این آموزش بیمار است(19)
حکایت19
توانگرزاده ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچّه ای مناظره در پیوسته که صندوق تربت ما سنگین است و کتابه رنگین و فرش رخام انداخته و خشت پیروزه در او بکار برده، به گور پدرت چه ماند: خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر آن پاشیده؟
درویش پسر این بشنید و گفت: تا پدرت زیر آن سنگها ی گران بر خود بجنبیده باشد پدر من به بهشت رسیده بود !
خر که کمتر نهند بر وی بار
بی شک آسوده تر کند رفتار
مرد درویش که بار ستم فاقه کشید
به در مرگ همانا که سبکبار آید
و آنکه در نعمت و آسایش و آسانی زیست
مردنش زین همه، شک نیست که دشوار آید
به همه حال اسیری که ز بندی برهد
بهتر از حال امیری که گرفتار آید
احتمالاً سعدی و شخصیت های موجود در حکایت هایش مبنای حرف های یکدیگر و مبانی اعتقادی آنها را می فهمیدند و قبول داشتند. در همین حکایت، اگر درویش زاده سعی می کند با صحبت از عمل نیک و بهشت توانگرزاده را بفهماند که دارد اشتباه می کند به این دلیل است که می داند او نیز خدا و بهشت و عمل صالح را قبول دارد ولی فقط در حاشیه ی زندگی تجملاتی اش گاهی به آن ها فکر می کند. مبنای حکایت سعدی آیه ی ذیل از قرآن و آیات مشابه دیگری است که هم توانگر آن ها را خوانده و بلد است و قبول دارد و هم درویش:
وَمَا أَمْوَالُكُمْ وَلَا أَوْلَادُكُم بِالَّتِي تُقَرِّبُكُمْ عِندَنَا زُلْفَىٰ إِلَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا فَأُولَٰئِكَ لَهُمْ جَزَاءُ الضِّعْفِ بِمَا عَمِلُوا وَهُمْ فِي الْغُرُفَاتِ آمِنُونَ [٣٤:٣٧]
و اموال و فرزندانتان چيزى نيست كه شما را به پيشگاه ما نزديك گرداند، مگر كسانى كه ايمان آورده و كار شايسته كرده باشند، كه آنها را بدانچه كردهاند دو برابر پاداش است و آنها در غرفه هاى [بهشتى] آسوده خاطر خواهند بود
بحث توانگر و درویش در روزگار ما حدیث و نتیجه ی دیگری دارد. بعضی ها، حتی با ادعای مسلمانی، به در بی خیالی زده اند و با روشنفکربازی می گویند «بهشت و جهنم را که دیده و که از آنها خبر آورده؟» متأسفانه، در میان این بعضی ها هم توانگر وجود دارد و هم درویش.
«عمل صالح» و نتیجه اش که در دنیا سودی عاید فرد یا جامعه می کند، ربطی به این ندارد که فردِ صالح به خدا و بهشت اعتقاد داشته باشد یا نه. گرچه فلسفه ای که این فرد زندگی و اعمال و مرگ خود را بر مبنای آن مدیریت می کند دچار نقص و بی ثباتی است، در نتیجه ی مادّی و اجتماعی عمل صالح اش تأثیر چندانی ندارد. یک زمانی خیلی ها که به خدا اعتقادی نداشتند، از خلق و وطن دم می زدند و حتی تا پای مرگ برای آن ها فداکاری می کردند. اگر می گویم که چنین اهدافی ناقص یا بی ثبات است به این دلیل است که خیلی ها از همان مرام شان دست کشیده اند و زده اند بر طبل بی عاری. شاید بگویید در مذهبی ها هم به تجربه چنین تغییراتی مشاهده شده است. می گویم درست است، ولی ایراد کار آن مذهبی های دمدمی مزاج در این است که با درک و شناخت درستی مدعی نشده اند تا بتوانند با عمل درست ادعایشان را ثابت کنند. آنچه را که مذهبی مصلحت خدا می داند اگر واقعاً خدا مصلحت دانسته باشد در غایت به مصلحت فرد و خلق و وطن نیز هست. در حالی که آنچه که در حال حاضر مصلحت فرد و جامعه و کشور معرفی و انجام می شود، ممکن است در آینده ثابت شود که به مصلحتِ هیچ کدام نبوده است.
در این حکایت، سعدی مستقیم سراغ آیات قرآن نرفته است تا برای زندگی و مرگ و عمل صالح توجیهات دینی فراهم کند؛ ولی بدون تردید هم در حکایت و هم در شعر دنباله اش دیدگاه های دینی اش بیان شده است.
سعدی در تک بیت نخست اش انسان ها را به خری تشبیه می کند که هر چه بارش کمتر باشد راحت تر زندگی می کند، و هر چه بارش سنگین باشد زندگی و حرکت برایش سخت می شود:
خر که کمتر نهند بروی بار
بی شک آسوده تر کند رفتار
مال و منال بارهایی است که آدم به کول می گیرد و باعث می شود از تحرّک و آسایش بیفتد. هر دو خوب است به شرط اینکه کسی را به بند نکشد، باعث اصلاح امور زندگی اش شود، نه فساد آن. دوست اش باشد نه دشمن اش.
مرد درویش که بار ستم فاقه کشید
به در مرگ همانا که سبکبار آید
خیلی ها در زندگی «دم غنیمتی» هستند؛ به دنیای پس از مرگ اعتقادی ندارند و یا زیاد به آن فکر نمی کنند. معتقدند که تا دم مرگ باید تا خرخره خورد و لذّت برد. «سبکباری» را فقط یک جور معنی می کنند. آن را فقط به کم بودن بار گناهان در هنگام بررسی دفتر اعمال ربط می دهند. سعدی آن معنی دیگرش را هم مد نظر دارد. کسی که دلبستگی هایش زیاد نیست دل کندن از دنیا برایش سنگین نیست و گران تمام نمی شود. علاقه ی بیش از اندازه به دنیا برای خیلی ها در هنگام مرگ بدترین شکنجه است. دلش می خواهد بماند و نگه دارد و استفاده کند، ولی امکان پذیر نیست. بیت بعدی سعدی دنباله ی همین نظرش است:
و آنکه در نعمت و آسایش و آسانی زیست
مردنش زین همه، شک نیست که دشوار آید
سعدی بیت پایانی اش را روی حدیثی از رسول اکرم (ص) بنا کرده است: الدُّنیا سِجنُ المؤمن و جَنَّةُ الکافِر. دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است.
سعدی می گوید:
به همه حال اسیری که ز بندی برهد
بهتر از حال امیری که گرفتار آید
هیچ اسیری به زندان و دیوارها و آب و غذایش دل نمی بندد که دل کندن از آن برایش سخت باشد. این امیر است که دنیا برایش بهشت شده است و هر چه را امر می کند در جا برایش آماده می شود. غافل است و نمی داند زنجیر به دلش دارد می بندد. زنجیر از دست و پای اسیر آسان تر باز می شود تا از دل امیر.