یک شعر و یک نکته(18)

 

خنده و گریه ی میرزادۀ عشقی

 

من که خندم، نه به اوضاع کنون می خندم

من بدین گنبدِ بی سقف و ستون می خندم

همه کس بر بشر بوقلمونی خندد

من به حزب فلک بوقلمونی خندم

خلق خندند به هر آبله رخساری و من

به رخ این فلک آبله گون می خندم

همه اینک به جنون من مجنون خندند

من بر آن کس که بخندد به جنون می خندم

آنچه بایست به تاریخ گذشته خندم

کرده ام خنده، به آینده، کنون می خندم!

هر که چون من، ثمر علم، فلاکت می دید،

گریه می کرد، «من دلشده خون» می خندم

 

بیت آخر «عشقی» نشان می دهد که دلیل بدبختی های موجود در بیت های دیگر در چیست. اصولاً، ثمر علم نباید فلاکت باشد، مگر اینکه آن علم اصلاً علم نباشد. «عشقی» از دو عینِ هم هایی دم می زند که در واقع عینِ هم نیستند. خنده ای که از سر بی خیالی و جهالت است با خنده ای که از آگاهی است فرق دارد. گریه ای هم که از سر علم است با گریه ای که از ناچاری و بوقلمون صفتی است یکی نیست. گذشته و حال و آینده نباید مانند هم باشند برای اینکه عینِ هم نیستند، از قضای روزگار برای «عشقی» با یک آینده نگری علمی این سه عینِ هم به نظر می آیند. برای همین است که خنده و گریه ی «عشقی» که نباید عینِ هم باشند، عینِ هم شده اند.

این آموزش بیمار است(19)

این آموزش بیمار است(19)

 

حکایت19

توانگرزاده ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچّه ای مناظره در پیوسته که صندوق تربت ما سنگین است و کتابه رنگین و فرش رخام انداخته و خشت پیروزه در او بکار برده، به گور پدرت چه ماند: خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر آن پاشیده؟
درویش پسر این بشنید و گفت: تا پدرت زیر آن سنگها ی گران بر خود بجنبیده باشد پدر من به بهشت رسیده بود !


خر که کمتر نهند بر وی بار

 

بی شک آسوده تر کند رفتار

 

 

مرد درویش که بار ستم فاقه کشید

 

به در مرگ همانا که سبکبار آید

 

و آنکه در نعمت و آسایش و آسانی زیست

 

مردنش زین همه، شک نیست که دشوار آید

 

به همه حال اسیری که ز بندی برهد

 

بهتر از حال امیری که گرفتار آید

 

احتمالاً سعدی و شخصیت های موجود در حکایت هایش مبنای حرف های یکدیگر و مبانی اعتقادی آنها را می فهمیدند و قبول داشتند. در همین حکایت، اگر درویش زاده سعی می کند با صحبت از عمل نیک و بهشت توانگرزاده را بفهماند که دارد اشتباه می کند به این دلیل است که می داند او نیز خدا و بهشت و عمل صالح را قبول دارد ولی فقط در حاشیه ی زندگی تجملاتی اش گاهی به آن ها فکر می کند. مبنای حکایت سعدی آیه ی ذیل از قرآن و آیات مشابه دیگری است که هم توانگر آن ها را خوانده و بلد است و قبول دارد و هم درویش:

 

وَمَا أَمْوَالُكُمْ وَلَا أَوْلَادُكُم بِالَّتِي تُقَرِّبُكُمْ عِندَنَا زُلْفَىٰ إِلَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا فَأُولَٰئِكَ لَهُمْ جَزَاءُ الضِّعْفِ بِمَا عَمِلُوا وَهُمْ فِي الْغُرُفَاتِ آمِنُونَ [٣٤:٣٧]

و اموال و فرزندانتان چيزى نيست كه شما را به پيشگاه ما نزديك گرداند، مگر كسانى كه ايمان آورده و كار شايسته كرده باشند، كه آنها را بدانچه كرده‌اند دو برابر پاداش است و آنها در غرفه‌ هاى [بهشتى‌] آسوده خاطر خواهند بود

 

بحث توانگر و درویش در روزگار ما حدیث و نتیجه ی دیگری دارد. بعضی ها، حتی با ادعای مسلمانی، به در بی خیالی زده اند و با روشنفکربازی می گویند «بهشت و جهنم را که دیده و که از آنها خبر آورده؟» متأسفانه، در میان این بعضی ها هم توانگر وجود دارد و هم درویش.

«عمل صالح» و نتیجه اش که در دنیا سودی عاید فرد یا جامعه  می کند، ربطی به این ندارد که فردِ صالح به خدا و بهشت اعتقاد داشته باشد یا نه. گرچه فلسفه ای که این فرد زندگی و اعمال و مرگ خود را بر مبنای آن مدیریت می کند دچار نقص و بی ثباتی است، در نتیجه ی مادّی و اجتماعی عمل صالح اش تأثیر چندانی ندارد. یک زمانی خیلی ها که به خدا اعتقادی نداشتند، از خلق  و وطن دم می زدند و حتی تا پای مرگ برای آن ها فداکاری می کردند. اگر می گویم که چنین اهدافی ناقص یا بی ثبات است به این دلیل است که خیلی ها از همان مرام شان دست کشیده اند و زده اند بر طبل بی عاری. شاید بگویید در مذهبی ها هم به تجربه چنین تغییراتی مشاهده شده است. می گویم درست است، ولی ایراد کار آن مذهبی های دمدمی مزاج در این است که با درک و شناخت درستی مدعی نشده اند تا بتوانند با عمل درست ادعایشان را ثابت کنند. آنچه را که مذهبی مصلحت خدا می داند اگر واقعاً خدا مصلحت دانسته باشد در غایت به مصلحت فرد و خلق  و وطن نیز هست. در حالی که آنچه که در حال حاضر مصلحت فرد و جامعه و کشور معرفی و انجام می شود، ممکن است در آینده ثابت شود که به مصلحتِ هیچ کدام نبوده است.

در این حکایت، سعدی مستقیم سراغ آیات قرآن نرفته است تا برای زندگی و مرگ و عمل صالح توجیهات دینی فراهم کند؛ ولی بدون تردید هم در حکایت و هم در شعر دنباله اش دیدگاه های دینی اش بیان شده است.

سعدی در تک بیت نخست اش انسان ها را به خری تشبیه می کند که هر چه بارش کمتر باشد راحت تر زندگی می کند، و هر چه بارش سنگین باشد زندگی و حرکت برایش سخت می شود:
خر که کمتر نهند بروی بار

بی شک آسوده تر کند رفتار

مال و منال بارهایی است که آدم به کول می گیرد و باعث می شود از تحرّک و آسایش بیفتد. هر دو خوب است به شرط اینکه کسی را به بند نکشد، باعث اصلاح امور زندگی اش شود، نه فساد آن. دوست اش باشد نه دشمن اش.

مرد درویش که بار ستم فاقه کشید

به در مرگ همانا که سبکبار آید

خیلی ها در زندگی «دم غنیمتی» هستند؛ به دنیای پس از مرگ اعتقادی ندارند و یا زیاد به آن فکر نمی کنند. معتقدند که تا دم مرگ باید تا خرخره خورد و لذّت برد. «سبکباری» را  فقط یک جور معنی می کنند. آن را فقط به کم بودن بار گناهان در هنگام بررسی دفتر اعمال ربط می دهند. سعدی آن معنی دیگرش را هم مد نظر دارد. کسی که دلبستگی هایش زیاد نیست دل کندن از دنیا برایش سنگین نیست و گران تمام نمی شود. علاقه ی بیش از اندازه به دنیا برای خیلی ها در هنگام مرگ بدترین شکنجه است. دلش می خواهد بماند و نگه دارد و استفاده کند، ولی امکان پذیر نیست. بیت بعدی سعدی دنباله ی همین نظرش است:  

و آنکه در نعمت و آسایش و آسانی زیست

مردنش زین همه، شک نیست که دشوار آید

سعدی بیت پایانی اش را روی حدیثی از رسول اکرم (ص) بنا کرده است: الدُّنیا سِجنُ المؤمن و جَنَّةُ الکافِر. دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است.

سعدی می گوید:

به همه حال اسیری که ز بندی برهد

بهتر از حال امیری که گرفتار آید

هیچ اسیری به زندان و دیوارها و آب و غذایش دل نمی بندد که دل کندن از آن برایش سخت باشد. این امیر است که دنیا برایش بهشت شده است و هر چه را امر می کند در جا برایش آماده می شود. غافل است و نمی داند زنجیر به دلش دارد می بندد. زنجیر از دست و پای اسیر آسان تر باز می شود تا از دل امیر.

داستان کوتاهی از ساندرا سیس نروس: ساندویچ برنج

 

ساندویچ برنج

داستان کوتاهی از ساندرا سیس نروس

ترجمه: محمد رضا نوشمند

 

بچّه های ویژه، آنهایی که دور گردن شان روبان و پلاک بود، در سالن ویژه ی تغذیه غذا می خوردند. ویژه ی تغذیه! حتی اسمش نشان می دهد که مهم است. موقع ناهار این بچّه ها به آنجا می روند برای اینکه یا مادران شان خانه نیستند یا خانه شان خیلی دور است که بروند و برگردند.

خانه ی ما دور نیست، ولی زیاد هم نزدیک نیست، به سرم زد ه بود هر جور شده یک روزی از مادرم بخواهم برایم ساندویچی درست کند و یادداشتی برای مدیرمان بنویسد تا من هم بتوانم در سالن ویژه ی تغذیه غذا بخورم.

وای، ابداً، این را مادرم می گوید در حالی که کارد کره خوری را طوری به سمت ام گرفته انگار می خواهم شرّ به پا کنم. نه عالیجناب! همین طور پیش برویم بعداً همه هر روز از من بسته ی ناهارشان را می خواهند_ تمام شب را باید بیدار بمانم و نان ها را به اندازه تکّه تکّه کنم، یکی ساندویچ اش را با مایونز می خواهد، یکی با خردل می خواهد، یکی می گوید واسه من خیارشور نذارید، ولی لطفاً فقط یک طرف اش را خردل بمالید. شما بچّه ها فقط دوست دارید برایم کار بگیرید.

امّا نانی می گوید که نمی خواهد در مدرسه غذا بخورد- به هیچ وجه- چون دوست دارد با دوست جان جانی اش گلوریا به خانه شان که روبروی حیاط مدرسه است برود. مادر گلوریا تلویزیون رنگی بزرگی دارد، و کارشان این است که بنشینند و کارتون تماشا کنند. از سوی دیگر، کیکی و کارلوس الاف خیابان ها هستند. آنها هم نمی خواهند در مدرسه غذا بخورند. دوست دارند در هوای سرد بیرون باشند، به ویژه اگر هوا بارانی باشد. از وقتی که فیلم 300 اسپارت را دیده اند فکر می کنند رنج برای آدم خوب است.

من از اسپارت ها نیستم و برای اینکه ثابت کنم مچ کم خون زردی گرفته ام را نشان می دهم. من حتی نمی توانم یک بادکنک را بدون اینکه رنگ و رویم کبود شود باد کنم. به علاوه، خودم بلدم چطور برای خودم ناهار درست کنم. اگر در مدرسه غذا بخورم ظرف های شستنی تان کمتر می شود. من را کمتر و کمتر می بینید و دوری است و دوستی. هر روز ظهر وقت ناهار جای خالی ام را می بینید و آه و ناله می کنید دختر عزیزم کجاست و وقتی ساعت سه ی بعد از ظهر به خانه می آیم خوب مرا تحویل می گیرید.

سه روز به همین منوال می گذرد تا سرانجام مادرم می گوید قبول، قبول. صبح روز بعدش است که من با نامه ی مادرم و یک ساندویچ برنج به مدرسه می روم چون ناهارمان گوشت نیست.

مهم نیست که دوشنبه ها یا جمعه ها صبح ها زمان همیشه کند می گذرد، امّا این روز، روز ویژه ای بود. بالاخره وقت ناهار شد، و من باید با بچه هایی که در مدرسه غذا می خوردند به صف می شدم. همه چیز رو به راه است تا اینکه آن راهبه ای که اسم همه ی بچّه های سالن ویژه ی تغذیه را از بر است به من نگاهی می اندازد و می گوید: شما؟ چه کسی شما را فرستاده اینجا؟ چون من خجالت کشیده ام، زبانم بند آمده و فقط نامه را درمی آورم و به سمت اش می گیرم. می گوید این کافی نیست مگر اینکه خواهر ارشد تأیید کند. برو طبقه ی بالا و او را ببین. و این طور شد که من رفتم.

باید منتظر می ماندم تا دو پسر بچّه ای که جلو من بودند بروند داد و فریادشان را بشنوند؛ یکی از آن ها برای اینکه در کلاس یک کاری کرده بود و آن دیگری برای اینکه در کلاس یک کاری نکرده بود. نوبتِ من شد و در حالی که خواهر ارشد داشت نامه ام را می خواند جلو میز بزرگی ایستادم که تصاویر مقدسی زیر شیشه اش بود. متن نامه این چنین بود:

خواهر ارشد عزیز، لطفاً اجازه بدهید اسپرانزا در سالن ناهارخوری غذا بخورد. راهش خیلی دور است و خسته می شود. همان طور که می بینید پوست و استخوان است. همیشه خدا خدا می کنم که غش نکند. از شما سپاسگزارم، خانم ای. کوردرو.

می گوید تو که خانه ات دور نیست. ساکن آن طرف بلواری. فقط چهار تا محلّه آن طرف تر. نه، حتی کمتر، شاید سه تا محلّه. از اینجا سه تا محلّه ی بزرگ فاصله است. شرط می بندم از پنجره ی اینجا بتوانم خانه تان را ببینم. کدام است؟ بیا اینجا. کدام شان خانه ی شماست؟

بعد مرا وادار کرد بروم روی یک جعبه ی کتاب بایستم و آن را نشان بدهم. آن یکی؟ داشت به ردیفی از سه خانه ی بی ریخت اشاره می کرد، از آنهایی که حتی آدم های ژنده پوش هم رو ندارند پا به درون شان بگذارند. با سر جواب دادم بله، هر چند که می دانستم که آن خانه ی ما نبود و بعد زدم زیر گریه. همیشه وقتی راهبه ها سرم داد می کشند گریه می کنم، حتی اگر دادشان هم درنیاید گریه می کنم.

بعد دلش برایم سوخت و گفت می توانم برای ناهار بمانم_ فقط برای امروز، نه فردا یا پس فردا که دیگر باید به خانه بروم. گفتم خوب و بعد گفتم می شود یک دستمال کاغذی بردارم. باید فین می کردم.

در سالن غذاخوری چیز ویژه ای وجود نداشت، پسرها و دخترهای زیادی چشم شان به من بود که با گریه داشتم ساندویچ ام را می خوردم. حالا دیگر روغن اش از نان بیرون زده و برنجش سرد شده بود.