وعظ رندانه ی حافظ و نقد رندانه ی غزل

 

وعظ رندانه ی حافظ و نقد رندانه ی غزل

گاهی بد نیست آدم به حرف ژاک دریدا گوش بدهد و ببیند اگر کمی مرکز ثقل افکار و عادات طرفداران شاعری مثل حافظ را غلغلک بدهد تا چه اندازه از خنده اشک شان درمی آید. حافظ مشهور است به کوبیدن واعظ. ولی امروز می خواهم با این مقدمه که حافظ از واعظ واعظ تر است به بررسی غزلی از او بپردازم تا نشان بدهم خودخواهی او تا جایی است که نمی خواهد بگوید کار او نیز نوعی وعظ است، و تواضع او نیز آن قدر است که واعظ راستین شدن را چندان  آسان یاب نبیند. حافظ و یک بام و دو هوا؟! مگر در بسیاری از موارد حافظ چنین نمی نمایاند؟

حافظ، حافظِ قرآن است و می داند واعظ اصلی خداست:

یا ایها الناس قدجاءَتکم موعظةٌ من ربکم  و شفاءٌ لما فی الصدور و هدی و رحمةٌ للمؤمنین(یونس / 57)

ای مردم! اندرزی از سوی پروردگارتان برای شما آمده است؛ و درمانی برای آنچه در سینه‏هاست؛ (درمانی برای دلهای شما؛) و هدایت و رحمتی است برای مؤمنان! (57)

 

 و موعظه ی خدا قرآن است؛ و قاری و حافظ قرآن کارشان نوعی وعظ است:

هذا بیانٌ لِلناس و هدیً و موعظةٌ للمتقین(آل عمران / 138)

این، بیانی است برای عموم مردم; و هدایت و اندرزی است برای پرهیزگاران! (138)

 

پیامبر(ص) نیز به امر خدا یک وظیفه اش وعظ است:

اولئک الذین یعلم الله ما فی قلوبهم فاعرض عنهم و عظهم و قل لهم فی انفسهم قولاً بلیغا(نساء / 63)

آنها کسانی هستند که خدا، آنچه را در دل دارند، می‏داند. از (مجازات) آنان صرف نظر کن! و آنها را اندرز ده! و با بیانی رسا، نتایج اعمالشان را به آنها گوشزد نما! (63)

پس مشکل حافظ خود وعظ نیست، مشکل وعظِ بلیغ هم نیست، بلکه مشکل در کار کسی است که بدون اسباب بزرگی جای واعظ می نشیند. انکار وعظ با مقدمه ای که بیان شد برای حافظ مانند انکار شراب است که لااقل آن قدر عقل و کفایت دارد که آن را از دم انکار نکند. پس، حرف حسابش چیست؟ با هم بخوانیم و ببینیم:

 

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است

حیوانی که ننوشد می و انسان نشود

گوهر پاک بباید که شود قابل فیض

ور نه هر سنگ و گِلی لؤلؤ و مرجان نشود

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش

که به تلبیس و حیل دیو سلیمان نشود

عشق می ورزم و امید که این فن شریف

چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود

دوش می گفت که فردا بدهم کام دلت

سببی ساز خدایا که پشیمان نشود

حسن خلقی ز خدا می طلبم خوی تو را

تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود

ذرّه را تا نبود همت عالی حافظ

طالب چشمه ی خورشید درخشان نشود

حافظ در این غزل توپش خیلی پُر است چون دل خیلی پُری دارد. از دست خودش، از دست واعظ، از دست همه! فقط واعظِ شهر نیست که ایراد دارد، حافظِ شهر و محافظِ شهر همه ایراد دارند. از مطلع غزل با یک نگاه اگر تا بیت آخر خیز برداریم متوجه می شویم که حافظ به واعظ شهر نمی توپد تا خودش و دیگران را تبرئه کند. حافظ به واعظ شهر می توپد برای این که یک روی خودش- حتی آن روی اصلی خودش- مانند اوست. بعد از واعظ، مخاطبِ دیگر این غزل خودِ حافظ است. دل خودش را نیز سرزنش می کند و امید می دهد و از او همت عالی می خواهد.  غزل را با واعظ شروع می کند، ولی به خودش و همه ختم می کند:

 

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

این حرف حافظ برای واعظ شهر خیلی گران تمام می شود، ولی حافظ اگر این را نگوید تمام می شود یکی مثل همان واعظ! پس می گوید:

اگر این سخنرانی ریایی و آن لباس به ظاهر مسلمانی واعظ نباشد کسی او را مسلمان به حساب نمی آورد. سخن مزورانه ی واعظ نیت ناپاک و آنچه را که در خلوت می کند پنهان می کند. برخی به عمل مسلمان اند و برخی به حرف. حافظ نگفته می خواهد بگوید: چه خوب است که به هر دو باشند.

رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است

حیوانی که ننوشد می و انسان نشود

با جمله ی امریِ مصرع نخست و تمثیل مصرع دوم، حافظ مانند واعظ کارش امر به معروف و نهی از منکر می شود. مخاطبِ او پیش از همه خودش و بعد همان واعظِ بیت آغازین غزل است. خوشایند نبودن این حرف ها برای واعظ به این دلیل است که خوشش نمی آید دیگران او را وعظ و امر و نهی کنند؛ انگار سرقفلی وعظ را شش دانگ به نام خودش ثبت کرده است. (مشکل حافظ هنوز همان است که پاسخش را از دانشمند مجلس می خواست: «توبه فرمایان چرا خود توبه کم تر می کنند؟» البته حضرت حافظ تجاهل العارف می ورزد!)

حافظ با طعنه به واعظ می گوید اگر  مسلمانی اش فقط به نخوردن شراب و منع کردن از آن است، با این عیار، حیوانی که شراب نمی نوشد ظاهرش همین اندازه مسلمانی را نشان می دهد. آن می یی که باید واعظ و حیوان بنوشند تا انسان بشوند و مسلمانِ در عمل، «رندی» و «کرم» است. رندی، حق گویی و حق خواهی است، گرچه از مقام گوینده بکاهد؛ و کرم، حق بخشی است، گرچه از مال بخشنده بکاهد، و خطاپوشی است گرچه بر سرزنش از جانب دیگران بیفزاید.

گوهر پاک بباید که شود قابل فیض

ور نه هر سنگ و گِلی لؤلؤ و مرجان نشود

غایت مسلمانی لؤلؤ و مرجان شدن است. با وعظِ واعظ به اهالی شهر و یا وعظ حافظ به واعظ شهر چیزی عوض نمی شود. باید شنونده پذیرنده باشد. سنگ و گِل از درون عوض می شوند تا لؤلؤ و مرجان شوند، تنها رنگ و ظاهر عوض نمی کنند. شنیده اید گاه صاحب مجلسی شخص سخنرانی را دعوت می کند و تعارف می فرماید: «اکنون ایشان ما را با سخنانشان به فیض می رساند.» حافظ بدون تعارف می گوید گوهر یا فطرت شنونده باید پاک باشد تا قابل فیض شود. همین شنونده قرار است بعدها واعظ شود؛ اگر جوهره اش را نداشته باشد گوینده ی خوبی هم نخواهد شد (آخرین بیت این غزل همین نکته را با زبان استعاره تکرار می کند.)  

آدم ظاهرنما- با ذهنی آلوده به پیش داوری- چون فکر می کند کامل است و برای خودش لؤلؤ و مرجانی شده دیگر جای تغییر ندارد. خلایق همه کور و ساده نیستند که با ظاهربینی و بدون محک زدن سنگ را لؤلؤ و گِل را مرجان و نامسلمان را مسلمان بدانند.

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش

که به تلبیس و حیل دیو سلیمان نشود

حافظ با گوشه ی چشمی به «ماجرای سلیمان و انگشتری اسم اعظم و دیو» برای تسلی و خوشی دل خودش و دلِ فریب خورده های سرعقل آمده، از چاره ی کار سخن می گوید. این راه چاره، علاج بیماری واعظ نیز هست. بیماری اصلی اش خودفریبی است. وخامت خودفریبی اش او را به مردم فریبی کشانده است. او فریب دیو را خورده که دیو شده است. حالا،  یا از دیو شدنش خبر ندارد، و یا خبر دارد و خودش را به سلیمانی و مسلمانی زده است. دیو ابتدا تختِ دل او را تصاحب کرده که او حالا توانسته با دیو صفتی بر تختِ وعظ و خطابه بنشیند. دلخوشی دادن حافظ برای این نیست که بگوید دست دیو ونامه ی عمل واعظ سرانجام در آن دنیا رو می شود. خدای خیلی ها فقط در ابتدای خلقت خدایی کرده است و فعلاً بیکار است تا در انتهای قیامت به ناله و نفرین آنها پرونده ی این و آن را به دلخواه آنها باز و بسته کند. این آدمها انتهای دنیا و ابتدای قیامت را برای خودشان و دیگران نگه داشته اند.امّا، خدای حافظ خدای این دنیا نیز هست. همین جا هم اسم اعظم کار خودش را می کند.

در قرآن مجید می خوانیم:

و هو الله فی السماوات و فی الارض یعلم سرّکم و جهرکم و یعلم مایکسبون(انعام / 3)

و هوالذی فی السمآء الهٌ و فی الارض الهٌ و هوالحکیم العلیم(زخرف / 84)

اسم اعظم چه کار می کند که جای دلخوشی است؟ معلوم است! وقتی کسی با ظاهرسازی جایی می نشیند که شایستگی اش را ندارد رسوایش می کند. از آن جا پایین می آوردش. با وسیله اش این کار را می کند. وسیله اش آگاهی مردمی است که سلیمان را از دیو تمییز می دهند. اشاره ی حافظ به سلیمان و انگشتریِ اسم اعظم برای رسیدن به حقی است که احقاقش مال همین دنیاست. مردم مانند حافظ سرانجام روزی می فهمند:

گر انگشت سلیمانی نباشد

چه خاصیت دهد نقش نگینی

گویند سلیمان با انگشتری که نگینی با اسم اعظم داشت بر همه ی موجودات حکومت می کرد. روزی انگشتری را از دست درآورد و به همسرش داد تا نگه دارد مبادا هنگام قضای حاجت در دستش باشد و به اسم اعظم بی حرمتی شود. دیوی چون انگشتری در نزد همسر سلیمان دید خود را به صورت همچون سلیمان کرد و انگشتری را از او گرفت، و با این حقه بر تخت او نشست. سلیمان هنگامی که نزد همسرش آمد تا انگشتری اش را پس بگیرد همسرش گفت تو سلیمان نیستی، دیوی هستی که خود را به شکل او درآورده ای. سلیمان چاره را در این دید که از آنجا برود و کار دیگری برگزیند. کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد. اما دیو، با آن انگشتری چهل روز بر تخت نشست و بر مردم حکومت کرد تا این که اطرافیان و مردم از رفتارش دانستند که او سلیمان راستین نیست. ناچار شد از آن جا بگریزد. دیو انگشتری را با خود برد و به دریا افکند. روزی سلیمان دو ماهی از دریا گرفت. یکی را در بازار فروخت، و شکم دیگری را پاره کرد تا برای خود خوراک کند. انگشتری خود را با اسم اعظم در شکم آن ماهی یافت. آن را به انگشت خود انداخت و بازگشت و دوباره بر تخت سلطنت نشست.

اسم اعظم با آگاهی مردم کارش را می کند. اسم اعظم تنها همراه داشتن یک اسم نیست. کار و رفتار صاحب اسم نیز باید همراهش باشد. دیو تنها با داشتن این اسم نمی تواند سلیمان بشود، باید رفتارش هم سلیمانی باشد. واعظ نیز تنها با حرف نمی تواند مسلمان باشد، باید رفتارش هم مسلمانی باشد. این لباس مسلمانی که با ریا به تن کرده است دوامی نخواهد داشت. حافظ به همین نتیجه می خواهد برسد.

عشق می ورزم و امید که این فن شریف

چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود

فن شریف عاشقی که جمع رندی و کرم است نقطه ی مقابل وعظِ خشک و خالی است. این عشق ورزیدن چاره ی این وضعی است که حافظ اکنون گرفتارش است. این عشق، توأم با امید به صاحب اصلی اسم اعظم است؛ و این امید، امید به سرانجامی است که در آن اسم اعظم اسم حقیر واعظ ریاکار را روخواهد کرد، و ناسلیمانی و نامسلمانی اش را برملا می کند. در اختیار داشتن عشق در اختیار داشتن اسم اعظم است. دارنده ی اسم اعظم با عشق می تواند قدرت اعجاز داشته باشد و حکومت کند. این چنین است که عشق همان راه چاره و فن شریف و امیدی است که نباید ازآن دست کشید.

هنرهای دیگر چرا موجب حرمان، محرومیت و ناامیدی شده اند؟

شاید برای این که همه ی آنها را واعظ ریاکار و سالوس به خدمت خود درآورده است. تصویرگری، سخنوری و شاعری و ... به دست او اسیرند. خیلی ها تا به حدی شیفته و فریفته ی اویند که فکر می کنند هنر یعنی او!

دوش می گفت که فردا بدهم کام دلت

سببی ساز خدایا که پشیمان نشود

کام دل حافظ در این غزل رسوایی واعظ سالوس و ریاکار است. بازپس گرفتن تخت سلیمان از دیو غاصب است.

مخاطب حافظ در این بیت چه کسی است؟  پیر، مراد، مرشد؟ سر و ته شعر با این گونه جواب ها سرهم بندی می شود ولی به هم نمی آید. این ابیات با ابیات پیشین خیلی تفاوت دارند. برای این که دریابید چرا بخشی از برداشت من در این نقد برایتان عجیب است بیش تر روی این ابیات فکر کنید. این برداشت عجیب اگر بخواهیم وحدت موضوعی برای این غزل قائل شویم به اندازه ای بعید نیست که صد در صد اشتباه باشد. اگر از خودِ شعر نخواهیم بیرون و دورتر برویم باید مخاطب حافظ را واعظ و هر کسی مثل حافظ که جامه ی وعظ می پوشد بدانیم. حافظ حساب مخاطب خود در مصرع اوّل را از حساب خدا که در مصرع دوم از او می خواهد کاری کند و سر حرفش بماند و کام دلش را بدهد جدا می کند.

حافظ در بیت بعدی می گوید:

حُسن خُلقی ز خدا می طلبم خوی تو را

تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود

بدون شک کسی که عاری از حسن خلق است نه می تواند خدا باشد و نه مرشدی خداجو. پریشانی حافظ از بیت مطلع تا به اینجا از علم بی عمل و حسن گفتار بدون حسن خلق واعظ بود. خُلق فقط اخلاق آن گونه که کاربرد عام دارد نیست؛ خُلق سرشت و عادت فرد است. سرشت نیک و کار نیک از هم جدا نیست. واعظ بودن بد نیست. در وعظ ماندن بد است. واعظ سالوس و ریاکار بودن بد است. خودِ این غزل نمونه ای از وعظ به شیوه ای است که حافظ می پسندد- وعظ با رندی و از خودگذشتگی. این گونه وعظ از کسی بر می آید که از حسن خلق برخوردار باشد تا سخن اش دلنشین شود. اسم اعظم در اختیار کسی می تواند باشد که خلق عظیم داشته باشد. خداوند عظیم در سوره ی قلم در حق رسول اکرم(ص) می فرماید:

و انک لعلی خلق عظیم(قلم / 4)

حافظ مایل است سریع از وعظ به عمل برسد. هنگامی که می گوید:

گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر

مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

فرق مسجد و خرابات در این نیست که در خرابات کاری می کنند که خلاف وعظ مسجد است. این ظاهر کار است. در خرابات آنچه را که در مسجد حرفش را می زنند انجام می دهند. زمان با وعظ به این دلیل از دست می رود که آدم را در حرف نگه می دارد، و به عمل نمی رسد. در حرف آن همت عالی یی که در عمل هست نیست.

 

ذرّه را تا نبود همت عالی حافظ

طالب چشمه ی خورشید درخشان نشود

واعظ و حافظ ندارد؛ هر دو در برابر خورشید ذرّه ای بیش نیستند. برای رسیدن به آن خلق عظیم و عظیم شدن، برای رسیدن به آن مسلمانی زلال و تصاحب اسم اعظم،  هر دو-و همه- باید خودپسندی را کنار بگذارند و عالی پسند باشند. باید خورشید بخواهند تا آفتابگیر  و نورانی شوند. واعظی که طالب نور است سرانجام حامل نور می شود. با حرف زدن از نور در تاریکی نمی توان راه را روشن کرد و راهنما شد، باید نور شد.

(با عرض معذرت از این زیاده نویسی؛ می خواستم خوانندگان ریشه و مسیر اندیشه ای را که به این برداشت ختم شد ببینند و دنبال کنند.)

 

بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (5)

 

بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (5)

 

سهراب پس از اینکه می گوید:

طفل، پاورچین پاورچین، دور شد کم کم در کوچه ی سنجاقک ها.

به خودش برمی گردد. به این خودی که به او نزدیک است. سهراب هنگام صحبت از آن طفل، زاویه ی دید اوّل شخص را که شعر را با آن شروع کرده بود کنار می گذارد و از دید سوم شخص به آن طفل نگاه می کند. سهراب از بیرون به زمان کودکی اش نگاه می کند، انگار دارد در باره ی فردی بیگانه حرف می زند. آن سهرابِ کودک با این سهراب تفاوت هایی دارد که از ادامه ی شعر معلوم می شود.

طفلی که سهراب در کوچه ی سنجاقک ها جا گذاشت در این دنیا زندگی نمی کرد. آن دنیای خیالات سبک فقط جنس ظاهرش مانند این دنیا بود. نه آن کودک از جنس مادّه بود، و نه دنیایش. سهراب تا جایی که بعد به آن می رسیم و می گوید: «اهل کاشانم، اما شهر من کاشان نیست؛» از همین شهری که اداره ی ثبت احوال در شناسنامه اش نوشته است حرف می زند. از شهری که نشانی اش در این دنیا و روی زمین است. تا زمانی که در کاشان و کاشانه ی زمینی اش است، حرفی از شهر گمشده اش نیست. همه ی چیزهایی که حرفشان را می زند در فضای زمین می گنجد. پس، چرا حس می کنیم سهراب حتی پیش از صحبت از شهر گمشده اش شبیه دیگران نیست؟ به نظر من سهراب و تجربه هایش شبیه همه است، فرقش با دیگران در این بخش، فقط در شیوه ی نگاه و زبان بیان تجربه هایش است:

من به مهمانی دنیا رفتم:

من به دشت اندوه،

من به باغ عرفان،

من به ایوان چراغانی دانش رفتم.

با وجود کلمات جدّی در این بخش، طنزی در کلمات همراهشان و حرفهای دنباله شان وجود دارد که به ما می گوید در مهمانی دنیا نباید اندوه و عرفان و دانش زمینی را جدّی گرفت.  

اندوه مربوط به این دنیا، ناشی از پرسش ها و نیازهای اینجایی است. اندوه مانند دشت است و، دشت نیز اندوه آور، برای اینکه آدم در دشت بی حفاظ و بی پناه است. تا چشم کار می کند تخت و هموار است و آن سرش پیدا نیست.

بوی باغ عرفان تا زمانی که آدم روی زمین می گردد اغوا کننده است، ولی این بوی بی خاصیت بیش تر او را گیج می کند تا مست. در باغ عرفان چه چیزهایی هست؟ گُل، گِل، سرو، چشمه، بلبل و ...، چه چیز؟ هر چه هست انگار ندیده خواستنی است.  کودک در باغ خودش می دانست چه کند، حتی در باغ خیالی اش. آدم گم شده در باغ عرفان خیلی باید بگردد تا خودش را پیدا کند.

کودکی که دانایی اش به اندازه ی نور طبیعت بود، حالا در بزرگسالی، در مهمانی دنیا با چراغ مصنوعی در ایوانی که طبیعت نیست می خواهد حقیقت را پیدا کند. استفاده ی سهراب از واژه ی مهمانی شگفت انگیز است. هیچ چیز این دنیا با همه ی اندوه و عرفان و دانش اش به اندازه ی آن خیالات سبک جدّی نیست.

رفتم از پله ی مذهب بالا.

تا ته کوچه ی شک،

 

آن «میوه ی کال خدا»ی کودک، وقتی روی درخت مذهب می رسد ولی دست آدم بالغ به آن نمی رسد نه قابل جویدن است، و نه خوردن، چه برسد به هضم کردن. آدم مذهبی فقط می تواند قیافه بگیرد که با مذهب تا ارتفاع بالاتری خودش را کشانده است. ولی چه فایده، هنگامی که فرودگاهش جایی جز «ته کوچه ی شک» نیست؟ وقتی با فلسفه و استدلال کسی می خواهد میوه ی کال خدا را پرورش بدهد تا برسد و اندازه ی دهان و باب دندان و مطابق ذائقه اش  شود، همان میل کودکی اش را نیز از دست می دهد.

 

تا هوای خنک استغنا،

تا شب خیس محبت رفتم.

این استغنا در اثر برآورده شدن یکی از نیازهای اوست. دلش خنک می شود که به خواسته ای از خواسته هایش رسیده است. این احساس زودگذر است. بعید است منظور سهراب از استغنا، همان استغنای عرفانی باشد. استغنا را که وادی چهارم از هفت وادی عشق است، عطار در منطق الطیر اینگونه توصیف می کند:

بعد از آن وادیِ استغنا بود

کی درو دعوی و، کی معنی بود

می جهد، از بی نیازی صرصری

می زند برهم، به یک دم، کشوری

با توجه به این که در دنباله ی سخنش سهراب از عشق و نیاز زمینی می گوید، صحبت از این هوای خنک استغنا بیش تر به شوخی کلامی شبیه است تا عرفان جدّی.

«شب خیس محبت» شبی است که میل و هوسش ارضا شده است. نمی گویم محبت باعث شده است اشک شوق از چشمانش جاری شود و جایش خیس شود؛ و نمی گویم باران محبت به سرش باریده و خیسش کرده است. وارد جزئیات تحلیل فرویدی آن نیز نمی شوم، چون سهراب با حیای روشنی حرف دلش را می زند.

کافی می دانم فقط این را بگویم که واژه ی «شب» روی این «محبت» با همه ی خوبی اش آن قدر سنگینی می کند که نشان می دهد این خوبی هنوز عاری از خوبی های پرنور آن خیالات سبک است.

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.

لازمه ی رسیدن به «آن سر عشق» گذشتن از عشق و رفتن بدون عشق است. سهراب نمی خواهد بگوید عاشق شد و با عشق به معشوقه اش رسید. بلکه از حرفش معلوم است که از عشق گذشت و به چیزی رسید که در حدّ آن نبود. برای همین، نهایت این رفتن اش «رفتن تا زن» است. این خیلی با رسیدن به معشوقه فرق می کند:

رفتم، رفتم تا زن،

تا چراغ لذّت،

این لذّت مانند آن دانش، چراغی مصنوعی و موقتی است. لذّت، نتیجه ی ارضای خواهش طبیعی آدم است. خواهشی که بدون حرف بیان می شود و زبانش زبان غریزه است.

تا سکوت خواهش،

تا صدای پر تنهایی.

«زن» فردی را که نامش «مرد» است راضی می کند، ولی تنهایی سالکی را که خواسته اش را روی زمین پیدا نمی کند برطرف نمی کند. «سالک» پرنده وار در جستجوی جفتی است که در زمین پیدایش نکرده است. «صدای پَر تنهایی»، می تواند صدای پُر از تنهایی نیز باشد. موازی با «سکوتِ خواهش» ولی در تضاد با آن است. خواهشی که در سکوت به نتیجه می رسد حضور فردی مانند آن «زن» را ثابت می کند؛ در حالی که، صدای تنهایی تلاش برای جفت یابی است. بال بال زدن برای جلب توجه. «زن» را و «لذّت» را دارد، ولی باز تنهاست.

دو حکایت در باره ی مردم داری از سعدی

دو حکایت در باره ی مردم داری از سعدی

این دو حکایت در بوستان در باب دوم- در احسان نقل شده است. از حکایت نخست تا حکایت دوم فاصله از مردم تا حکومت است. درست است که حکایت نخست می گوید همه را از خود بدان! چه فرزند تو، چه فرزند دیگری. می گوید در چهره ی همه خودت را ببین. ولی در حکایت دوم، سعدی می خواهد بگوید جوری به مردم نگاه کن انگار صاحب ولایت یکی از آنهاست. برای آن یک نفر که پسندیده ی خداست به همه احسان کن.

در حکایت نخست، سعدی می گوید فردی پسرش را هنگام سفر با غافله ای گم کرده بود و در تاریکی شب خیمه به خیمه سراغ پسرش را می گرفت. هر چهره ای را می دید می پنداشت که اوست و با او همان برخورد را داشت انگار که پسر خودش است. سرانجام به این نتیجه می رسد که اهل دل با همه هستند و سنگینی بار همه را می کشند به این سبب که شاید یکی از آنها همان دلی باشد که در پی اش بوده اند. برای رسبدن به یک گل، با رغبت زخم هر خاری را به جان می خرند.

در حکایت دوم، سعدی حکایت پادشاهی را نقل می کند که جواهری از تاجش، شب هنگام، جدا شد و در سنگلاخ افتاد. پادشاه فرصت را غنیمت شمرد تا به این بهانه به فرزندش شیوه ی حکومت را بیاموزد. به او گفت در این شب تیره، چون نمی توانی سنگ قیمتی را از سنگ بی مقدار تشخیص بدهی بنا را بر این بگذار که همه ی سنگ ها قیمتی اند. از همه مراقبت کن تا این چنین از سنگ قیمتی یا تاجت مراقبت کرده باشی. باز هم بگویم یا نه؟ نه! می دانم که می دانید که همه می دانند شعر سعدی چندان نیاز به کشف معنی ندارد؛ پس، این دو حکایت را خودتان بخوانید که بهتر می فهمید:

حکایت نخست:

یکی را پسر گم شد از راحله

شبانگه بگردید در غافله

ز هر خیمه پرسید و هر سو شتافت

به تاریکی آن روشنایی نیافت

چو آمد بر مردم کاروان

شنیدم که می گفت با ساروان

ندانی که چون راه بردم به دوست

هر آن کس که پیش آمدم گفتم اوست

از آن اهل دل در پی هر کس اند

که باشد که روزی به مردم رسند

برند از برای دلی بارها

خورند از برای گلی خارها

 

حکایت دوم:

 

ز تاج ملک زاده ای در مناخ

شبی لعلی افتاد در سنگلاخ

پدر گفتش اندر شب تیره رنگ

چه دانی که گوهر کدام است و سنگ؟

همه سنگ ها پاس دار ای پسر

که لعل از میانش نباشد به در

در او باش، پاکان شوریده رنگ

همان جای تاریک و لعل اند و سنگ

چو پاکیزه نفسان و صاحبدلان

برآمیختستند با جاهلان

به رغبت بکِش بار هر جاهلی

که افتی به سر وقت صاحبدلی

کسی را که با دوستان سرخوش است

نبینی که چون بار دشمن کشست

بدرد چو گل جامه از دست خار

که خون در دل افتاده خندد چو نار

غم جمله خور در هوای یکی

مراعات صد کن برای یکی

گرت خاکپایان شوریده سر

حقیر و فقیر آید اندر نظر

به مردی، کز ایشان به در نیست آن

به خدمت کمر بندشان بر میان

تو هرگز مبینشان به چشم پسند

که ایشان پسندیده ی حق بسند

کسی را که نزدیک ظنّت بدو است

چه دانی که صاحب ولایت خود اوست؟

در معرفت بر کسانی ست باز

که درهاست بر روی ایشان فراز

بسا تلخ عیشان تلخی چشان

که آیند در حلّه دامن کشان

ببوسی – گرت عقل و تدبیر هست

ملک زاده را در نوانخانه دست

که روزی برون آید از شهربند

بلندیت بخشد چو گردد بلند

مسوزان درخت گل اندر خریف

که در نوبهارت نماند ظریف