملعون» هم بتوان خواند!