داستان کوتاهی از ساندرا سیس نروس: ساندویچ برنج
ساندویچ برنج
داستان کوتاهی از ساندرا سیس نروس
ترجمه: محمد رضا نوشمند
بچّه های ویژه، آنهایی که دور گردن شان روبان و پلاک بود، در سالن ویژه ی تغذیه غذا می خوردند. ویژه ی تغذیه! حتی اسمش نشان می دهد که مهم است. موقع ناهار این بچّه ها به آنجا می روند برای اینکه یا مادران شان خانه نیستند یا خانه شان خیلی دور است که بروند و برگردند.
خانه ی ما دور نیست، ولی زیاد هم نزدیک نیست، به سرم زد ه بود هر جور شده یک روزی از مادرم بخواهم برایم ساندویچی درست کند و یادداشتی برای مدیرمان بنویسد تا من هم بتوانم در سالن ویژه ی تغذیه غذا بخورم.
وای، ابداً، این را مادرم می گوید در حالی که کارد کره خوری را طوری به سمت ام گرفته انگار می خواهم شرّ به پا کنم. نه عالیجناب! همین طور پیش برویم بعداً همه هر روز از من بسته ی ناهارشان را می خواهند_ تمام شب را باید بیدار بمانم و نان ها را به اندازه تکّه تکّه کنم، یکی ساندویچ اش را با مایونز می خواهد، یکی با خردل می خواهد، یکی می گوید واسه من خیارشور نذارید، ولی لطفاً فقط یک طرف اش را خردل بمالید. شما بچّه ها فقط دوست دارید برایم کار بگیرید.
امّا نانی می گوید که نمی خواهد در مدرسه غذا بخورد- به هیچ وجه- چون دوست دارد با دوست جان جانی اش گلوریا به خانه شان که روبروی حیاط مدرسه است برود. مادر گلوریا تلویزیون رنگی بزرگی دارد، و کارشان این است که بنشینند و کارتون تماشا کنند. از سوی دیگر، کیکی و کارلوس الاف خیابان ها هستند. آنها هم نمی خواهند در مدرسه غذا بخورند. دوست دارند در هوای سرد بیرون باشند، به ویژه اگر هوا بارانی باشد. از وقتی که فیلم 300 اسپارت را دیده اند فکر می کنند رنج برای آدم خوب است.
من از اسپارت ها نیستم و برای اینکه ثابت کنم مچ کم خون زردی گرفته ام را نشان می دهم. من حتی نمی توانم یک بادکنک را بدون اینکه رنگ و رویم کبود شود باد کنم. به علاوه، خودم بلدم چطور برای خودم ناهار درست کنم. اگر در مدرسه غذا بخورم ظرف های شستنی تان کمتر می شود. من را کمتر و کمتر می بینید و دوری است و دوستی. هر روز ظهر وقت ناهار جای خالی ام را می بینید و آه و ناله می کنید دختر عزیزم کجاست و وقتی ساعت سه ی بعد از ظهر به خانه می آیم خوب مرا تحویل می گیرید.
سه روز به همین منوال می گذرد تا سرانجام مادرم می گوید قبول، قبول. صبح روز بعدش است که من با نامه ی مادرم و یک ساندویچ برنج به مدرسه می روم چون ناهارمان گوشت نیست.
مهم نیست که دوشنبه ها یا جمعه ها صبح ها زمان همیشه کند می گذرد، امّا این روز، روز ویژه ای بود. بالاخره وقت ناهار شد، و من باید با بچه هایی که در مدرسه غذا می خوردند به صف می شدم. همه چیز رو به راه است تا اینکه آن راهبه ای که اسم همه ی بچّه های سالن ویژه ی تغذیه را از بر است به من نگاهی می اندازد و می گوید: شما؟ چه کسی شما را فرستاده اینجا؟ چون من خجالت کشیده ام، زبانم بند آمده و فقط نامه را درمی آورم و به سمت اش می گیرم. می گوید این کافی نیست مگر اینکه خواهر ارشد تأیید کند. برو طبقه ی بالا و او را ببین. و این طور شد که من رفتم.
باید منتظر می ماندم تا دو پسر بچّه ای که جلو من بودند بروند داد و فریادشان را بشنوند؛ یکی از آن ها برای اینکه در کلاس یک کاری کرده بود و آن دیگری برای اینکه در کلاس یک کاری نکرده بود. نوبتِ من شد و در حالی که خواهر ارشد داشت نامه ام را می خواند جلو میز بزرگی ایستادم که تصاویر مقدسی زیر شیشه اش بود. متن نامه این چنین بود:
خواهر ارشد عزیز، لطفاً اجازه بدهید اسپرانزا در سالن ناهارخوری غذا بخورد. راهش خیلی دور است و خسته می شود. همان طور که می بینید پوست و استخوان است. همیشه خدا خدا می کنم که غش نکند. از شما سپاسگزارم، خانم ای. کوردرو.
می گوید تو که خانه ات دور نیست. ساکن آن طرف بلواری. فقط چهار تا محلّه آن طرف تر. نه، حتی کمتر، شاید سه تا محلّه. از اینجا سه تا محلّه ی بزرگ فاصله است. شرط می بندم از پنجره ی اینجا بتوانم خانه تان را ببینم. کدام است؟ بیا اینجا. کدام شان خانه ی شماست؟
بعد مرا وادار کرد بروم روی یک جعبه ی کتاب بایستم و آن را نشان بدهم. آن یکی؟ داشت به ردیفی از سه خانه ی بی ریخت اشاره می کرد، از آنهایی که حتی آدم های ژنده پوش هم رو ندارند پا به درون شان بگذارند. با سر جواب دادم بله، هر چند که می دانستم که آن خانه ی ما نبود و بعد زدم زیر گریه. همیشه وقتی راهبه ها سرم داد می کشند گریه می کنم، حتی اگر دادشان هم درنیاید گریه می کنم.
بعد دلش برایم سوخت و گفت می توانم برای ناهار بمانم_ فقط برای امروز، نه فردا یا پس فردا که دیگر باید به خانه بروم. گفتم خوب و بعد گفتم می شود یک دستمال کاغذی بردارم. باید فین می کردم.
در سالن غذاخوری چیز ویژه ای وجود نداشت، پسرها و دخترهای زیادی چشم شان به من بود که با گریه داشتم ساندویچ ام را می خوردم. حالا دیگر روغن اش از نان بیرون زده و برنجش سرد شده بود.