بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب
سپهری(31)
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست.
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
این سه جمله جان کلام سهراب است. نوک قلّهی هشت
کتاب اش است. هر قدر آب و تاب اش بدهم و هر قدر تاب و توانتان را برای خواندن
اینگونه بررسیها زیاد کنید باز کم است. مجموع این سه جمله را خیلیها بد فهمیدهاند؟
مجموعشان را عرض می کنم. ممکن است خیلیها تک جملهها را خوب فهمیده باشند. بعضی
از آدم های کج فهم تصور کردهاند سهراب شیوهی
نگاه و کاربرد واژگان خودش را میخواهد درس بدهد و تبلیغ کند. نگاهها و واژگان و
شیوهی نگارش او را تقلید می کنند یا می دزدند. بعد خیال می کنند که نگاهشان و
واژههایشان را شسته اند. با واژههای شسته-رُفته میتوان مانند سهراب حرف زد، ولی
کسانی که مانند خود زندگی میکنند همان بهتر که مانند خودشان حرف بزنند. سهراب حرف زدن خودش را هم قبول ندارد. می پرسید
برای چه، می گویم این چند خط را صبر داشته باشید تا بگویم چرا. توقع ندارم همه حرف
هایم را بپذیرید:
درک این سه جمله، که ورد زبان خیلیهاست، نیازمند
حلّ سه مسألهی مهم است. این مسألهها از درون شعر سهراب سردرآوردهاند. تعدادشان
بیشتر از اینهاست. به قلم خودم و حوصله شما تخفیف دادهام!
بابک احمدی در جلد نخست کتاب ساختار و تأویل
متن جمله ای دارد که بد نیست آن را به سهراب سپهری هم تعمیم بدهیم. او مینویسد:
پیوند میان زبان و فلسفه چندان محکم شده است که
دشوار میتوان چامسکی و یاکوبسن را صرفاً «زبانشناس» نامید، چرا که کار آنان پرسش
های فلسفی بینظیری آفریده است.
سهراب سپهری را هم باید به خاطر طرح بعضی حرفها و پرسشها فیلسوفتر از یک شاعر
صرفاً احساساتی دانست. خودش هم مسألهساز نباشد، جملات اش سؤال برانگیزند:
مسألهی اوّل:
تناقضی پنهان در کاربرد واژهی «باید» در اندیشه
ای که سهراب با این جملات اخیرش می خواهد بیان کند وجود دارد. می پرسید چه
تناقضی؟ می گویم: اگر قرار یاشد همه ی
واژه ها را بشوییم، واژهی «باید» هم باید(!) شسته شود؛ و میپرسم: اگر واژهی
«باید» را بشوییم به چه «باید»ی می رسیم که خالص باشد و حرف روی حرف اش نیاید؟
شما هم بدون تردید مانند من بر این باورید که «باید»
را هر جور و با هر چه بشوییم باز هم «حرفِ زور» است و «باید» بودن اش پاک نمیشود.
«باید» حرف تأکیدِ واعظ و ورد زبان معلم اخلاق است. اصلاً، کار تدوین اصول و
معیارهای اخلاقی بدون این واژه امکان پذیر نیست. بعد از کنار گذاشتن همه ی حرف ها
و «باید»های دیگر، تنها یک «حرفِ زور» و یک «باید» برای هر کسی باقی می ماند که برای
توجیه و پذیرشاش ناچار است آن را مقدس و پاک بداند. (البته «باید»هایی وجود دارد
که بیش تر تسلیم شدگان شان هم اعتراف می کنند که پاک نیستند؛ مانند «همرنگ جماعت
شدن.»)
پس، «بایدِ»
هر کسی مذهب و ریشه ی ارزش های اخلاقی اش است. شاید فکر کنیم که بین افراد هم
مذهب «باید»ی ردّ و بدل نمی شود چون همه یک جور فکر می کنند و یک جور رفتار. ولی
مشکل اینجاست که اغلب فقط اسم مذهبِ مردم مشابه است. با دنبال کردن افکارشان و
دیدن رفتار متفاوت و گاه متضادشان به «باید»ها و مذاهبی می رسیم که بیش تر شخصی
اند. هر شخصی فکر می کند با چشم های شسته آن را یافته و با واژه های پاک آن را
تبلیغ می کند. بنابراین، هیچ کس صد در صد
گوش اش به «باید» های دیگران بدهکار نیست. با زاویه ی دید و توان گفتاری متفاوتی
که افراد دارند هرگز نمی توان گمراه واقعی
را پیدا کرد. در حقیقت، هیچ «باید»ی وجود ندارد که مورد تفاهم همه باشد. با
ظاهرسازی همه با هم کنار می آیند. با سهراب چه طور می شود کنار آمد؟ چه طور میشود
ثابت کرد که آبی که از «بایدِ» او میریزد چشمها را مطابق سلیقهی دیگران نمیشوید
و پاک نمی کند؟ مذهب سازی سهراب با «باید»ی که وضع کرده نشان دهندهی وسواس خاص او
و عدم تفاهم با «باید»های دیگران است.
مسألهی دوم:
سهراب نخست می گوید «چشم ها را باید شست،» بعد
می گوید «واژه ها را باید شست.» آیا باید هر دو را شست؟ یا اگر یکی را بشوییم دیگری نیز پاک می شود؟
اگر اینطور است، شستن کدام آن دیگری را هم پاک می کند؟ باباطاهر که می گفت:
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد
راه حلّ مشکل اش را در این دید که خنجری بسازد
نیش اش ز فولاد، زَنَد بر دیده تا دل گردد آزاد.
حالا حکایت ماست. آیا اگر چشم ها را بشوییم واژه ها از آلودگی رها می شوند؟ راستی!
نوعی syllepsis یا صنعت استخدام در کاربرد فعل «شستن» در این
مصرعها دیده میشود. چشم را واقعاً می شود شست و پزشکان برای آن قطره مخصوص
تجویز می کنند، ولی «واژه» شستنی نیست. امّا، نکتهی عجیب این است که با تصوری که
سهراب از «چشم» و «واژه» دارد، «واژه» شستنیتر به نظر می رسد، زیرا، اگر منظور
سهراب از «واژه» خودِ واژه باشد، منظورش از «چشم» خود چشم نیست. پس منظورش چیست؟
شنیده اید که می گویند «عقل آدم به چشم هایش
است.» نمی خواهم بگویم که این برداشت همیشه درست است، بلکه می خواهم معادلهی سادهای
را که در آن است حل کنم تا دست کم معلوم شود معنی مجازی «چشم» در فتوای سهراب
چیست. اگر عقل آدم به چشمهایش است، پس همان طور که می بیند فکر می کند و فکر و
نگاهش یکی است. بنابراین، منظور سهراب از «چشم» همین فکری است که «بینش» نام با
مسمایی برای آن است. سهراب معتقد است که «دهان گلخانهی فکر است؛» اگر از دهان
«واژه» و از فکر «چشم ها» را اراده کنیم
باید به این نتیجه برسیم که واژه ها بخش برگزیده و صاف و پاک و سانسور شدهی
افکارند. با این حساب، با شستن چشم ها می توان گلواژه های پاکی را برای عرضه در
گلخانه ی دهان پرورش داد.
دهان شاخه گل هایی را از آنچه که در نگاه و فکر ماست
میچیند و روی زبان می گذارد. این حرف های
گلچین شده به ظاهر زیرمجموعهی نگاه ما هستند- یعنی نباید چیزی در آنها باشد یا
دیده شود که در فکر ما نیست. امّا چنین رابطهی حسابشدهای بین زبان و فکر وجود
ندارد. چون فضای فکر انسان بازتر از توانایی زبان و بیاناش است، زبان نمی تواند همتا
و همبازی خوبی برای فکر باشد؛ خیلی کم می آورد. زبان گوینده نمیتواند هر چیزی را
همان طور که در فکرش است بیان کند. برعکس، فکر شنونده خیلی بیش تر از آن چیزی که
در ظاهر زبان گوینده است از آن بیرون میکشد. بنابراین، رابطهی بین فکر و زبان
همیشه متزلزل است. با این همه، بهترین حالت این است که تصور کنیم فکر و نگاهِ گوینده
که درست شود حرفها و واژههایش هم درست می شود. امّا، چون گفته های یکی شنیده های
دیگری می شود، و شنونده برداشت هایی ممکن است داشته باشد که گوینده فکرش را هم نمی
کرد، مهار زبان دیگر در اختیار گوینده نخواهد بود. بنابراین، اگر از این زاویه به افکار گوینده
نگاه کنیم ناچاریم بپذیریم که تفاوت هایی بین برداشت شنونده از زبان گوینده وجود
دارد که ثابت می کند همیشه حرف های گوینده زیرمجموعهی نگاهش نیست. روشنتر و سادهتر
بگویم، اگر کسی در مورد موضوعی به ما بگوید «هر چه دلت می خواهد بگو!» معلوم نیست
هر چه ما دلمان می خواهد بشنود. متأسفانه، او اغلب همان چیزی را می شنود که خودش
می تواند و یا می خواهد. هر قدر هم خوشبین باشیم، حرف هایمان نسبت به افکارمان دستکم
به طور جزئی به اندازه ی ضعف های گفتاری ما و شنیداری او متفاوت خواهد بود.
امّا، آنچه که موجب سوء تفاهم جدّی است ضعفهای
فکری است. دیگران پس از دریافت واژه های ما تلاش می کنند با آنها تصویر فکری را که
در ذهن داریم در ذهن خودشان بازسازی کنند. ولی چون خود برای هر واژه از واژه های ما تصویری ناقص مانند قطعه ای از قطعات
یک پازل در ذهن دارند که ممکن است با تصویر ذهنی ما متفاوت باشد، هنگامی که همه قطعات
را در ذهن شان جای واژه های ما می گذارند تا فکرمان را بخوانند از کنار هم قرار
دادن تصاویرشان اغلب به تصویری از حرف های ما می رسند که متفاوت از تصویر جمع و
جور شده ی فکر ماست. البته، همیشه تقصیر
از گیرنده نیست. گاهی قطعات پازل فرستنده ایراد دارد. اغلب، هیچکدام از طرفین حاضر
نیست تقصیر را به گردن بگیرد. شستن واژه،
یعنی به گردن گرفتن تقصیر و تعویض واژهی
نادرست خود با واژهی طرف مقابل، و رسیدن به تفاهم و همزبانی مسالمتآمیز.
مسألهی سوم:
گاهی
فکر و زبان در دور بی پاسخی گرفتار میشوند. داستان شان مانند داستان مرغ و تخم
مرغ است. کدام شان بر دیگری مقدم است؟ آیا برای هر چه در «هستی» وجود دارد مابهازایی
در «زبان» وجود دارد؟ و برعکس، آیا برای تمام واژه ها معادلی در جهان محسوس وجود
دارد؟
جان لاک معتقد بود که واژه ها درحقیقت به آنچه که در دنیای
بیرون وجود دارد برمیگردند نه به آنچه که ما در ذهن داریم. البته، این نظریه که
به آن Referential Theory می گویند مورد پذیرش همگان نیست. مخالفان می
گویند انسان واژههایی را به کار میبرد که واقعیت وجودی و خارجی ندارد؛ مانند
«را» در زبان فارسی. در عوض، برتراند راسل با Theory of Descriptions
یا نظریهی وصفی
زبان معتقد است که چنین واژه هایی حاصل استدلالها و برداشتهای منطقی ما در
برخورد با دنیای بیرون است. این واژهها خلاصهی توصیفات و محاسباتی است که این
چنین نمود پیدا کردهاست.
شاید دامنهی معرفت انسان را با توجه به افکار ویتگنشتاین بتوان اینگونه تبیین
کرد و گفت: شناخت ما از هستی به اندازه ی توان زبان مان است، و توانایی زبان مان
به اندازه ی شناخت مان از هستی است. هر چه را می بینیم، در موردش چیزی می گوییم، و
هر چه را می گوییم حتماً چیزی از آن در دوروبرمان دیده یا شنیده ایم. البته، ویتگنشتاین
هر چه را بگوییم و نتوانیم با الفبای منطق معنی کنیم بی معنی می داند. اگر حق با
او باشد مجبوریم اعتراف کنیم که حتا اگر ادعا کنیم که معرفت ما نسبت به «هستی» (و
حتا «خدا») فراتر از آن چیزی است که درباره اش می گوییم، مخاطبان ما معرفت ما را
نسبت به آن به اندازه ی توانایی زبان مان در توصیف اش می دانند. تازه، خودشان هم
در دفاع از معرفتشان اسیر بیچون و چرای زباناند. سهراب با نظریهی «واژهشویی»اش
نشان می دهد که از این اسارت بدش می آید، هر چند که خودش هم اسیر دست واژههاست.
هنگامی که سهراب می گوید: «واژه باید خود باد،
واژه باید خود باران باشد،» ایهام ظاهریاش معلوم نمیکند که این «خود» برای تأکید
روی مشاهدهی پدیدههای طبیعی به جای توصیفشان با «واژه» یا «زبان» آمده، یا
اینکه برای تأکید روی کاربرد نزدیکترین واژه برای توصیف هر یک از پدیدههای طبیعی
آمدهاست- یعنی واژهی «باد» برای توصیف باد و واژهی «باران» برای توصیف باران.
البته، سهراب چند مصرع آن طرفتر با گفتنِ «و
نخوانیم کتابی که در آن باد نمیآید،» پردهی ابهام و ایهام را کنار میزند و مشخص
می کند که واژه را فاقد آن حسّی می داند که بیواسطه و بدون مانع پدیدههای طبیعی را
به ما می شناساند.
این همه مقدمه چینی کردم و شما را در لابه لای این کلمات و جملات سرگردان کردم
تا بگویم سهراب با اینکه خودش چارهای ندارد جز اینکه نگاه و فکرش را با واژه ها
به ما نشان بدهد، استفاده و فایدهی آنها را انکار می کند. مانند کسانی که می
گویند (و البته راست می گویند) که «با حلوا حلوا گفتن دهان شیرین نمی شود،» می
خواهد بگوید با حرف از «باد» و حرف از «باران»، باد و باران نمی آید. خوب، چاره
چیست؟ آیا واژه ها را باید شست، یا باید
دور ریخت؟ سهراب که می گوید «باید شست،» ولی از مزهی دهاناش معلوم است که
دورریختناش را بیشتر ترجیح میدهد. اگر واژه ها را دور نریزیم و نگه داریم، باید
طوری آنها را تمیز و استفاده کنیم که هر کدام با مفهومشان مساوی شوند. تا می
گوییم «خدا»، وجود خدا را حس کنیم و او را ببینیم.
وقتی واژهی «باد» مساوی با مفهوم باد و «باران» مساوی با مفهوم باران برایمان باشد تا
می گوییم «باد» می بینیم که باد کلاهمان را برده است، و تا میگوییم «باران» حس می
کنیم سرتاپایمان خیس شده است. چنین چیزی که امکان ندارد، و چون چنین چیزی در
واقعیت شدنی نیست می شود حدس زد که
چرا سهراب می گوید هم چشمها را باید شست و هم واژهها را. برای اینکه چشمها
را باید از آلودگی واژهها شست. واژهها آلوده نیستند، واژه ها خودِ آلودگیاند.
احساس آدم را آلوده می کنند. به واقعیت و حقیقت و طبیعت و ... به همه چیز خیانت می
کنند؛ حق هیچ چیزی را آن طور که هست ادا نمی کنند. پس، چشمها را میشوییم تا واژهها
را از رویشان برداریم تا جلو نگاهمان را نگیرند. واژهها منطق کهنه و آشنایی را در
ذهن مان نشاندهاند که هر چه را می بینیم برایمان کهنه و آشنا، و در نتیجه، خالی
از حسّ و لذّتی است که تازگی داشته باشد. «جور دیگر دیدن» یعنی دیدن بدون واژه و بدون
منطقی که برای هر منظرهای توصیفی از پیش تعیین شده دارد.
پس، شستن چشم ها مهم است، امّا با هدفی که شرح
داده شد- زدودن واژه ها از روی آنها.
این واژه ها آدمی را که ذوق طبیعت دارد کسل می
کنند. واژه ها خوابآورند. معمولاً آدم چشم هایش را می شوید تا خواب از سرش بپرد.
خواب یک جور آلودگی است، باعث می شود آدم چیزهایی را ببیند که واقعیت ندارد.
فکرهایی به سرش بزند که او را از حقیقت دور می کند. چشمهای خوابآلوده را باید
شست، امّا، شستن داریم تا شستن! هر کسی هر جور شستنی را قبول ندارد. به عنوان
مثال، معلمی به دانش آموزی می گوید «چشم هایت خواب دارد، برو صورتت را آب بزن و
برگرد.» دانش آموز می رود و می آید و به خیّال خودش بیدار و سرزنده سر کلاس نشسته
است که ناگهان پس از مدّتی معلم که می بیند حواس اش به درس نیست می گوید «مثل
اینکه این آب و این آب زدن برای تو افاقه نمی کند.» این حرف یعنی اینکه مانعی وجود
دارد که نمی گذارد آب آن جور که باید و شاید خواب را از سطح و متن وجود او پاک
کند. سهراب اسم این مانع را گذاشته است «چتر» و می گوید:
چترها را باید بست،
با بستن چترها سر تا پای آدم شسته میشود. انگار
سهراب فقط به شستن چشمها رضایت نمی دهد. سهراب نمی گوید که «چتر» را باید بست که
طرف صحبت اش یک نفر باشد. او می گوید «چترها»، پس همه باید «چترها»یشان را
ببندند. چتر هم جلو نور را می گیرد و هم
جلو باران را. این باران نورانی و روشنگر نه تنها تمام جسم، بلکه باید فکر و خاطره
را هم بشوید.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.
دوست را زیر باران باید دید.
عشق را زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
خوب، چشم
ها را با چه چیز باید شست؟
تکرار ریزش واژهی «باران» در جملات بعد می
گوید: «با باران.»
حالا چرا با باران؟ شاید برای اینکه آسمانی و
پاک است؛ و هنوز به نگاه های زمینی آلوده نشده است. تا به زمین می نشیند و رنگ و
بوی زمین را می گیرد دیگر نامش باران نیست، ولی خوشبختانه قطرات بعدی امان نمی دهد
و باران تازه تازه می بارد. خوب! این حرف ها که همه تعارف است. باران شهرهای صنعتی
پر از سرب است. سهراب از ما چشم پاک می خواهد، به روی چشم! چشم ها را پاک می کنیم
با خودِ چشم! چه طور؟ مثل حافظ که می گفت:
منم که شهرهی شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن
راه شستن اش همین است! «باران» نمادی برای شیوهی
شستن اش است. جالب این است که سهراب به شستن چشم ها رضایت نمی دهد. به عنوان مثال،
هنگامی که می گوید:
با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.
دوست را زیر باران باید دید.
انگار میخواهد همراه و هم زمان با شستن چشم
ها همه چیزهای دیگر هم شسته شوند.
وقتی همه کارهای ما زیر باران انجام شود از نگاه
ها و واکنش های از پیش تعریف شده پاک می شود. آدم با خودش روراست می شود. احساس دروغین
راهی به فکرش پیدا نمی کند، خاطره هایش را حقبجانب مرور نمی کند، و رفتارهای
صادقانه اش خاطره های بارانی اش می شوند. در
هر لحظه هر کاری را که انجام می دهد بدون تعارف همان کاری است که دلش می خواهد. به
همین دلیل هر کاری هر بار مزه و منظره ی همان لحظه را دارد. به همین خاطر سهراب در
تلاش برای تکمیل تعریف اش از زندگی می گوید:
زندگی تر شدن پی در پی،
زندگی آب تنی کردن در حوضچهی «اکنون» است.
«تر شدن پی در پی» یعنی هیچ کاری تکرار همان که
پیش از این انجام شده نیست. هیچ نگاهی نگاه تکراری نیست که بیننده را وادار کند با
رنجش روی برگرداند و یا با کسالت آن را تحمل کند. آدم لطف هر لحظه را همان لحظه حس
می کند و حظ می برد. زندگی مدام در حال نو شدن است. شعر سهراب به اینجا که می رسد
آینه ی افکار و فلسفه و عرفان مولانا می شود. مولوی در تعریف زندگی می گوید:
هر نفس نو می شود دنیا و ما
بی خبر از نو شدن اندر بقا
عمر همچون جوی نو نو می رسد
مستمری می نماید در جسد
سهراب هم مانند مولانا با اندیشه ای اسلامی مرگ
را از جنس زندگی می بیند. انگار اندیشه اش بازنویسی این ابیات مولاناست:
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتیست
مصطفی فرمود دنیا ساعتیست
فکر ما تیریست از هو در هوا
در هوا کی پاید آید تا خدا
سهراب می خواهد ارزش لحظه لحظهی زندگی مان را
دریابیم که می گوید:
رخت ها را بکنیم:
آب در یک قدمی است.
فرق چندانی بین توصیه های خوشبینانهی سهراب و نصیحت
مولانا برای آشتی دادن مردم با دنیا وجود ندارد:
صلح کن با این پدر عاقی بِهل
تا که فرش زر نماید آب و گل
پس قیامت نقد حال تو بود
پیش تو چرخ و زمین مبدَل بود
من که صلحم دائماً با این پدر
این جهان چون جنّت استم در نظر
هر زمان نو صورتی و نو جمال
تا ز نو دیدن فرو میرد ملال
من همی بینم جهان را پر نعیم
آبها از چشمه ها جوشان مُقیم
بانگ آبش می رسد در گوش من
مست می گردد ضمیر و هوش من
شاخه ها رقصان شده چون تایبان
برگ ها کفزن مثال مطربان
برق آیینهست لامع از نَمَد
گر نماید آینه تا چون بود
از هزاران مینگویم من یکی
زانکه آکندهست هر گوش از شکی
پیش وَهم این گفت مژده دادن است
عقل گوید مژده چه نقد من است.