تا صبح شب یلدا با غزلی از دیوان حافظ
تا صبح شب یلدا با غزلی از دیوان حافظ
فاتحهای چو آمدی بر سر خستهای بخوان
لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان
آنکه به پرسش آمد و فاتحه خواند و میرود
گو نفسی که روح را میکنم از پیاش روان
ای که طبیب خستهای روی زبان من ببین
کاین دم و دود سینهام بار دل است بر زبان
گرچه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت
همچو تنم نمیرود آتش مهر از استخوان
حال دلم ز خال تو هست در آتشاش وطن
چشمم از آن دو چشم تو خسته شدست و ناتوان
باز نشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین
نبض مرا که میدهد هیچ ز زندگی نشان
آنکه مدام شیشهام از پی عیش داده است
شیشهام از چه میبرد پیش طبیب هر زمان
حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم
ترک طبیب کن بیا نسخهی شربتم بخوان
جناب استاد دکتر بهروز ثروتیان در بررسی این غزل به این چند جملهی ذیل اکتفا کردهاند:
«منظومهای است خشک و سخنانش سخنانی باطل است که در سه نسخه خطی از دستنویس ضبط شده است. قطعاً میتوان گفت از حافظ غزلسرای شیراز نیست و آن را اهل قلمی ساخته و مطلقاً ذوق هنری نداشته است.» (شرح غزلیات حافظ- دفتر چهارم، دکتر بهروز ثروتیان. ص1927)
با این بد و بیراهی که استاد خرج این غزل و شاعرش کرده است چه کسی جرئت میکند از این غزل و از شاعرش تعریف کند؟ من یکی که جرئتاش را ندارم. در عوض، همین سر سوزن ذوقی که برای نقد، همین طور الکی و از بیکاری، در وجودم باقی است باعث شده است هوس بررسی این غزل را به اندازهی چند خطی برانم و به قول طوطیهای مقلد حرفهای کلیشهای فعل بررسی کردن آن را صرف کنم! این کار علّتی دارد مختصر که این چنین خدمتتان عرض میکنم:
حتی اگر حق به جانبِ جناب استاد باشد، اگر این غزل که کماکان در دیوان خواجه حافظ محفوظ است فال کسی درآمد و دل خوش کرد که خودِ خواجه بختاش را خوانده است و به خود تلقین کرد که اگر از این شب یلدا تا شب یلدای سال آینده- اگر عمری باقی بود- با پند حافظ زندگیاش را تنظیم کند حتماً خیر می بیند، در تفسیر فالاش باید به او چه بگوییم؟ بگوییم «بد آوردهای! فالی نصیبات شد که از خواجه نیست و از کس دیگری است که خود یا دیگری آن را با تقلب لای اشعار حافظ جا داده است. تفسیر و تأویل و تعبیرش هم به دردت نمیخورد! هر جور بررسیاش کنیم برایت اغور ندارد.»
راستی، چند تا از این غزلها در دیوان خواجه وجود دارد که میشود آنها را با چنین حرف یا ادعایی پس زد؟ اگر عوام باخبر شوند که بعضی از غزلیات این دیوان از خواجه نیست یا احتمال کمی دارد که از او باشد هر سال پس از جور در نیامدن فالشان با حالشان به این نتیجه میرسند که خواجه که دروغ نمیگوید حتماً غزلی که برایشان شب یلدا خواندهاند از خواجه نبودهاست.
از این ادعاهای هر چند به حق که خوراک حافظ شناسان و حافظ پژوهان است بگذریم، ما فالگیرها بهتر است یکراست برویم و بنشینیم سر محفل شبانه و عامی و یا عادی خودمان- سر سفرهی «شب یلدا». بعد، با خیال راحت میتوانیم هر غزلی را که میخوانیم دور از چشم اساتید بزرگ برای یک شب هم که شده از حافظ بدانیم و بدون وسواسهای ادیبانه چیزی در آن پیدا کنیم که با حال ما جور دربیاید تا فال ما بشود. حالا میخواهم این غزل مشکوک را فارغ از دغدغهی پرداختن به سبک حافظ مانند تعبیر یک رؤیای زودگذر بررسی کنم تا خودتان بخوانید و ببینید و بسنجید که چه طور میشود غزلی را که شاعری عاری از ذوق هنر سروده چندین قرن در دل دیوان حافظ جا خوش کرده است.
فاتحهای چو آمدی بر سر خستهای بخوان
لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان
واژهی «خسته» واژهی کلیدی این غزل است. «خسته» در این غزل مساوی است با «عاشق به اضافهی زخم.» شاعر به گونهای از معانی متفاوت این واژه استفاده کرده است.
«خسته» به یک معنی به زمینی گفته میشود که زیر پای آدمها و سُم اسبها مدام لگدمال شده باشد. آن قدر از روی آن آمدهاند ورفتهاند که غبارش همیشه در هوا سرگردان است. با این معنی، میتوان گفت شاعر خود را از فرط خستگی و رنجوری در عشق همچون مردهای پنداشته که این خاک خاکِ گورش است. او میخواهد معشوقه، دست کم، به جای پامال کردناش لحظه ای آنجا بایستد و فاتحهای بر این میت بخواند. این فاتحه «گشایش» بخت او و درمان درد خستگی اوست که تا حدّ مرگ روحش را آزرده است. شاعر این چنین معنی دیگر «خسته» را که «مجروح و آزرده» است با تأکیدی استعاری در وصف حال خود به کار میبرد. او «خسته» را به «مرده»ای ماننده کرده است که فاتحه خواندن برایش گشودن درهای زندگی دوباره به روی اوست. امّا، چون او واقعاً نمرده است، پس منظور اصلیاش از فاتحه، فاتحهخوانی در قبرستان نیست. پس منظورش چیست؟ شاعر از مخاطب خود میخواهد لب بگشاید و چیزی بگوید. گویا طرفاش کسی است که با او قهر کرده است. همین لب به سخن گشودن معشوقه برایش مانند فاتحه ای است که روح مرده و دل خستهاش را شاد میکند. از ادامه شعر پیداست که شاعر تنها به فاتحهخوانی معشوقه رضایت نمیدهد. برای همین است که میگوید:
آنکه به پرسش آمد و فاتحه خواند و میرود
گو نفسی که روح را میکنم از پیاش روان
«پرسش» از سوی کسی است که به عیادت بیمار میرود تا حالش را بپرسد؛ و همان طور که گفته شد «فاتحه» برای آمرزش و رهایی مردهای از رنج است تا درهای رحمت به رویاش باز شود. شاعر دوباره از هر دو معنی «خسته» استفاده میکند. او از کسی که به دیدارش آمده است می خواهد که «نفسی» یا «دمی» تأمل کند و چنین شتابان از نزدش نرود زیرا «نَفَساش» به او روح میدهد و زندهاش میکند. اگر برود دوباره همان بیمار در حال احتضار خواهد بود.
ای که طبیب خستهای روی زبان من ببین
کاین دم و دود سینهام بار دل است بر زبان
شاعر معشوقه را طبیب درد خود میداند. شکاف این زخم به اندازهی فاصلهای است که وصال را ناممکن کرده است. او مانند بیماری که زباناش را به درخواست طبیب بیرون میآورد تا از روی آن تشخیص دهد که بیماریاش چیست زبانش را بیرون آورده و نشان میدهد که چه باری روی آن است. باری که روی زبان اوست همین شعر و غزل است. «دم و دود» سینهاش همین غزلی است که بر زبان دارد. پس، نشانهای که این طبیب باید به کمک آن بیماری او را کشف و علاج کند معنا و مفهوم همین غزل است. بیماری دل و سینهی شاعر عاشق اینگونه روی زبانش بار و نشان گذاشته است.
گرچه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت
همچو تبم نمیرود آتش مهر از استخوان
(شاید واژه ها و تصاویر تکراری و ضربدری و درهم و برهمی که از این بیت بیشتر خودنمایی میکند باعث شدهاست دکتر ثروتیان شاعر این ابیات را خیلی بیذوق بداند و خودش هم دچار حشو مؤکدی بشود و بگوید: «سخنانش سخنانی باطل است.»)از سویی به نظر میرسد که شاعر میخواهد بگوید که تب واقعی در برابر تب عشق اهمیتی ندارد. چنان تبی که پیش از این بدناش را گرم کرده و با حرارت «مهر» (شاید خورشید!) بالا گرفته بود حالا پایین آمده و عادّی شده است. چیزی که به این راحتیها عادّی نمیشود تب عشق است. از سوی دیگر، میتوان چنین پنداشت که شاعر میخواهد هر دو «تب» و «مهر» را به معشوقه برگرداند. تب نخست به همان مهر و گوشهی چشمی که در عیادت نسبت به او داشت برمیگردد، و تب دوم به اثر همان مهری که از او در دلش باقی است اشاره دارد. معشوق، در عیادت از عاشق بیمار، با مهر او را گرم کرد و رفت. گرمی دیدار دیگر نیست، ولی تب عشق ناشی از آن هنوز در وجودش باقی است.
(«خسته» معنی دیگری دارد که آسان نمیشود آن را به این غزل وصل کرد، ولی اگر به اندازهی یک درصد هم بشود آن را به واژه و یا تصویری از این غزل ربط داد گفتناش بی فایده نخواهد بود. شاید اصرار شاعر برای استفاده از واژهی «استخوان» به همین خاطر باشد، زیرا معنی دیگری که برای «خسته» آورده اند «هسته یا به اصطلاح استخوان خرما و برخی از میوهها» است. شاید شاعر در استفاده از واژهی «استخوان» نیمنگاهی به این معنی نیز داشته باشد. او واژهها و تصاویر مرتبط با کار طبابت را که نظیر هماند مراعات کرده است، بعید نیست که رابطهی بین معانی متفاوت «خسته» را هم رعایت کرده باشد. تبِ عشق تا هستهی وجود عاشق نفوذ کرده که او این چنین گُر گرفته است.)
حال دلم ز خال تو هست در آتشاش وطن
چشمم از آن دو چشم تو خسته شدست و ناتوان
در مصرع نخست، اشارهی غیرمستقیمی به تبِ عشق میشود. «خال» را باید با «مهر» بیت پیشین یکی دانست. این «خال» نقطهی حُسن وجود معشوقه و دلبستگی عاشق به اوست. هنوز عاشق از همان مهری که از او دیده گرم است. ولی آن محبت در حدّ یک عیادت زودگذر باقی مانده است و به وصال نمیرسد. شکایت مصرع بعد بدین سبب است. منظور از خستگی چشم میتواند خُماری آن باشد. چشمهای معشوق آنگونه که عاشق خسته انتظار دارد به او نظر نمیکند؛ همین او را خُمار کرده است. دو چشم معشوق اگر به روی او باز شود مانند دو پیالهای است که برای بیرون آوردن او از خُماری کافی است. ولی او که شتابان میرود مجال تماشایی به این بیمار نمیدهد.
باز نشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین
نبض مرا که میدهد هیچ ز زندگی نشان
انگار این عاشق دلسوخته به دلسوزی نیاز دارد. اگر منظورش از «آب دو دیده» اشکهای خودش باشد که در عشق راستین- در حسرت وصال و یا در شوق دیدار- باید بی اختیار از چشمهایش سرازیر شود. گویا او از معشوقه میخواهد مانند کسی که دارد عزیزی را از دست میدهد و یا عزیزی را از دست داده است سر گورش و یا همان بالیناش اشکی بریزد تا دلش خنک شود که با اوست. (فکر کنم این توقع زیادی یا بیجا یکی از همان سخنان باطل است که استاد میفرماید.) باری به این جهت یا به آن جهت یا به هر جهت، این آب، آب زندگی عاشق است. بدون آن اگر این طبیب نبضاش را بگیرد نشانی از حیات در او نمییابد.
آنکه مدام شیشهام از پی عیش داده است
شیشهام از چه میبرد پیش طبیب هر زمان
منظور از «شیشه» در مصرع نخست شیشهی شراب است. «شیشه» در مصرع دوم آن شیشهای است که طبیب برای حجامت استفاده میکند. مصرع نخست نشان میدهد که پیش از این معشوقه التفاتی به این عاشق خسته داشته است، ولی از مصرع بعد معلوم میشود که عاشق شاکی است که چرا حالا کاری میکند که کارش به طبیب کشیده شود.
حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم
ترک طبیب کن بیا نسخهی شربتم بخوان
شیوهی بیان به گونهای است که یکباره حافظِ شاعر در جایگاه معشوق قرار میگیرد. خودش پاسخ عشق خودش میشود. حالا، التفاتی به خودش دارد و ازخودراضی و راضی از خود شعرش را همان شراب و شربتی میداند که جانبخش است. چرا؟ شاید برای اینکه «عشق» همان آبِ حیات است. «هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق.» همین شعر نشان بیماری این عاشق است، نوشدارویاش نیز هست. همین قدر که توانست دستی به قلم ببرد و از عشق بنویسد برای او کافی است؛ زنده میماند. حالا چه معشوقه یا طبیب او را ترک کند، چه خودش او را به ظاهر ترک کند؛ فرقی نمیکند. او باید علاج خود را در حفظ عشق ببیند نه در وصال معشوقه که اغلب توقع زیادی است.
امیدوارم ضعفهای این مشق نقد یک شبه را بر من ببخشید!