یک شعر و یک نکته(18)
خنده و گریه ی میرزادۀ عشقی
من که خندم، نه به اوضاع کنون می خندم
من بدین گنبدِ بی سقف و ستون می خندم
همه کس بر بشر بوقلمونی خندد
من به حزب فلک بوقلمونی خندم
خلق خندند به هر آبله رخساری و من
به رخ این فلک آبله گون می خندم
همه اینک به جنون من مجنون خندند
من بر آن کس که بخندد به جنون می خندم
آنچه بایست به تاریخ گذشته خندم
کرده ام خنده، به آینده، کنون می خندم!
هر که چون من، ثمر علم، فلاکت می دید،
گریه می کرد، «من دلشده خون» می خندم
بیت آخر «عشقی» نشان می دهد که دلیل بدبختی های موجود در بیت های دیگر در چیست. اصولاً، ثمر علم نباید فلاکت باشد، مگر اینکه آن علم اصلاً علم نباشد. «عشقی» از دو عینِ هم هایی دم می زند که در واقع عینِ هم نیستند. خنده ای که از سر بی خیالی و جهالت است با خنده ای که از آگاهی است فرق دارد. گریه ای هم که از سر علم است با گریه ای که از ناچاری و بوقلمون صفتی است یکی نیست. گذشته و حال و آینده نباید مانند هم باشند برای اینکه عینِ هم نیستند، از قضای روزگار برای «عشقی» با یک آینده نگری علمی این سه عینِ هم به نظر می آیند. برای همین است که خنده و گریه ی «عشقی» که نباید عینِ هم باشند، عینِ هم شده اند.