درد من و درد مردم
«نگاه به گذشته» داستان کوتاهی است نوشته ی گی دو موپاسان. شاید بتوان گفت که این داستان، تصویر انسانی را نشان می دهد که برای فرار از دردِ خود، از زندگی فرار کرده است. این هم نوعی خودکشی تخفیف یافته است. امِا با دردِ دیگران چه می توان کرد؟ فکر نکردن به دردِ دیگران هم نوعی قتل غیر عمد است. داستان درباره ی کشیشی است که به بچّه ها علاقه ی زیادی دارد؛ هم آنها او را سرگرم می کنند و هم او آنها را. بانویی که اغلب آقای کشیش با نوه های اوست و به آنها محبت زیادی می کند، متعجب از این علاقه ی بی حد نسبت به بچّه ها و رفتار پدرانه اش نسبت به آنها، از او می پرسد چرا هرگز خانواده ای تشکیل نداده است. این سؤال باعث می شود که آقای کشیش با نگاهی به گذشته داستانش را برای آن بانو تعریف کند. کشیش می گوید که در کودکی، پدر و مادرش او را برای تحصیل بهتر به مدرسه ی شبانه روزی فرستاده بودند؛ دوران کودکی اش این چنین در تنهایی و افسردگی گذشت. در دوران نوجوانی، برای مدت کوتاهی دوباره به میان خانواده بازگشت تا پس از انتخاب رشته ی تحصیلی دوباره برای ادامه تحصیل از آنها جدا شود. در آن مدّت کوتاه، مادر و پدرش سخت سرگرم امور خودشان و تصمیم گیری برای آینده ی او بودند. باز هم تنها بود، در این تنهایی، بر حسب اتفاق روزی سگ کوچکی که بد جوری او را با نگاهش دنبال می کرد، توجهش را جلب کرد. دوستی او با آن سگ از همین حادثه ی ساده شروع شد. آز آن پس، در همه جا، آن سگ همراهش بود. بدون او انگار چیزی کم داشت. ناگهان یک روز که با سگش به گردش رفته بود، درشکه ای سگش را زیر می گیرد، و سگ در زیر چرخهای آن له می شود. صحنه ی دلخراش مرگ تنها همراهش او را افسرده می کند، کمتر از اتاقش بیرون می آید، و با کسی حرف نمی زند، تا این که پدرش از دست او عصبانی می شود و به او می گوید با این حال و روزی که دارد می داند در آینده می خواهد چه کاره شود. این حرف، تلنگری بود به او، برای انتخاب زندگی آینده اش. فکر کرد حق با پدرش است. او که برای مرگ یک سگ تا به این حد افسرده و دلتنگ شده است، هرگز نمی تواند از دست دادن نزدیکانش را تحمل کند. اگر ازدواج کند و صاحب زن و فرزند شود، چگونه می تواند با دوری از آنها و یا از دست دادن آنها زندگی کند. با همین احساس و استدلال تصمیم می گیرد آینده اش را در جامه ی کشیشی بپیچد و بدون خانه و خانواده زندگی کند. کشیش می گوید اگر چه هنوز از درد مردم رنج می برد، امّا اگر این دردها درد خودش بود، مثلاًاگر کودکی که جانش را از دست داده است، فرزند خودِ او باشد، نمی تواند از این فقدان جان سالم بدر ببرد. ادامه ی زندگی برایش بی معنی می شود. او می گوید: حالا هم که کسی را ندارم که نگرانش باشم، وقتی پستچی دم در می آید، دلهره دارم. می ترسم اتفاق بدی افتاده باشد. این «نگاه به گذشته» حالا در ضمیر من حک شده است. من برای زندگی در این دنیا ساخته نشده ام. و آن بانو به او می گوید: امّا، اگر من جوری زندگی می کردم که این بچّه ها و نوه ها را نمی داشتم، دلیلی برای زنده بودنم نداشتم.