عشق و سعدی در قحط سالی
محمدرضا نوشمند
این روزها، به هر کسی که می رسی این بیت را از سعدی تکرار می کند که «چنان قحط سالی شد اندر دمشق، که یاران فراموش کردند عشق!» دچار شک شدم. یعنی حق ندارم شک کنم. با خودم گفتم مگر می شود که با قحط سالی، همه ی آدمها عشق و عاشقی را کنار بگذارند. یعنی همین سعدی که بنی آدم را یه هم وصل کرد و از آن یک پیکر واحد درآورد و شعرش شد شعار «حقوق بشر» به همین راحتی عشق را کنار می گذارد؟ باورم نشد، و باورم نمی شود. از این سعدی که می گوید:
یکی از بزرگان اهل تمیز
حکایت کند زاین عبدالعزیز
که بودش نگینی در انگشتری
فرومانده در قیمتش جوهری
به شب گفتی از جِرم گیتی فروز
دری بود از روشنایی چو روز
قضا را درآمد یکی خشکسال
که شد بدر سیمای مردم هلال
چو در مردم آرام و قوّت ندید
خود آسوده بودن مروت ندید
چو بیند کسی زهر در مکام خلق
کِیَش بگذرد آب نوشین به حلق؟
بفرمود و بفروختندش به سیم
که رحم آمدش بر غریب و یتیم
به یک هفته نقدش به تاراج داد
به درویش و مسکین و محتاج داد
فتادند در وی ملامت کنان
که دیگر به دستت نیاید چنان
شنیدم که می گفت و باران دمع
فرومی دویدش به عارض چو شمع
که زشت است پیرایه بر شهریار
دل شهری از ناتوانی فگار
مرا شاید انگشتری بی نگین
نشاید دل خلقی اندوهگین
خنک آن که آسایش مرد و زن
گزیند ب آرایش خویشتن
می بینید که حق دارم باور نکنم. تازه کجایش را دیده اید و تا کجایش را خوانده اید. این یکی را هم بخوانید:
یکی در بیابان سگی تشنه یافت
برون از رمق، در حیاتش نیافت
کله دلو کرد آن پسندیده کیش
چو حَبل اندر آن بست دستار خویش
به خدمت میان بست و بازو گشاد
سگ ناتوان را دمی آب داد
خبر داد پیغمبر از حال مرد
که داور گناهان از او عفو کرد
سعدی یعنی این! با چنین پیغمبری مگر می شود سعدی برای یک لقمه نان عشق را بیندازد دور؟ هر کسی که فقط خط اول شعرش را خوانده و این جا و آن جا تکرار می کند، بیخودی حرف در دهان او نگذارد. مگر شعرش بقیه ندارد؟ پس بقیه اش چه؟ حالا تا آخرش را بخوانید:
چنان قحط سالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق
چنان آسمان بر زمین شد بخیل
که لب تر نکردند زرع و نخیل
بخوشید سرچشمههای قدیم
نماند آب، جز آب چشم یتیم
نبودی بجز آه بیوه زنی
اگر برشدی دودی از روزنی
چو درویش بی برگ دیدم درخت
قوی بازوان سست و درمانده سخت
نه در کوه سبزی نه در باغ شخ
ملخ بوستان خورده مردم ملخ
در آن حال پیش آمدم دوستی
از او مانده بر استخوان پوستی
وگرچه به مکنت قوی حال بود
خداوند جاه و زر و مال بود
بدو گفتم: ای یار پاکیزه خوی
چه درماندگی پیشت آمد؟ بگوی
بغرید بر من که عقلت کجاست؟
چو دانی و پرسی سؤالت خطاست
نبینی که سختی به غایت رسید
مشقت به حد نهایت رسید؟
نه باران همی آید از آسمان
نه بر میرود دود فریاد خوان
بدو گفتم: آخر تو را باک نیست
کشد زهر جایی که تریاک نیست
گر از نیستی دیگری شد هلاک
تو را هست، بط را ز طوفان چه باک؟
نگه کرد رنجیده در من فقیه
نگه کردن عالم اندر سفیه
که مرد ارچه بر ساحل است، ای رفیق
نیاساید و دوستانش غریق
من از بینوایی نیم روی زرد
غم بینوایان رخم زرد کرد
نخواهد که بیند خردمند، ریش
نه بر عضو مردم، نه بر عضو خویش
یکی اول از تندرستان منم
که ریشی ببینم بلرزد تنم
منغص بود عیش آن تندرست
که باشد به پهلوی بیمار سست
چو بینم که درویش مسکین نخورد
به کام اندرم لقمه زهرست و درد
یکی را به زندان بری دوستان
کجا ماندش عیش در بوستان؟
تا آخرش را خواندید؟ حق داشتم شک کنم یا نه؟ سعدی یعنی این! این ماییم که یعنی یک چیز دیگر! آفرین به سعدی! سعدی که می گوید آدمهایی که دوستشان در زندان است، عیش در بوستان برایشان عیش نمی شودُ هیچ وقت برای یک لقمه نان برای خودش ناله نمی کند.
شعر زیر را که از شاعری آمریکایی خواندم به خودم گفتم شاعر اگر شاعر باشد، مال هر کجا که می خواهد باشد، عشق را نمی دهد یک کیلو سیب زمینی بخرد. اوّلش یک جوری حرف می زند تا ببیند دهن مزه ی من و شما چیست. می خواهد خواننده اش را امتحان کند. همین شاملوی بزرگ و ایرانی که می گوید «غم نان اگر بگذارد،» فکر می کنید منظورش و حرف دلش چیست؟ اوّل شعر «عشق همه چیز نیست» را از یک شاعر آمریکایی بخوانید تا بعد برویم سراغ شعر شاملو و بیان عشق از نوع شاملویی اش. متن انگلیسی این شاعر آمریکایی را آورده ام. اگر انگلیسی تان خوب نیست مجبورید ترجمه ی مرا از آن بخوانید. اگر ترجمه من هم خوب نباشد عجالتاً تا وقتی که انگلیسی خودتان بهتر و ترجمه ی خودتان بی چون و چراتر بشود، همین تحفه و ترجمه ی درویشی را از من قبول کنید:
Love is not all: it is not meat nor drink
Love is not all: it is not meat nor drink;
Nor slumber nor a roof against the rain;
Nor yet a floating spar to men that sink
And rise and sink and rise and sink again;
Love cannot fill the thickened lung with breath,
Nor clean the blood, nor set the fractured bone;
Yet many a man is making friends with death
Even as I speak, for lack of love alone.
It well may be that in a difficult hour,
Pinned down by pain and moaning for release,
Or nagged by want past resolution’s power,
I might be driven to sell your love for peace,
Or trade the memory of this night for food.
It well may be. I do not think I would.
Edna St. Vincent Millay(American; 1892-1950)
عشق همه چیز نیست،
گوشت و نوشابه نیست؛
خواب نیست؛
سقف پر از حفره را، ایمنی از آب نیست؛
غرقه ی سیلاب را، تخته ی برآب نیست-
می رود او زیر آب،
گاه برآب است او
آب که از سر گذشت،
شد ریه ها پر ز آب
روح و تنش شد جدا-
عشق، دم روح بخش، در دل گرداب نیست.
لیک، چه بسیار کس
عاشق این مردن است
چون که در این زندگی
فاقد این عشق را، طاقتی و تاب نیست.
شاید و شاید که من
-حرف چنین می زنم-
در دم دشواری ام
درد که بر جان نشست،
ناله ی من بهتر از، غرقه ی آن آب نیست.
شاید و شاید که من
در پی آسودگی
چاره ی ناچاری ام، این بشود عاقبت
بر سر عشق تو و خاطره ی عشق تو
قیمت نان را نهم.
شاید و شاید، ولی
فکر من این است این
عشق من این نیست این.
این شاعر هم که ابتدا ادعا می کرد که «عشق همه چیز نیست،» آخرش به این نتیجه رسید که بدون عشق، همه چیز هیچ است. شعر احمد شاملو را هم بهتر است کامل بخوانیم و عجولانه قضاوت نکنیم:
غزلی در نتوانستن
از دستهای گرم تو
کودکان توأمان آغوش خویش
سخنها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد
*
نغمه در نغمه افکنده
ای مسیح مادر، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
*
رنگها در رنگها دویده،
از رنگین کمان بهاری تو
که سراپرده در این باغ خزان رسیده برافراشته است
نقشها می توانم زد
غم نان اگر بگذارد.
*
چشمه ساری در دل و
آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشته ای در پیراهن،
از انسانی که تویی
قصه ها توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
احمد شاملو حداقل کاری را که فکر می کرد می توانست انجام دهد- که در واقع اوج کاری است که یک شاعر می تواند انجام بدهد- در این شعر انجام داده است، زیرا او باید برای لحظه ای غم نان را کنار می گذاشت تا بتواند در وصف عشق خود چیزی بنویسد؛ و همین کار را هم کرد.شاملو در واقع با شکسته نفسی و تواضع می خواهد بگوید که این سرود آن سرودی نیست که سزاوار معشوقه ای باشد که بی دریغ جانش را به پای دیگران می ریزد، و این شرح کوتاه لایق آن نیست که قصه ی مفصل از این فرشته گونه باشد. «غزلی در نتوانستن» در اوج توانایی احمد شاملو بسیار زیبا سروده شده است. منظور شاملو از «غم نان» زندگی اش است. او معشوقه اش را خورشید خطاب می کند و او را مسیح مادر می نامد. این حرفِ شاملو معنی عبارتِ «غم نان اگر بگذارد» را نشان می دهد. شاملو می خواهد بگوید که خودِ آن کسی که این زندگی و این نان را کفِ دستش گذاشته است، نمی گذارد که او جز زندگی کار دیگری بکند. هر چه می کند از همین زندگی است، و باعث و بانی اش همین خورشید و همین مادری است که مانند مسیح دم حیات را در وجودش دمیده است. زندگی کردن می شود قدر زندگی بخش را دانستن. همین سعدی که می گوید «چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟ تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد،» حرف اصلی اش این است که تو نمی گذاری که مرا غیر از نماز کار دیگری باشد. به هر جا نگاه می گنم جلوه ای از تو را می بینم و به آن دل می بندم و عبادتش می کنم. حتی به حال نماز هم که می ایستم، تو و معنای تو باعث می شود که به نماز و صورت آن توجهی نداشته باشم. تمام این غزل سعدی هم خواندن دارد، بفرمایید شب یلدا را این بار با سعدی شروع کنید:
شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد
تو بیا، کز اوّل شب در صبح باز باشد
عجب است اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد؟
ز محبّتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آن است که پاکباز باشد
به کرشمه ی عنایت نگهی به سوی ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد؟
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟
تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست می گرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد
دگرش چو باز بینی، غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی، قدم مجاز باشد