بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (32)

بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (32)

 

روشنی را بچشیم.

 

مَثل است که می گویند «آب روشنی است؛» سهراب عکس­اش را می گوید؛ می­گوید روشنی آب است. «روشنی را بچشیم.» سهراب از این مثلی که ورد زبان مردم است حسآمیزی بجایی ساخته است. «چشیدن» برای «آزمودن» است. با چشیدن هیچ تشنه­ای سیراب نمی­شود، ولی اگر خوشش آمد دست بردار نمی­شود. همین حرف زینت غزل عاشقانه­ای از سعدی است که به این بهانه بررسی­اش می­کنم تا نشان بدهم سهراب تا چه اندازه به مقام چنین بزرگی نزدیک شده است: 

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی

چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابی

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی

شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم

نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم

که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان

تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم

دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت

برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان

بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن

نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

 

سعدی از کسی می­گوید که با فاصله­ای ناپیمودنی از او دور است. حالا خبری از او، و یا نام و صفتی از او را از زبان کسی شنیده و داغ دلش تازه شده است. برای خراب­تر شدنِ این جراحت جدایی جمله­ی خبری لازم نیست. یک کلمه کافی است تا این زخم به اندازه­ی چنین غزل عمیقی سرباز کند؛ با یک کلمه­ی سوزان کافی است تا عاشق گُر بگیرد. «مدینه!» «مدینه گفتی و کردی کبابم!» در شرح این مثل همین جمله بس که، نبض عاشق در گرو نام شهر و کوچه­ی دلدار است.

سعدی همین خبرگیری ساده از معشوقه را به سرابی تشبیه می کند که تشنه در خیال خود در بیابان می بیند. تصویر آب تشنه را سیراب نمی کند. باران باید ببارد. آب باید بیاید: 

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی

چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی

«چشم روشنی» چه معادل خوبی برای «ارمغان» است. و چه قدر جالب است که آدم هنگامی که کسی را می­بیند که عزیزش از سفر برگشته به او می­گوید: «چشم شما روشن!» سعدی می گوید درست است که خبر کوتاه و تصویر خیالی­ات برای دوستان­ات ارمغان با ارزشی است، ولی چشم روشنی بهتر وقتی است که چشم عاشقی همچون من به دیدارت روشن شود.

سعدی می­گوید رفتی و با رفتن­ات عشق­ات از دل من نرفت چون دلم را با خودت بردی، به جایش غم عشق­ات را در سینه­ام گذاشتی. حالا، شب و روز خیال­ات را مانند سراب آب روشنی می­بینم ولی از سرچشمه واقعی بی­خبرم. سعدی به این دلیل این را می­گوید تا کسی شماتت­اش نکند که تو که تا این حد عاشقی چرا دنبا عشق­ات نمی­روی، نمی­دوی.

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم

نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی

سعدی اگر دنبال عشق­اش می دوید و به او می رسید چه عایدش می­شد؟ «هیچ!» می­گوید به دل خودم گفتم که این دوستی که تو پسندیدی از آنهایی نیست که با تو بماند. خوبرویان وفا ندارند. باز تو را می گذارند و می­روند. هنگامی که سعدی می­گوید «به از این چه ارمغانی که تو خویشتن بیایی» می­داند با عشق یک جانبه به او نمی­رسد. باید عشق، معشوقه را به سو­ی او سوق دهد. سعدی منتظر چنین معجزه­ای است.

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم

که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

شاید ظاهر حرف سعدی این طور نشان بدهد که می خواهد بگوید از او جفاکاری ساخته نیست و بدی به او نمی­آید. ولی بعید است که سعدی که مغرورانه می­گوید «ما نیز هم بد نیستیم» این طور ضعیف از خودش تعریف کرده باشد. جفا نکردن هنگامی حُسن است که آدم بتواند جفا کند و نکند. معصوم بودن حُسن و هنرش به این است.  پس سعدی دارد از خودش و کمال عشق­اش لاف می­زند و می­گوید  تو به من جفا کردی ولی من به تو جفا نمی کنم، نه برای اینکه نمی توانم، بلکه به این دلیل که تو شایسته­­ی جفا نیستی.  سعدی هم مانند حافظ نصیحت­اش این است:

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی

وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

البته، عاشق چاره­ای جز تن دادن به ستم ندارد. چرا؟ سعدی می­گوید:

چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان

تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی

تسلیم سعدی بوی صلح­طلبی عیسی مسیح(ع) را دارد. می­داند اگر جواب سیلی را با سیلی بدهد باید منتظر سیلی بعدی باشد. جواب نمی­دهد تا سیلی­ها از پس هم تکرار نشوند. می­گوید زیردستان باید تحمل کنند چون هر لحظه و با هر اقدامی غیر از تحمل، ستم­ دیگری خواهند دید.

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم

دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

«نسیم صبح» اشاره­ای به «نماز صبح» و «دعای سحر» پس از آن می­تواند باشد. سعدی حرف­اش را جز خدا با کس دیگری در میان نمی­گذارد. شاید خدا در دل معشوقه انداخت و با سعدی مهربان­تر شد.

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت

برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

به نظر من سعدی واژه­ی «یار» را برای فقیه استفاده نکرده است. او همزمان دو نفر را مورد خطاب قرار می­دهد: اوّل آن یار بی­وفا را که به او بفهماند دست بردار نیست. دوم آن فقیهی را که با نصیحت می خواهد او را از راه عشق که از نظر او گمراهی است برگرداند و به سمت پارسایی که با آن فخر می­فروشد بکشاند.

تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان

بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

این حرف را سعدی به فقیه دارد می­گوید. برای او پارسایی توان مقاومت در برابر جمال خوبان است. «تأمل نکردن» یعنی جمال را دیدن و بدون توقف رد شدن. سعدی می­گوید جمال ندیده­ای وگرنه  مانند سعدی تو هم پایبند می شدی. با یک آزمون، با یک جرعه چشیدن تو هم همین جا لنگر می­اندازی و تشنه­ی همیشگی این چشمه خواهی شد. حیف است تصویر زیبایی را که برگردان حرف سهراب و سعدی به زبان احمد شاملو است در اینجا نیاورم؛ می­آورم:

میان خورشیدهای همیشه

زیبائی تو

             لنگری­ست_

خورشیدی که

                 از سپیده دمِ همه ستارگان

                                                 بی نیازم می­کند.

چه قدر «سپیده دم» حرف شاملو به «بامدادان» بیت آخر سعدی می­آید:

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن

نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

این حرف دنباله­ی سخن سعدی با فقیه است . همه­ی تلاش و پارسایی­ فقیه برای دیدن بهشت است. سعدی مدعی است که روی دوست را دیدن از دیدن بهشت لطیف­تر و لطف­اش بیش­تر است. امتحان­اش ضرر ندارد.

ترجمه ادبی و بازآفرینی اثر

ترجمه ادبی و بازآفرینی اثر

در بخشی از بررسی ترجمه کتاب غلط کردم از آقای مهدی افشار به بارزترین ایراد ایشان در ترجمه شعر B.L. …WHAT  اشاره کردم. چون ایشان معادل B.L.T.  را پیدا نکرده بودند منطق ساختار این شعر را نتوانستند آن طور که باید رعایت و منعکس کنند.

B.L…. WHAT?

Dog, how could you do this to me?

Eat the tomato out of my B.L.T.

I’m mad and hungry as I can be.

I just might make a B.L.D.

چه­طور تونستی

آقا سگه، چه طور تونستی این کار را با من بکنی

گوجه فرنگی ساندویچ مرا بخوری؟

من خیلی گرسنه ام، آن قدر که بی طاقت شده ام

من هم صبحانه، ناهار و شامت را می خورم.

 

گاهی ممکن است مترجمی نتواند معادل درست واژه یا عبارتی را پیدا کند ولی با حیله(!) و قریحه­ی ادبی­ و مهارت در ترجمه­ معادل دیگری را جای آن می گذارد بی آنکه کسی متوجه نقص کارش شود. او طوری آن معادل جعلی را در ساختاری که برای ترجمه­اش طراحی کرده می­گذارد که لطف شعر اصلی از دست نمی رود. اغلب، متن اصلی آثار در کنار ترجمه شان گذاشته نمی شود تا کسی ترجمه را با متن اصلی مقایسه کند. این از بدبیاری بعضی از مترجمین است که کارهایی را به دست می­گیرند که رسم شده است ترجمه و متن اصلی کنار هم باشند.

مترجم مؤلف هنگام ترجمه و معادل سازی کاری مشابه ریاضیدانی که معادلات جبری را حل می کند انجام می­دهد. فرض کنیم معادلی برای B.L.T.  در فرهنگ لغت­های دم دست مترجم وجود نداشته باشد، او دست کم باید از  خود شعر متوجه شده باشد که T  مخفف  Tomato (گوجه) است. پس B   و  L  هم مخفف چیزهای دیگری در غذا و ساندویچ فردی است که دارد با سگی که گوجه­­اش را خورده است صحبت می­کند. (از روی تصویری که همراه شعر است متوجه می­شویم که غذای آن شخص ساندویچ است. سگ این شعر آن چنان اسیر «شل سیلورستاین است که به جای خوردن گوشت خوک درون ساندویچ- یعنی bacon  - مجبور است گوجه بخورد تا بازی با واژه ها و قافیه­های شاعر جور شود.) شاعر در ادامه شعرش از ­B.L.T.  مانند عدد و مؤلفه­ای در یک معادله ریاضی استفاده می کند. یعنی کاری می کند که B.L.T  مساوی با مثلاً  B.L.D.  بشود. البته، نام شعر یعنی  B.L. … WHAT  نشان می­دهد که او با شک به پاسخ  D  که مطابق منطق شعر معادل  DOG  (سگ) است نگاه می­کند. ترجمه­ی ساده­ی عنوان شعر این است: بی. اِل. چی؟ یا چه بی. اِلی؟ اما این کافی نیست. مانند یک معادله ریاضی هنگامی اعداد قرار داده شده به جای مجهول­ها درست است که دو طرف معادله با هم جور دربیاید. پس، فقط با پیدا کردن یکی از مجهول­ها جواب به دست نمی­آید. دوستی نوشته­ است که مترجم B.L.D.  را مخفف breakfast  و  lunch  و dinner گرفته و به این ترجمه رسیده است: «من هم صبحانه، ناهار و شامت را می خورم.» او معتقد است که همین قدر هوش هم آفرین دارد؛ بله، هوشی که چنین رابطه­ای را بین واژه­ها و مفاهیم پشت سرشان کشف می کند قابل تحسین است، ولی کافی نیست. اوّل اینکه B.L.D.  خیلی با  Your B.L.D.  که در شعر اینگونه نیامده فرق دارد. تصور کنید کسی به سگ اش بگوید: «حالا که غذای مرا خوردی مجبورم صبحانه و ناهار و شام تو را(یعنی غذای سگ!) بخورم.» در حالی که با طعنه­ای توأم با تهدید باید بگوید: «حالا که غذای مرا خوردی، من باید چه بخورم. سگ بخورم؟» دوم اینکه مترجم باید همین کشف خود را در مورد B.L.T   در خط دوم شعر طوری استفاده می کرد که منطق زبانی و زبان طنز اثر از دست نرود.

چه طور می­شود چنین کاری کرد؟

ترجمه ادبی کار ماشینی نیست، کار تألیفی و فرهنگی است. یک نوع مبادله­ی فرهنگی است. مانند هر بده-بستان فرهنگی، تهاجم فرهنگی دارد، از نوع بدون سانسور؛ و تدافع فرهنگی دارد، پر از سانسور. ولی مشکل اصلی ترجمه­ادبی این باسانسور و بی سانسور بودن و شدن­اش نیست. مشکل این است که ترجمه ادبی بدون تغییرات اساسی امکان­پذیر نیست. این تغییرات برای حفظ معنی و مفهوم اثر نیست، بلکه برای حفظ «ادبیّت» آن است. زبان ادبی، اشخاص و حوادث و حتا تصاویر شعر و داستان را جوری درگیر خودش می کند که با تغییرات اجباری در هنگام ترجمه، چاره­ای جز تغییر عناصر دیگر باقی نمی­ماند. کتاب A Light in the Attic   از شل سیلورستاین دو ترجمه دارد. یکی از رضی خدادادی(هیرمندی) با عنوان چراغی زیر شیروانی و دیگری از حمید خادمی با نام نوری در اتاق زیر شیروانی. هر دو مترجم هنگام ترجمه شعر SNAKE PROBLEM مجبور شده­اند تصویر همراه آن را نیز تغییر دهند، زیرا این تصویر در حقیقت جمله­ی آخر خود شعر است که در آن I love you  سرهم نوشته شده و به شکل مار بوآیی است که با طمع بلعیدن کودکی به او می گوید: دوستت دارم.

هر دو مترجم ناگزیر بودند با جمله­ی آخر شعر در برگردان فارسی­اش همان کاری را بکنند که شل سیلورستاین با رسم الخط تحریری انگلیسی انجام داده بود. حمید خادمی با تصویر زیبا و مناسبی معادل «میخوامت» را جایگزین کرد، و رضی خدادادی با شکلی که زیاد خوب درنیامد تصویری از کلمات سرهم نوشته­ی «دوستت دارم» را به آخر شعر اضافه  کرد. بدون تغییر تصویر شعر، ترجمه­ی آن بیهوده بود.

در مورد شعر B.L. … WHAT  هم بسته به نوع تغییرات تحمیل شده به شعر شاید تغییر در تصویرش ضروری باشد. امّا، باید نخست دید که با چه تغییراتی شعر معادل همان حسّی را در خواننده فارسی زبان ایجاد می کند که خواننده­ی انگلیسی زبان از شعر اصلی گرفته است.

مشکل اصلی مترجم B.L.T.  است؛ و معادل واژگانی این عبارت بی­اهمیت­تر از معادل فرهنگی مناسب برای آن است. در این مورد، فرهنگ غذاهای ایرانی بیش­تر از فرهنگ لغت انگلیسی-فارسی به مترجم کمک می کند. او باید به فکر غذایی باشد که بشود همین بازی زبانی را با آن بازسازی کرد. گاهی لطیفه­هایی ورد زبان مردم است که می تواند جرقه و الگوی مناسبی برای شروع باشد. به عنوان مثال، چون مخفف «نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران» می شود «نزاجا» و یا مخفف «نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران» «ناجا» است، یک زمانی بعضی­ها برای یکی از سازمان­ها که حقوق کارمندان­اش کم بود اصطلاح «گداجا» را استفاده می کردند. و یا، مسافرینی که در رستوران­های بین راه جوجه کباب سفارش می دادند و باب دلشان از آب درنمی­آمد با طعنه می گفتند: «این که جوجه کباب نیست؛ جوجه کلاغ است!» مزه­ی این گونه عبارات به زبان طنزشان است. حاصل ترجمه یک فکاهی بدون حفظ طنازی­اش متنی بی مزه و لوس می شود.

ترجمه­ی نزدیک به اصل این گونه متون ادبی نیازمند طنزی درخور و نیز نیازمند بازی مناسبی با زبان است.

تغییرات تحمیلی این بازی با زبان از همان عنوان شعر شروع می شود. ترجمه ذیل را به عنوان نمونه­ای عملی برای نشان دادن شیوه­ی به کار بستن نکات مطرح شده انجام داده­ام. شما حتماً می توانید با فکر بازتر و استعداد و خلاقیت بیش­تر نمونه­های بهتری را بنویسید.

چه چلویی؟

ببین ای سگ! با من گُشنه چی کردی؟

کبابِ «چلو کباب»­ام  رو تو برداشتی وخوردی.

می بینی  بدجوری کفری­ شدم و خیلی گرسنه­م

حالا باید  «چه چلویی»  بخورم؟

می­تونم به جاش «چلو سگ» بخورم؟

این ترجمه­- با همه حسن و ایرادهایش- نتیجه­ی چند دقیقه کار برای آموزش روش ترجمه­ ادبی بوده است. بدون شک کسی که می ­خواهد ترجمه­اش را چاپ کند باید خیلی بیش از اینها روی این شعر کار کند. شعر در ترجمه تغییرات زیادی کرده است. با ترجمه­ی جملات شعر، تصویر آن هم باید با تغییراتی ترجمه شود!  به جای نان ساندویچی باید تصویر بشقاب پلو کشیده شود. همه این تغییرات برای این است که حسّی مشابه حسّ شعر اصلی بازآفرینی شود. ارتباط  طنزآمیز بین کلمات و لحن کنایی اثر باید بازسازی و حفظ شود. حسّ من این بود که با جمله­ی پرسشی به جای خبری بهتر می­شود زبان طعنه و سرزنش را به زبان فارسی منتقل کرد. شاید شما نظر دیگری داشته باشید. برگردان ادبی یک اثر از فرهنگ و زبان مبدأ در حقیقت خلق و تألیف مجدد آن برمبنای متن فرهنگی و آشنای زبان مقصد است.

 

بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری(31)

بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری(31)

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست.

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

این سه جمله جان کلام سهراب است. نوک قلّه­ی هشت کتاب اش است. هر قدر آب و تاب اش بدهم و هر قدر تاب و توان­تان را برای خواندن اینگونه بررسی­ها زیاد کنید باز کم است. مجموع این سه جمله را خیلی­ها بد فهمیده­اند؟ مجموع­شان را عرض می کنم. ممکن است خیلی­ها تک جمله­ها را خوب فهمیده باشند. بعضی از آدم های  کج فهم تصور کرده­اند سهراب شیوه­ی نگاه و کاربرد واژگان خودش را می­خواهد درس بدهد و تبلیغ کند. نگاه­ها و واژگان و شیوه­ی نگارش او را تقلید می کنند یا می دزدند. بعد خیال می کنند که نگاه­شان و واژه­هایشان را شسته اند. با واژه­های شسته-رُفته می­توان مانند سهراب حرف زد، ولی کسانی که مانند خود زندگی می­کنند همان بهتر که مانند خودشان حرف بزنند.  سهراب حرف زدن خودش را هم قبول ندارد. می پرسید برای چه، می گویم این چند خط را صبر داشته باشید تا بگویم چرا. توقع ندارم همه حرف هایم را بپذیرید:

درک این سه جمله­، که ورد زبان خیلی­هاست، نیازمند حلّ سه مسأله­ی مهم است. این مسأله­ها از درون شعر سهراب سردرآورده­اند. تعدادشان بیش­تر از اینهاست. به قلم خودم و حوصله شما تخفیف داده­ام!  

بابک احمدی در جلد نخست کتاب ساختار و تأویل متن جمله ای دارد که بد نیست آن را به سهراب سپهری هم تعمیم بدهیم. او می­نویسد:

پیوند میان زبان و فلسفه چندان محکم شده­ است که دشوار می­توان چامسکی و یاکوبسن را صرفاً «زبانشناس» نامید، چرا که کار آنان پرسش های فلسفی بی­نظیری آفریده است.

سهراب سپهری را هم باید به خاطر طرح  بعضی حرف­ها و پرسش­ها فیلسوف­تر از یک شاعر صرفاً احساساتی دانست. خودش هم مسأله­ساز نباشد، جملات اش سؤال برانگیزند:

 

مسأله­ی اوّل:

تناقضی پنهان در کاربرد واژه­ی «باید» در اندیشه ای که سهراب با این جملات اخیرش می خواهد بیان کند وجود دارد. می ­پرسید چه تناقضی؟  می گویم: اگر قرار یاشد همه ی واژه ها را بشوییم، واژه­ی «باید» هم باید(!) شسته شود؛ و می­پرسم: اگر واژه­ی «باید» را بشوییم به چه «باید»ی می رسیم که خالص باشد و حرف روی حرف اش نیاید؟

شما هم بدون تردید مانند من بر این باورید که «باید» را هر جور و با هر چه بشوییم باز هم «حرفِ زور» است و «باید» بودن اش پاک نمی­شود. «باید» حرف تأکیدِ واعظ و ورد زبان معلم اخلاق است. اصلاً، کار تدوین اصول و معیارهای اخلاقی بدون این واژه امکان پذیر نیست. بعد از کنار گذاشتن همه ی حرف ها و «باید»های دیگر، تنها یک «حرفِ زور» و یک «باید» برای هر کسی باقی می ماند که برای توجیه و پذیرش­­اش ناچار است آن را مقدس و پاک بداند. (البته «باید»هایی وجود دارد که بیش تر تسلیم شدگان شان هم اعتراف می کنند که پاک نیستند؛ مانند «همرنگ جماعت شدن.»)

 پس، «بایدِ» هر کسی مذهب و ریشه ­ی ارزش های اخلاقی اش است. شاید فکر کنیم که بین افراد هم مذهب «باید»ی ردّ و بدل نمی شود چون همه یک جور فکر می کنند و یک جور رفتار. ولی مشکل اینجاست که اغلب فقط اسم مذهبِ مردم مشابه است. با دنبال کردن افکارشان و دیدن رفتار متفاوت و گاه متضادشان به «باید»ها و مذاهبی می رسیم که بیش تر شخصی اند. هر شخصی فکر می کند با چشم های شسته آن را یافته و با واژه های پاک آن را تبلیغ می کند.  بنابراین، هیچ کس صد در صد گوش اش به «باید» های دیگران بدهکار نیست. با زاویه ی دید و توان گفتاری متفاوتی که افراد دارند هرگز نمی توان  گمراه واقعی را پیدا کرد. در حقیقت، هیچ «باید»ی وجود ندارد که مورد تفاهم همه باشد. با ظاهرسازی همه با هم کنار می آیند. با سهراب چه طور می شود کنار آمد؟ چه طور می­شود ثابت کرد که آبی که از «بایدِ» او می­ریزد چشم­ها را مطابق سلیقه­ی دیگران نمی­شوید و پاک نمی کند؟ مذهب سازی سهراب با «باید»ی که وضع کرده نشان دهنده­ی وسواس خاص او و عدم تفاهم با «باید»های دیگران است.

 

مسأله­ی دوم:

سهراب نخست می گوید «چشم ها را باید شست،» بعد می گوید «واژه ها را باید شست.» آیا باید هر دو را شست؟  یا اگر یکی را بشوییم دیگری نیز پاک می شود؟ اگر اینطور است، شستن کدام آن دیگری را هم پاک می کند؟ باباطاهر که می گفت:

ز دست دیده و دل هر دو فریاد

که هر چه دیده بیند دل کند یاد

راه حلّ مشکل اش را در این دید که خنجری بسازد نیش اش ز فولاد، زَنَد بر دیده تا دل گردد آزاد.

حالا حکایت ماست. آیا اگر چشم ها را بشوییم واژه ها از آلودگی رها می شوند؟ راستی! نوعی syllepsis  یا صنعت استخدام در کاربرد فعل «شستن» در این مصرع­ها دیده می­شود. چشم را واقعاً می شود شست و پزشکان برای آن قطره­ مخصوص تجویز می کنند، ولی «واژه» شستنی نیست. امّا، نکته­ی عجیب این است که با تصوری که سهراب از «چشم» و «واژه» دارد، «واژه» شستنی­تر به نظر می رسد، زیرا، اگر منظور سهراب از «واژه» خودِ واژه باشد، منظورش از «چشم» خود چشم نیست. پس منظورش چیست؟

شنیده اید که می گویند «عقل آدم به چشم هایش است.» نمی خواهم بگویم که این برداشت همیشه درست است، بلکه می خواهم معادله­ی ساده­ای را که در آن است حل کنم تا دست کم معلوم شود معنی مجازی «چشم» در فتوای سهراب چیست. اگر عقل آدم به چشم­هایش است، پس همان طور که می بیند فکر می کند و فکر و نگاهش یکی است. بنابراین، منظور سهراب از «چشم» همین فکری است که «بینش» نام با مسمایی برای آن است. سهراب معتقد است که «دهان گلخانه­ی فکر است؛» اگر از دهان «واژه» و از فکر «چشم ها» را اراده کنیم  باید به این نتیجه برسیم که واژه ها بخش برگزیده و صاف و پاک و سانسور شده­ی افکارند. با این حساب، با شستن چشم ها می توان گل­واژه های پاکی را برای عرضه در گلخانه ی دهان پرورش داد.

دهان شاخه گل هایی را از آنچه که در نگاه و فکر ماست  می­چیند و روی زبان می گذارد. این حرف های گلچین شده به ظاهر زیرمجموعه­ی نگاه ما هستند- یعنی نباید چیزی در آنها باشد یا دیده شود که در فکر ما نیست. امّا چنین رابطه­­­ی حساب­شده­ای بین زبان و فکر وجود ندارد. چون فضای فکر انسان بازتر از توانایی زبان و بیان­­اش است، زبان نمی تواند همتا و همبازی خوبی برای فکر باشد؛ خیلی کم می آورد. زبان گوینده نمی­تواند هر چیزی را همان طور که در فکرش است بیان کند. برعکس، فکر شنونده خیلی بیش تر از آن چیزی که در ظاهر زبان گوینده است از آن بیرون می­کشد. بنابراین، رابطه­­ی بین فکر و زبان همیشه متزلزل است. با این همه، بهترین حالت این است که تصور کنیم فکر و نگاهِ گوینده که درست شود حرف­ها و واژه­هایش هم درست می شود. امّا، چون گفته های یکی شنیده های دیگری می شود، و شنونده برداشت هایی ممکن است داشته باشد که گوینده فکرش را هم نمی کرد، مهار زبان دیگر در اختیار گوینده نخواهد بود.  بنابراین، اگر از این زاویه به افکار گوینده نگاه کنیم ناچاریم بپذیریم که تفاوت هایی بین برداشت شنونده از زبان گوینده وجود دارد که ثابت می کند همیشه حرف های گوینده زیرمجموعه­ی نگاهش نیست. روشن­تر و ساده­تر بگویم، اگر کسی در مورد موضوعی به ما بگوید «هر چه دلت می خواهد بگو!» معلوم نیست هر چه ما دلمان می خواهد بشنود. متأسفانه، او اغلب همان چیزی را می شنود که خودش می تواند و یا می خواهد. هر قدر هم خوشبین باشیم، حرف هایمان نسبت به افکارمان دست­کم به طور جزئی به اندازه ی ضعف های گفتاری ما و شنیداری او متفاوت خواهد بود.

امّا، آنچه که موجب سوء تفاهم جدّی است ضعف­های فکری است. دیگران پس از دریافت واژه های ما تلاش می کنند با آنها تصویر فکری را که در ذهن داریم در ذهن خودشان بازسازی کنند. ولی چون خود برای هر واژه  از واژه های ما تصویری ناقص مانند قطعه ای از قطعات یک پازل در ذهن دارند که ممکن است با تصویر ذهنی ما متفاوت باشد، هنگامی که همه قطعات را در ذهن شان جای واژه های ما می گذارند تا فکرمان را بخوانند از کنار هم قرار دادن تصاویرشان اغلب به تصویری از حرف های ما می رسند که متفاوت از تصویر جمع و جور شده ی فکر ماست.  البته، همیشه تقصیر از گیرنده نیست. گاهی قطعات پازل فرستنده ایراد دارد. اغلب، هیچکدام از طرفین حاضر نیست تقصیر را به گردن بگیرد.  شستن واژه، یعنی به گردن گرفتن تقصیر  و تعویض واژه­ی نادرست خود با واژه­ی طرف مقابل، و رسیدن به تفاهم و همزبانی مسالمت­آمیز.

 

مسأله­ی سوم:

 گاهی فکر و زبان در دور بی پاسخی گرفتار می­شوند. داستان شان مانند داستان مرغ و تخم مرغ است. کدام شان بر دیگری مقدم است؟ آیا برای هر چه در «هستی» وجود دارد مابه­ازایی در «زبان» وجود دارد؟ و برعکس، آیا برای تمام واژه ها معادلی در جهان محسوس وجود دارد؟

جان لاک معتقد بود که واژه ها درحقیقت به آنچه که در دنیای بیرون وجود دارد برمی­گردند نه به آنچه که ما در ذهن داریم. البته، این نظریه که به آن Referential Theory  می گویند مورد پذیرش همگان نیست. مخالفان می گویند انسان واژه­هایی را به کار می­برد که واقعیت وجودی و خارجی ندارد؛ مانند «را» در زبان فارسی. در عوض، برتراند راسل با Theory of Descriptions  یا نظریه­ی وصفی زبان معتقد است که چنین واژه هایی حاصل استدلال­ها و برداشت­های منطقی ما در برخورد با دنیای بیرون است. این واژه­ها خلاصه­ی توصیفات و محاسباتی است که این چنین نمود پیدا کرده­است.

شاید دامنه­ی معرفت انسان را با توجه به افکار ویتگنشتاین بتوان اینگونه تبیین کرد و گفت: شناخت ما از هستی به اندازه ی توان زبان مان است، و توانایی زبان مان به اندازه ی شناخت مان از هستی است. هر چه را می بینیم، در موردش چیزی می گوییم، و هر چه را می گوییم حتماً چیزی از آن در دوروبرمان دیده یا شنیده ایم. البته، ویتگنشتاین هر چه را بگوییم و نتوانیم با الفبای منطق معنی کنیم بی معنی می داند. اگر حق با او باشد مجبوریم اعتراف کنیم که حتا اگر ادعا کنیم که معرفت ما نسبت به «هستی» (و حتا «خدا») فراتر از آن چیزی است که درباره اش می گوییم، مخاطبان ما معرفت ما را نسبت به آن به اندازه ی توانایی زبان مان در توصیف اش می دانند. تازه، خودشان هم در دفاع از معرفت­شان اسیر بی­چون و چرای زبان­اند. سهراب با نظریه­ی «واژه­شویی»اش نشان می دهد که از این اسارت بدش می آید، هر چند که خودش هم اسیر دست واژه­هاست.

هنگامی که سهراب می گوید: «واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد،» ایهام ظاهری­اش معلوم نمی­کند که این «خود» برای تأکید روی مشاهده­ی پدیده­­های طبیعی به جای توصیف­شان با «واژه» یا «زبان» آمده، یا اینکه برای تأکید روی کاربرد نزدیک­ترین واژه برای توصیف هر یک از پدیده­های طبیعی آمده­است- یعنی واژه­ی «باد» برای توصیف باد و واژه­ی «باران» برای توصیف باران.

البته، سهراب چند مصرع آن طرف­تر با گفتنِ «و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی­آید،» پرده­ی ابهام و ایهام را کنار می­زند و مشخص می کند که واژه را فاقد آن حسّی می داند که بی­واسطه و بدون مانع پدیده­های طبیعی را به ما می شناساند.

این همه مقدمه چینی کردم و شما را در لابه لای این کلمات و جملات سرگردان کردم تا بگویم سهراب با اینکه خودش چاره­ای ندارد جز اینکه نگاه و فکرش را با واژه ها به ما نشان بدهد، استفاده و فایده­ی آنها را انکار می کند. مانند کسانی که می گویند (و البته راست می گویند) که «با حلوا حلوا گفتن دهان شیرین نمی شود،» می خواهد بگوید با حرف از «باد» و حرف از «باران»، باد و باران نمی آید. خوب، چاره چیست؟  آیا واژه ها را باید شست، یا باید دور ریخت؟ سهراب که می گوید «باید شست،» ولی از مزه­ی دهان­اش معلوم است که دورریختن­اش را بیش­تر ترجیح می­دهد. اگر واژه ها را دور نریزیم و نگه داریم، باید طوری آنها را تمیز و استفاده کنیم که هر کدام با مفهوم­شان مساوی شوند. تا می گوییم «خدا»، وجود خدا را حس کنیم و او را ببینیم.

وقتی واژه­ی «باد» مساوی با مفهوم باد  و «باران» مساوی با مفهوم باران برایمان باشد تا می گوییم «باد» می بینیم که باد کلاهمان را برده است، و تا می­گوییم «باران» حس می کنیم سرتاپایمان خیس شده است. چنین چیزی که امکان ندارد، و چون چنین چیزی در واقعیت شدنی نیست می شود حدس زد که

چرا سهراب می گوید هم چشم­ها را باید شست و هم واژه­ها را. برای اینکه چشم­ها را باید از آلودگی واژه­ها شست. واژه­ها آلوده نیستند، واژه ها خودِ آلودگی­اند. احساس آدم را آلوده می کنند. به واقعیت و حقیقت و طبیعت و ... به همه چیز خیانت می کنند؛ حق هیچ چیزی را آن طور که هست ادا نمی کنند. پس، چشم­ها را می­شوییم تا واژه­­ها را از رویشان برداریم تا جلو نگاهمان را نگیرند. واژه­ها منطق کهنه و آشنایی را در ذهن مان نشانده­اند که هر چه را می بینیم برایمان کهنه و آشنا، و در نتیجه، خالی از حسّ و لذّتی است که تازگی داشته باشد. «جور دیگر دیدن» یعنی دیدن بدون واژه و بدون منطقی که برای هر منظره­ای توصیفی از پیش تعیین شده دارد.

 

پس، شستن چشم ها مهم است، امّا با هدفی که شرح داده شد- زدودن واژه ها از روی آنها.

این واژه ها آدمی را که ذوق طبیعت دارد کسل می کنند. واژه ها خواب­آورند. معمولاً آدم چشم هایش را می شوید تا خواب از سرش بپرد. خواب یک جور آلودگی است، باعث می شود آدم چیزهایی را ببیند که واقعیت ندارد. فکرهایی به سرش بزند که او را از حقیقت دور می کند. چشم­های خواب­آلوده را باید شست، امّا، شستن داریم تا شستن! هر کسی هر جور شستنی را قبول ندارد. به عنوان مثال، معلمی به دانش آموزی می گوید «چشم هایت خواب دارد، برو صورتت را آب بزن و برگرد.» دانش آموز می رود و می آید و به خیّال خودش بیدار و سرزنده سر کلاس نشسته است که ناگهان پس از مدّتی معلم که می بیند حواس اش به درس نیست می گوید «مثل اینکه این آب و این آب زدن برای تو افاقه نمی کند.» این حرف یعنی اینکه مانعی وجود دارد که نمی گذارد آب آن جور که باید و شاید خواب را از سطح و متن وجود او پاک کند. سهراب اسم این مانع را گذاشته است «چتر» و می گوید:

چترها را باید بست،

با بستن چترها سر تا پای آدم شسته می­شود. انگار سهراب فقط به شستن چشم­ها رضایت نمی دهد. سهراب نمی گوید که «چتر» را باید بست که طرف صحبت ­اش یک نفر باشد. او می گوید «چترها»، پس همه باید «چترها»یشان را ببندند.  چتر هم جلو نور را می گیرد و هم جلو باران را. این باران نورانی و روشنگر نه تنها تمام جسم، بلکه باید فکر و خاطره را هم بشوید.

زیر باران باید رفت.

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.

دوست را زیر باران باید دید.

عشق را زیر باران باید جست.

زیر باران باید با زن خوابید.

زیر باران باید بازی کرد.

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت

 خوب، چشم ها را با چه چیز باید شست؟

تکرار ریزش واژه­ی «باران» در جملات بعد می گوید: «با باران.»

حالا چرا با باران؟ شاید برای اینکه آسمانی و پاک است؛ و هنوز به نگاه های زمینی آلوده نشده است. تا به زمین می نشیند و رنگ و بوی زمین را می گیرد دیگر نامش باران نیست، ولی خوشبختانه قطرات بعدی امان نمی دهد و باران تازه تازه می بارد. خوب! این حرف ها که همه تعارف است. باران شهرهای صنعتی پر از سرب است. سهراب از ما چشم پاک می خواهد، به روی چشم! چشم ها را پاک می کنیم با خودِ چشم! چه طور؟ مثل حافظ که می گفت:

منم که شهره­ی شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده­ام به بد دیدن

راه شستن اش همین است! «باران» نمادی برای شیوه­ی شستن اش است. جالب این است که سهراب به شستن چشم ها رضایت نمی دهد. به عنوان مثال، هنگامی که می گوید:

با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.

دوست را زیر باران باید دید.

انگار می­خواهد همراه و هم زمان با شستن چشم­ ها همه چیزهای دیگر هم شسته شوند.  

وقتی همه کارهای ما زیر باران انجام شود از نگاه ها و واکنش های از پیش تعریف شده پاک می شود. آدم با خودش روراست می شود. احساس دروغین راهی به فکرش پیدا نمی کند، خاطره هایش را حق­بجانب مرور نمی کند، و رفتارهای صادقانه اش خاطره های بارانی اش می شوند.  در هر لحظه هر کاری را که انجام می دهد بدون تعارف همان کاری است که دلش می خواهد. به همین دلیل هر کاری هر بار مزه و منظره ی همان لحظه را دارد. به همین خاطر سهراب در تلاش برای تکمیل تعریف اش از زندگی می گوید:

زندگی تر شدن پی در پی،

زندگی آب تنی کردن در حوضچه­ی «اکنون» است.

«تر شدن پی در پی» یعنی هیچ کاری تکرار همان که پیش از این انجام شده نیست. هیچ نگاهی نگاه تکراری نیست که بیننده را وادار کند با رنجش روی برگرداند و یا با کسالت آن را تحمل کند. آدم لطف هر لحظه را همان لحظه حس می کند و حظ می برد. زندگی مدام در حال نو شدن است. شعر سهراب به اینجا که می رسد آینه ی افکار و فلسفه و عرفان مولانا می شود. مولوی در تعریف زندگی می گوید:

هر نفس نو می شود دنیا و ما

بی خبر از نو شدن اندر بقا

عمر همچون جوی نو نو می رسد

مستمری می نماید در جسد

سهراب هم مانند مولانا با اندیشه ای اسلامی مرگ را از جنس زندگی می بیند. انگار اندیشه اش بازنویسی این ابیات مولاناست:

پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی­ست

مصطفی فرمود دنیا ساعتی­ست

فکر ما تیری­ست از هو در هوا

در هوا کی پاید آید تا خدا

سهراب می خواهد ارزش لحظه لحظه­ی زندگی مان را دریابیم که می گوید:

رخت ها را بکنیم:

آب در یک قدمی است.

 

فرق چندانی بین توصیه های خوش­بینانه­ی سهراب و نصیحت مولانا برای آشتی دادن مردم با دنیا وجود ندارد:

صلح کن با این پدر عاقی بِهل

تا که فرش زر نماید آب و گل

پس قیامت نقد حال تو بود

پیش تو چرخ و زمین مبدَل بود

من که صلحم دائماً با این پدر

این جهان چون جنّت استم در نظر

هر زمان نو صورتی و نو جمال

تا ز نو دیدن فرو میرد ملال

من همی بینم جهان را پر نعیم

آبها از چشمه ها جوشان مُقیم

بانگ آبش می رسد در گوش من

مست می گردد ضمیر و هوش من

شاخه ها رقصان شده چون تایبان

برگ ها کف­زن مثال مطربان

برق آیینه­ست لامع از نَمَد

گر نماید آینه تا چون بود

از هزاران می­نگویم من یکی

زانکه آکنده­ست هر گوش از شکی

پیش وَهم این گفت مژده دادن است

عقل گوید مژده چه نقد من است.