چند نکته درباره ی شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست» از فروغ فرخزاد(3)
چند نکته درباره ی شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست» از فروغ فرخزاد(3)
قسمت سوم:
تاکنون در بررسی شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست» به دو ترفندی که به شاعر کمک کرده است تا با احتیاط آن حرف مهمی را که در دل دارد بزند اشاره کرده ام. نکته ی سوم در باره ی این شعر در حقیقت ترفند سومی است که فروغ برای بیان اندیشه و آرمانی استفاده می کند که در آن زمان رژیم حاکم از آن استقبال نمی کرد. مقابله با سرمایه داری و بورژوازی و تبلیغ تقسیم ثروت از شعارهای جنبش های کمونیستی بود که با رژیم پهلوی چپ افتاده بودند. حتی گروه های مذهبی که چنین افکاری را مطرح می کردند التقاطی نامیده می شدند. دکتر علی شریعتی که ابوذر را سوسیالیست مسلمان می دانست هم از دست رژیم در عذاب بود و هم مورد لعن و تکفیر مذهبی های سنتی. چپی ها برای این که در میان مردم که اکثریت قریب به اتفاق شان مذهبی بودند پایگاهی داشته باشند چاره ای نداشتند جز این که از مذهب در زمان مناسب به عنوان سپری برای دفاع از خود و افکار خود استفاده کنند. مشهورترین استفاده از مذهب را در دفاعیه ی خسرو گلسرخی در دادگاه نظامی رژیم پهلوی می بینیم. او دفاع از عقیده ی خود را با «ان الحیاة عقیدة و جهاد» که به امام حسین(ع) منسوب است شروع کرد و گفت: «من که یک مارکسیست-لنینیست هستم برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم.» گرچه در برابر رژیم استبدادی شاه این حرف های خسرو گلسرخی ناجی اش نشد، بعدها در طی انقلاب و پس از سرنگونی شاه باعث محبوبیت او در میان جوانان مذهبی شد. بنا بر این ترفند سوم فروغ برای بیان اندیشه ای که بیش تر چپی معرفی شده است کشیدن لایه ای مذهبی روی آن است.
فروغ نمی گوید که آن کسی که مثل هیچ کس نیست خودِ امام زمان(ع) است. قهرمانِ فروغ کودک مانند امام زمان(ع) رسالت جهانی ندارد. قهرمان فروغ بالغ نیز بینش مذهبی و اهداف عالی مشابه آنچه که در مورد امام زمان(ع) نقل شده است ندارد. فروغ کوچک در پی قهرمانی است که نیازهای فروغ بالغ را برآورده کند. هر چند فروغ کوچک فکر می کند این نیازها را کسی می تواند برآورده کند که قاضی القضات و حاجت الحاجات است، فروغ بالغ چیزهایی را از زبان او بیان می کند که نشان می دهد که این کسی که مثل هیچ کس نیست در حقیقت مثل آن کسانی که دیگران منتظرش هستند نیست. به همین دلیل درست مثل آن کسی است که باید باشد.
در ابتدای شعر فروغ خردسال می گوید «من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام،» امّا این فروغ بالغ است که می گوید «من خواب آن ستاره ی قرمز را وقتی که خواب نبودم دیده ام.» اگر کسی خواب ستاره را ببیند اهل تعبیر خواب می گویند یکی از معانی اش این است که شخص برجسته ای به زندگی او وارد می شود. ستاره ی قرمز حاکی از ظهور چه شخصی است؟ معمولاً کسی که چراغ مسجد مفتاحیان را سبزتر می خواهد باید ستاره اش هم سبز باشد. کسی که مثل هیپ کس نیست ستاره اش هم باید مثل هیچ ستاره ی دیگری نباشد. چرا فروغ کوچک خواب ستاره ی سبزی را که مثل هیچ ستاره ی دیگری نیست ندیده است؟ شاید دلیل اصلی اش این است که او ستاره ای را در خواب دیده است که در بیداری هم می دیده است. خورشید روشن ترین ستاره ی سرخ در هنگام شفق است؛ ولی ستاره ی سرخی را که فروغ در بیداری دیده است خورشید نیست؛ پس، این ستاره کدام ستاره است؟ مشهورترین ستاره ی قرمز در زمان حیات فروغ ستاره ی قرمز روی داس و چکش پرچم اتحاد جماهیر شوروی بود. اندیشه ی فروغ در ادامه ی شعر با تصاویر مربوط به به قدرت رسیدن طبقه ی کارگر و تقسیم ثروت این برداشت را توجیه می کند. شاید عدّه ای با تکیه بر واژه های «امام زمان» و «مسجد مفتاحیان» و تصاویر مربوط به نماز مادر و ... این برداشت را نپذیرند و بگویند که اندیشه ی فروغ ریشه ی مذهبی دارد و نمی تواند ارتباطی با جنبش های کمونیستی داشته باشد. به عقیده ی من، اعتقادات مذهبی فروغ خردسال در این متن هیچ منافاتی با آرمان های سوسیالیستی فروغ بالغ ندارد. فروغ نمی گوید کسی که ظهور می کند امام زمان(ع) است. او مدعی است که چهره ی او از چهره ی امام زمان(ع) روشن تر است. چرا او چنین حرفی را می زند؟ این حرف دو معنی دارد: یکی این که این شخص همان امام زمان(ع) است ولی روشنی چهره اش ورای آن روشنی مورد تصور مردم است. دیگر این که این شخص اصلاً امام زمان(ع) نیست. پس کیست؟
هنگامی که فروغ کوچک در مورد این شخص ادعا می کند «قدش از درخت های خانه ی معمار بلندتر است» مشخص می کند که فرد مورد نظرش دارای ظاهر و ویژگی هایی ورای آنچه که انسان دارد است. چرا فروغ قد آن کسی را که می آید با قد معمار مقایسه نمی کند و به جایش به مقایسه ی آن با قد درخت های خانه معمار می پردازد؟ درخت های خانه ی معمار دست کم دربرگیرنده ی دو مفهوم می تواند باشد. نخست این که این درخت ها باعث می شود که خانه و اسرار معمار برای همه بجز کسی که قدش از درخت های آنجا بلندتر است پنهان بماند. دوم این که چون فروغ از درخت یحیی که می تواند نمادی از امید برای خانواده ی این کودک باشد می گوید می توان نتیجه گرفت که آن کسی که می آید امیدی بیش از آنچه که تاکنون معمار را سر پا نگه داشته است با خود می آورد. سر هر دو معنی، آگاه به اسرار بودن و سرچشمه امید بودن، به خدا برمی گردد.
شاید با توجه به ادامه ی شعر نیز بتوان به این نتیجه رسید که این کسی که مثل هیچ کس نیست خودِ خداست. فروغ می گوید:
و اسمش آنچنان که مادر
در اوّل نماز و در آخر نماز صدایش می کند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
فروغ این ها را از زبان فروغ خردسال در باره ی ناجیِ مورد خطاب مادرش می گوید ولی روشن است که نه این کودک و نه مادرش راویان معتبری برای شناخت درست «قاضی القضات» و «حاجت الحاجات» نیستند. هر کدام از این دو(و خیلی های دیگر) رأی مناسب حال خود را از قاضی می طلبد و هر کسی فکر می کند حاجتِ خودش همان حاجتی است که باید اوّل برآورده شود. امّا، این فروغ- چه خردسال و چه بالغ- در جامعه ای که مذهب شیعه ی دوازده امامی غالب است می داند که اگر خدا هم بخواهد به زمین بیاید همان طور که پیامبر(ص) و ائمه ی اطهار نوید داده اند با ظهور امام زمان(ع) ظهورش مشاهده می شود. پس، چرا فروغ یک راست می رود سراغ خدا و از چیزی می گوید که معلوم است به صورتی که وصف می شود امکان پذیر نیست؟
من فکر می کنم فروغ این چنین به وصف کسی که خواهد آمد می پردازد تا از کسی سخن بگوید که ظهورش در این زمان و مطابق خواسته ی او امکان پذیرتر است. فروغ ظهور امام زمان(ع) را انکار نمی کند، ولی عجالتاً منتظر ظهور کسی است که اهداف محدودتری را دنبال می کند.
چهره ی کسی که خواهد آمد به این خاطر از چهره ی امام زمان(ع) روشن تر نیست که معنوی تر و روحانی تر است. شاید به این دلیل چهره اش روشن تر است که ظهورش نزدیک تر و اهدافش برای کودکی ساده و مادری عامی اینجایی تر است. چنین کسی آرزوها و نیازهای معمولی انسان ها را برآورده می کند. حتی این شخص خودِ خدا هم نیست و، در واقع، مطابقِ درک مادر و مطابق نیازهای او «قاضی القضات» و «حاجت الحاجات» است.
در حقیقت، فروغ از آمدن خدا نمی گوید؛ او از آمدن کسی می گوید که هر وقت خدا بخواهد خواهد آمد. خواست خدا به معنی خوب و یا کامل بودن این شخص نیست. این کسی را که اگر خدا بخواهد خواهد آمد همان خصوصیاتی را دارد که فروغ کوچک و مادرش در نظر دارند. این شخص ضد مذهب نیست برای این که احتمالاً مذهب را هم قسمت می کند و به هر که هر جورش را بخواهد می دهد.
فروغ با دید مذهبی به تحولات دلخواه خود نمی نگرد. با کمی دقت می توان متوجه شد که جنبه ی ظاهری مذهب در شعر فروغ برجسته تر است. فروغ مذهب را فقط آن گونه که بچّه ها و افراد معمولی آن را می شناسند معرفی کرده است. این شعر دارای جزئیاتی است که چه آن را به زبان و بیان فروغ کوچک ربط بدهیم و چه به اندیشه و مرام فروغ بزرگسال فرقی به حال مذهب مورد قبول یا آشنای مطرح شده در شعر نمی کند. فروغ این شعر را در زمانی نوشته است که سینما، چه با فردین و چه بی فردین، مورد تأیید علما و قشرهای مذهبی جامعه نبود. در آن زمان سینمای فردین که اوج آن پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران، «گنج قارون»، بوده است معرف نوعی سینما بود که با توجه به صحنه ی مشهوری از این فیلم به «سینمای آبگوشتی» مشهور شد. (واژه ی «فیلم مبتذل» بعد از انقلاب اسلامی پر کاربرد شد؛ هر چند، بعضی از فیلم های پس از انقلاب از فیلم های فردین آبگوشتی تر و مبتذل تر از آب درآمد.) بنابراین، فروغ با توجهی که به سینمای فردین دارد نشان می دهد که توجه اش به مذهب بر اساس نوعی عادت اجتماعی است، و نه از روی اعتقاداتی که مبنای ایده ئولوژیک داشته اند.
مهم تر از «سینمای فردین» نکته ای است که در مورد «پپسی» می خواهم بگویم. نخست بهتر است این را بگویم که هر چه را که فروغ می خواهد قسمت شود به خاطر گرانی اش نیست که می خواهد در دسترس همه باشد. پپسی در آن زمان (درست مانند بلیط سینما) قیمتی نداشت که طبقات ضعیف جامعه از تهیه ی آن عاجز باشند. (اصولاً سیاست رژیم های مستبد و ستمگر این بوده است که سرگرمی های مورد علاقه ی مردم را ارزان در اختیارشان قرار بدهند تا به چیزهای باارزش تر در زندگی فکر نکنند. حتی عرق خوری و کاباره روی برای افراد معمولی خرجی نداشت. بارها و کاباره های تهران در بخش های اعیان نشین و بالاشهر تهران نبود. سینماهای تهران هم همین طور.) نکته ی مورد نظر من در مورد «پپسی» این است که در آن زمان خرید پپسی از سوی مذهبی ها تحریم شده بود چون مالکیت آن به بهائی ها تعلق داشت. مشهور است که بهائی ها حتی با منافعی که از راه تجارت در ایران کسب کرده بودند به رژیم اشغال گر اسرائیل در جنگ با اعراب کمک می کردند. به همین دلیل، آیت الله بروجردی معامله با آنان را حرام می دانست، و مراجع دیگر نیز با همین سیاست کالاهای تولیدی آنها- از جمله پپسی- را تحریم کرده بودند. انجمن حجتیّه ی مهدویه نیز بر ضد بهائی ها و خرید کالاهای شان مانند پپسی فعالیت می کرد. شاید فروغ کوچک از این قضیه خبر نداشته باشد، ولی فروغ بزرگ که حرف در دهان فروغ کوچک می گذارد بعید است از چنین موضوعی بی خبر بوده باشد. کسی که قرار است مطابق میل فروغ کوچک بیاید احتمالاً نگرش مذهبی اش خلاف آن نگرشی است که رایج بوده است.
غیر از «سینمای فردین» و «پپسی» که نشان می دهد خواست این دو فروغ و نیز سیاست آن کسی که می آید با اندیشه های مذهبی آن زمان سازگار نیست، وجود شخصیت «سیّدجواد» در این جامعه است که تقابل رفتار او با انتظار این فروغ ها از مذهب معرف مذهبی است که پشتیبان تضاد طبقاتی موجود در جامعه است.
فروغ می توانست از فردی غیر از «سیّد جواد» که اجتماع اسم و رسم اش جمع نقیضین است بنویسد. «سیّدجواد» «سیّد» و به قول مردم «اولاد پیغمبر» است در حالی که با شخصیتی که فروغ از او ساخته رفتار و زندگی پیامبرانه ندارد؛ از سوی دیگر، او به اسم «جواد» است، در حالی که جود یا بخشش در کارش نیست. فروغ با حفظ اعتقادات مذهبی درباره ی تغییراتی می نویسد که با نگاه حاکم و رایج در آن زمان به مذهب جور درنمی آید.
حتی ظهور این کسی که باید بیاید برخلاف تصور بعضی ها که تمیز کردن پله های پشت بام را حاکی از نزول آسمانی اش می دانند آسمانی نیست. این شخص باید به مدد مردم و با قیام و خونریزی در شب آتش بازی بیاید. «مردم محله ی کشتارگاه» باید ثابت کنند که از خون برای کاری مهم تر از کشتار گاو و گوسفند نمی ترسند. چرا کسی که باید بیاید «زیر درخت های کهنه ی یحیی بچّه کرده است»؟
فروغ در شعر «دلم برای باغچه می سوزد» می گوید:
همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان به جای گل
خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشی شان
سرپوش می گذارند
و حوض های کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را
از بمب های کوچک پر کرده اند.
این حرف های فروغ مفهوم نمادین دارد ولی معنی ظاهری خود را از دست نداده است. با توجه به تصویر موجود در این حرف ها می توان فهمید که آن چه که در زیر درخت های کهنه یحیی بچه کرده است چه چیز می تواند باشد. این چیز در حقیقت آن کسی نیست که خواهد آمد، بلکه چیزی است که به آمدن آن کس سرعت می دهد. غیر از امیدی که باید مانند باروت برای انفجاری بزرگ لحظه به لحظه بیش تر شود، به احتمال زیاد آن پنهان قدیمی در زیر درخت می تواند همان اسلحه ای باشد که یحیی مانند مردم در باغچه خانه زیر درخت چال کرده است. کهنگی درخت زیاد مهم نیست، مهم تر این است که این اسلحه سال های سال است که در زیر این درخت پنهان شده است. هم سنّ خود درخت است. به این خاطر بچّه کرده است که انگیزه ی استفاده از آن بیشتر شده است، و به این دلیل بزرگ و بزرگ تر می شود که لحظه ی استفاده ی از آن نزدیک تر و امید به ثمربخش بودن آن بیش تر شده است.
بدون شک این اسلحه پیش از این مال پدر یحیی بود. ولی حالا که پدر نمی تواند از آن استفاده کند یحیی چه بخواهد و چه نخواهد مال او و در انتظار دست های اوست.
فروغ با ادعای «کسی که آمدنش را نمی شود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت» اغلب آنهایی را که با اندیشه ی مارکس آشنا هستند به یاد «جبر تاریخی» می اندازد. مارکس بر این باور بود که تحقق جامعه ی اشتراکی بی طبقه مرحله ای از جبر تاریخ است؛ دیر و زود دارد ولی راهی برای پیشگیری از وقوعش وجود ندارد.
به نظر من، فروغ بالغ بیش تر تحت تأثیر افکاری این شعر را نوشته است که چندان مذهبی نبوده اند، و در عوض، به زبان فروغ کوچک به گونه ای خواسته اش را مطرح می کند که جنبه ی مذهبی پیدا کند و قابل دفاع تر باشد.