بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (5)
بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (5)
سهراب پس از اینکه می گوید:
طفل، پاورچین پاورچین، دور شد کم کم در کوچه ی سنجاقک ها.
به خودش برمی گردد. به این خودی که به او نزدیک است. سهراب هنگام صحبت از آن طفل، زاویه ی دید اوّل شخص را که شعر را با آن شروع کرده بود کنار می گذارد و از دید سوم شخص به آن طفل نگاه می کند. سهراب از بیرون به زمان کودکی اش نگاه می کند، انگار دارد در باره ی فردی بیگانه حرف می زند. آن سهرابِ کودک با این سهراب تفاوت هایی دارد که از ادامه ی شعر معلوم می شود.
طفلی که سهراب در کوچه ی سنجاقک ها جا گذاشت در این دنیا زندگی نمی کرد. آن دنیای خیالات سبک فقط جنس ظاهرش مانند این دنیا بود. نه آن کودک از جنس مادّه بود، و نه دنیایش. سهراب تا جایی که بعد به آن می رسیم و می گوید: «اهل کاشانم، اما شهر من کاشان نیست؛» از همین شهری که اداره ی ثبت احوال در شناسنامه اش نوشته است حرف می زند. از شهری که نشانی اش در این دنیا و روی زمین است. تا زمانی که در کاشان و کاشانه ی زمینی اش است، حرفی از شهر گمشده اش نیست. همه ی چیزهایی که حرفشان را می زند در فضای زمین می گنجد. پس، چرا حس می کنیم سهراب حتی پیش از صحبت از شهر گمشده اش شبیه دیگران نیست؟ به نظر من سهراب و تجربه هایش شبیه همه است، فرقش با دیگران در این بخش، فقط در شیوه ی نگاه و زبان بیان تجربه هایش است:
من به مهمانی دنیا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ایوان چراغانی دانش رفتم.
با وجود کلمات جدّی در این بخش، طنزی در کلمات همراهشان و حرفهای دنباله شان وجود دارد که به ما می گوید در مهمانی دنیا نباید اندوه و عرفان و دانش زمینی را جدّی گرفت.
اندوه مربوط به این دنیا، ناشی از پرسش ها و نیازهای اینجایی است. اندوه مانند دشت است و، دشت نیز اندوه آور، برای اینکه آدم در دشت بی حفاظ و بی پناه است. تا چشم کار می کند تخت و هموار است و آن سرش پیدا نیست.
بوی باغ عرفان تا زمانی که آدم روی زمین می گردد اغوا کننده است، ولی این بوی بی خاصیت بیش تر او را گیج می کند تا مست. در باغ عرفان چه چیزهایی هست؟ گُل، گِل، سرو، چشمه، بلبل و ...، چه چیز؟ هر چه هست انگار ندیده خواستنی است. کودک در باغ خودش می دانست چه کند، حتی در باغ خیالی اش. آدم گم شده در باغ عرفان خیلی باید بگردد تا خودش را پیدا کند.
کودکی که دانایی اش به اندازه ی نور طبیعت بود، حالا در بزرگسالی، در مهمانی دنیا با چراغ مصنوعی در ایوانی که طبیعت نیست می خواهد حقیقت را پیدا کند. استفاده ی سهراب از واژه ی مهمانی شگفت انگیز است. هیچ چیز این دنیا با همه ی اندوه و عرفان و دانش اش به اندازه ی آن خیالات سبک جدّی نیست.
رفتم از پله ی مذهب بالا.
تا ته کوچه ی شک،
آن «میوه ی کال خدا»ی کودک، وقتی روی درخت مذهب می رسد ولی دست آدم بالغ به آن نمی رسد نه قابل جویدن است، و نه خوردن، چه برسد به هضم کردن. آدم مذهبی فقط می تواند قیافه بگیرد که با مذهب تا ارتفاع بالاتری خودش را کشانده است. ولی چه فایده، هنگامی که فرودگاهش جایی جز «ته کوچه ی شک» نیست؟ وقتی با فلسفه و استدلال کسی می خواهد میوه ی کال خدا را پرورش بدهد تا برسد و اندازه ی دهان و باب دندان و مطابق ذائقه اش شود، همان میل کودکی اش را نیز از دست می دهد.
تا هوای خنک استغنا،
تا شب خیس محبت رفتم.
این استغنا در اثر برآورده شدن یکی از نیازهای اوست. دلش خنک می شود که به خواسته ای از خواسته هایش رسیده است. این احساس زودگذر است. بعید است منظور سهراب از استغنا، همان استغنای عرفانی باشد. استغنا را که وادی چهارم از هفت وادی عشق است، عطار در منطق الطیر اینگونه توصیف می کند:
بعد از آن وادیِ استغنا بود
کی درو دعوی و، کی معنی بود
می جهد، از بی نیازی صرصری
می زند برهم، به یک دم، کشوری
با توجه به این که در دنباله ی سخنش سهراب از عشق و نیاز زمینی می گوید، صحبت از این هوای خنک استغنا بیش تر به شوخی کلامی شبیه است تا عرفان جدّی.
«شب خیس محبت» شبی است که میل و هوسش ارضا شده است. نمی گویم محبت باعث شده است اشک شوق از چشمانش جاری شود و جایش خیس شود؛ و نمی گویم باران محبت به سرش باریده و خیسش کرده است. وارد جزئیات تحلیل فرویدی آن نیز نمی شوم، چون سهراب با حیای روشنی حرف دلش را می زند.
کافی می دانم فقط این را بگویم که واژه ی «شب» روی این «محبت» با همه ی خوبی اش آن قدر سنگینی می کند که نشان می دهد این خوبی هنوز عاری از خوبی های پرنور آن خیالات سبک است.
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.
لازمه ی رسیدن به «آن سر عشق» گذشتن از عشق و رفتن بدون عشق است. سهراب نمی خواهد بگوید عاشق شد و با عشق به معشوقه اش رسید. بلکه از حرفش معلوم است که از عشق گذشت و به چیزی رسید که در حدّ آن نبود. برای همین، نهایت این رفتن اش «رفتن تا زن» است. این خیلی با رسیدن به معشوقه فرق می کند:
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذّت،
این لذّت مانند آن دانش، چراغی مصنوعی و موقتی است. لذّت، نتیجه ی ارضای خواهش طبیعی آدم است. خواهشی که بدون حرف بیان می شود و زبانش زبان غریزه است.
تا سکوت خواهش،
تا صدای پر تنهایی.
«زن» فردی را که نامش «مرد» است راضی می کند، ولی تنهایی سالکی را که خواسته اش را روی زمین پیدا نمی کند برطرف نمی کند. «سالک» پرنده وار در جستجوی جفتی است که در زمین پیدایش نکرده است. «صدای پَر تنهایی»، می تواند صدای پُر از تنهایی نیز باشد. موازی با «سکوتِ خواهش» ولی در تضاد با آن است. خواهشی که در سکوت به نتیجه می رسد حضور فردی مانند آن «زن» را ثابت می کند؛ در حالی که، صدای تنهایی تلاش برای جفت یابی است. بال بال زدن برای جلب توجه. «زن» را و «لذّت» را دارد، ولی باز تنهاست.