چند نکته درباره ی شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست» از فروغ فرخزاد(1)

قسمت نخست:

چند نکته درباره ی شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست» به نظرم رسید که باعث شد به فکر بررسی آن بیفتم. این بررسی، درست یا نادرست، با نگاهی به این شعر شکل گرفته است که نخستین و آخرین اش نخواهد بود. روش های دیگری نیز برای بررسی آن وجود دارد که به زعم انتخاب کنندگان شان مناسب است؛ هر چند که حاصل کار آنان نیز به یقین از نظر همه درست نیست. بررسی حاضر شاید عجیب باشد و می دانم ممکن است باب طبع بعضی ها نباشد و خیلی ها آن را نپذیرند ولی گفتنی است. اگر خلاف انتظار خیلی ها نبود که قابل عرض نمی شد، و حالا که قابل عرض شده است مانند هر گفته و نوشته ی دیگری قابل اعتنا و قابل انتقاد هم شده است. پس ابتدا اعتنا بفرمایید و بعد انتقاد.

شاید با نگاهی شتابزده بتوان به این نتیجه رسید که بهترین راه ورود به این شعر از دریچه ی اسطوره ی «ناجی» است؛ ولی با نگاهی با حوصله تر متوجه می شویم که قهرمانی که فروغ منتظرش است مانند اسطوره ها دور از دسترس و دست نیافتنی نیست. هر شعری که به موضوع انتظار و امید به ظهور یک ناجی می پردازد حتماً نباید به گونه ای معنی شود که از آن یک ناجی اسطوره ای یا مذهبی بیرون کشیده شود. شعر ذیل از محمدعلی بهمنی در باره ی انتظار است، ولی نشان می دهد که او در گام نخست از انتظاری که از خودش دارد می گوید:

مردان این قبیله کجا رفتند؟

دیری ست این سؤال،

ورد زبان شهر و دهات است

 

مردان این قبیله کجا رفتند؟

می پرسی و جواب نمی خواهی

می پرسم و جواب نمی خواهم

 

در شعر من زنی است که بی مرد مانده است

این زن

هر شب که بغض گفتن دارد

از مرد قصه ی تو سخن دارد

مردان قصه های تو افسوس

مردان قصه اند!

 

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

شاید عجیب باشد

مردی که سالهاست

در انتظار آمدن مرد دیگری است

گاهی دلش برای خودش تنگ می شود...

شاید این نوع دلتنگی حاصل امید به ظهور «ناجی» بدون حفظ امید به خود باشد. برخلاف محمدعلی بهمنی خسرو گلسرخی خیلی به خودش امیدوار بود و می گفت:

شب که می آید و می کوید پشت در را

به خودم می گویم:

من همین فردا

کاری خواهم کرد

کاری کارستان

و به انبار کتان فقر کبریتی خواهم زد

تا همه،

نارفیقان من و تو بگویند:

_"فلانی سایه ش سنگینه

پولش از پارو بالا می ره"

و در آن لحظه من مرد پیروزی خواهم بود

و همه مردم، با فداکاری یک بوتیمار

کار و نان خود را در دریا می ریزند

تا که جشن شفق سرخ مرا،

با زلال خون صادق شان

برفراز شهر آذین بندند

و به دور نامم مشعل بفروزند

و بگویند:

«خسرو» از خود ماست

پیروزی او دربست بهروزی ماست

و در این هنگام

و در این هنگام

که به مادر خواهم گفت:

_ غیر از آن یخچال و مبل و ماشین

چه نشستی، دل غافل، مادر

خوشبختی، خوشحالی این است

که من و تو،

میان قلبِ با مهر مردم باشیم

و به دنیا نوری دیگر بخشیم

شب که می آید و می کوید پشت در را

به خودم می گویم:

من همین فردا

به رفیقانم که همه از عریانی می گریند

خواهم گفت:

_ گریه کار ابرست

من و تو با انگشتی چون شمشیر

من و تو با حرفی چون باروت

به عریانی پایان بخشیم

و بگوییم، به دنیا به فریاد بلند

عاقبت دیدید ما صاحب خورشید شدیم

و در این هنگام است

در این هنگام است

که همان بوسه ی تو خواهم بود

کز سر مهر به خورشید دهی

و منم شاد از این پیروزی

به «حمیده» روسری خواهم داد

تا که از باد جدایی نهراسد

و نگوید چه هوای سردی است

حیف شد مویم را کوتاه کردم

شب که می آید و می کوید پشت در را

به خودم می گویم:

ما همین فردا

کاری خواهیم کرد

کاری کارستان

 

خسرو گلسرخی این چنین از «من» برای انجام کاری کارستان به «ما» می رسد. او می داند که اُمید فقط به حرف نیست، به همین دلیل است که از «جشن شفق سرخ» و «خون زلال صادق» و «شمشیر» و «باروت» می گوید.

 

فروغ در شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست»، در حقیقت، نقش «حمیده»ی شعر گلسرخی را بازی می کند و خودش حرف دلش را می زند. او، گر چه اکنون، نااُمید از همه، سخت به ظهور آن نجات دهنده اُمیدوار است، می داند که تا «همه» نخواهند و همت نکنند آن ناجی برای کمک به این خیل راحت طلب ها به این زودی ها نمی آید. حرف از حق مردم که پیش می آید فروغ دیگر نمی گوید «نجات دهنده در گور خفته است.» با کمی دقت متوجه می شویم که کسی که فروغ از او می گوید در حقیقت شبیه آن ناجی های آرمانی که اوصاف شان ورد زبان مردم است نیست. خیلی دم دست تر از آنهاست. آن قدر دم دست است که گاهی آدم فکر می کند این شخص هر کسی می تواند باشد. نامش مهم نیست، کارش مهم است. فروغ برخلاف کسانی که از «ناجی»شان تصویری کلّی و گاه مبهم ارائه می دهند، با اشاراتی نشان می دهد که این کسی که مثل هیچ کس نیست چه کسی باید باشد. فروغ ناجی اش را خودش می سازد و مشخص می کند که از او چه می خواهد. او به ظاهر جوری صحبت می کند انگار کسی که می آید چهره ای مشخص ندارد، در صورتی که چهره ای از او نشان می دهد که مشخص تر از «ناجی» شاعران و نویسندگان آرمان گرا است.  ابتدا این شعر را چند بار با دقت بخوانید تا نکاتی را که از آن در نظرم است بیان کنم:

 

کسی که مثل هیچ کس نیست

 

من خواب دیده ام که کسی می آید

من خواب یک ستاره ی قرمز را دیده ام

و پلک چشمم هی می پرد

و کفش هایم هی جفت می شوند

و کور شوم

اگر دروغ بگویم

من خواب آن ستاره ی قرمز را

وقتی که خواب نبوده ام دیده ام

کسی می آید

کسی می آید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچ کس نیست، مثل پدر نیست، مثل انسی نیست، مثل یحیی نیست، مثل مادر نیست

و مثل آن کسی است که باید باشد

و قدش از درخت های خانه ی معمار هم بلندتر است

و صورتش

از صورت امام زمان هم روشن تر است

و از برادر سیدجواد هم

که رفته است

و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد

و از خود سید جواد هم که تمام اتاق های منزل ما مال اوست نمی ترسد

و اسمش آنچنان که مادر

در اوّل نماز و در آخر نماز صدایش می کند

یا قاضی القضات است

یا حاجت الحاجات است

و می تواند

تمام حرف های سخت کتاب کلاس سوم را

با چشم های بسته بخواند

و می تواند حتی هزار را

بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد

و می تواند از مغازه ی سید جواد، هر چقدر که لازم دارد، جنس نسیه بگیرد

و می تواند کاری کند که لامپ «الله»

که سبز بود: مثل صبح سحر سبز بود،

دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان

روشن شود

آخ....

چقدر روشنی خوب است

چقدر روشنی خوب است

و من چقدر دلم می خواهد

که یحیی

یک چارچرخه داشته باشد

و یک چراغ زنبوری

و من چقدر دلم می خواهد

که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم

و دور میدان محمدیه بچرخم

آخ...

چقدر دور میدان چرخیدن خوب است

چقدر روی پشت بام خوابیدن خوب است

چقدر باغ ملی رفتن خوب است

چقدر مزه ی پپسی خوب است

چقدر سینمای فردین خوب است

و من چقدر از همه چیزهای خوب خوشم می اید

و من چقدر دلم می خواهد

که گیس دختر سیدجواد را بکشم

 

چرا من این همه کوچک هستم

که در خیابان ها گم می شوم

چرا پدر که این همه کوچک نیست

و در خیلبان ها گم نمی شود

کاری نمی کند که آن کسی که به خواب من آمده است، روز آمدن اش را جلو بیندازد

و مردم محله ی کشتارگاه

که خاک باغچه هاشان هم خونی است

و آب حوض هاشان هم خونی است

و تخت کفش هاشان خونی است

چرا کاری نمی کنند

چرا کاری نمی کنند

 

چقدر آفتاب زمستان تنبل است

 

من پله های پشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره ها را شسته ام

چرا پدر فقط باید

در خواب، در خواب ببیند

 

من پله های پشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره ها را هم شسته ام

 

کسی می آید

کسی می آید

کسی که در دلش با ماست، در نفس اش با ماست، در صدایش با ماست

 

کسی که آمدن اش را

نمی شود گرفت

و دستبند زد و به زندان انداخت

کسی که زیر درخت های کهنه ی یحیی بچه کرده است

و روز به روز

بزرگ می شود، بزرگتر می شود

کسی از باران، از صدای شرشر باران، از میان پچ پچ گل های اطلسی

 

کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید

و سفره را می اندازد

و نان را قسمت می کند

و پپسی را قسمت می کند

و باغ ملی را قسمت می کند

و شربت ساه سرفه را قسمت می کند

و روز اسم نویسی را قسمت می کند

و نمره ی مریضخانه را قسمت می کند

و چکمه های لاستیکی را قسمت می کند

و سینمای فردین را قسمت می کند

و رخت های دختر سیدجواد را قسمت می کند

و هرچه را باد کرده باشد قسمت می کند

و سهم ما را می دهد

من خواب دیده ام...

 

 

«انتظار» وجه مشترک آدم های خرافاتی و غیرخرافاتی، مذهبی و غیرمذهبی است. «پرش های پلک چشم» نشانه ای برای پیش بینی ورود میهمان است و «جفت شدن کفش ها» نشان می دهد که صاحب کفش دارای صداقت و کرامت ویژه ای است. چرا فروغ خردسال می گوید کفش هایش جفت می شود؟ معلوم است! او می خواهد بگوید آنچه را که می گوید در خواب دیده است مانند وحی و الهامی از جانب خدا صادق است و اتفاق خواهد افتاد.  گرچه این ها نشانه هایی است که آدم های خرافاتی را چشم به راه میهمان نگه می دارد، ولی «انتظار» با اعتقاد به این نشانه ها و یا با انکار آنها واکنشی صرفاً متکی بر خرافات نیست. بیان این حرف ها از زبان کودکی خردسال برای فروغ بزرگسال برای رد گم کردن است.

نخستین نکته ی مهمی که در باره ی این شعر می خواهم بگویم مربوط می شود به جعل هویت یا نقش بازی کردن شاعر که یکی از دلایل مخالفت افلاطون با شعر بود. افلاطون بر این باور بود که شاعر که قصه گو و نمایشنامه نویس و حتی بازیگر نمایش را نیز دربرمی گیرد تلاش می کند با impersonation یا جعل شخصیت کاری کند که مخاطبانش بپذیرند که او خود نیست و شخص دیگری است. این کار به نظر افلاطون شدنی نیست زیرا هیچ کس نمی تواند نقش کس دیگری را آن طوری که او هست بازی کند. همیشه چیزی از خودش را به او می افزاید. تا حدودی حق با افلاطون است. در شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست» فروغ سعی می کند وانمود کند دختربچّه ی کلاس سوم ابتدایی است. (باید به این نکته توجه کنید که حتی اگر فروغ در دوران خردسالی دارای شرایط و وضعیت و افکاری بود که حالا دارد نقل می کند، آن زمان را حالا دارد با اندیشه ی یک آدم بالغ بازآفرینی و نقل می کند؛ بنا بر این، بدون تردید اندیشه ی دوران بلوغ او در شخصیت کودکی اش رسوخ کرده است و هر قدر بخواهد نقش کودکی اش را بازی کند باز هم افکار امروزی اش روی آن سایه می اندازد.) فروغ خردسال وانمود می کند که او و خانواده اش در دهه ی چهل که دوران درخشش فردین و سینمای فردین است در یکی از محلات فقیرنشین تهران در خانه ای اجاره ای زندگی می کنند. فقر پدر، که مانند رفتگر و یا کارگری که این خانه و آن خانه و این خیابان و آن خیابان می رود و کار می کند «و در خیابان ها گم نمی شود»، و بیکاری یحیی که بزرگترین آرزوی این دختربچّه این است که او «چارچرخه»ای داشته باشد و هندوانه و خربزه بفروشد تصویر ساده ای از زندگی و آرزوی دیگران در این جامعه است. فروغ با اینکه تلاش می کند بگوید کسی که می آید مثل هیچ کس نیست در واقع با تحمیل خواسته هایش به او کاری می کند که آن شخص شبیه آن کسی باشد که خودش است اگر توان عملی کردن اهدافش را داشته باشد. حتی اگر آن کسی که مثل هیچ کس نیست خود خدا باشد، در اندیشه ی فروغ خردسال آن خدا شبیه آن کسی می شود که او می خواهد و آن خدایی نمی شود که وصف ناپذیر است. کس که مثل هیچ کس نیست در حقیقت باید به گونه ای باشد که نتوان حدس زد اگر بیاید چه خواهد کرد. کسی که می دانیم اگر بیاید چه خواهد کرد  شبیه آن کسی است که ما در ذهن مان خلق می کنیم. امّا، فروغ بالغ در کجای قصه ی این فروغ کوچک خودش را لو می دهد؟ آیا اگر کسی نپذیرفت که حرف های این شعر حرف های یک بچّه ی کلاس سوم ابتدایی است باید این را ایراد کار شاعر و  ناشی از ضعف و نقص شعر او دانست؟

چیزی را که افلاطون عیب کار شاعر می دانست بعدها بخشی از سرشت کار او تلقی شد که وجودش اجتناب ناپذیر است. منتقدانی با پیشنهاد aesthetic distance   یا فاصله زیبایی شناختی مدعی شده اند که فاصله ای که بین متن و واقعیت وجود دارد طبیعی است؛ و خواننده با این حس که آنچه را که می خواند واقعیت نیست آن را می خواند. خواننده اگر با چنین حسّی دفتر شعر شاعر را باز نمی کند، می تواند اگر خبر دست اوّل و مطابق با واقعیت سطحی جامعه می خواهد روزنامه ای بخرد و آن را باز کند و بخواند. خواننده در جست و جوی عمق واقعیت و حقیقت سراغ شعر می رود؛ او می داند که شاید در زیر این واژه ها و جملات برآمده از تخیّل، حقیقتی نهفته باشد که با واقعیت همخوانی دارد.

درست است که فروغ سعی کرده است از زاویه ی دید دختربچّه ای به اوضاع نگاه کند، ولی شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست» از آن شعرهایی است که باید هنگام تحلیل به نگاه خاص خود فروغ به واقعیت پرداخت و حرف های کودکانه را که پرده ای روی حرف های اصلی می اندازد کنار زد. بعضی از جملات شعر فقط با واژه های به ظاهر کودکانه ساخته شده اند، در صورتی که تصاویری را می سازند که ناشی از اندیشه ای بالغ است. جمله ی «چقدر آفتاب زمستان تنبل است» در میان بقیه ی جملات از این نظر خودنمایی می کند. این جمله تصویری کاملاً متفاوت از تصاویر قبل و بعدِ خود را در شعر نمایش می دهد. انتظار بهار پس از زمستانی طولانی که کند پیش می رود مفهوم نمادینی مجزا از مفهوم انتظاری دارد که دیگر برای کودک کلاس سوم نیز در اثر تکرار در جامعه ی مذهبی ایران قابل فهم است. «تقسیم ثروت» و «هر چه را که باد کرده است» حرف هایی است که اگر از زبان کودکی شنیده شود معلوم می شود که آن کودک آنها را از زبان بزرگتری در دور و بر خود شنیده و حالا دارد تکرار می کند. البته ترفند فروغ در حمایت از برابری طبقاتی و مبارزه مسلحانه برای رسیدن به حکومتی که مجری عدالت و برابری است به اندازه ی روش صمد بهرنگی  در بیان چنین ایده ای ناشیانه نیست. البته صمد بهرنگی تلاش کرده است در فضایی قصه گونه و نه واقع گرا واقعیت را بازنمایی کند، ولی چون حرفش را با فریاد بیان می کند واژه ها و جملاتش داد می زند که این حرف ها به زور به فضای قصه تحمیل شده است. در «کچل کفترباز» کچل با گذاشتن کلاهی به سر خود نامرئی( و گویا روشنفکر) می شود و بعد با بازگویی حرف های مارکس در مورد کارِ کارگر و سرمایه ی سرمایه دار و سود حاصل از همکاری آنها که تقریباً همه اش به جیب سرمایه دار می رود به این نتیجه می رسد که سرقت از سرمایه دار حرام نیست برای این که آنچه را که او دارد حق او نیست و مال مردم است. صمد بهرنگی در «بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری» داستان کودک فقیری را تعریف می کند که از شتری در یک اسباب بازی فروشی خوشش آمده است و فکر می کرد که آن شتر هم از او خوشش آمده و با او حرف می زند. دلش می خواهد آن شتر مال او باشد؛ در حقیقت حس می کند حق خودش است. گاهی جلو آن مغازه می رود و مدّتی به آن شتر نگاه می کند. آخرین باری که به آنجا می رود می بیند که مرد ثروتمندی را آن شتر را برای دخترش خریده است. هنگامی که کارگرها می خواهند آن شتر را درون ماشین آن مرد بگذارند او جلو می رود و پای شتر را می چسبد و می گوید که آن شتر مال اوست. کارگرهای آن فروشگاه او را با زور کنار می زنند و شتر را در اختیار آن مرد و دخترش می گذارند. داستان می توانست در همین جا تمام شود امّا صمد بهرنگی جمله ای را در انتهای داستان در دهان پسربچّه ی قهرمان داستان می گذارد که خیلی بزرگ تر از دهان اوست. پسربچّه، نااُمید از به دست آوردن آن شتر، می گوید «دلم می خواست  مسلسل پشت شیشه مال من باشد.» چنین جمله ای در تبلیغ افکار مارکسیستی و سوسیالیستی و پیشنهاد مبارزه ی مسلحانه برای احقاق حق کارگران و فقرا به قول معروف خیلی تابلو است. فروغ به این اندازه ناشی نبود ولی به هر حال چنین افکاری در آن زمان آن قدر مطرح بود که حتی تصویر رنگ و رو رفته ای از آنها  در شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست» برای خیلی ها قابل رؤیت و شناسایی باشد.

این بررسی ادامه دارد.