یک شعر و یک نکته(21)
شعر «مهاجران» از رابرت فراست
Robert Frost
Immigrants
No ship of all that under sail or steam
Have gathered people to us more and more
But Pilgrim-manned the Mayflower in a dream
Has been her anxious convoy in to shore.
سر و ته شعر «مهاجران» یک جمله ی مرکب است. رابرت فراست می گوید:
«همه کشتی های بادبانی یا بخاری که مردم را به تعداد بی شمار (از سال 1620 تاکنون) جمع کرده و به سوی ما (در آمریکا) آورده اند در رؤیای خود کشتی مِی فلاور را به عنوان پیش قراول خود پیشاپیش کاروان مشتاق و مضطرب شان داشته اند.»
جملات داخل پرانتزها اطلاعات عمومی مورد نیاز خوانندگان برای درک شعر است. کشتی مِی فلاور در سال 1620 نخستین گروه مهاجران انگلیسی را به ساحل آمریکا رساند و آنان نخستین ساکنان انگلیسیِ آمریکا بودند. البته، قاره ی آمریکا را خیلی پیش از این در سال 1492 کریستف کلمب و همراهانش کشف کرده بودند. اروپایی های دیگر زودتر از انگلیسی ها راهی این سرزمین نو شده بودند. اشاره ی رابرت فراست به «مِی فلاور» در واقع اشاره به نخستین افرادی است که از انگلستان با کشتی مِی فلاور به آمریکا رسیدند. آمریکا بهشت گمشده شان بود. سرزمینی که فکر می کردند محل تحقق رؤیاهایشان است. از آن پس کاروان کشتی های انگلیسی یکی پس از دیگری در سواحل آمریکا لنگر انداخته است. امروزه نیز در قرن بیست و یکم، هنوز خیلی ها فکر می کنند که خوشبختی شان را جایی در این کشور می توانند پیدا کنند، امّا شاعر چنین عقیده ای ندارد. او هجرت تمام کاروان ها را از همان ابتدا تا زمانِ حالی که تاریخ نخورده است و نمی خورد در یک جمله آورده است تا نشان بدهد که هدفِ آن گروه نخست و این گروه های بعدی هیچ تفاوتی با هم ندارد ولی طرز برخورد آن اوّلی ها با این بعدی ها فرق کرده است. فرقی که بین آن پیشگامان و این جدیدی ها وجود دارد این است که آن ها خودشان را صاحبِ این سرزمین می دانند و این هایی را که امروز به آمریکا می آیند با عنوان مهاجران تحقیر می کنند و تحویل نمی گیرند. البته، چون مهاجرت و تلاش برای کشف مدینه ی فاضله یا «آرمان شهر» در نهاد بشر است خیلی ها این تحقیرها را جدّی نمی گیرند و همچنان به مهاجرت ادامه می دهند. باید گفت کسی که مهاجران را تحقیر می کند، در حقیقت، خودش را با جهالت اش نسبت به این نیازی که در نهاد انسان است و حتی ادیان الهی به آن توصیه کرده اند حقیر نشان می دهد. کهن الگوی «آرمان شهر» در ضمیر ناخودآگاه کسانی هم که مهاجر نیستند و حتی فکر می کنند میل به مهاجرت ندارند وجود دارد. کارل گوستاو یونگ بر این باور بود که چنین الگوهایی در «ضمیرناخودآگاه جمعی» بشر در طول تاریخ بوده است. آن آمریکایی هایی که فکر می کنند در «آرمان شهر» زندگی می کنند باید بدانند اگر همین حالا خودشان را بی نیاز از مهاجرت می دیدند تا این حد در سرزمین های دیگر سرک نمی کشیدند. گاهی خودشان یا بعضی ها از جانب شان تبلیغ می کنند که آن ها قصدشان خیر است و می خواهند کشورهای دیگر، به عنوان مثال عراق و سوریه، را مانند سرزمین خودشان «آرمان شهر» کنند. نکته ی مهم این است که با این که کهن الگوی «آرمان شهر» در نهاد همه است، صفات و ویژگی هایش برای همه یکسان نیست. آنچه را که برای آمریکایی بهشت است، شاید برای مردمی با فرهنگی دیگر برزخ یا دوزخ باشد. نخستین انگلیسی هایی که با مِی فلاور به آمریکا آمدند «پیوریتن ها»یی بودند که به دلیل اختلافات سیاسی و مذهبی شان با حکومت حاکم نمی توانستند در کشور خودشان راحت زندگی کنند. نمی توانستند و نمی خواستند عقاید تحمیلی حکومت شان را تحمل کنند. حالا نوادگان همان ها، پیاده یا سواره، یعنی با رسانه ها یا با کشتی ها و هواپیماهای جنگی، می خواهند عقاید و روش زندگی خودشان را به سرزمین های دیگر بکشانند و به آن ها تحمیل کنند. بحث اصلی بر سر این نیست که روش زندگی شان برای خودشان یا دیگران خوب است یا نه، بحث بر سر این است که ساکنان هر سرزمینی در صورت نیاز جایی را دور یا نزدیک پیدا می کنند تا بتوانند به روشی که خود می خواهند زندگی کنند. بسیاری از مهاجرانی که به آمریکا می روند نمی خواهند به روش آمریکایی زندگی کنند، آن ها فکر می کنند که دموکراسی آمریکایی به آن ها اجازه می دهد که به روش خودشان و بر اساس دین و عقیده شان در آن جا زندگی کنند و دچار دردسر نشوند. پس از مدّت کوتاهی متوجه می شوند که در آمریکا می توانند نام و ظاهر دین و عقیده شان را نگه دارند ولی سرانجام ناچار می شوند مطابق عرف و سلیقه ی آمریکایی ها زندگی کنند. اگر این تغییر هویت به ذائقه شان خوشایند نباشد بدون تریدی دوباره هوس مهاجرت به سرشان می زند. رؤیای جایی بهتر، حتی اگر نتوانند از عهده اش برآیند، همواره در سرشان می ماند. رابرت فراست نشان می دهد مهاجرت اگر سر داشته باشد ته ندارد.