چند نکته درباره ی شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست» از فروغ فرخزاد(3)

چند نکته درباره ی شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست» از فروغ فرخزاد(3)

قسمت سوم:

تاکنون در بررسی شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست» به دو ترفندی که به شاعر کمک کرده است تا با احتیاط آن حرف مهمی را که در دل دارد بزند اشاره کرده ام. نکته ی سوم در باره ی این شعر در حقیقت ترفند سومی است که فروغ برای بیان اندیشه و آرمانی استفاده می کند که در آن زمان رژیم حاکم از آن استقبال نمی کرد. مقابله با سرمایه داری و بورژوازی و تبلیغ تقسیم ثروت از شعارهای جنبش های کمونیستی بود که با رژیم پهلوی چپ افتاده بودند. حتی گروه های مذهبی که چنین افکاری را مطرح می کردند التقاطی نامیده می شدند. دکتر علی شریعتی که ابوذر را سوسیالیست مسلمان می دانست هم از دست رژیم در عذاب بود و هم مورد لعن و تکفیر مذهبی های سنتی. چپی ها برای این که در میان مردم که اکثریت قریب به اتفاق شان مذهبی بودند پایگاهی داشته باشند چاره ای نداشتند جز این که از مذهب در زمان مناسب به عنوان سپری برای دفاع از خود و افکار خود استفاده کنند. مشهورترین استفاده از مذهب را در دفاعیه ی خسرو گلسرخی در دادگاه نظامی رژیم پهلوی می بینیم. او دفاع از عقیده ی خود را با «ان الحیاة عقیدة و جهاد» که به امام حسین(ع) منسوب است شروع کرد و گفت: «من که یک مارکسیست-لنینیست هستم برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم.» گرچه در برابر رژیم استبدادی شاه این حرف های خسرو گلسرخی ناجی اش نشد، بعدها در طی انقلاب و پس از سرنگونی شاه باعث محبوبیت او در میان جوانان مذهبی شد. بنا بر این ترفند سوم فروغ برای بیان اندیشه ای که بیش تر چپی معرفی شده است کشیدن لایه ای مذهبی روی آن است.

فروغ نمی گوید که آن کسی که مثل هیچ کس نیست خودِ امام زمان(ع) است. قهرمانِ فروغ کودک مانند امام زمان(ع) رسالت جهانی ندارد. قهرمان فروغ بالغ نیز بینش مذهبی و اهداف عالی مشابه آنچه که در مورد امام زمان(ع) نقل شده است ندارد. فروغ کوچک در پی قهرمانی است که نیازهای فروغ بالغ را برآورده کند. هر چند فروغ کوچک فکر می کند این نیازها را  کسی می تواند برآورده کند که قاضی القضات و حاجت الحاجات است، فروغ بالغ چیزهایی را از زبان او بیان می کند که نشان می دهد که این کسی که مثل هیچ کس نیست در حقیقت مثل آن کسانی که دیگران منتظرش هستند نیست. به همین دلیل درست مثل آن کسی است که باید باشد.

 

در ابتدای شعر فروغ خردسال می گوید «من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام،» امّا این فروغ بالغ است که می گوید «من خواب آن ستاره ی قرمز را وقتی که خواب نبودم دیده ام.» اگر کسی خواب ستاره را ببیند اهل تعبیر خواب می گویند یکی از معانی اش این است که شخص برجسته ای به زندگی او وارد می شود. ستاره ی قرمز حاکی از ظهور چه شخصی است؟ معمولاً کسی که چراغ مسجد مفتاحیان را سبزتر می خواهد باید ستاره اش هم سبز باشد. کسی که مثل هیپ کس نیست ستاره اش هم باید مثل هیچ ستاره ی دیگری نباشد. چرا فروغ کوچک خواب ستاره ی سبزی را که مثل هیچ ستاره ی دیگری نیست ندیده است؟ شاید دلیل اصلی اش این است که او ستاره ای را در خواب دیده است که در بیداری هم می دیده است. خورشید روشن ترین ستاره ی سرخ در هنگام شفق است؛ ولی ستاره ی سرخی را که فروغ در بیداری دیده است خورشید نیست؛ پس، این ستاره کدام ستاره است؟ مشهورترین ستاره ی قرمز در زمان حیات فروغ ستاره ی قرمز روی داس و چکش پرچم اتحاد جماهیر شوروی بود. اندیشه ی فروغ در ادامه ی شعر با تصاویر مربوط به به قدرت رسیدن طبقه ی کارگر و تقسیم ثروت این برداشت را توجیه می کند. شاید عدّه ای با تکیه بر واژه های «امام زمان» و «مسجد مفتاحیان» و تصاویر مربوط به نماز مادر و ... این برداشت را نپذیرند و بگویند که اندیشه ی فروغ ریشه ی مذهبی دارد و نمی تواند ارتباطی با جنبش های کمونیستی داشته باشد. به عقیده ی من، اعتقادات مذهبی فروغ خردسال در این متن هیچ منافاتی با آرمان های سوسیالیستی فروغ بالغ ندارد. فروغ نمی گوید کسی که ظهور می کند امام زمان(ع) است. او مدعی است که چهره ی او از چهره ی امام زمان(ع) روشن تر است. چرا او چنین حرفی را می زند؟ این حرف دو معنی دارد: یکی این که این شخص همان امام زمان(ع) است ولی روشنی چهره اش ورای آن روشنی مورد تصور مردم است. دیگر این که این شخص اصلاً امام زمان(ع) نیست. پس کیست؟

هنگامی که فروغ کوچک در مورد این شخص ادعا می کند «قدش از درخت های خانه ی معمار بلندتر است» مشخص  می کند که فرد مورد نظرش دارای ظاهر و ویژگی هایی ورای آنچه که انسان دارد است. چرا فروغ قد آن کسی را که می آید با قد معمار مقایسه نمی کند و به جایش به مقایسه ی آن با قد درخت های خانه معمار می پردازد؟ درخت های خانه ی معمار دست کم دربرگیرنده ی دو مفهوم می تواند باشد. نخست این که این درخت ها باعث می شود که خانه و اسرار معمار برای  همه بجز کسی که قدش از درخت های آنجا بلندتر است پنهان بماند. دوم این که چون فروغ از درخت یحیی که می تواند نمادی از امید برای خانواده ی این کودک باشد می گوید می توان نتیجه گرفت که آن کسی که می آید امیدی بیش از آنچه که تاکنون معمار را سر پا نگه داشته است با خود می آورد. سر هر دو معنی، آگاه به اسرار بودن و سرچشمه امید بودن، به خدا برمی گردد.

 

شاید با توجه به ادامه ی شعر نیز بتوان به این نتیجه رسید که این کسی که مثل هیچ کس نیست خودِ خداست. فروغ می گوید:

و اسمش آنچنان که مادر

در اوّل نماز و در آخر نماز صدایش می کند

یا قاضی القضات است

یا حاجت الحاجات است

 

فروغ این ها را از زبان فروغ خردسال در باره ی ناجیِ مورد خطاب مادرش می گوید ولی روشن است که نه این کودک و نه مادرش راویان معتبری برای شناخت درست «قاضی القضات» و «حاجت الحاجات» نیستند. هر کدام از این دو(و خیلی های دیگر) رأی مناسب حال خود را از قاضی می طلبد و هر کسی فکر می کند حاجتِ خودش همان حاجتی است که باید اوّل برآورده شود. امّا، این فروغ- چه خردسال و چه بالغ- در جامعه ای که مذهب شیعه ی دوازده امامی غالب است می داند که اگر خدا هم بخواهد به زمین بیاید همان طور که پیامبر(ص)  و ائمه ی اطهار نوید داده اند با ظهور امام زمان(ع) ظهورش مشاهده می شود. پس، چرا فروغ یک راست می رود سراغ خدا و از چیزی می گوید که معلوم است به صورتی که وصف می شود امکان پذیر نیست؟

من فکر می کنم فروغ این چنین به وصف کسی که خواهد آمد می پردازد تا از کسی سخن بگوید که ظهورش در این زمان و مطابق خواسته ی او امکان پذیرتر است. فروغ ظهور امام زمان(ع) را انکار نمی کند، ولی عجالتاً منتظر ظهور کسی است که اهداف محدودتری را دنبال می کند.

چهره ی کسی که خواهد آمد به این خاطر از چهره ی امام زمان(ع) روشن تر نیست که معنوی تر و روحانی تر است. شاید به این دلیل چهره اش روشن تر است که ظهورش نزدیک تر و اهدافش برای کودکی ساده و مادری عامی اینجایی تر است. چنین کسی آرزوها و نیازهای معمولی انسان ها را برآورده می کند. حتی این شخص خودِ خدا هم نیست و، در واقع، مطابقِ درک مادر و مطابق نیازهای او «قاضی القضات» و «حاجت الحاجات» است.

در حقیقت، فروغ از آمدن خدا نمی گوید؛ او از آمدن کسی می گوید که هر وقت خدا بخواهد خواهد آمد. خواست خدا به معنی خوب و یا کامل بودن این شخص نیست. این کسی را که اگر خدا بخواهد خواهد آمد همان خصوصیاتی را دارد که فروغ کوچک و مادرش در نظر دارند. این شخص ضد مذهب نیست برای این که احتمالاً مذهب را هم قسمت می کند و به هر که هر جورش را بخواهد می دهد.

فروغ با دید مذهبی به تحولات دلخواه خود نمی نگرد. با کمی دقت می توان متوجه شد که جنبه ی ظاهری مذهب در شعر فروغ برجسته تر است. فروغ مذهب را فقط آن گونه که بچّه ها و افراد معمولی آن را می شناسند معرفی کرده است. این شعر دارای جزئیاتی  است که چه آن را به زبان و بیان فروغ کوچک ربط بدهیم و چه به اندیشه و مرام فروغ بزرگسال فرقی به حال مذهب مورد قبول یا آشنای مطرح شده در شعر نمی کند. فروغ این شعر را در زمانی نوشته است که سینما، چه با فردین و چه بی فردین، مورد تأیید علما و قشرهای مذهبی جامعه نبود. در آن زمان سینمای فردین که اوج آن پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران، «گنج قارون»، بوده است معرف نوعی سینما بود که با توجه به صحنه ی مشهوری از این فیلم به «سینمای آبگوشتی» مشهور شد. (واژه ی «فیلم مبتذل» بعد از انقلاب اسلامی پر کاربرد شد؛ هر چند، بعضی از فیلم های پس از انقلاب از فیلم های فردین آبگوشتی تر و مبتذل تر از آب درآمد.) بنابراین، فروغ با توجهی که به سینمای فردین دارد نشان می دهد که توجه اش به مذهب بر اساس نوعی عادت اجتماعی است، و نه از روی اعتقاداتی که مبنای ایده ئولوژیک داشته اند.

  مهم تر از «سینمای فردین» نکته ای است که در مورد «پپسی» می خواهم بگویم. نخست بهتر است این را بگویم که هر چه را که فروغ می خواهد قسمت شود به خاطر گرانی اش نیست که می خواهد در دسترس همه باشد. پپسی در آن زمان (درست مانند بلیط سینما) قیمتی نداشت که طبقات ضعیف جامعه از تهیه ی آن عاجز باشند. (اصولاً سیاست رژیم های مستبد و ستمگر این بوده است که سرگرمی های مورد علاقه ی مردم را ارزان در اختیارشان قرار بدهند تا به چیزهای باارزش تر در زندگی فکر نکنند. حتی عرق خوری و کاباره روی برای افراد معمولی خرجی نداشت.  بارها و کاباره های تهران در بخش های اعیان نشین و بالاشهر تهران نبود. سینماهای تهران هم همین طور.) نکته ی مورد نظر من در مورد «پپسی» این است که در آن زمان خرید پپسی از سوی مذهبی ها تحریم شده بود چون مالکیت آن به بهائی ها تعلق داشت. مشهور است که بهائی ها حتی با منافعی که از راه تجارت در ایران کسب کرده بودند به رژیم اشغال گر اسرائیل در جنگ با اعراب کمک می کردند. به همین دلیل، آیت الله بروجردی معامله با آنان را حرام می دانست، و مراجع دیگر نیز با همین سیاست کالاهای تولیدی آنها- از جمله پپسی- را تحریم کرده بودند. انجمن حجتیّه ی مهدویه نیز بر ضد بهائی ها و خرید کالاهای شان مانند پپسی فعالیت می کرد. شاید فروغ کوچک از این قضیه خبر نداشته باشد، ولی فروغ بزرگ که حرف در دهان فروغ کوچک می گذارد بعید است از چنین موضوعی بی خبر بوده باشد. کسی که قرار است مطابق میل فروغ کوچک بیاید احتمالاً نگرش مذهبی اش خلاف آن نگرشی است که رایج بوده است.

غیر از «سینمای فردین» و «پپسی» که نشان می دهد خواست این دو فروغ و نیز سیاست آن کسی که می آید با اندیشه های مذهبی آن زمان سازگار نیست، وجود شخصیت «سیّدجواد» در این جامعه است که تقابل رفتار او با انتظار این فروغ ها از مذهب معرف مذهبی است که پشتیبان تضاد طبقاتی موجود در جامعه است. 

فروغ می توانست از فردی غیر از «سیّد جواد» که اجتماع اسم و رسم اش جمع نقیضین است بنویسد. «سیّدجواد» «سیّد» و به قول مردم «اولاد پیغمبر» است در حالی که با شخصیتی که فروغ از او ساخته رفتار و زندگی پیامبرانه ندارد؛ از سوی دیگر، او به اسم «جواد» است، در حالی که جود یا بخشش در کارش نیست. فروغ با حفظ اعتقادات مذهبی درباره ی تغییراتی می نویسد که با نگاه حاکم و رایج در آن زمان به مذهب جور درنمی آید.

حتی ظهور این کسی که باید بیاید برخلاف تصور بعضی ها که تمیز کردن پله های پشت بام را حاکی از نزول آسمانی اش می دانند  آسمانی نیست. این شخص باید به مدد مردم و با قیام و خونریزی در شب آتش بازی بیاید. «مردم محله ی کشتارگاه» باید ثابت کنند که از خون برای کاری مهم تر از کشتار گاو و گوسفند نمی ترسند. چرا کسی که باید بیاید «زیر درخت های کهنه ی یحیی بچّه کرده است»؟

فروغ در شعر «دلم برای باغچه می سوزد» می گوید:

همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان به جای گل

خمپاره و مسلسل می کارند

همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشی شان

سرپوش می گذارند

و حوض های کاشی

بی آنکه خود بخواهند

انبارهای مخفی باروتند

و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را

از بمب های کوچک پر کرده اند.

این حرف های فروغ مفهوم نمادین دارد ولی معنی ظاهری خود را از دست نداده است. با توجه به تصویر موجود در این حرف ها می توان فهمید که آن چه که در زیر درخت های کهنه یحیی بچه کرده است چه چیز می تواند باشد. این چیز در حقیقت آن کسی نیست که خواهد آمد، بلکه چیزی است که به آمدن آن کس سرعت می دهد. غیر از امیدی که باید مانند باروت برای انفجاری بزرگ لحظه به لحظه بیش تر شود، به احتمال زیاد آن پنهان قدیمی در زیر درخت می تواند همان اسلحه ای باشد که یحیی مانند مردم در باغچه خانه زیر درخت چال کرده است. کهنگی درخت زیاد مهم نیست، مهم تر این است که این اسلحه سال های سال است که در زیر این درخت پنهان شده است. هم سنّ خود درخت است. به این خاطر بچّه کرده است که انگیزه ی استفاده از آن بیشتر شده است، و به این دلیل بزرگ و بزرگ تر می شود که لحظه ی استفاده ی از آن نزدیک تر و امید به ثمربخش بودن آن بیش تر شده است.

بدون شک این اسلحه پیش از این مال پدر یحیی بود. ولی حالا که پدر نمی تواند از آن استفاده کند یحیی چه بخواهد و چه نخواهد مال او و در انتظار دست های اوست.

فروغ با ادعای «کسی که آمدنش را نمی شود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت» اغلب آنهایی را که با اندیشه ی مارکس آشنا هستند به یاد «جبر تاریخی» می اندازد. مارکس بر این باور بود که تحقق جامعه ی اشتراکی بی طبقه مرحله ای از جبر تاریخ است؛ دیر و زود دارد ولی راهی برای پیشگیری از وقوعش وجود ندارد.

به نظر من، فروغ بالغ بیش تر تحت تأثیر افکاری این شعر را نوشته است که چندان مذهبی نبوده اند، و در عوض، به زبان فروغ کوچک به گونه ای خواسته اش را مطرح می کند که جنبه ی مذهبی پیدا کند و قابل دفاع تر باشد. 

چند نکته درباره ی شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست» از فروغ فرخزاد(2)

چند نکته درباره ی شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست» از فروغ فرخزاد(2)

قسمت دوم:

در قسمت نخست به این نکته اشاره شد که تلاش فروغ در شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست» برای این که حرف هایش را در دهان دختر بچّه ای تقریباً نُه ساله بگذارد و پشت این فروغ کوچک پنهان شود ناکام می ماند، نه برای این که او نتوانسته حقیقت نمایی را خوب انجام دهد، بلکه به این خاطر که خواننده پس از این که پرده ی زیبای هنر را کنار می زند و فارغ از نگاه زیبایی شناسانه اش به بررسی اندیشه ی درون شعر می پردازد به مطالبی می رسد که ورای خیالبافی های کودکی است که درس های کتاب کلاس سوم ابتدایی برایش دشوار است. غیر از آنهایی که با گرایش «هنر برای هنر» به خلق آثاری می پردازند که به طور مستقیم با اندیشه و اهداف خاصی سر و کار ندارد، اغلب نویسندگان و شاعران با دغدغه های مشخصی دست به قلم می شوند. هر چند گاهی برجستگی های هنری آثارشان خیلی ها را از موضوع اصلی و درونمایه ی آثارشان دور می کند ولی اگر خوانندگان پس از بیهوشی ناشی از زیبایی آن آثار  هوش و حواس شان را از نو به دست آورند به اندیشه ی نهفته در آنها بهتر خواهند پرداخت.

در این قسمت از این بررسی می خواهم به نکته ی مهم دیگری که به نظرم بسیار قابل بحث است بپردازم. ترفند دومی که باعث می شود حرف اصلی فروغ در ابتدا خیلی جدّی گرفته نشود، پیچیدن اندیشه اش در ملحفه ی خواب است. بسیار پیش آمده است که در زندگی واقعی نیز افرادی برای این که حرف دل شان را برای پیشگیری از دلخوری مخاطب شان رک و راست به او بگویند آن حرف را در قالب رؤیایی سرهم می کنند و می گویند خوابی با اتفاقات و حرف هایی چنین و چنان دیده اند و بعد با تفسیر آن خواب یا بدون تفسیر آن به طرف مقابل آنچه را که می خواهند بفهمد از طریق رؤیایی نه چندان صادق منتقل می کنند. در واقع این رؤیای کم و بیش کذب سپر دفاعی این افراد است تا مخاطب شان نتواند آنها را مسئول مستقیم رویدادها و گفته های درون خواب شان بداند؛ به قول خواننده ای «چه کار کنم خواب می دیدم، خوابُ نمیشه که ندید.»

فروغ غیر از انتخاب کودک برای بیان حرف هایی که بزرگتر از دهان اوست، مهم ترین حرف خود را در رؤیایی می پیچد و از زبان این کودک بیان می کند. نخستین جملات این کودک در باره ی خوابی است که دیده است:

من خواب دیده ام که کسی می آید

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام

فروغ بزرگ ماهیت این خواب را وقتی بهتر مشخص می کند که از زبان این فروغ کوچک می گوید:

چرا پدر فقط باید

در خواب، در خواب ببیند.

این حرف فروغ کنایه دارد. معنی عادی اش این است که پدر خواسته اش را در خواب می بیند. معنی دیگرش این است که پدر که همتی نمی کند تا آنچه را که می خواهد بدست بیاورد  مثل شتر باید پنبه دانه را در خواب ببیند. پدر بیرون از خوابی که می بیند آن قهرمانی نیست که فروغ کوچک منتظرش است.

فروغ ابتدا دنبال قهرمان هایی در میان همین مردم می گردد تا کمک کنند آن قهرمانی که منتظرش است بیاید. تازه، او هم که بیاید توجه اش به چیزهایی است که توجه همین مردم ساده و فقیر به آنهاست. در واقع، او که بیاید تنها مدیری است که آنچه را که مردم اراده کرده اند می آورد و همه چیز را آن طور که آنها می خواهند اداره خواهد کرد. بدون اراده ی مردم این قهرمان نیازی به ابراز وجود ندارد.

مردم تنها در خواب و قصه ها دنبال قهرمان ها نمی گردند، در زندگی واقعی شان نیز مطابق نیازهایشان برای خودشان قهرمان هایی  خلق می کنند و منتظر می مانند تا قهرمان مورد نظرشان مطابق قالب از پیش طراحی شده شان بیاید. قهرمان آدم های این دوره و زمانه دیگر قرار نیست کارهای خارق العاده ای انجام بدهد. همین نیازهای معمولی مردم را برآورده کند کارش کم از معجزه نخواهد بود. لازم نیست این قهرمان ماه را بیاورد به خانه و باد را بگیرد نشانه و رخت هر جنگ را بپوشد. نان و پپسی و سینمای فردین را عادلانه قسمت کند کافی است. این نیازهای کوچک قهرمان بزرگ و اسطوره نمی خواهد و برآورده کردن شان نیاز به معجزه ندارد و فقط در خواب اتفاق نمی افتد؛ به همین دلیل است که فروغ می گوید خوابی را که دیده است هنگامی که در خواب نبوده است دیده است. نمونه ی آنچه را که آرزو می کند اتفاق بیفتد انگار پیش از این اتفاق افتاده است؛ امّا، کِی؟ و کجا؟ جواب این دو پرسش را با نکته ی سوم در قسمت سوم عرض خواهم کرد.

این بررسی ادامه دارد.

چند نکته درباره ی شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست» از فروغ فرخزاد(1)

 

چند نکته درباره ی شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست» از فروغ فرخزاد(1)

قسمت نخست:

چند نکته درباره ی شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست» به نظرم رسید که باعث شد به فکر بررسی آن بیفتم. این بررسی، درست یا نادرست، با نگاهی به این شعر شکل گرفته است که نخستین و آخرین اش نخواهد بود. روش های دیگری نیز برای بررسی آن وجود دارد که به زعم انتخاب کنندگان شان مناسب است؛ هر چند که حاصل کار آنان نیز به یقین از نظر همه درست نیست. بررسی حاضر شاید عجیب باشد و می دانم ممکن است باب طبع بعضی ها نباشد و خیلی ها آن را نپذیرند ولی گفتنی است. اگر خلاف انتظار خیلی ها نبود که قابل عرض نمی شد، و حالا که قابل عرض شده است مانند هر گفته و نوشته ی دیگری قابل اعتنا و قابل انتقاد هم شده است. پس ابتدا اعتنا بفرمایید و بعد انتقاد.

شاید با نگاهی شتابزده بتوان به این نتیجه رسید که بهترین راه ورود به این شعر از دریچه ی اسطوره ی «ناجی» است؛ ولی با نگاهی با حوصله تر متوجه می شویم که قهرمانی که فروغ منتظرش است مانند اسطوره ها دور از دسترس و دست نیافتنی نیست. هر شعری که به موضوع انتظار و امید به ظهور یک ناجی می پردازد حتماً نباید به گونه ای معنی شود که از آن یک ناجی اسطوره ای یا مذهبی بیرون کشیده شود. شعر ذیل از محمدعلی بهمنی در باره ی انتظار است، ولی نشان می دهد که او در گام نخست از انتظاری که از خودش دارد می گوید:

مردان این قبیله کجا رفتند؟

دیری ست این سؤال،

ورد زبان شهر و دهات است

 

مردان این قبیله کجا رفتند؟

می پرسی و جواب نمی خواهی

می پرسم و جواب نمی خواهم

 

در شعر من زنی است که بی مرد مانده است

این زن

هر شب که بغض گفتن دارد

از مرد قصه ی تو سخن دارد

مردان قصه های تو افسوس

مردان قصه اند!

 

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

شاید عجیب باشد

مردی که سالهاست

در انتظار آمدن مرد دیگری است

گاهی دلش برای خودش تنگ می شود...

شاید این نوع دلتنگی حاصل امید به ظهور «ناجی» بدون حفظ امید به خود باشد. برخلاف محمدعلی بهمنی خسرو گلسرخی خیلی به خودش امیدوار بود و می گفت:

شب که می آید و می کوید پشت در را

به خودم می گویم:

من همین فردا

کاری خواهم کرد

کاری کارستان

و به انبار کتان فقر کبریتی خواهم زد

تا همه،

نارفیقان من و تو بگویند:

_"فلانی سایه ش سنگینه

پولش از پارو بالا می ره"

و در آن لحظه من مرد پیروزی خواهم بود

و همه مردم، با فداکاری یک بوتیمار

کار و نان خود را در دریا می ریزند

تا که جشن شفق سرخ مرا،

با زلال خون صادق شان

برفراز شهر آذین بندند

و به دور نامم مشعل بفروزند

و بگویند:

«خسرو» از خود ماست

پیروزی او دربست بهروزی ماست

و در این هنگام

و در این هنگام

که به مادر خواهم گفت:

_ غیر از آن یخچال و مبل و ماشین

چه نشستی، دل غافل، مادر

خوشبختی، خوشحالی این است

که من و تو،

میان قلبِ با مهر مردم باشیم

و به دنیا نوری دیگر بخشیم

شب که می آید و می کوید پشت در را

به خودم می گویم:

من همین فردا

به رفیقانم که همه از عریانی می گریند

خواهم گفت:

_ گریه کار ابرست

من و تو با انگشتی چون شمشیر

من و تو با حرفی چون باروت

به عریانی پایان بخشیم

و بگوییم، به دنیا به فریاد بلند

عاقبت دیدید ما صاحب خورشید شدیم

و در این هنگام است

در این هنگام است

که همان بوسه ی تو خواهم بود

کز سر مهر به خورشید دهی

و منم شاد از این پیروزی

به «حمیده» روسری خواهم داد

تا که از باد جدایی نهراسد

و نگوید چه هوای سردی است

حیف شد مویم را کوتاه کردم

شب که می آید و می کوید پشت در را

به خودم می گویم:

ما همین فردا

کاری خواهیم کرد

کاری کارستان

 

خسرو گلسرخی این چنین از «من» برای انجام کاری کارستان به «ما» می رسد. او می داند که اُمید فقط به حرف نیست، به همین دلیل است که از «جشن شفق سرخ» و «خون زلال صادق» و «شمشیر» و «باروت» می گوید.

 

فروغ در شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست»، در حقیقت، نقش «حمیده»ی شعر گلسرخی را بازی می کند و خودش حرف دلش را می زند. او، گر چه اکنون، نااُمید از همه، سخت به ظهور آن نجات دهنده اُمیدوار است، می داند که تا «همه» نخواهند و همت نکنند آن ناجی برای کمک به این خیل راحت طلب ها به این زودی ها نمی آید. حرف از حق مردم که پیش می آید فروغ دیگر نمی گوید «نجات دهنده در گور خفته است.» با کمی دقت متوجه می شویم که کسی که فروغ از او می گوید در حقیقت شبیه آن ناجی های آرمانی که اوصاف شان ورد زبان مردم است نیست. خیلی دم دست تر از آنهاست. آن قدر دم دست است که گاهی آدم فکر می کند این شخص هر کسی می تواند باشد. نامش مهم نیست، کارش مهم است. فروغ برخلاف کسانی که از «ناجی»شان تصویری کلّی و گاه مبهم ارائه می دهند، با اشاراتی نشان می دهد که این کسی که مثل هیچ کس نیست چه کسی باید باشد. فروغ ناجی اش را خودش می سازد و مشخص می کند که از او چه می خواهد. او به ظاهر جوری صحبت می کند انگار کسی که می آید چهره ای مشخص ندارد، در صورتی که چهره ای از او نشان می دهد که مشخص تر از «ناجی» شاعران و نویسندگان آرمان گرا است.  ابتدا این شعر را چند بار با دقت بخوانید تا نکاتی را که از آن در نظرم است بیان کنم:

 

کسی که مثل هیچ کس نیست

 

من خواب دیده ام که کسی می آید

من خواب یک ستاره ی قرمز را دیده ام

و پلک چشمم هی می پرد

و کفش هایم هی جفت می شوند

و کور شوم

اگر دروغ بگویم

من خواب آن ستاره ی قرمز را

وقتی که خواب نبوده ام دیده ام

کسی می آید

کسی می آید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچ کس نیست، مثل پدر نیست، مثل انسی نیست، مثل یحیی نیست، مثل مادر نیست

و مثل آن کسی است که باید باشد

و قدش از درخت های خانه ی معمار هم بلندتر است

و صورتش

از صورت امام زمان هم روشن تر است

و از برادر سیدجواد هم

که رفته است

و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد

و از خود سید جواد هم که تمام اتاق های منزل ما مال اوست نمی ترسد

و اسمش آنچنان که مادر

در اوّل نماز و در آخر نماز صدایش می کند

یا قاضی القضات است

یا حاجت الحاجات است

و می تواند

تمام حرف های سخت کتاب کلاس سوم را

با چشم های بسته بخواند

و می تواند حتی هزار را

بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد

و می تواند از مغازه ی سید جواد، هر چقدر که لازم دارد، جنس نسیه بگیرد

و می تواند کاری کند که لامپ «الله»

که سبز بود: مثل صبح سحر سبز بود،

دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان

روشن شود

آخ....

چقدر روشنی خوب است

چقدر روشنی خوب است

و من چقدر دلم می خواهد

که یحیی

یک چارچرخه داشته باشد

و یک چراغ زنبوری

و من چقدر دلم می خواهد

که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم

و دور میدان محمدیه بچرخم

آخ...

چقدر دور میدان چرخیدن خوب است

چقدر روی پشت بام خوابیدن خوب است

چقدر باغ ملی رفتن خوب است

چقدر مزه ی پپسی خوب است

چقدر سینمای فردین خوب است

و من چقدر از همه چیزهای خوب خوشم می اید

و من چقدر دلم می خواهد

که گیس دختر سیدجواد را بکشم

 

چرا من این همه کوچک هستم

که در خیابان ها گم می شوم

چرا پدر که این همه کوچک نیست

و در خیلبان ها گم نمی شود

کاری نمی کند که آن کسی که به خواب من آمده است، روز آمدن اش را جلو بیندازد

و مردم محله ی کشتارگاه

که خاک باغچه هاشان هم خونی است

و آب حوض هاشان هم خونی است

و تخت کفش هاشان خونی است

چرا کاری نمی کنند

چرا کاری نمی کنند

 

چقدر آفتاب زمستان تنبل است

 

من پله های پشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره ها را شسته ام

چرا پدر فقط باید

در خواب، در خواب ببیند

 

من پله های پشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره ها را هم شسته ام

 

کسی می آید

کسی می آید

کسی که در دلش با ماست، در نفس اش با ماست، در صدایش با ماست

 

کسی که آمدن اش را

نمی شود گرفت

و دستبند زد و به زندان انداخت

کسی که زیر درخت های کهنه ی یحیی بچه کرده است

و روز به روز

بزرگ می شود، بزرگتر می شود

کسی از باران، از صدای شرشر باران، از میان پچ پچ گل های اطلسی

 

کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید

و سفره را می اندازد

و نان را قسمت می کند

و پپسی را قسمت می کند

و باغ ملی را قسمت می کند

و شربت ساه سرفه را قسمت می کند

و روز اسم نویسی را قسمت می کند

و نمره ی مریضخانه را قسمت می کند

و چکمه های لاستیکی را قسمت می کند

و سینمای فردین را قسمت می کند

و رخت های دختر سیدجواد را قسمت می کند

و هرچه را باد کرده باشد قسمت می کند

و سهم ما را می دهد

من خواب دیده ام...

 

 

«انتظار» وجه مشترک آدم های خرافاتی و غیرخرافاتی، مذهبی و غیرمذهبی است. «پرش های پلک چشم» نشانه ای برای پیش بینی ورود میهمان است و «جفت شدن کفش ها» نشان می دهد که صاحب کفش دارای صداقت و کرامت ویژه ای است. چرا فروغ خردسال می گوید کفش هایش جفت می شود؟ معلوم است! او می خواهد بگوید آنچه را که می گوید در خواب دیده است مانند وحی و الهامی از جانب خدا صادق است و اتفاق خواهد افتاد.  گرچه این ها نشانه هایی است که آدم های خرافاتی را چشم به راه میهمان نگه می دارد، ولی «انتظار» با اعتقاد به این نشانه ها و یا با انکار آنها واکنشی صرفاً متکی بر خرافات نیست. بیان این حرف ها از زبان کودکی خردسال برای فروغ بزرگسال برای رد گم کردن است.

نخستین نکته ی مهمی که در باره ی این شعر می خواهم بگویم مربوط می شود به جعل هویت یا نقش بازی کردن شاعر که یکی از دلایل مخالفت افلاطون با شعر بود. افلاطون بر این باور بود که شاعر که قصه گو و نمایشنامه نویس و حتی بازیگر نمایش را نیز دربرمی گیرد تلاش می کند با impersonation یا جعل شخصیت کاری کند که مخاطبانش بپذیرند که او خود نیست و شخص دیگری است. این کار به نظر افلاطون شدنی نیست زیرا هیچ کس نمی تواند نقش کس دیگری را آن طوری که او هست بازی کند. همیشه چیزی از خودش را به او می افزاید. تا حدودی حق با افلاطون است. در شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست» فروغ سعی می کند وانمود کند دختربچّه ی کلاس سوم ابتدایی است. (باید به این نکته توجه کنید که حتی اگر فروغ در دوران خردسالی دارای شرایط و وضعیت و افکاری بود که حالا دارد نقل می کند، آن زمان را حالا دارد با اندیشه ی یک آدم بالغ بازآفرینی و نقل می کند؛ بنا بر این، بدون تردید اندیشه ی دوران بلوغ او در شخصیت کودکی اش رسوخ کرده است و هر قدر بخواهد نقش کودکی اش را بازی کند باز هم افکار امروزی اش روی آن سایه می اندازد.) فروغ خردسال وانمود می کند که او و خانواده اش در دهه ی چهل که دوران درخشش فردین و سینمای فردین است در یکی از محلات فقیرنشین تهران در خانه ای اجاره ای زندگی می کنند. فقر پدر، که مانند رفتگر و یا کارگری که این خانه و آن خانه و این خیابان و آن خیابان می رود و کار می کند «و در خیابان ها گم نمی شود»، و بیکاری یحیی که بزرگترین آرزوی این دختربچّه این است که او «چارچرخه»ای داشته باشد و هندوانه و خربزه بفروشد تصویر ساده ای از زندگی و آرزوی دیگران در این جامعه است. فروغ با اینکه تلاش می کند بگوید کسی که می آید مثل هیچ کس نیست در واقع با تحمیل خواسته هایش به او کاری می کند که آن شخص شبیه آن کسی باشد که خودش است اگر توان عملی کردن اهدافش را داشته باشد. حتی اگر آن کسی که مثل هیچ کس نیست خود خدا باشد، در اندیشه ی فروغ خردسال آن خدا شبیه آن کسی می شود که او می خواهد و آن خدایی نمی شود که وصف ناپذیر است. کس که مثل هیچ کس نیست در حقیقت باید به گونه ای باشد که نتوان حدس زد اگر بیاید چه خواهد کرد. کسی که می دانیم اگر بیاید چه خواهد کرد  شبیه آن کسی است که ما در ذهن مان خلق می کنیم. امّا، فروغ بالغ در کجای قصه ی این فروغ کوچک خودش را لو می دهد؟ آیا اگر کسی نپذیرفت که حرف های این شعر حرف های یک بچّه ی کلاس سوم ابتدایی است باید این را ایراد کار شاعر و  ناشی از ضعف و نقص شعر او دانست؟

چیزی را که افلاطون عیب کار شاعر می دانست بعدها بخشی از سرشت کار او تلقی شد که وجودش اجتناب ناپذیر است. منتقدانی با پیشنهاد aesthetic distance   یا فاصله زیبایی شناختی مدعی شده اند که فاصله ای که بین متن و واقعیت وجود دارد طبیعی است؛ و خواننده با این حس که آنچه را که می خواند واقعیت نیست آن را می خواند. خواننده اگر با چنین حسّی دفتر شعر شاعر را باز نمی کند، می تواند اگر خبر دست اوّل و مطابق با واقعیت سطحی جامعه می خواهد روزنامه ای بخرد و آن را باز کند و بخواند. خواننده در جست و جوی عمق واقعیت و حقیقت سراغ شعر می رود؛ او می داند که شاید در زیر این واژه ها و جملات برآمده از تخیّل، حقیقتی نهفته باشد که با واقعیت همخوانی دارد.

درست است که فروغ سعی کرده است از زاویه ی دید دختربچّه ای به اوضاع نگاه کند، ولی شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست» از آن شعرهایی است که باید هنگام تحلیل به نگاه خاص خود فروغ به واقعیت پرداخت و حرف های کودکانه را که پرده ای روی حرف های اصلی می اندازد کنار زد. بعضی از جملات شعر فقط با واژه های به ظاهر کودکانه ساخته شده اند، در صورتی که تصاویری را می سازند که ناشی از اندیشه ای بالغ است. جمله ی «چقدر آفتاب زمستان تنبل است» در میان بقیه ی جملات از این نظر خودنمایی می کند. این جمله تصویری کاملاً متفاوت از تصاویر قبل و بعدِ خود را در شعر نمایش می دهد. انتظار بهار پس از زمستانی طولانی که کند پیش می رود مفهوم نمادینی مجزا از مفهوم انتظاری دارد که دیگر برای کودک کلاس سوم نیز در اثر تکرار در جامعه ی مذهبی ایران قابل فهم است. «تقسیم ثروت» و «هر چه را که باد کرده است» حرف هایی است که اگر از زبان کودکی شنیده شود معلوم می شود که آن کودک آنها را از زبان بزرگتری در دور و بر خود شنیده و حالا دارد تکرار می کند. البته ترفند فروغ در حمایت از برابری طبقاتی و مبارزه مسلحانه برای رسیدن به حکومتی که مجری عدالت و برابری است به اندازه ی روش صمد بهرنگی  در بیان چنین ایده ای ناشیانه نیست. البته صمد بهرنگی تلاش کرده است در فضایی قصه گونه و نه واقع گرا واقعیت را بازنمایی کند، ولی چون حرفش را با فریاد بیان می کند واژه ها و جملاتش داد می زند که این حرف ها به زور به فضای قصه تحمیل شده است. در «کچل کفترباز» کچل با گذاشتن کلاهی به سر خود نامرئی( و گویا روشنفکر) می شود و بعد با بازگویی حرف های مارکس در مورد کارِ کارگر و سرمایه ی سرمایه دار و سود حاصل از همکاری آنها که تقریباً همه اش به جیب سرمایه دار می رود به این نتیجه می رسد که سرقت از سرمایه دار حرام نیست برای این که آنچه را که او دارد حق او نیست و مال مردم است. صمد بهرنگی در «بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری» داستان کودک فقیری را تعریف می کند که از شتری در یک اسباب بازی فروشی خوشش آمده است و فکر می کرد که آن شتر هم از او خوشش آمده و با او حرف می زند. دلش می خواهد آن شتر مال او باشد؛ در حقیقت حس می کند حق خودش است. گاهی جلو آن مغازه می رود و مدّتی به آن شتر نگاه می کند. آخرین باری که به آنجا می رود می بیند که مرد ثروتمندی را آن شتر را برای دخترش خریده است. هنگامی که کارگرها می خواهند آن شتر را درون ماشین آن مرد بگذارند او جلو می رود و پای شتر را می چسبد و می گوید که آن شتر مال اوست. کارگرهای آن فروشگاه او را با زور کنار می زنند و شتر را در اختیار آن مرد و دخترش می گذارند. داستان می توانست در همین جا تمام شود امّا صمد بهرنگی جمله ای را در انتهای داستان در دهان پسربچّه ی قهرمان داستان می گذارد که خیلی بزرگ تر از دهان اوست. پسربچّه، نااُمید از به دست آوردن آن شتر، می گوید «دلم می خواست  مسلسل پشت شیشه مال من باشد.» چنین جمله ای در تبلیغ افکار مارکسیستی و سوسیالیستی و پیشنهاد مبارزه ی مسلحانه برای احقاق حق کارگران و فقرا به قول معروف خیلی تابلو است. فروغ به این اندازه ناشی نبود ولی به هر حال چنین افکاری در آن زمان آن قدر مطرح بود که حتی تصویر رنگ و رو رفته ای از آنها  در شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست» برای خیلی ها قابل رؤیت و شناسایی باشد.

این بررسی ادامه دارد.