بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (38)
بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (38)
پرده را برداریم:
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
کدام پرده؟ سهراب پیش از این گفته بود باید در را باز کنیم و سخن زندهی تقدیر را بشنویم. مرگ را باور کنیم، ولی نه از آن بترسیم، و نه از آن بیتفاوت بگذریم. حقیقت را انکار نکنیم. حالا هم منظورش همان است. حقیقت را پشت پرده نگه نداریم. این پرده، پردهی ظاهرسازی است. وانمود میکنیم که میفهمیم و احساس میکنیم. حقیقت این است که خیلی چیزها را نمی فهمیم و احساس نمیکنیم.
سهراب میگوید احساس را آزاد بگذاریم. این تنها و تنها یک معنیاش این است که عشقمان را پنهان نگه نداریم. در معنی دیگرش همه احساسات دیگرمان میگنجد: کینه، حسادت، زیاده طلبی، و ... شهوت. این آخری خیلی از احساسات طبیعی و غیرطبیعی را دربرمیگیرد. سهراب در مصرعهای بعدی گویا این یکی را با معانی و مقاصد جنبی و مثبتاش بیشتر مد نظر داشته است؛ میگوید:
بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که میخواهد بیتوته کند.
راستاش را بخواهید مصرع بعد باعث شد کمی از شکّام در مورد ارتباط «بلوغ» و «بوته» از بین برود. میگویم کمی از آن تا مرا با ادعای یقین صد در صد در این مورد متهم نکنید. واژهی «غریزه» معنی دیگری به رابطهی بین این دو واژه میدهد. گرچه نقطهی اتکای این برداشت افکار فروید است ولی نباید آن را به آن جنبه از نظریاتاش که به مسائل جنسی میپردازد محدود کرد. هنگامی که سهراب میگوید:
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
یعنی زیاد سر به سرش نگذاریم و به قول فروید سرکوبش نکنیم.
اگر بگذاریم بلوغ زیر هر بوتهای که میخواهد بیتوته کند چه اتفاقی میافتد؟ متأسفانه ضربالمثل مشهوری در مورد «بوته» وجود دارد که نمیتوانم از بیانش سرباز زنم چون تا حدودی به بحث غریزه و بروز آن مربوط میشود. «بوته» کنایه از آزادی است که البته این معادل آبرومندانهاش است. معادل دیگرش می شود «لااُبالیگری». هنگامی که میگویند «فلانی انگار زیر بُته به عمل آمده است» تمام اصل و نسباش را به دلیل عدم رعایت شئونات اجتماعی انکار میکنند. انگار او فقط حاصل بیاصالت بروز غریزهی جنسی و یا علاقهای بیپشتوانه و بیآینده بوده است. در ضربالمثلی دیگر، هنگامی که میخواهند بیعرضگی و عدم شجاعت کسی را نشان دهند او را بیبُته مینامند. در این مورد برخلاف ضربالمثل نخست، فرد بیبُته است برای اینکه از آزادیاش استفاده نمیکند و تحت اختیار شرایط و دیگران است.
امّا، سهراب انگار از پرندهای صحبت میکند که میخواهد زیر هر بوتهای که میخواهد بیتوته کند.
ناچارم باز تکرار کنم که تصاویر سهراب، هر چند با برخی از تصاویری که معمولاً به طور پیشپااُفتادهای برای بررسی آثار ادبی با رویکرد روانشناسی و اندیشهی فروید خوب جفت میشود، در اندیشه سهراب کارکرد خودش را دارد. فروید از تصویر پرنده و پرواز برای ارضای غریزه در اوج آن استفاده میکند. سهراب برای تصویر پرنده در ذهن و آثارش معنی دیگری دارد. در اینجا میخواهم یکی از یادداشتهای سهراب از کتاب هنوز در سفرم را بازنویسی کنم تا، تا حدودی، به آنچه که در هنگام نوشتن این مصرعها در اندیشه داشت نزدیکتر شویم و از برداشت سطحی که افکار فروید به ما القا می کند دور شویم، هر چند که هرگز نمی توان در کندوکاو عمیق این متن درستی بخشی از برداشتهای روانکاوان را انکار کرد و نادیده گرفت. در یادداشت سهراب آمدهاست:
... من پرندهها را خیلی شندیدهام.
پرندهها را خوب دیدهام. چقدر در کوه و صحراهای خودمان دنبال پرندهها رفتهام. من شکارچی بودم. تفنگ من(سرپر حسن موسی) که تسمهاش شانههایم را کبود کرده بود، بیشتر خواب و خیال مرا زینت میداد. از من چیزی شبیه تیراندازان افسانهای میساخت. امّا نه همیشه. چون ساچمههای همین تفنگ واقعیت صدها پرنده را از زیر چاقوی من عبور داده بود. صدها کبوتر و قمری و زردمرغ و ... وقتی از شکار برمیگشتم در پر کندن پرندهها به اهل خانه کمک میکردم. شکم آنها را میشکافتم. و هر چه بود درمیآوردم.
دستم با خون و آناتومی قاطی میشد. عینیت پرواز را به شکل گوشت و استخوان به چنگ آوردهبودم. این سادیسم لزج مرهمی میشد برای زخمی که حسرت اوج گرفتنها به من زده بود. وقتی که پرنده را میخوردم، تکنیک پریدن بود که جذب میشد.
وقتی که پرنده را میخوردم از بالا به همه چیز نگاه میکردم. دستگاه گوارش من با هواهای رقیق متناسب میشد. مهارت در مفصلهایم جا میگرفت. چشمهایم طعم سطوح بزرگ را تمرین میکرد.
من بد بودم. میدانم. امّا پرنده را بلد شدم. به حسرت پرواز جنبهی پلاستیک دادهبودم. و خوشحال بودم. ولی آرزوی پریدن ولم نکرد. هر وقت روی بلندی میایستادم نبض من در سمت پرندگی میزد. چیزی میشدم میان زمین و پرواز. بعدها تماشای take off یک هواپیما مرا تا سطح اشتیاق کودکانه بالا میبرد.
این متن را به این خاطر نیاوردهام که بدون آن نمیشد فهمید سهرا ب از جان پرنده و پرواز چه میخواهد. این را آوردم برای اینکه از انحراف مستقیم به سمت برداشتهای جنسی-فرویدی پیشگیری کنم.
سهراب دنبال یک جور آزادی است. پرنده و پرواز نماد چنین آزادی یی است. سهراب هنگامی که از کودکی و بلوغ و غریزه و ... صحبت میکند همهی اینها را به شکل پرندهای در وجود انسان میبیند. او بلوغ را به شکل پرندهای می بیند که باید کاری به کارش نداشت. رهایش کرد تا زیر هر بوتهای که میخواهد بیتوته کند. لانه درست کند، تخم بگذارد و زندگی کند.
حتی غریزه که به کودکی تشبیه شده که باید مجال بازی داشته باشد، در حقیقت جوجه پرندهای است که باید به اندازه ی توانش فرصت بازیگوشی داشته باشد و پرواز را با شوق کودکانهی پریدن تمرین کند. غریزه طبیعی در این اندازهها دچار اشتباهات تجربی و طبیعی میشود که نباید آنها را گناه نامید. پرندگی کردن غریزه از مصرع بعد بهتر مشخص میشود:
کفشها را بکند، و به دنبال فصول از سر گُلها بپرد.
کفش برای راه رفتن روی زمین است. آدم را به زمین میپچسباند. کسی که میخواهد پرنده شود باید کفشها را دربیاورد و از زمین کندهشود.
بچّه ها کودکانه و آزادانه و پرندهوار زندگی میکنند. کفش پوشیدن برای گردش و سفر رسمی است. با کفش انگار پاها در بندند. بچّهها دوست دارند در آب و در خاک پابرهنه راه بروند. بزرگترها دلشان میخواهد بچّهها به میل آنها، رسمی و مطابق اصولی که آبروی آنها را حفظ میکند رفتار کنند و کفشها را از پا درنیاورند. بچّهها باید با آزادی و حسّ آزادی به بلوغ برسند. «پریدن از روی گُلها به دنبال فصول» همان بزرگ شدن در فضایی آزاد است. سپری شدن فصلها مساوی است با بزرگتر شدن بچّهها. «پریدن» در اندیشهی فروید همان بروز احساسات و ارضای امیال شخصی است. تصویری که سهراب از این بروز بیپروای احساسات نشان میدهد در حقیقت تصویر کودکی است که خیلی غریزی آنچه را که دلش میخواهد انجام میدهد. کفشهایش را درمیآورد؛ در باغچه راه میرود و از روی گلها میپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود.
سهراب نمیخواهد «تنهایی» از تنهایی دربیاید، حتی منظورش از کشاندناش به خیابان اجتماعی کردناش نیست. اگر تنهایی برای فرد آزادی و بروز احساسات بدون موانع اجتماعی است بهتر است تنهایی را تنها بگذاریم تا به هرچه دلش میخواهد برسد و بپردازد. آواز و نوشتهی «تنهایی» در پی احساسات شخصیاش است. به خیابان رفتناش هم مانند دیگران نیست. او با میل دیگران به خیابان نمیرود؛ هر وقت احساساش خواست این کار را میکند. میتوان با دیگران و در میان جمع بود و تنها بود؛ به همین سادگی!
ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجهی یک بانک چه در زیر درخت.
بانک نماد مراودات اقتصادی و اجتماعی آدمهاست، در عوض، درخت و آرامیدن در سایهاش نماد رهایی از کارها و بارهایی است که خودمان بر دوشمان داریم و جامعه و عادات اجتماعی آنها را سنگینتر میکند. همان حسّی را که زیر درخت داریم با خودمان به بانک ببریم. سهراب نمیگوید از کار و زندگی اجتماعی و اقتصادی دست بکشیم. میگوید در این نوع زندگی نیز آن آسایشی را جستجو کنیم و به دست آوریم که به طور طبیعی در زیر درخت عایدمان میشود. متأسفانه خیلی ها چون با خودشان همان دردسرهای بانکی، اقتصادی و اجتماعی را به زیر درخت میبرند آنجا هم به آرامش نمیرسند.
سهراب میخواهد پردهای را برداریم و، در عوض، کاری به کار پردهای دیگر نداشته باشیم. پردهای را که میتوانیم برداریم پردهای است که خودمان روی واقعیت و حقیقت آشکار کشیدهایم، و خودمان را به ندیدن و نفهمیدن زدهایم. پردهای که نباید کاری به کارش داشته باشیم آن پردهای است که هر چه زور بزنیم نمیتوانیم ذرّهای جابجایش کنیم، آن پردهای است که خدا روی پدیدههای طبیعت و خلقت کشیده است. ظاهر هر چیزی همان پردهای است که رویش کشیده شده است. ما فقط روی پرده را می بینیم. با تجزیه و تشریح هر پرده به پردههای تو در توی دیگری میرسیم. فرو رفتن به اعماق پدیدهها سودی ندارد. افسردگی میآورد. باید در «افسون» آنها شناور شویم تا از بودن در کنارشان لذّت ببریم.
کار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ
کار ما شاید این است
که در «افسون» گل سرخ شناور باشیم.