بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (11)

بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (11)

تا اینجا، ظاهر حرف سهراب نشان می دهد که هنوز دارد از هواپیما چیزهایی را که حرفش را می زند می بیند. امّا، چون از هواپیما نمی شود همه ی این صحنه های ریز و حتی درشت را دید نتیجه می گیریم که منظورش از هواپیما، در وهله ی نخست فاصله ای است که سفر ایجاد می کند، و بعد، تجربه و دانش باارزشی است که فرد را بالا می برد. جدایی از سرزمین و یا گذشته ی خود به معنی رسیدن به جایی بهتر و زمانی بهتر نیست. گاهی رسیدن به تجربه و دانش بهتری است که باعث می شود فرد قدر چیزهایی را که ازشان غافل بود، یا فراموش کرده بود بیش تر بداند و جور دیگری به آنها نگاه کند. سهرا ب از ارتفاع سفر، هم از چیزهای جدیدی که می بیند می گوید و هم نشان می دهد  به  یاد چیزهایی است که پشت سر جا گذاشته است؛ مثلاً، تصور می کند مادرش حالا در چه حال و مشغول چه کاری است.  سهراب چیزهایی را که دیده است طوری بیان می کند که همیشه معلوم نمی کند که تجربه ی شخصی خود اوست یا اینکه دیده است دیگران چنان مسیرهایی را رفته اند و چنان کارهایی را کرده اند. می گوید دیده است:

پله هایی که به گلخانه ی شهوت می رفت.

پله هایی که به سردابه ی الکل می رفت.

پله هایی که به قانون فساد گل سرخ

و به ادراک ریاضی حیات،

پله هایی که به بام اشراق

پله هایی که به سکوی تجلی می رفت.

 

پله ها معرف سلسله مراحل و مراتبی اند که شخصی طی می کند تا به چیزی برسد. سهراب نمی گوید خودش آن شخص است؛ ولی گفته اش نشان می دهد که بی خبر از انتهای پله ها نیست و دست کم دیدی کلی نسبت به آنها دارد. در مورد تصویر نخست، یک برداشت این است که فکر کنیم پله هایی که به «گلخانه ی شهوت» می رسد، شخص را به جایی می رساند که شهوتش در آنجا گل می کند و حاصل شهوتش را خودش و دیگران به چشم می بینند.(حتماً این جمله ی سهراب یادتان است که گفته بود: «دهان گلخانه ی فکر است.» در آنجا منظورش این بود که هر کسی هر چه را که در فکرش است گلچین می کند و بر زبان می آورد. زشتی، زیبایی؛ پژمردگی و یا طراوتِ گلهای گفتارش ریشه در افکارش دارد.)  در مورد این پله ها، تصورنخست ما این است که مسیر حرکت صعودی است. اوج شهوت زمانی است که فرد اختیارش را از دست می دهد و نتیجه اش بروز شهوت و علنی شدن امیال غریزی و پنهانی است. با شهوت، آنچه که در باطن و نهفته است با پله ها بالا می آید و ظاهر می شود. به نظر من، این برداشت که نتیجه اش گل دانستن محصول شهوت و غرایز جنسی انسان است برداشت مناسبی نیست. 

 با توجه به تصاویری که پس از این تصویر می آید فکر می کنم برداشت درست تر این باشد که «گلخانه» را همان گلخانه ببینیم؛ و در عوض، تعبیر دیگری از واژه ی «شهوت» داشته باشیم. از شیوه ی بیان سهراب پیداست که با دید منفی به شهوت نگاه نمی کند. سهراب در «شهوت» انگیزه ای برای آمیزش، تولّد و رشد و تکثیر می بیند. اینها همه در فضای گلخانه، در انتهای پلکان شهوت بروز می کند. شهوت بیانگر بلوغ و نیز حرکت به سمت بلوغ است. به همین دلیل شهوت را باید در گلخانه و در دانه ی گیاه از همان لحظه ی آغازین- پیش از شکل گرفتن دانه- تا مرحله ی رشد کامل و چرخه ی باروری گیاه دنبال کرد. منظور سهراب از گل، خودِ گل است به عنوان نمادی از رشد طبیعی موجودات. بعید است سهراب برای معرفی «فاحشه خانه» و یا حتی نشان دادن رابطه ی جنسی مرد و زن از این واژه استفاده کرده باشد؛ هر چند که انکار نمی کنم که در گوشه ی کوچکی از تصویری که سهراب از رشد و نمو نشان می دهد تصاویری مانند اینها هم می گنجد. چون سهراب در ادامه ی سخنش به علم ریاضی و بعد فلسفه و عرفان می پردازد، منطقی ترین برداشت این است که فضای گلخانه را آزمایشگاهی برای مشاهده ی پدیده های طبیعی ببینیم. حتی منظور سهراب از «سردابه ی الکل»، «میخانه» نیست. پله هایی که به سردابه ی الکل می رسد شخص را به پایین می برد؛ ولی به پایین نمی کشد. این پایین رفتن جنبه ی ارزشی ندارد. این نفوذ در عمق زمین و کُنه مواد است. در حالی که، اگر«سردابه ی الکل» میخانه  و «گلخانه ی شهوت» فاحشه خانه باشد، ارتباط منطقی بین آنها و تصاویر بعدی که درباره ی علوم طبیعی، و ریاضی و فلسفه و عرفان است وجود نخواهد داشت.  سهراب پس از تصویر «گلخانه» که  آزمایشگاه مشاهده ی واقعیت ها و حقایق طبیعی است، سراغ «سردابه ی الکل» می رود که نمادی برای آزمایشگاه  علم شیمی و شناخت مواد و حیات است. «سردابه»، محلی برای نگهداری مواد، و نتیجه ی شناخت انسان نسبت به فساد مواد است. در حقیقت، سردابه را برای حفظ مواد خوراکی در برابر فساد زودهنگام استفاده می کردند. کاربرد آن برای نگهداری اجساد نیز به همین منظور بوده است. چنین دیدی نسبت به «سردابه ی الکل»، توجیه کننده ی مصرع بعدی است که به پله هایی اشاره می کند که تلاش انسان را برای «درک قانون فساد گل سرخ» نشان می دهد. الکل نمادی برای تلاش حکیمانه و طبیبانه ی انسان برای کشف راز حیات و ایستادگی در برابر مرگ است. پله هایی که به «گلخانه ی شهوت»، و به «سردابه ی الکل» و به «قانون فساد گل سرخ» می رسد به ظاهر راه هایی جدا از همند، ولی هدف همه آنها شناخت حیات طبیعی موجودات جاندار و بی جان و درک اسرار آنهاست. یادمان باشد که سهراب در آخرین بند این منظومه ی بلند می گوید: «کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ.» دلمشغولی او، از همین گلخانه و سردابه ی الکل و حتی «ادراک ریاضی حیات» کشف راز گل سرخ بود. گل سرخ نمادی است برای جلوه ی آن جوهر ناشناخته ای که منشاء حیات است. جالب این است که جابربن حیان هم برای تحقیق و شناخت عناصر و کشف راز آنها سراغ گل سرخ و علت فساد گل سرخ رفت. به متن زیر که برگرفته از کتاب شناخت عرفان و عارفان ایرانی نوشته ی دکترعلی اصغر چلبی است توجه کنید:

«جابر بر این عقیده است که هر عنصری را روحی (یا نفسی، یا جوهری) است؛ چنانکه افراد مردم و جانوران دارند، و نیز عناصر طبایعی دارند؛ و همین طبایع که در عناصر وجود دارد، قابل تبدیل و دگرگونی است.

وی معتقد است که هر عنصری به همان اندازه که از صفا و پاکی به دور است، یعنی با عناصر دیگری آمیخته است، تأثیر آن کم تر است. از این رو اگر عنصری بخواهیم که تأثیرش در عنصرهای دیگر قوی تر باشد واجب است که در تصفیه و پاک کردن آن بکوشیم. و تصفیه به وسیله ی تقطیر ممکن است، و به سبب تقطیر، روح از عنصر بیرون می رود، و عنصر می میرد. و هرگاه بتوانیم بر روح این عنصر غالب آییم، سپس چیزی از آن (یعنی روح که مذکر است) بر ماده ی دلخواه القاء کنیم، آن ماده دگرگون می شود، و مانند عنصری می شود که ما چیزی از روح آن در این شیء القاء کرده ایم. مثال این، آن است که هرگاه گل سرخ یا زعفران را به وسیله ی تقطیر تصفیه کنیم، عطر آن پرواز می کند و می میرد (یعنی برگ های آن می پژمرد.) و هرگاه چیزی از روح این گل سرخ (یعنی: از عطر آن در هر مایع که بخواهیم) بیفزاییم همه ی این مایع دگرگون شده، مبدل به عطر گل سرخ یا زعفران می شود.»

احتمالاً، شباهت توجه سهراب به علت فساد گل سرخ و راز حیات آن با کار جابربن حیان تصادفی است؛ ولی توجه به کار جابر باعث می شود منظور سهراب را بهتر درک کنیم. حتی وقتی سهراب از «پله هایی که به بام اشراق» می رود صحبت می کند باز هم توجه اش به باطن گل سرخ برای کشف راز آن است. منظور سهراب از «اشراق» آن نوری است که حقیقت اشیاء و هستی را آشکار می کند. کسی که به بام اشراق می رسد بدون مزاحمتِ هیچ سایه ای به نور می رسد. «سهروردی» که مشهور به «شیخ اشراق» بود، نقطه ی مثبت نگاه خود به هستی را نسبت به ابوعلی سینا و مشائیان در این می دانست که آنها از ظاهر پی به باطن  نبرده و به ملکوت اعلی نمی رسیدند. شاید، هنگامی که سهراب از تماشای «پله هایی که به سکوی تجلی» می رفت می گوید، بیش تر منظورش مطالعاتش از ادعاهای این چنینی است که در آثار فلاسفه و عرفا جمع شده است. خودش مدعی رسیدن به مقامی نیست که حقیقت هستی پیش چشمانش تجلی یافته و رازش را گفته باشد. از گلخانه و سردابه و قانون فساد گل سرخ و تجلی حقیقت آن، او چیزهایی را دیده و چیزهایی را شنیده و خوانده است، ولی منظومه اش با این جمله به آخر می رسد که «کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ.»

بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (10)

 

بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (10)

 

و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی

خاک از شیشه ی آن پیدا بود:

کاکل پوپک،

خالهای پر پروانه،

عکس غوکی در حوض،

و عبور مگس از کوچه ی تنهایی.

خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری

به زمین می آید.

این جملات نشان می دهد که سهراب هم از زمین دارد به هواپیما نگاه می کند، و هم تصور می کند که از هواپیما زمین چه طور دیده می شود.  سهراب نمی گوید «از آن اوج هزاران پایی،» به جایش، می گوید: «در آن اوج هزاران پایی».

اگر بخش های قبلی را خوانده باشید یادتان هست که در مورد قاطر و اُشتری  که بارشان انشا و سبد خالی پند و امثال بود گفتم منظور سهراب در واقع این نیست که نویسنده و پند دهنده را به این حیوانات تشبیه کند؛ این حیوانات نقش شان را به عنوان وسیله ی نقلیه ایفا می کنند، و تفاوتشان در این است که هر کدام معرف صفتی است که سوارش برای کارش نیاز داشته است. قاطر برای تلاش زیاد و عبور از مسیرهای سخت برای رسیدن به هدف، شتر برای صبرش در انتقال پند و امثال به گوش های بی صبر، و قطار نیز برای  به دنبال هم رفتن بی اختیار آدمها مانند کوپه ها. خلاصه ی کلام اینکه گفتم هدف سهراب تحقیر سوار هایشان نیست، بلکه توصیف شان است.  و حالا، هواپیما برای تماشای موجودات و پدیده ها از بلندی و با تسلطی بیش تر و با نگاهی متفاوت تر. از آسمان زمین را با همه ی بزرگی اش خاک دیدن، نگاهی طبیعی تر به آن از جایگاهی است که آدم به چشم خریدار به آن نگاه نمی کند. با این نگاه سهراب از اهمیت زمین نمی کاهد، آن را آن جور که هست و باید با آن برخورد شود نشان می دهد. حتی می شود گفت که می خواهد بگوید با آن همه فاصله ای که وجود دارد باز هم خاک را می شود دید. نه تنها خاک را که منظور از آن زمین است، بلکه هر چیزی را که به این زندگی خاکی تعلق دارد. روشن است که از آن اوج هزاران پایی با چشم نمی توان «کاکل پوپک» و «خالهای پر پروانه» را دید؛ ولی چون خیال آنها هنوز با مسافر هواپیما ست، هنوز برایش دیدنی اند. استفاده از واژه ی «خاک» به جای زمین در ظاهر نوعی کوچک انگاری آن است، ولی اگر خوب دقت کنیم متوجه می شویم که تصویر زمین از آسمان و گردی آن از فضا، در کنار تصویر«کاکل پوپک» و «خالهای پر پروانه» و حتی عکسی که غوک از خودش در حوض می بیند مهم جلوه دادن اینهاست. وقتی که اینها را می شود در آن اوج هزاران پایی به گونه ای تصور کرد و دید، پس باید همه شان را همتای زمین دانست. سهراب خواسته یا ناخواسته دارد زمین را با جزئیات کوچنی در روی آن مقایسه می کند، و با این کار اهمیت این جزئیاتی را که از روی زمین هم به چشم خیلی ها نمی آید، از چشم کسی که خیلی از آنها دور است نشان می دهد. سهراب آگاهانه یا ناآگاهانه همین کار را با هواپیما که وسیله ای مهم تر و پیش رفته تر از قاطر و اُشتر و قطار است انجام می دهد. قرار گرفتن هواپیما در کنار مگس و گنجشک اهمیت اینها را تا اوج هزاران پایی بالا می برد. هواپیما، نه پروازش و نه فرودش، چیزی فراتر از عبور مگس و فرود گنجشک ندارد. از اینها کم تر باشد بیش تر نیست.

مگس و گنجشک شخصیتی دارند که هواپیمای بی جان ندارد. «عبور مگس از کوچه ی تنهایی» او را به جایی می رساند که حسّ تنهایی اش کم تر می شود و یا از تنهایی در می آید. گنجشک هم با میل و اراده ای از روی چنار به زمین می آید تا مثلاً دانه ای را بردارد. پرواز و فرود مگس و گنجشک معنی دارتر از پرواز و فرود هواپیما است. این معنی را انسانهایی باید به پرواز و فرود هواپیما بدهند که سوار آنند. شاید در صورتی این مسافران می توانند برای پرواز و هدف خود ارزش بیش تری قائل باشند که پرواز و فرود مگس و گنجشک را به همین اندازه درک کرده باشند.

و بلوغ خورشید.

و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح.

بلوغ خورشید می تواند با تناسبی ناچیز و از نگاه مسافرهواپیما نسبت به ساکن زمین، بزرگتر به نظر رسیدن خورشید با توجه به آن کاهش ناچیز در فاصله ی تا آن باشد. امّا، با توجه به جمله ی بعدی که زمان را به صبح می کشاند، بلوغ خورشید باید همان غروب آن و سرآخر به شب رسیدنش باشد. سهراب گویا با چشمان کودکی که شوق دارد صبح زودبیدار شود و عروسکش را در آغوش بکشد این تصویر را می بیند. از این جالب تر این است که این صحنه را ما از دید عروسکی ببینیم که حسّ دارد و منتظر است صبح بشود و همزمان در آغوش صبح و در آغوش دختربچّه ای قرار بگیرد که خوابیدن برایش تنها بهانه و وسیله ای برای رسیدن به صبح و بازی با او بوده است.

بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری(9)

بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری(9)

من قطاری دیدم، روشنایی می برد.

من قطاری دیدم، فقه می برد و چه سنگین می رفت.

من قطاری دیدم، که سیاست می برد (و چه خالی می رفت.)

من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد.

 

پس از اینکه سهراب از افرادی می گوید که انگار نمونه ی بارزی از جماعتی اند که با وجود رفتار شخصی، عملکردی مشابه دارند، سراغ افرادی می رود که قطاروار با هم  و به دنبال هم حرکت می کنند. سهراب با رندی به جای صحبت از گروهی که با هم، آگاهانه یا ناآگاهانه، در پی هدفی اند، از قطارهایی می گوید که بارهای متفاوتی دارند. فرق افراد این گروهها با آن قاطر و اُشتر و عارف در این است که هر قاطر و اُشتر و عارفی آگاهانه، امّا جدا از افرادی مانند خود، هدفی را دنبال می کند، در صورتی که در میان این افرادی که قطار وار و با تقلید از نزدیکان خود راهی را در پیش گرفته اند خیلی ها کوچک ترین شناختی از مسیر و نیز آخر راهشان ندارند. عدّه ای دارند روشنایی را حمل می کنند، و یا دنبال روشنایی راه افتاده اند. در وصف کارشان سهراب چیزی نمی گوید، ولی چون در مصرع بعدی از سنگینی بار حاملین فقه می گوید، معلوم می شود که بار روشنایی سبک است. روشنایی می تواند کنایه از حقیقت باشد. حقیقت وزنی ندارد، آن قدر سبک است که حتی کودکی می تواند آن را حمل کند؛ پس، لزومی ندارد همه ی آنهایی که روشنایی و حقیقت را دنبال می کنند کارشان آگاهانه باشد، خیلی ها غریزی و فطری، پروانه وار، نور را دنبال می کنند و دور آن می گردند. بار فقه سنگین است برای اینکه آن را باید به کمک جرثقیل استدلال به اینجا و آنجا برد و به این و آن رساند. خیلی ها در کاروان فقه، با تقلید از فقیه، و حتی بدون استدلال، خیلی سنگین حرکت می کنند. قرآن نور است و سبک و آسان بر دل می نشیند. به همین دلیل، بارها و بارها در قرآن خداوند از سهولت دستیابی و پیروی از آن می گوید. در سوره ی قمر چندین بار این آیه تکرار می شود که، «و لَقَد یَسَّرنا القُرآنَ لِلذّکر»، و ما قرآن را برای ذکر آسان کردیم. آنچه که مذهب را سنگین می کند، فقه و استدلالات فقهی است.

بار سیاست هم، گرچه خالی است، روی دوش حاملانش سنگینی می کند. جمله ی تکمیل کننده ی این مصرع داخل پرانتز است تا نشان بدهد که آنهایی که زور می زنند تا آن را جابجا کنند از خالی بودن واگن های آن بی خبرند. خیلی ها با استفاده از این جمله ی مشهور سهراب در باره ی سیاست، می خواهند گوشه و کنایه ای به آنهایی بزنند که در کار سیاست اند؛ در حالی که منظور اصلی سهراب آنهایی است که بدون اینکه به طور رسمی سیاسی کار باشند، دنبال افرادی راه می افتند که سیاست نان آنها را تأمین می کند. عرقش را اینها می ریزند و خونش را هم اینها می دهند. منظور سهراب آنهایی است که ناآگاهانه دنبال کارهای سیاسی و سیاسی کارها راه می افتند.

قطاری که بارش تخم نیلوفر و آواز قناری است، لازم نیست صف و ردیفی از آدم ها باشد. گرچه ، اگر بخواهیم می توانیم تصویر کسانی را در ذهن تجسم کنیم که گل نیلوفر و تخم نیلوفر را می برند، می فروشند، و یا می کارند. ولی می توان قطار حشرات و پرندگانی را درنظر گرفت که به طور غریزی و طبیعی به گرده افشانی نیلوفر کمک می کنند. هرجا که گل و نیلوفر باشد، آواز قناری هم هست. آین را که با خودت ببری، آن هم دنبالش می آید- قطاروار!