بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (37)

 

خیّام می­گوید:

دنیا به مراد رانده گیر، آخر چه؟

وین نامه­ی عمر خوانده گیر، آخر چه؟

گیرم که به کام دل بماندی صد سال،

صد سال دگر بمانده گیر، آخر چه؟

بعد به خودش می­گوید:

خیام، اگر ز باده مستی خوش باش؛

با لاله رخی اگر نشستی، خوش باش؛

چون عاقبت کار جهان نیستی است،

انگار که نیستی، چو هستی خوش باش.

و سهراب این ابیات را خلاصه کرده است و می­گوید:

و نترسیم از مرگ.

مَثَل است که می­گویند «قمارباز دار و ندارباخته اگر نگوید به گُندم که دق می­کند.» آیا در جواب توصیه­ی خیّام و  سهراب می­شود چنین مثلی را برزبان آورد و نشان داد که آنها نیز، چون از مرگ گریزی نیست، از سر ناچاری این حرف­ها را زده­اند؟ و ما هم ناگزیریم، چه بخواهیم و چه نخواهیم، با آنها همفکر و همزبان باشیم؟ اگر راستی راستی این حرف­ها حرف دل­شان باشد چه؟ آیا می­توانیم با آنها همدلی کنیم؟ چرا که نه! اگر این حرف­ها را از ته دل پذیرفته باشیم اینجور «هم»ها را می­توانیم با هم داشته باشیم؛ تنها «هم» مهمی که باقی می­ماند «همدردی» است که آن را باید بگذاریم برای عشق که «دردی است غیر مردن کان را دوا نباشد.» خوب! پس، غیر از «مرگ» چیزهای دیگری هم هست که هم درد دارد و هم ترس.

خیّام و سهراب به مرگ و ترسِ از آن از زاویه­ای بسیار باز و با اندیشه­ای فلسفی نگاه می­کنند. احمد شاملو در شعر زیر به مرگ و ترس از آن از زاویه­ای بسته­تر که سیاسی و اجتماعی است نگاه می­کند:

هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شكننده تر بود
هراس من باري‎‎‏‚همه از مردن‏ِدر سرزميني ست‚
كه مزد گوركن از آزادي آدمي افزون باشد

جستن‚
       يافتن
             و به اختيار برگزيدن
و از خويشتنِ خويش بازويي پي افكندن
اگر مرگ را‚از اين همه ارزشي بيشتر باشد
حاشا‚
      حاشا
           كه هرگز از مرگ هراسيده باشم

شاملو، گرچه دستان مرگ را که دست­بردار کسی نیست از دستان ابتذال شکننده­تر می بیند، با ترفندی بسیار آگاهانه و هوشمندانه نشان می­دهد که آدم آزادیخواه از مرگ کم­تر از ابتذالی می­ترسد که باعث می­شود برای زیستن به هر قیمتی حقّ خود و  دیگران را بفروشد.

 

سهراب چه طور؟ آیا برای او که با لحنی بسیار مطمئن مرگ را به هیچ می­گیرد و می­گوید «و نترسیم از مرگ،» هیچ ترسی در زندگی وجود نداشته است؟

سهراب آدم نترسی نبود، ولی چیزهایی که او را می­ترساند به ظاهر از مقوله­های دیگری بود. سهراب در «به باغ همسفران» می­نویسد:

در این کوچه­هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می­ترسم.

من از سطح سیمانی قرن می­ترسم.

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.

سهراب می­خواهد از این گونه ترس­ها نجات پیدا کند. حتی می­خواهد با دیازپام «کم­محلّی»، «بی­خیالی» و «خواب» چشم­هایش را به روی اینها ببندد و هنگامی آنها را باز کند که اثری از این پدیده­های ترسناک نباشد. آیا این خوابی که او خواهانش است نوعی مرگ و یا خودکشی از ترس نیست؟ آیا اگر آدم از چیزی بترسد همان ترس نوعی ترس از مرگ نیست؟

ترس چیزی نیست که آدم بتواند برای همیشه از شرّش خلاص شود. حالا که باید به نوعی از آن رضایت بدهد چه نوعی از آن خوب است؟

سهراب با چه نوع ترسی میانه­اش خوب است و کنار می­آید؟

او این ترس خواستنی را تشریح کرده و «نشانی»­اش را داده است:

«...

دو قدم مانده به گل،

پای فواره­ی جاوید اساطیر زمین می­مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می­گیرد.

در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می­شنوی:

کودکی می­بینی

رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه­ی نور

و از او می­پرسی

خانه­ی دوست کجاست.»

این ترس شفاف ترسی است که جای حرف ندارد. وقتی می­ترسی معلوم است که ترسیده­ای. دست خودت نیست. نمی­شود پنهان و یا انکارش کرد. این ترس نوعی شکّ سرگرم­کننده است. مجبورم این ترسِ شفافِ سهراب را این طور توجیه کنم که، تنها حالتی از ترس پذیرفتنی است که مانند جست و جوی نشانی خانه­ی دوست باشد. آدم دلهره دارد که مبادا آن را پیدا نکند. یعنی آدم می­ترسد نکند نه دوستی باشد و نه خانه­ی دوستی. اگر در هراس از مرگ نیز چنین شکّ و ترسی باشد طبیعی است. میزان ترس آدم از مرگ رابطه­ی مستقیمی با میزان شکّ و یقین­اش نسبت به زندگی پس از مرگ دارد. همیشه این طور بوده است. حتی در قرآن مجید خطاب به آنهایی که به ظاهر ادعا می­کنند به آن دنیا یقین دارند و نیز یقین دارند که چون حق به جانبِ خودشان است به بهشت می­روند گفته می­شود اگر راست می­گویید چرا همین حالا مرگ را نمی­طلبید؟

از مرگ چه می­دانیم؟ همه چیز و هیچ چیز!

مرگ برای ما پدیده­ی ناشناخته و غم­انگیزی است. چون ناشناخته است، رگه­هایی از اُمید و نااُمیدی را در وجود و اندیشه­مان به هم­ آمیخته است. دلهره­آور و غم­انگیز است.

برای کسانی که چندان دل خوشی از این دنیا ندارند دلهره­آور است مبادا آن سر مرگ هیچ خبری نباشد؛ دنیای دیگری، نه بهتر از این و نه بدتر از این، نباشد. هر چه باشد، کاچی به از هیچی است! بودن بهتر از نبودن است. مسئله این است!

برای کسانی هم که همه دلخوشی­شان این دنیاست خیلی غم­انگیز است. برای اینکه درست وقتی که آدم ذوق­زده شده و زندگی به او مزه داده است، مرگ از راه می­رسد و تو ذوق آدم می­زند.

گروهی نیز خود را به بی­خیالی زده­اند و سعی می­کنند با ظاهری الکی­خوش نشان بدهند که با وجود عبث بودن همه چیز این دنیا خوش­اند. غصه که دردی را دوا نمی­کند، به خصوص درد مرگ را که درمانی ندارد.

امّا گروه دیگر کسانی­اند که مرگ خود و کسی را باور ندارند. با همان اطمینانی که گفته می­شود مرگ حق است، آنها می­گویند دنیای پس از مرگ حق است. هستند، ولی کم­اند کسانی که در رودر رویی با آن بگویند: «به خدای کعبه رستگار شدم.» باید علی بود و اندیشه­ی عالی داشت و مرگ را شادی­آور دید؛ و فهمید و پذیرفت این پرسشِ-خود پاسخ را که:

اُفَحَسِبتُم اَنَّما خَلَقناکُم عَبَثا وَ اَنَّکُم اِلَینا لاتُرجَعونَ(مؤمنون، 115)

آیا پنداشته­اید شما را بیهوده آفریده­ایم و اینکه به سوی ما بازگردانیده نمی­شوید.

 گرچه برای بیش­تر ماها گفتن­اش آسان است، ایمان آوردن به آن و دل دادن به آن سخت است. برای همین، مرگ برایمان یک تراژدی بزرگ است. مانند تراژدی، طبق تعریف ارسطو، تأسف و ترس را در انسان برمی­انگیزد. هنگامی که آدم مرگ دیگری را می­بیند دلش به حالش می­سوزد و برایش متأسف می­شود؛ بعد که به فکر مرگ خودش می­افتد دلش به حال خودش هم می­سوزد. ترس وجودش را فرا می­گیرد. راهی پیدا می­کند تا آن را برای خودش توجیه کند و کم­تر بترسد. می­گوید چون برای همه است، حق است پس ایرادی ندارد. قرار نیست که فقط من بمیرم. همه می­میرند. گاه نیز خانه­ای با همه امکانات برای خودش در آن سر مرگ می­سازد و به خودش می­قبولاند که زندگی جاوید پس از مرگ حقیقت دارد؛ ولی، باز از سر ترس هنگامی که به مرگ فکر می­کند می­گوید «مرگ خوب است ولی برای همسایه! برای من هنوز زود است. من هنوز در این دنیا و با این دنیا خیلی کار دارم.»

 از آنچه که گفته شد و تجربه­ی مختصری از شیوه­ی برخورد انسان با مرگ است، می­توان نتیجه گرفت که «ترس از مرگ» بدتر از خود  «مرگ» است.  شکسپیر در «ژولیوس سزار» خوب گفته است: «ترسوها پیش از مرگ چندین بار می­میرند، ولی آدم شجاع تنها یک بار طعم مرگ را می­چشد.»

واقعیت این است که ترس از هر چیزی یک نوع ترس از مرگ است. ترسِ از دست دادن چیزی است که بخشی از زندگی آدم یا گاهی برای کسی همه­ی زندگی­اش است؛ و زندگی­اش، آن گونه که آن را می­خواهد و دوست دارد، به آن وابسته است. این نیز ترس از مرگ است، ولی به شکل و بهانه­ای دیگر. مانند خودکشی است. آدمی که خودکشی می­کند به ظاهر از ترس زندگی به مرگ پناه می­برد؛ کمی که دقت کنیم متوجه می­شویم که او شکلی از مرگ را به شکل دیگری از آن ترجیح داده است.

 آیا مرگ هیچ ترسی برای سهراب نداشت؟ آیا سهراب هیچ ترسی از مرگ نداشت؟ هر چند این دو پرسش شبیه­اند منظورم از هر کدام متفاوت است. یک بار می­خواهیم بدانیم آیا او از مرگ خود می­ترسید یا نه. یک بار هم می­خواهیم بدانیم که از مرگ یا از از دست دادن یکی از عزیزان خود می­ترسید یا نه. اینکه کدام پرسش به کدام منظور ربط پیدا می­کند به طرز خواندن شما بستگی دارد.  شاید یکی از این دو پرسش برای هر دو پاسخ کافی باشد! ولی فکر به مرگ زندگی ما را پرسش اندر پرسش کرده است. نخستین پاسخ هر پرسش­مان خودِ آن پرسش است. پس، بهتر است آن قدر درباره­ی آن از خود بپرسیم تا آن را جوری بشناسیم که با ایمان و آگاهانه درس «موتوا قبل ان تموتوا» را در هر لحظه و گامی از زندگی­مان به یاد بیاوریم و به کار ببریم. امّا، این طرز برخورد با مرگ بیش­تر جنبه­ی شخصی دارد؛ پرسشی که از دل آن بیرون می­آید این است که، اگر خودمان از مرگ نترسیدیم، آیا می­توانیم به جای دیگران و مرگ دیگران هم از مرگ نترسیم؟ آیا تجربه­ی مشاهده­ی مرگِ دیگران می­تواند آن قدر قوی و قابل اعتنا باشد که هم تمام ترس خودمان از مرگ بریزد و هم دیگران را با آن قانع کنیم که از مرگ نترسند؟

مرگ پایان کبوتر نیست.

مرگ وارونه­ی یک زنجره نیست.

ما با نگاه به مرگ کبوتر  به خودمان القا می­کنیم که مرگ پایان کبوتر نیست، و به این نتیجه می­رسیم که نه ما و نه کبوتر نباید از مرگ بترسیم. ولی، کبوتر گوش غریزه­اش به این حرف­ها  اعتنایی نمی­کند. (خودمان هم همین طور!) وقتی باید بترسد می­ترسد. وقتی باید بترسیم می­ترسیم.

اگر ما دمپایی به دست به سوسکی بگوییم «ای سوسک کوچولوی عزیز از این دمپایی و از مرگ نترس! مرگ پایان کار تو نیست.»  و او برگشت و گفت: «این نصیحت را به خودت بکن که از سوسکی که یک میلیاردم قد و قواره توست می­ترسی در حالی که یک تریلیون ضرری را که تو به زمین و طبیعت و انسان زده­ای به تو یک نفر هم نزده است.»  با چه قیافه­ای، چه جوابی به او بدهیم؟

این حرف شکسپیر چه قدر طبیعی و عاری از شعار است که می­گوید:

مرگ را بیش­تر در ترس از آن حس می­کنیم. سوسک کوچکی که زیر پا له می­کنیم در رنج جسمانی­اش، دردی را تجربه می­کند به بزرگی دردی که آدمی قوی هیکل در هنگام مرگ حس می­کند.

کبوتر، بی آنکه انسان از فشار شب قبر به گوش­اش چیزی خوانده باشد، از مرگ می­ترسد انگار ترس بخشی از طبیعت و فطرت­اش است که اگر نباشد عجیب است. کبوتر، حتی از اینکه تخم­هایش بشکند و جوجه­هایش بمیرند می­ترسد. بخش مهمی از ترس ما از مرگ، ترس از مرگ آنهایی است که دوست­شان داریم. خیلی از اوقات، و برای خیلی­ها، این ترس بزرگتر است.

مرگ در ذهن اقاقی جاری است.

جاری بودن از ویژگی­های آب است. آب در آوندهای اقاقی جاری می­شود تا زندگی را به همه بخش­های این گیاه برساند. ذهن اقاقی وجود و فطرت و طبیعت اقاقی است. وجود اقاقی با ذهن اقاقی یکی است. زندگی اقاقی یعنی اندیشیدن اقاقی. اقاقی به چه چیز می اندیشد؟ به زندگی. مگر می­شود و یا لزومی دارد که بدون اندیشیدن به ضدّ زندگی آدم به زندگی بیاندیشد؟ پس اندیشیدن به زندگی مساوی است با اندیشیدن به مرگ. ولی اندیشیدن به زندگی یعنی چه؟ یعنی تلاش برای زنده ماندن. تلاش برای زنده ماندن یعنی اندیشیدن به مرگ. مرگ با چنین تناقضی در ذهن اقاقی جاریست.  پس، از جمع­بندی آنچه که گفته شد ناچار باید بگوییم که مرگ و زندگی مساویند. با هم می­آیند. پس یا باهم می­روند یا با هم می­مانند. پس اگر یکی مانده باشد با کمی دقت باید آن دیگری را هم در کنارش ببینیم.

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.

برای سهراب اندیشه سرزمینی است که هم فصل خوش آب و هوا دارد و هم فصل بُحرانی که یا خیلی گرم و یا خیلی سرد و یا ...، در هر صورت مخالف طبع انسان است. خوب است مرگ در فصل مناسب بیاید و در اندیشه­ی ما بنشیند. وقتی بیاید که حوصله­اش را داشته باشیم. آن را با  استقبال و تعارفی گرم بپذیریم. امّا اگر به فصل بد و بازار بد اندیشه­ی ما بربخورد حال ما و حال او بدتر می­شود. آدم اگر خوب بیاندیشد مرگ را خوب تحویل می­گیرد و جایی مناسب آن را می­نشاند و مدام بلندش نمی­کند، بیرونش نمی­کند.

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می­گوید.

مرگ به صورت  خواب شب­ها وارد دهکده می­شود. هر که می خواهد بخوابد ندایی در گوش­اش می­خواند که فردا بیدار خواهی شد. این ندا همان ندای میل به خواب است. اهالی دهکده شب را به اُمید رسیدن به صبح می­خوابند. چون خواب چهره­ای دیگر و پسندیده­تر از مرگ است، پس این ندا در حقیقت ندای مرگ است. سهراب می­خواهد با این گفته­اش به این نتیجه برسیم که با مرگ هم مانند خواب می­شود خوب و با دید مثبت تا کرد.

مرگ باخوشه­ی انگور می­آید به دهان.

البته چون آدم انگور را دانه دانه می­خورد، باید گفت که مرگ با خوشه­ی انگور به سمت دهان می­آید و بعد انگورها، دانه دانه خورده می­شوند. انگور دانه دانه می­میرد و خورنده­ی آن بی­آنکه واقعاً این دانه­ها سمّی باشد لحظه لحظه می­میرد. سمّی که خوشه­ی انگور آغشته به آن است سمّ زمان است.

مرگ در حنجره­ی سرخ-گلو می­خواند.

هر نغمه­ی سرخ-گلو یک لحظه او را به سمت مرگ نزدیک­تر می­کند انگار که او سرود مرگش را می­خواند. سرخ-گلو و ما، هر دو، از چیزی لذّت می­بریم که در ذات خود سپری شدن زمان و گذشت عمرمان را دارد. ناخواسته از مرگِ لحظه به لحظه­ی خود لذّت می­بریم. ولی با اندیشیدن به مرگِ آنی و قطعی حواس­مان دوباره پرت می­شود.

لذّتی که در انگور و در صدای سرخ-گلو است لذّتی ناشی از تفاوتی است که بین بودن و نبودن­شان، داشتن و نداشتن­شان و سرانجام بین زندگی و مرگ حس می­کنیم.

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.

با یک برداشت، این حرف سهراب ضدّ آن چیزی می­شود که او می­خواهد به ما بفهماند. او می­خواهد بگوید که مرگ بد یا زشت نیست، ولی مرگ در صورتی می­تواند به ما ثابت کند که شاپرک زیباست که چهره­ی نازیبایی از او را به ما نشان بدهد. هنگامی که شاپرکِ مرده و تجزیه شده را می­بینیم، با مقایسه­ای می­فهمیم که پیش از مرگ چه قدر زیبا بود. شاید هم سهراب می­خواهد بگوید وجود هر چیز نازیبایی بهتر از نبودش است. تأسف فقدان هر از دست رفته­ای آن را برای ما زیبا می­کند. شرط نخست زیبایی همین وجود داشتن و زنده بودن است. فقط با چنین فلسفه­ای می­شود مانند هوشنگ ابتهاج گفت:

زندگی زیباست ای زیباپسند

زنده اندیشان به زیبایی رسند

آنچنان زیباست این بی­بازگشت

کز برایش می­توان از جان گذشت

تناقض­نمای ابتهاج به ما می­گوید که برای زیبا نگه داشتن زندگی یا زیباتر کردن آن می­توان مرگ را انتخاب کرد. اگر قرار است زنده باشیم و زشتی­ها را ببینیم همان بهتر که فداکاری کنیم و زشتی­ها را به قیمت مرگ هم شده از بین ببریم تا چهره­ی زیبای زندگی از پشت این زشتی­ها دربیاید. دیگران از آن لذّت می­برند، انگار ما لذّت برده­ایم. باید مانند آن جوان عاشق در قصه­ی ایرج میرزا این شهامت و احساس لطیف را در حفظ عشق و زیبایی داشته باشیم و به آب زده و از جان گذشته بگوییم: «ما که رفتیم بگیر این گُل تو!» زندگی و زیبایی در شعر ابتهاج مترادف­اند. مرگِ زیبا مساوی است با زندگی؛ و زندگیِ زشت مساوی است با مرگ. با چنین نگاهی می­شود برای زندگی و زیبایی از جان گذشت.

سهراب به مرگ بیش­تر به عنوان یک پدیده و حقیقت طبیعی نگاه می­کند. مرگ همان قدر زنده است که دیگران زنده­اند. مرگ برای ماندن خود تلاش می­کند. برای سهراب مرگ مانند هر شخص زنده­ای به غذا و آب و سرگرمی و لذّت نیاز دارد:

مرگ گاهی ریحان می­چیند.

مرگ گاهی ودکا می­نوشد.

خوب که فکر کنیم می­بینیم که مرگ، خودِ ما هستیم. هر کدام مرگ خود را باخود اینجا و آنجا می­بریم. این ما هستیم که ریحان می­چینیم و ودکا می­خوریم. ما با مرگ زندگی می­کنیم و با زندگی می­میریم. «بودن یا نبودن، مسئله این است.» ریحان نیز می­میرد، حتی ودکا که به ظاهر زنده نیست دچار نوعی مرگ می­شود؛ و آن هنگامی است که نوشیده می­شود.

گاه در سایه نشسته است به ما می­نگرد.

و همه می­دانیم

ریه­های لذّت، پر اکسیژن مرگ است.)

یاد فیلم ملاقات با جو بلَک افتادم. عزرائیل یا مرگ با جسم «براد پیت» به خانه­ی «آنتونی هاپکینز» می­رود که قرار است چند روز دیگر جانش را بگیرد. تا آن موقع، با این جسم و با نام «جو بلَک» می­خواهد یک چرخی در این دنیا بزند و ببیند در اینجا واقعاً چه خبر است. آنهایی که با او دیدار می­کنند نمی­دانند که این مرگ است که دارد به آنها نگاه می­کند.

 مهم این نیست که ما در رودر رویی با مرگ خودمان را به ندیدن می­زنیم. مهم این است که مرگ همیشه نگاهش به ماست. سهراب وارونه­ی حرف سعدی را به ما تحویل می­دهد. او نمی­گوید «هر نفسی که فرو می­رود مُمِد حیات است و چون برمی­آید مفرح ذات.» او می­گوید در هر نفسی که می­کشیم لذّتی است و در هر لذّتی مرگی واجب. ما از مرگ خود داریم لذّت می­بریم ولی خبر نداریم. هرچند هر لذّتی پیش­آورنده­ی مرگ است، لذّت را می­خواهیم و از مرگ می­ترسیم.  اگر بدانیم کتاب دنیا را با چه حسابی نوشته­اند ترجیح می­دهیم از لذّت بترسیم و طالب مرگ باشیم چون  ریه­هایی که فکر می­کنیم ما را با اُکسیژن به لذّت و زندگی می­رسانند، ما را به مرگ نزدیک­تر می­کنند. سهراب می­خواهد ما این حقیقت بی چون و چرا را درک کنیم و بپذیریم:

در نبندیم به روی سخن زند­ه­ی تقدیر که از پشت چپرهای صدا می­شنویم.

یعنی قبول کنیم این شتری است که دم در هر خانه­ای می­خوابد. «سخن زنده­ی تقدیر» یعنی «سخن حق و مسلم تقدیر».  زندگی چه قدر ملموس است؟ این حقیقت به همان اندازه زنده و ملموس است. «چپرها» را برای این درست می­کنند که بیگانه سرزده یا دزدکی وارد خانه و مزرعه نشود. با حرف از مرگ نباید بیگانگی کرد. نباید برای فرار از آن در را بست، یا چپر درست کرد و چپرها را بالا برد.  نباید از مرگ و از سخن از آن ترسید. «سخن زنده­ی تقدیر» است. باید چپرهایی را که دم در گوش­هایمان ساخته­ایم خراب کنیم و دروازه گوش­ها را باز کنیم و حرف حق را بشنویم و بپذیریم. مرگ را باور کنیم، و آن را خوبی این زندگی بدانیم نه بدیِ آن.

فراموش نکنیم که سهراب این منظومه را پس از مرگ پدرش برای شب­های تنهایی مادرش نوشته است. مرگ هیچ بدی بزرگی نداشته باشد، یک بدی کوچک دارد و آن اینکه کسی می­رود و کسی تنها می­ماند.