بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (32)

 

روشنی را بچشیم.

 

مَثل است که می گویند «آب روشنی است؛» سهراب عکس­اش را می گوید؛ می­گوید روشنی آب است. «روشنی را بچشیم.» سهراب از این مثلی که ورد زبان مردم است حسآمیزی بجایی ساخته است. «چشیدن» برای «آزمودن» است. با چشیدن هیچ تشنه­ای سیراب نمی­شود، ولی اگر خوشش آمد دست بردار نمی­شود. همین حرف زینت غزل عاشقانه­ای از سعدی است که به این بهانه بررسی­اش می­کنم تا نشان بدهم سهراب تا چه اندازه به مقام چنین بزرگی نزدیک شده است: 

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی

چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابی

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی

شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم

نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم

که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان

تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم

دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت

برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان

بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن

نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

 

سعدی از کسی می­گوید که با فاصله­ای ناپیمودنی از او دور است. حالا خبری از او، و یا نام و صفتی از او را از زبان کسی شنیده و داغ دلش تازه شده است. برای خراب­تر شدنِ این جراحت جدایی جمله­ی خبری لازم نیست. یک کلمه کافی است تا این زخم به اندازه­ی چنین غزل عمیقی سرباز کند؛ با یک کلمه­ی سوزان کافی است تا عاشق گُر بگیرد. «مدینه!» «مدینه گفتی و کردی کبابم!» در شرح این مثل همین جمله بس که، نبض عاشق در گرو نام شهر و کوچه­ی دلدار است.

سعدی همین خبرگیری ساده از معشوقه را به سرابی تشبیه می کند که تشنه در خیال خود در بیابان می بیند. تصویر آب تشنه را سیراب نمی کند. باران باید ببارد. آب باید بیاید: 

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی

چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی

«چشم روشنی» چه معادل خوبی برای «ارمغان» است. و چه قدر جالب است که آدم هنگامی که کسی را می­بیند که عزیزش از سفر برگشته به او می­گوید: «چشم شما روشن!» سعدی می گوید درست است که خبر کوتاه و تصویر خیالی­ات برای دوستان­ات ارمغان با ارزشی است، ولی چشم روشنی بهتر وقتی است که چشم عاشقی همچون من به دیدارت روشن شود.

سعدی می­گوید رفتی و با رفتن­ات عشق­ات از دل من نرفت چون دلم را با خودت بردی، به جایش غم عشق­ات را در سینه­ام گذاشتی. حالا، شب و روز خیال­ات را مانند سراب آب روشنی می­بینم ولی از سرچشمه واقعی بی­خبرم. سعدی به این دلیل این را می­گوید تا کسی شماتت­اش نکند که تو که تا این حد عاشقی چرا دنبا عشق­ات نمی­روی، نمی­دوی.

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم

نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی

سعدی اگر دنبال عشق­اش می دوید و به او می رسید چه عایدش می­شد؟ «هیچ!» می­گوید به دل خودم گفتم که این دوستی که تو پسندیدی از آنهایی نیست که با تو بماند. خوبرویان وفا ندارند. باز تو را می گذارند و می­روند. هنگامی که سعدی می­گوید «به از این چه ارمغانی که تو خویشتن بیایی» می­داند با عشق یک جانبه به او نمی­رسد. باید عشق، معشوقه را به سو­ی او سوق دهد. سعدی منتظر چنین معجزه­ای است.

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم

که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

شاید ظاهر حرف سعدی این طور نشان بدهد که می خواهد بگوید از او جفاکاری ساخته نیست و بدی به او نمی­آید. ولی بعید است که سعدی که مغرورانه می­گوید «ما نیز هم بد نیستیم» این طور ضعیف از خودش تعریف کرده باشد. جفا نکردن هنگامی حُسن است که آدم بتواند جفا کند و نکند. معصوم بودن حُسن و هنرش به این است.  پس سعدی دارد از خودش و کمال عشق­اش لاف می­زند و می­گوید  تو به من جفا کردی ولی من به تو جفا نمی کنم، نه برای اینکه نمی توانم، بلکه به این دلیل که تو شایسته­­ی جفا نیستی.  سعدی هم مانند حافظ نصیحت­اش این است:

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی

وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

البته، عاشق چاره­ای جز تن دادن به ستم ندارد. چرا؟ سعدی می­گوید:

چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان

تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی

تسلیم سعدی بوی صلح­طلبی عیسی مسیح(ع) را دارد. می­داند اگر جواب سیلی را با سیلی بدهد باید منتظر سیلی بعدی باشد. جواب نمی­دهد تا سیلی­ها از پس هم تکرار نشوند. می­گوید زیردستان باید تحمل کنند چون هر لحظه و با هر اقدامی غیر از تحمل، ستم­ دیگری خواهند دید.

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم

دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

«نسیم صبح» اشاره­ای به «نماز صبح» و «دعای سحر» پس از آن می­تواند باشد. سعدی حرف­اش را جز خدا با کس دیگری در میان نمی­گذارد. شاید خدا در دل معشوقه انداخت و با سعدی مهربان­تر شد.

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت

برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

به نظر من سعدی واژه­ی «یار» را برای فقیه استفاده نکرده است. او همزمان دو نفر را مورد خطاب قرار می­دهد: اوّل آن یار بی­وفا را که به او بفهماند دست بردار نیست. دوم آن فقیهی را که با نصیحت می خواهد او را از راه عشق که از نظر او گمراهی است برگرداند و به سمت پارسایی که با آن فخر می­فروشد بکشاند.

تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان

بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

این حرف را سعدی به فقیه دارد می­گوید. برای او پارسایی توان مقاومت در برابر جمال خوبان است. «تأمل نکردن» یعنی جمال را دیدن و بدون توقف رد شدن. سعدی می­گوید جمال ندیده­ای وگرنه  مانند سعدی تو هم پایبند می شدی. با یک آزمون، با یک جرعه چشیدن تو هم همین جا لنگر می­اندازی و تشنه­ی همیشگی این چشمه خواهی شد. حیف است تصویر زیبایی را که برگردان حرف سهراب و سعدی به زبان احمد شاملو است در اینجا نیاورم؛ می­آورم:

میان خورشیدهای همیشه

زیبائی تو

             لنگری­ست_

خورشیدی که

                 از سپیده دمِ همه ستارگان

                                                 بی نیازم می­کند.

چه قدر «سپیده دم» حرف شاملو به «بامدادان» بیت آخر سعدی می­آید:

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن

نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

این حرف دنباله­ی سخن سعدی با فقیه است . همه­ی تلاش و پارسایی­ فقیه برای دیدن بهشت است. سعدی مدعی است که روی دوست را دیدن از دیدن بهشت لطیف­تر و لطف­اش بیش­تر است. امتحان­اش ضرر ندارد.