بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (10)

 

و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی

خاک از شیشه ی آن پیدا بود:

کاکل پوپک،

خالهای پر پروانه،

عکس غوکی در حوض،

و عبور مگس از کوچه ی تنهایی.

خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری

به زمین می آید.

این جملات نشان می دهد که سهراب هم از زمین دارد به هواپیما نگاه می کند، و هم تصور می کند که از هواپیما زمین چه طور دیده می شود.  سهراب نمی گوید «از آن اوج هزاران پایی،» به جایش، می گوید: «در آن اوج هزاران پایی».

اگر بخش های قبلی را خوانده باشید یادتان هست که در مورد قاطر و اُشتری  که بارشان انشا و سبد خالی پند و امثال بود گفتم منظور سهراب در واقع این نیست که نویسنده و پند دهنده را به این حیوانات تشبیه کند؛ این حیوانات نقش شان را به عنوان وسیله ی نقلیه ایفا می کنند، و تفاوتشان در این است که هر کدام معرف صفتی است که سوارش برای کارش نیاز داشته است. قاطر برای تلاش زیاد و عبور از مسیرهای سخت برای رسیدن به هدف، شتر برای صبرش در انتقال پند و امثال به گوش های بی صبر، و قطار نیز برای  به دنبال هم رفتن بی اختیار آدمها مانند کوپه ها. خلاصه ی کلام اینکه گفتم هدف سهراب تحقیر سوار هایشان نیست، بلکه توصیف شان است.  و حالا، هواپیما برای تماشای موجودات و پدیده ها از بلندی و با تسلطی بیش تر و با نگاهی متفاوت تر. از آسمان زمین را با همه ی بزرگی اش خاک دیدن، نگاهی طبیعی تر به آن از جایگاهی است که آدم به چشم خریدار به آن نگاه نمی کند. با این نگاه سهراب از اهمیت زمین نمی کاهد، آن را آن جور که هست و باید با آن برخورد شود نشان می دهد. حتی می شود گفت که می خواهد بگوید با آن همه فاصله ای که وجود دارد باز هم خاک را می شود دید. نه تنها خاک را که منظور از آن زمین است، بلکه هر چیزی را که به این زندگی خاکی تعلق دارد. روشن است که از آن اوج هزاران پایی با چشم نمی توان «کاکل پوپک» و «خالهای پر پروانه» را دید؛ ولی چون خیال آنها هنوز با مسافر هواپیما ست، هنوز برایش دیدنی اند. استفاده از واژه ی «خاک» به جای زمین در ظاهر نوعی کوچک انگاری آن است، ولی اگر خوب دقت کنیم متوجه می شویم که تصویر زمین از آسمان و گردی آن از فضا، در کنار تصویر«کاکل پوپک» و «خالهای پر پروانه» و حتی عکسی که غوک از خودش در حوض می بیند مهم جلوه دادن اینهاست. وقتی که اینها را می شود در آن اوج هزاران پایی به گونه ای تصور کرد و دید، پس باید همه شان را همتای زمین دانست. سهراب خواسته یا ناخواسته دارد زمین را با جزئیات کوچنی در روی آن مقایسه می کند، و با این کار اهمیت این جزئیاتی را که از روی زمین هم به چشم خیلی ها نمی آید، از چشم کسی که خیلی از آنها دور است نشان می دهد. سهراب آگاهانه یا ناآگاهانه همین کار را با هواپیما که وسیله ای مهم تر و پیش رفته تر از قاطر و اُشتر و قطار است انجام می دهد. قرار گرفتن هواپیما در کنار مگس و گنجشک اهمیت اینها را تا اوج هزاران پایی بالا می برد. هواپیما، نه پروازش و نه فرودش، چیزی فراتر از عبور مگس و فرود گنجشک ندارد. از اینها کم تر باشد بیش تر نیست.

مگس و گنجشک شخصیتی دارند که هواپیمای بی جان ندارد. «عبور مگس از کوچه ی تنهایی» او را به جایی می رساند که حسّ تنهایی اش کم تر می شود و یا از تنهایی در می آید. گنجشک هم با میل و اراده ای از روی چنار به زمین می آید تا مثلاً دانه ای را بردارد. پرواز و فرود مگس و گنجشک معنی دارتر از پرواز و فرود هواپیما است. این معنی را انسانهایی باید به پرواز و فرود هواپیما بدهند که سوار آنند. شاید در صورتی این مسافران می توانند برای پرواز و هدف خود ارزش بیش تری قائل باشند که پرواز و فرود مگس و گنجشک را به همین اندازه درک کرده باشند.

و بلوغ خورشید.

و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح.

بلوغ خورشید می تواند با تناسبی ناچیز و از نگاه مسافرهواپیما نسبت به ساکن زمین، بزرگتر به نظر رسیدن خورشید با توجه به آن کاهش ناچیز در فاصله ی تا آن باشد. امّا، با توجه به جمله ی بعدی که زمان را به صبح می کشاند، بلوغ خورشید باید همان غروب آن و سرآخر به شب رسیدنش باشد. سهراب گویا با چشمان کودکی که شوق دارد صبح زودبیدار شود و عروسکش را در آغوش بکشد این تصویر را می بیند. از این جالب تر این است که این صحنه را ما از دید عروسکی ببینیم که حسّ دارد و منتظر است صبح بشود و همزمان در آغوش صبح و در آغوش دختربچّه ای قرار بگیرد که خوابیدن برایش تنها بهانه و وسیله ای برای رسیدن به صبح و بازی با او بوده است.