پیش بینی های معلم ها

همیشه معلم ها وقتی که خیلی خیلی عصبانی می شوند و یا خیلی خیلی مهربان، حسّ پیش گویی شان گل می کند، امّا این دو حالتِ افراطی و تفریطی باعث می شود که پیش گویی هایشان نه محل اعتبار باشد و نه قابل اعتنا؛ درست مثل خواب بعضی از خانم ها که روی چشم و هم چشمی خوابهای مشابه هم می بینند.

 معلم ها همیشه وقتی از حالات و رفتار و روحیّات کسی خوش شان بیاید، برایش استخاره ای باز می کنند که همیشه خیر است؛ و اگر با کسی، به هر دلیلی بهم بزنند، برایش با رمل و اسطرلابی آینده ای را می ببنند که در آن جز شر چیزی برایشان نوشته نشده است. ولی روزگار که هرگز با کار و درس معلم ها سر سازش نداشته است، با استخاره و فال بینی آنها هم گویا سر لج دارد. اغلب،  شما خلاف آن چه را که معلم ها در وصف آینده ی بچّه ها بیان می کنند در شرح حال آنها بخوانید.  مثلاً، اگر معلمی از شدّت عصبانیت به دانش آموز تنبلی گفت که در طالع تو جز حمّالی چیز دیگری نمی بینم، بدانید که آن شاگردِ تنبل، تاجری خواهد شد که کارش، روز و شب، حمّالی پول است؛ و اگر به دانش آموز سخت کوشی با مهربانی بگوید که آینده ی روشنی خواهد داشت، بدانید که در اداره ی برق استخدام خواهد شد و یا سر و کارش با  سیم کشی و نصب لوستر خواهد بود. اگر به دانش آموز قلدر  و زورگو و باجگیری بگوید همین طوری اگر پیش بروی چاقوکش خواهی شد، بعید نیست جرّاح قلب بشود و بدون لات بازی حق و حسابش را از این و آن بگیرد. و کسی را که آقای معلم فکر می کند عمله می شود و آجر و نیمه بالا می اندازد، حتماً از یکی از این دانشگاه ها که همه نوع مدر کی در همه ی رشته ها عرضه می کنند، مدرک معماری و یا مهندسی ساختمان اش را می گیرد و برج می سازد. آدم خیالبافی را که معلم فکر می کند خلبان می شود و در آسمانها سیر خواهد کرد، باید سراغش را از کلانتری ها و مراکز بازپروری بگیریم؛ و اگر به کسی که در زنگ انشا کمتر از چهار صفحه مطلب نمی نویسد بگوید «در آینده نویسنده خواهی شد،» بدانید که در یکی از دفترخانه ها استخدام می شود، و آن قدر می نویسد که از هر چه نوشتن و نویسندگی است بدش بیاید؛  و اگربه کسی بگوید  که تو هیچ پُخی نمی شوی، بدانید که  لا اقل در بخش فاضلابِ اداره ی آب و فاضلاب یک کاره ای می شود.

 ما معلمی داشتیم که آدم بدفال و بداستخاره ای بود. پیش بینی هایش به نحوی که خودش هم حدس نمی زد، بعد ها درست  از آب درآمد. (اگر زنده است الهی نور به زندگی اش ببارد، و اگر مرده است الهی نور از قبرش به زندگی دیگران ببارد.) همیشه می گفت: «بچه ها! به حرف های من خوب گوش کنید! یک روز متوجه می شوید که هر چه که به شما گفتم درست است. همه اش از روی معلومات و تجربه است. هر چه باشد، من چند تا پیراهن از پدرهای شما بیشتر پاره کرده ام.» آخرش، یک بار از او پرسیدم: «آقا! شما پیراهن های دیگران را پاره می کنید؟ برای این که شما جز این دو تا پیراهنی که نوبت به نوبت و یک روز در میان می پوشید، پیراهن های دیگری که نداشته اید و ندارید.» از زبان من خوشش نمی آمد، می گفت: «زبانت تند است، گاهی زبان درازی می کنی و ادب را قورت می دهی. غلط نکنم، آخرش معلم ادبیات فارسی می شوی.» از هنر پیش گویی اش بود، و یا از سق سیاهش، نمی دانم. شدم معلم زبان و ادبیات، البته نه از نوع فارسی، که از نوع استعماری و انگلیسی اش.

 به یکی دیگر از همکلاسی ها که هر درسی را باید برایش چند بار تکرار می کرد و آخرش هم آن بچّه، همه ی مطالب را با هم قاطی می کرد و تحویلش می داد، گفت: «تو که از بیخ عربی! من مانده ام که آخر دستت کجا بند می شود.» فکر می کنم معلم ما می دانست که او استاد ادبیات عرب در دانشگاه می شود، امّا به روی خودش نمی آورد. در عوض به یکی از بچّه ها که مدام روی نیمکت ضرب می گرفت گفت: «آخرش کارت ضَرَبَ، ضَرَبا، ضَرَبوا خواهد شد.» آن بیچاره آخرش نه تنها گرفتار ضرب شد، بلکه جمع و تفریق و تقسیم هم به آن اضافه شد؛ حالا حسابدار است. به یکی از بچّه ها هم که در گروه نمایش بود و نمایش «خسیس» مولیر را خوب حفظ کرده بود و همه ی نقش ها را خوب بازی می کرد، گفت: «تو هنرپیشه ی خوب و مشهوری می شوی.» آن دوست ما حالا مشهور شده است، امّا نه به عنوان هنرپیشه،  سیاست پیشه است و جز شبکه های خبری، هیچ کانال دیگری را دنبال نمی کند؛ برای هنر هم به اندازه ی یک لقمه نان و پنیر و سبزی، تره خرد نمی کند.

یک بار وقتی که آقای ناظم گوش یکی از بچّه های شلوغ را گرفت و آورد و گفت «آقای معلم! از نمره ی انضباط این پسر هر چقدر کم بکنیم باز هم کم است.  مدام از پلّه ها بالا و پایین می دود و اصلاً به فکر بقیّه ی بچّه ها نیست. نمی گوید،  خطرناک است و بچّه های دیگر ممکن است از پلّه ها پرت شوند پایین.» آقای معلم نگاهی به آن پسر انداخت و انگار یک فوتی هم به او کرد و گفت : «نگران نباشید آقا. بزرگ می شود و این حرکات یادش می رود، و خودش صد تای من و شما را نصیحت خواهد کرد.» بعد رو به آن پسر کرد و گفت: « آخرش کارت به جایی می رسد که شب و روز از پلّه ها بالا و پایین بروی. هر بار هم که بالا می روی، چند ساعت طول بکشد که پایین بیایی.» فکر می کنید آن همکلاسی ما حالا چه کاره است؟ حالا، هر روز از این مسجد به آن مسجد برای مجلس سوم و هفتم و چهلم و سال و وعظ و ... از پلّه های منبر بالا می رود؛ و هر بار هم چند ساعتی طول می کشد تا پایین بیاید.  اشخاصی را هم که در مجالس نشسته اند با نصیحت هایش چندین بار از پلّه های جهنم هل می دهد پایین و دوباره می کشد بالا.

 نمی دانم متوجه شده اید یا نه، معلم ها بعد از بازنشستگی چشم هایشان کم کم گردتر و گردتر می شود. شاید دلیلش مشاهده ی حاصل کار خودشان در جامعه است، و شاید هم از تجلی پیش بینی هایشان که روزگار آنها را سروته کرده است مات و مبهوت می مانند. معلم ما در دوران بازنشستگی در برخورد با یکی از همکلاسی هایمان چشمهایش آن چنان گرد شد که همه می گفتند هرگز مثل اوّلش، به شکل بادامی، برنمی گردد. تا زمانی که در محله ی ما زندگی می کرد، هنوز همه چیز را گرد می دید.

 یکی از بچّه ها آن قدر شل و ول بود که همیشه ی خدا تکالیفش نصفه و نیمه بود. اگر مشق بود، از «میم» شروع می کرد، هرگز به قافش نمی رسید؛ و اگر حساب بود، هرگز به جوابش نمی رسید. آخرش، معلم یک روز آن قدر عصبانی شد که به او گفت:  «در آینده آن قدر باید توی این شهر، این کوچه و آن کوچه، این خیابان و آن خیابان، بالا و پایین بروی و آخرش هم به ته هیچکدام شان نرسی و خودت هم ندانی چه کاره ای.» سالها بعد، پس از بازنشستگی، وقتی که برای اهالی محله ی ما ریش سفیدی می کرد، گذرش به شهرداری افتاد تا از طرف اهالی محل شکوائیه ای را به شهردار تقدیم کند تا به اصطلاح، او هم بذل توجهی کند و زودتر کارهای ناتمام و چاله ها و گودالهای یادگاری شهرداری سروسامانی بگیرد. سرانجام پس از ماهها و روزها و سرآخر ساعت ها انتظار درِ اتاق جناب شهردار به رویش باز شد، درجا او را شناخت، به همین خاطر بدون این که حرفی بزند فقط نامه را گذاشت روی میزش و از اتاق بیرون رفت. آقای شهردار حسّ کرد که این قیافه را یک جایی دیده است ولی نتوانست این حسّ را کامل کند و به نتیجه ای برسد. آقای معلم هم در گزارش به هم محله ای ها، با شناختی که از پیشینه ی آقای شهردار داشت، آب پاکی را روی دست شان ریخت و گفت باید بمانیم یک آدمی شهردار بشود که در هنگام تحصیل همیشه تکالیفش را به موقع و کامل انجام داده باشد.

ناقوس ها برای که به صدا در می آیند؟

ناقوس ها برای که به صداردر می آیند؟

نوشته ی جان دان

ترجمه: محمدرضا نوشمند

شاید این کسی که ناقوس کلیسا برای اعلام نزدیکی مرگ او به صدا درآمده است آن قدر بیمار است که نمی داند این ناقوس برای اوست که به صدا درآمده است؛ و شاید من هم گمان می کنم که حالم از آن چه که هست بهتر است، در حالی که آنهایی که دور و بر من هستند، و حال مرا می بینند، سپرده اند که ناقوس را برای من به صدا در بیاورند، و من خود نمی دانم. کلیسا، شخص کاتولیکی است، همگانی، و همه ی اعمالش نیز این چنین است؛ هر چه که انجام می دهد، به همه مربوط می شود. وقتی کودکی را غسل تعمید می دهد، این کارش به من هم مربوط می شود؛ زیرا آن کودک به واسطه ی آن، به سری پیوند می خورد که سر من هم هست، و عضوی از بدنی می شود که من هم عضوی از آن هستم. و هنگامی که کلیسا ی کاتولیک انسانی را به خاک می سپارد، این کارش نیز به من مربوط می شود: بشر کتابی است یک جلدی، که کلّ آن را یک نویسنده نوشته است؛ وقتی انسانی می میرد، بخشی از آن کتاب کنده نمی شود، بلکه به زبان بهتری برگردانده می شود، و همه ی بخش ها باید این گونه برگردانده شود؛ بعضی را کهولت برمی گرداند، و بعضی را بیماری، و بعضی را جنگ، و بعضی را قانون؛ امّا دست خدا در تمامی این برگرداندن ها دخیل است، و دستانش باید همه ی صفحات پراکنده شده را دوباره برای گذاشتن در آن کتابخانه ای که همه ی کتابها باید رودر روی هم باز باشند صحافی کند. و نیز، ناقوسی که برگزاری خطابه ای را در کلیسا اعلام می کند، تنها خطیب را به کلیسا دعوت نمی کند، بلکه می خواهد جماعتی از مخاطبین بیایند، پس، این ناقوس نیز همه را فرامی خواند؛ و از همه بیشتر مرا که تا این حد به دلیل بیماری ام به دروازه ی آن نزدیک شده ام. مجادله ای بوده است تا حدّ دادخواستی تا پای محکمه (که در آن پارسایی و شرافت، دیانت و عزّت، در هم آمیخته شده اند،) در این خصوص که از احکام دین، کدام یک پیش از همه با سپیده ی صبح روی عبادت کنندگان تأثیر می گذارد؛ و معلوم شده است ، آنهایی که سحرخیزتر هستند، بیشترتحت تأثیر آن قرار می گیرند. اگر ما حرمت این ناقوس را که ما را به عبادت شامگاهی فرا می خواند درک کنیم، خوشحال می شویم که آن را خطاب به خودمان بدانیم و از جابرخیزیم، با این نیاز که، به همان اندازه که به مخاطب اصلی آن مربوط می شود- و در حقیقت مختص اوست، به ما نیز مربوط می شود. ناقوس برای کسی به صدا در می آید که فکر می کند برای او به صدا درآمده است، و هر چند همواره از صدا می افتد و دوباره به صدا در می آید، با این همه، از همان لحظه ای که این حس در کسی ایجاد شده باشد، به وحدت با خدا می رسد. چه کسی چشمانش را به خورشید نمی دوزد هنگامی که طلوع می کند؟ و امّا، چه کسی از ستاره ی دنباله داری که یکباره در آسمان پدیدار می شود چشم برمی دارد ؟ چه کسی برای شنیدن صدای هر ناقوسی که به هر مناسبتی بانگ برمی دارد گوش تیز نمی کند؟ و کیست آن کس که به ناقوسی که اعلام می کند که پاره ای از تنش دارد از دنیا می رود گوش ندهد؟ هیچ انسانی، جزیره ای نیست، افتاده به بر خویش؛ هر انسانی قطعه ای است از این قاره ی اروپا، بخشی است از همه ی آن. اگر کلوخی از آن را آب به دریا ببرد، قاره ی اروپا کوچک تر می شود، درست مثل این که سرزمین وسیعی را آب برده باشد، درست مثل این که خانه ی دوست مان را آب برده باشد، و یا خانه ی خودمان را؛ این گونه است که مرگ هر انسانی از وجودِ من می کاهد، زیرا که من از انسان های همنوعم جدا نیستم، پس هرگز کسی را نفرستید تا برای شما خبر بیاورد که این ناقوس مرگ برای که به صدا در آمده است، برای شماست که به صدا در آمده است. با این حسّ، نه درد و بلای دیگران را به جان می خریم، و نه بلاکش دیگران می شویم، انگار که این بلایی است که به جان ما نمی افتد، و با تحمل بلای دیگران، بیشتر آن را از خانه ی همسایه ها به خانه ی خود می آوریم. به حقیقت اگر چنین کنیم، بر این طمع ما خرده ای نمی توان گرفت، زیرا درد گنجی است که کمتر انسانی  به اندازه ای که لازم است از آن برخوردار است. هیچ انسانی بدون دردِ کافی به بلوغ نمی رسد و پخته نمی شود، تا با آن درد شایسته ی وصلِ خدا شود. اگر گنج انسان توده ای از طلا و یا  شمش های طلا باشد، و آن را تبدیل به سکّه های رایج نکرده باشد، گنجش در هنگام سفر به کار او نخواهد آمد. درد در ذات خود، چنین گنجی است، امّا، به هنگام استفاده، پول رایج این دنیا نیست، تا این که، با آن، به وطن خود، نزدِ خدا، نزدیک تر و نزدیک تر می شویم. شخص دیگری نیز ممکن است بیمار باشد، بیمار تا به حد مرگ، ممکن است این گنج در روده های او باشد، چون طلایی در معدن، و به کار او نیاید، امّا این ناقوس که به من از درد او سخن می گوید، آن طلا را از معدن بیرون می کشد و نزد من می آورد: اگر التفات به خطر دیگری، مرا در باره ی خطر خویش به اندیشه وادارد،  با توسل به خدایم که تنها  مأمن ماست، خود را ایمن خواهم ساخت.

درد من و درد مردم

 

«نگاه به گذشته» داستان کوتاهی است نوشته ی گی دو موپاسان. شاید بتوان گفت که این داستان، تصویر انسانی را نشان می دهد که برای فرار از دردِ خود، از زندگی فرار کرده است. این هم نوعی خودکشی تخفیف یافته است. امِا با دردِ دیگران چه می توان کرد؟ فکر نکردن به دردِ دیگران هم نوعی قتل غیر عمد است. داستان درباره ی کشیشی است که به بچّه ها علاقه ی زیادی دارد؛ هم آنها او را سرگرم می کنند و هم او آنها را. بانویی که اغلب آقای کشیش با نوه های اوست و به آنها محبت زیادی می کند، متعجب از این علاقه ی بی حد نسبت به بچّه ها و رفتار پدرانه اش نسبت به آنها، از او می پرسد چرا هرگز خانواده ای تشکیل نداده است. این سؤال باعث می شود که آقای کشیش با نگاهی به گذشته داستانش را برای آن بانو تعریف کند. کشیش می گوید که در کودکی، پدر و مادرش او را برای تحصیل بهتر به مدرسه ی شبانه روزی فرستاده بودند؛ دوران کودکی اش این چنین در تنهایی و افسردگی گذشت. در دوران نوجوانی، برای مدت کوتاهی دوباره به میان خانواده بازگشت تا پس از انتخاب رشته ی تحصیلی دوباره برای ادامه تحصیل از آنها جدا شود. در آن مدّت کوتاه، مادر و پدرش سخت سرگرم امور خودشان و تصمیم گیری برای آینده ی او بودند. باز هم تنها بود، در این تنهایی، بر حسب اتفاق روزی سگ کوچکی که بد جوری او را با نگاهش دنبال می کرد، توجهش را جلب کرد. دوستی او با آن سگ از همین حادثه ی ساده شروع شد. آز آن پس، در همه جا، آن سگ همراهش بود. بدون او انگار چیزی کم داشت. ناگهان یک روز که با سگش به گردش رفته بود، درشکه ای سگش را زیر می گیرد، و سگ در زیر چرخهای آن له می شود. صحنه ی دلخراش مرگ تنها همراهش او را افسرده می کند، کمتر از اتاقش بیرون می آید، و با کسی حرف نمی زند، تا این که پدرش از دست او عصبانی می شود و به او می گوید با این حال و روزی که دارد می داند در آینده می خواهد چه کاره شود. این حرف، تلنگری بود به او، برای انتخاب زندگی آینده اش. فکر کرد حق با پدرش است. او که برای مرگ یک سگ تا به این حد افسرده و دلتنگ شده است، هرگز نمی تواند از دست دادن نزدیکانش را تحمل کند. اگر ازدواج کند و صاحب زن و فرزند شود، چگونه می تواند با دوری از آنها و یا از دست دادن آنها زندگی کند. با همین احساس و استدلال تصمیم می گیرد آینده اش را در جامه ی کشیشی بپیچد و بدون خانه و خانواده زندگی کند. کشیش می گوید اگر چه هنوز از درد مردم رنج می برد، امّا اگر این دردها درد خودش بود، مثلاًاگر کودکی که جانش را از دست داده است، فرزند خودِ او باشد، نمی تواند از این فقدان جان سالم بدر ببرد. ادامه ی زندگی برایش بی معنی می شود. او می گوید: حالا هم که کسی را ندارم که نگرانش باشم، وقتی پستچی دم در می آید، دلهره دارم. می ترسم اتفاق بدی افتاده باشد. این «نگاه به گذشته» حالا در ضمیر من حک شده است. من برای زندگی در این دنیا ساخته نشده ام. و آن بانو به او می گوید: امّا، اگر من جوری زندگی می کردم که این بچّه ها و نوه ها را نمی داشتم، دلیلی برای زنده بودنم نداشتم.