دو حکایت در باره ی مردم داری از سعدی

این دو حکایت در بوستان در باب دوم- در احسان نقل شده است. از حکایت نخست تا حکایت دوم فاصله از مردم تا حکومت است. درست است که حکایت نخست می گوید همه را از خود بدان! چه فرزند تو، چه فرزند دیگری. می گوید در چهره ی همه خودت را ببین. ولی در حکایت دوم، سعدی می خواهد بگوید جوری به مردم نگاه کن انگار صاحب ولایت یکی از آنهاست. برای آن یک نفر که پسندیده ی خداست به همه احسان کن.

در حکایت نخست، سعدی می گوید فردی پسرش را هنگام سفر با غافله ای گم کرده بود و در تاریکی شب خیمه به خیمه سراغ پسرش را می گرفت. هر چهره ای را می دید می پنداشت که اوست و با او همان برخورد را داشت انگار که پسر خودش است. سرانجام به این نتیجه می رسد که اهل دل با همه هستند و سنگینی بار همه را می کشند به این سبب که شاید یکی از آنها همان دلی باشد که در پی اش بوده اند. برای رسبدن به یک گل، با رغبت زخم هر خاری را به جان می خرند.

در حکایت دوم، سعدی حکایت پادشاهی را نقل می کند که جواهری از تاجش، شب هنگام، جدا شد و در سنگلاخ افتاد. پادشاه فرصت را غنیمت شمرد تا به این بهانه به فرزندش شیوه ی حکومت را بیاموزد. به او گفت در این شب تیره، چون نمی توانی سنگ قیمتی را از سنگ بی مقدار تشخیص بدهی بنا را بر این بگذار که همه ی سنگ ها قیمتی اند. از همه مراقبت کن تا این چنین از سنگ قیمتی یا تاجت مراقبت کرده باشی. باز هم بگویم یا نه؟ نه! می دانم که می دانید که همه می دانند شعر سعدی چندان نیاز به کشف معنی ندارد؛ پس، این دو حکایت را خودتان بخوانید که بهتر می فهمید:

حکایت نخست:

یکی را پسر گم شد از راحله

شبانگه بگردید در غافله

ز هر خیمه پرسید و هر سو شتافت

به تاریکی آن روشنایی نیافت

چو آمد بر مردم کاروان

شنیدم که می گفت با ساروان

ندانی که چون راه بردم به دوست

هر آن کس که پیش آمدم گفتم اوست

از آن اهل دل در پی هر کس اند

که باشد که روزی به مردم رسند

برند از برای دلی بارها

خورند از برای گلی خارها

 

حکایت دوم:

 

ز تاج ملک زاده ای در مناخ

شبی لعلی افتاد در سنگلاخ

پدر گفتش اندر شب تیره رنگ

چه دانی که گوهر کدام است و سنگ؟

همه سنگ ها پاس دار ای پسر

که لعل از میانش نباشد به در

در او باش، پاکان شوریده رنگ

همان جای تاریک و لعل اند و سنگ

چو پاکیزه نفسان و صاحبدلان

برآمیختستند با جاهلان

به رغبت بکِش بار هر جاهلی

که افتی به سر وقت صاحبدلی

کسی را که با دوستان سرخوش است

نبینی که چون بار دشمن کشست

بدرد چو گل جامه از دست خار

که خون در دل افتاده خندد چو نار

غم جمله خور در هوای یکی

مراعات صد کن برای یکی

گرت خاکپایان شوریده سر

حقیر و فقیر آید اندر نظر

به مردی، کز ایشان به در نیست آن

به خدمت کمر بندشان بر میان

تو هرگز مبینشان به چشم پسند

که ایشان پسندیده ی حق بسند

کسی را که نزدیک ظنّت بدو است

چه دانی که صاحب ولایت خود اوست؟

در معرفت بر کسانی ست باز

که درهاست بر روی ایشان فراز

بسا تلخ عیشان تلخی چشان

که آیند در حلّه دامن کشان

ببوسی – گرت عقل و تدبیر هست

ملک زاده را در نوانخانه دست

که روزی برون آید از شهربند

بلندیت بخشد چو گردد بلند

مسوزان درخت گل اندر خریف

که در نوبهارت نماند ظریف