چند نکته درباره ی شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست» از فروغ فرخزاد(2)

قسمت دوم:

در قسمت نخست به این نکته اشاره شد که تلاش فروغ در شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست» برای این که حرف هایش را در دهان دختر بچّه ای تقریباً نُه ساله بگذارد و پشت این فروغ کوچک پنهان شود ناکام می ماند، نه برای این که او نتوانسته حقیقت نمایی را خوب انجام دهد، بلکه به این خاطر که خواننده پس از این که پرده ی زیبای هنر را کنار می زند و فارغ از نگاه زیبایی شناسانه اش به بررسی اندیشه ی درون شعر می پردازد به مطالبی می رسد که ورای خیالبافی های کودکی است که درس های کتاب کلاس سوم ابتدایی برایش دشوار است. غیر از آنهایی که با گرایش «هنر برای هنر» به خلق آثاری می پردازند که به طور مستقیم با اندیشه و اهداف خاصی سر و کار ندارد، اغلب نویسندگان و شاعران با دغدغه های مشخصی دست به قلم می شوند. هر چند گاهی برجستگی های هنری آثارشان خیلی ها را از موضوع اصلی و درونمایه ی آثارشان دور می کند ولی اگر خوانندگان پس از بیهوشی ناشی از زیبایی آن آثار  هوش و حواس شان را از نو به دست آورند به اندیشه ی نهفته در آنها بهتر خواهند پرداخت.

در این قسمت از این بررسی می خواهم به نکته ی مهم دیگری که به نظرم بسیار قابل بحث است بپردازم. ترفند دومی که باعث می شود حرف اصلی فروغ در ابتدا خیلی جدّی گرفته نشود، پیچیدن اندیشه اش در ملحفه ی خواب است. بسیار پیش آمده است که در زندگی واقعی نیز افرادی برای این که حرف دل شان را برای پیشگیری از دلخوری مخاطب شان رک و راست به او بگویند آن حرف را در قالب رؤیایی سرهم می کنند و می گویند خوابی با اتفاقات و حرف هایی چنین و چنان دیده اند و بعد با تفسیر آن خواب یا بدون تفسیر آن به طرف مقابل آنچه را که می خواهند بفهمد از طریق رؤیایی نه چندان صادق منتقل می کنند. در واقع این رؤیای کم و بیش کذب سپر دفاعی این افراد است تا مخاطب شان نتواند آنها را مسئول مستقیم رویدادها و گفته های درون خواب شان بداند؛ به قول خواننده ای «چه کار کنم خواب می دیدم، خوابُ نمیشه که ندید.»

فروغ غیر از انتخاب کودک برای بیان حرف هایی که بزرگتر از دهان اوست، مهم ترین حرف خود را در رؤیایی می پیچد و از زبان این کودک بیان می کند. نخستین جملات این کودک در باره ی خوابی است که دیده است:

من خواب دیده ام که کسی می آید

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام

فروغ بزرگ ماهیت این خواب را وقتی بهتر مشخص می کند که از زبان این فروغ کوچک می گوید:

چرا پدر فقط باید

در خواب، در خواب ببیند.

این حرف فروغ کنایه دارد. معنی عادی اش این است که پدر خواسته اش را در خواب می بیند. معنی دیگرش این است که پدر که همتی نمی کند تا آنچه را که می خواهد بدست بیاورد  مثل شتر باید پنبه دانه را در خواب ببیند. پدر بیرون از خوابی که می بیند آن قهرمانی نیست که فروغ کوچک منتظرش است.

فروغ ابتدا دنبال قهرمان هایی در میان همین مردم می گردد تا کمک کنند آن قهرمانی که منتظرش است بیاید. تازه، او هم که بیاید توجه اش به چیزهایی است که توجه همین مردم ساده و فقیر به آنهاست. در واقع، او که بیاید تنها مدیری است که آنچه را که مردم اراده کرده اند می آورد و همه چیز را آن طور که آنها می خواهند اداره خواهد کرد. بدون اراده ی مردم این قهرمان نیازی به ابراز وجود ندارد.

مردم تنها در خواب و قصه ها دنبال قهرمان ها نمی گردند، در زندگی واقعی شان نیز مطابق نیازهایشان برای خودشان قهرمان هایی  خلق می کنند و منتظر می مانند تا قهرمان مورد نظرشان مطابق قالب از پیش طراحی شده شان بیاید. قهرمان آدم های این دوره و زمانه دیگر قرار نیست کارهای خارق العاده ای انجام بدهد. همین نیازهای معمولی مردم را برآورده کند کارش کم از معجزه نخواهد بود. لازم نیست این قهرمان ماه را بیاورد به خانه و باد را بگیرد نشانه و رخت هر جنگ را بپوشد. نان و پپسی و سینمای فردین را عادلانه قسمت کند کافی است. این نیازهای کوچک قهرمان بزرگ و اسطوره نمی خواهد و برآورده کردن شان نیاز به معجزه ندارد و فقط در خواب اتفاق نمی افتد؛ به همین دلیل است که فروغ می گوید خوابی را که دیده است هنگامی که در خواب نبوده است دیده است. نمونه ی آنچه را که آرزو می کند اتفاق بیفتد انگار پیش از این اتفاق افتاده است؛ امّا، کِی؟ و کجا؟ جواب این دو پرسش را با نکته ی سوم در قسمت سوم عرض خواهم کرد.

این بررسی ادامه دارد.