مرگ مخاطب در برخورد با برخی از فیلم ها و مجموعه های ایرانی
مرگ مخاطب در برخورد با برخی از فیلم ها و مجموعه های ایرانی
محمدرضا نوشمند
فیلم «حکایت عاشقی» جدا از آن اشکالات فنی که دارد این خوبی را دارد که محور اصلی اش بمباران شیمیایی حلبچه و گزارش و ثبت تصویری آن است. عشق و یا ازدواج علی و چیمن در آن خیلی حاشیه ای است. این روزها برخی جنگ و سیاست را بهانه می کنند و فیلم هایی می سازند که جنگ و سیاست در آن ها حاشیه ای است. اصل جیب های خودشان است. مجموعه ی «شهرزاد» را در نظر بگیرید که مجوزش همان توجه ناچیزش به اوضاع و احوال سیاسی دوران دکتر مصدق است. گاه گاهی نامی از دکتر مصدق و دکتر فاطمی و ... به بهانه ای در وسط فیلم پرتاب و رها می شود و مابقی فیلم به ماجرای عشق ها و ازدواج های شهرزاد و در کنار آن پدرخوانده بازی های«بزرگ آقا» می پردازد. اگر آن بحث های اضافی در مورد موضوعات سیاسی را از فیلم بیرون بکشیم چیزی از آن می ماند که از نظر موضوع و درونمایه شبیه مجموعه ی «پدر سالار» می شود امّا با تفاوتی بسیار بزرگ و مهم. به عنوان مثال، در مجموعه ی«پدر سالار» غلبه ی زندگی مدرن با افکار جدید به زندگی سنتی بدون آب و تاب زیاد و جرم و جنایت عجیب خیلی بهتر از آنچه که در «شهرزاد» دیده می شود معرفی شده است.
عجیب است که نه تنها در «شهرزاد» بلکه در بسیاری از مجموعه ها و فیلم های سینمایی ما آدمکشی، دزدی، تجاوز، کلاهبرداری و انجام هر کار خلافی از هر خصوصیّت دیگر ما ایرانی ها برجسته تر است. کسی هم نیست بگوید این همه جنایت و خلاف کاری در فیلم های ایرانی یعنی چه. یکی نیست به بعضی از این «هر چه بنویس ها» بفهماند سینمای غرب و هالیوود در فیلم های پلیسی، جنایی، جاسوسی و جنگی اش خون و خونریزی دارد نه در فیلم های خانوادگی اش. در مجموعه هایی مانند «تعبیر وارونه یک رؤیا» یا «سایبر» که به ماجراهای پلیسی و امنیتی می پردازد ایرادی ندارد که جرم و جنایت محور اصلی داستان قرار بگیرد ولی سریال هایی مانند «تنهایی لیلا»، «دردسرهای عظیم»، «گاهی به پشت سر نگاه کن» و ده ها مجموعه ی دیگر، حتا مجموعه های به ظاهر مذهبی مانند «یلدا» و «پرده نشین» با این که خانوادگی اند سرشار از جرم و جنایت و دزدی و کلاهبرداری اند. در ساده ترین فیلم های خانوادگی هم دیده می شود افرادی برای رسیدن به پول و مقام و ارث و هر چیز کوچک و بزرگی به کوچک و بزرگ و پدر و مادر و خواهر و برادر و اشنا و بیگانه رحم نمی کنند. این جور فیلم ها را ما در ایران می سازیم و بعد می گوییم خارجی ها شناخت درستی از ما ندارند، ما را بد معرفی می کنند. والله، اگر من هم خارجی بودم و این جور فیلم های ساخت ایران را می دیدم شناخت بهتری از ایران و ایرانی به دست نمی آوردم. متأسفانه همین فیلم ها مسلمانی مان را نیز همین جوری معرفی می کنند. تعداد کمی از فیلم ها و مجموعه های ایرانی عاری از چنین تصاویری منفی از ایران و ایرانی و مسلمان و مسلمانی است. اگر در یک فیلم پلیسی چنین رفتارها و حوادثی دیده شود ایرادی ندارد، پلیس سر و کارش با همین ماجراهاست. «شرلوک هولمز» باید جنایی باشد. داستان های مجموعه ی پلیسیِ «سر نخ» باید در مورد دزدی و کلاهبرداری و قتل باشد، ولی ما بیشتر فیلم هایی که داریم پر از قتل و تجاوز و کلاهبرداری و دروغ است. بعد فکر می کنیم آخر فیلم با یک توبه و یک زیارت همه چیز ختم به خیر می شود. باور کنید که نمی شود. اکثرِ مجموعه های به اصطلاح خانوادگی، ما ایرانی ها را دزد و دروغگو و فرصت طلب و جنایت کار معرفی می کند، گاهی در بعضی از این مجموعه ها نسبت آدم های خوب به بد و بی تفاوت یک به ده هم نیست. کسی نمی گوید فیلم خانوادگی نباید مشکل داشته باشد و همه را باید خوب نشان بدهد. آدم ها باید خوبی ها و بدی هایشان واقعی و طبیعی و موجه باشد. در مجموعه ی «پدر سالار» اختلاف خانوادگی وجود دارد، کار به دعوا و حتا دادگاه هم کشیده می شود، ولی همه چیز همان طور که دربعضی از خانواده ها به طور عادی و طبیعی وجود دارد اتفاق می افتد. مثلاً، کسی سعی نمی کند با هر که مخالف است او راهر جور شده به قتل برساند. در غذایش سم بریزد، با ماشین او را زیر بگیرد. اختلاف وجود دارد ولی احساس آن قدرها مرده نیست که هر کسی با هر اختلافی نخستین چیزی که به نظرش برسد قتل و غارت باشد. چه قدر فیلم نامه نویسی در ایران آسان شده است. پیش ترها اصطلاح شده بود و می گفتند هر که از مادرش قهر می کند می رود خواننده می شود، حالا برای قهرکرده و قهرنکرده اش فرصت های خودنمایی بیش تری فراهم شده است.
مجموعه ی «شهرزاد» بدون آن هارت و پورت های سیاسی سطحی یک مجموعه ی خانوادگی است. به راحتی می توان از تکّه های اضافی اش در مورد «سیاست» گذشت و آن ها را از فیلم بیرون کشید. فیلم سیاسی بدون آگاهی بخشی سیاسی که سیاسی نمی شود. اگر پشت لب یک آدمی سبیل بگذاریم او را سیاسی و چپی و عضو حزب توده کرده ایم و تمام؟ در فیلم های به اصطلاح سیاسی و تاریخی ما به هیچ وجه ایدئولوژی ها و افکار و فلسفه ی سیاسی و اقتصادی گروه ها مطرح نمی شود. در فیلم های ما گفت و گو جایی ندارد، پر است از تک گویی ها. یعنی به هیچ وجه مقابله ی بی طرفانه ی دو عقیده به تصویر کشیده نمی شود طوری که مخاطب فیلم نیز فرصتی برای اندیشه و چند و چون داشته باشد. از یک عقیده فقط اسمی مطرح می شود و عقیده ی غالب که وظیفه ی تک گویی اش بر عهده ی نویسنده است آن اسم را با کلمات و جملاتِ حق به جانب به رگبار می بندد. حتا نوع وابستگی و دلیل وابستگی افراد به این مکتب و آن مکتب یا حتا به بیگانه ها در این فیلم ها تعریف شده نیست. کسی نمی داند آن ها که بیگانه پرست نیستند «چه چیز پرست» هستند. حتا افکار سیاسی و مذهبی و اقتصادی و ایده آل هایشان خوب شکافته و باز نمی شود. یک نیم رکعت نماز یکی را مذهبی می کند و یک کراوات یا پاپیون و یا لچک دیگری را غیر مذهبی. با نماها و نمایش های مذهبی و غیرمذهبی سطحی در یک فیلم نمی توان آن را به عنوان فیلم سیاسی و مذهبی و تاریخی به دیگران قالب کرد. اگر می خواهید مقابله ی افکار مذهبی و غیرمذهبی و حتا ارتکاب به جنایت را که خوب در یک مجموعه ی خانوادگی تعریف شده است ببینید بد نیست رمان «برادران کارامازوف» داستایوفسکی و یا مجموعه ی ساخته شده بر اساس آن را ببینید. «چند صدایی» را که در آن هر صدایی گوینده ی یک عقیده و فلسفه ی خاص است به وضوح در آن مشاهده خواهید کرد.
جالب است که در مجموعه ی «شهرزاد» نامزدبازی برای خودش دارای فلسفه است ولی مذهب و سیاست در آن عاری از فلسفه. سیاست در مجموعه ی «شهرزاد» به همان اندازه مبهم است که مخاطب «کجایی»اش در تصنیف پایانی اش. هر چند می شود مخاطب آن را از نظر سیاسی کسی مانند دکتر مصدق دانست ولی چون در داستان این مجموعه عشق و ازدواج به سیاست می چربد همه مخاطب اصلی اش را عاشق و معشوقه ای می دانند که مدام در آن جابه جا می شوند. جوان عاطل و باطلی که سر گذر ایستاده و زنجیر می چرخاند و آن را دور انگشت اش جمع می کند با همین ترانه به قول خودش حال می کند و دانشجو با همان و با احساسی رومانتیک به همکلاسی جنس مخالف اش فکر می کند. هیچکدام به این فکر نمی کنند که از آن می توان برداشتی سیاسی هم داشت. از تصنیف پایانی این مجموعه صحبت کردم حیفم می آید که از فیلم «جبار سرجوخه ی فراری» و تصنیف هایش حرفی نزنم. این فیلم یکی از فیلم های محمدعلی فردین است که کم تر از آن گفته می شود.
«جبار» و نیروهای زیر دست اش در ارتش سلاح هایی را که باید به ارتش تحویل می دادند برداشته و پنهان کرده اند تا به انقلابیون مشروطه خواه برسانند. قزاقان لیاخوف جبار و نیروهایش را دستگیر می کنند. نیروهای جبار که نمی خواهند او اعدام شود همه خود را جبار معرفی می کنند و اعدام می شوند. نوبت به جبار واقعی که می رسد شرایطی فراهم می شود که به فرار او کمک می کند. این فیلم با توجه به این که محصول پیش از انقلاب است(سال 1352) بالتبع و همچنین بالطبع دارای صحنه های حاشیه ای و حتا مبتذل است ولی جالب این است که ماجرای اسلحه و پول رسانی به انقلابیون و مخالفت با حضور بیگانگان جوری در آن مطرح شده است که خوب به چشم می آید. در صحنه ای از این فیلم جوانی تصنیفی را در حضور قزاقان اجرا می کند که باعث دستگیری اش می شود. متن این تصنیف را که وفایی خوانده است بخوانید:
کدخدا بگو به ما
آخه این غریبه ها
از جونِ این دهِ ویرون چی می خوان؟
کدخدا
تو خودت خوب می دونی
به خدا، این نون ندارا
این همه مهمون چی می خوان؟
کدخدا، ده مال تو
آب و گله مال تو
نون گندم مال تو
مال مردم مال تو
مال مردم مال تو
اما این رو هم بدون
که تو این دوره و زمون
کسی که نون نداره
دین و ایمون نداره
دین و ایمون نداره
کدخدا، از راه دور
داره یه سوار میاد
یه سپه سالار میاد
همه مردم چشم به راهن کدخدا...
و نیز، در جشن مشروطه خواهان در این فیلم عارف اشعار ذیل را خوانده است:
میون گرد و غبار گرد و غبار
هفت تا سواره هفت تا سواره
هفت تا سوار از شیراز همه گرد و تیرانداز
ای خدا بالای سری بالای سری
نذار بمیرم، نذار بمیرم
تا که با برنوی کوتاه برنوی کوتاه
تقاص بگیرم تقاص بگیرم
برنو برنو برنو
حرکت اوّل باز از تو
این اشعار در زمانی خوانده و پخش شده که ساواک افراد زیادی را به جرم مبارزه مسلحانه بازداشت و دادگاه نظامی آن ها را محکوم به اعدام می کرد.
فیلم سیاسی، شعر سیاسی و انقلابی می خواهد. البته فیلم عاشقانه با تک مضراب های سیاسی همان شعر عاشقانه بیش تر برازنده اش است. امّا، برای مجموعه ای که در آن «بزرگ آقا» چپ می رود و راست می رود دستور می دهد سر چند نفر را ببرند و یا زیر آب کنند آن شعر عاشقانه هم به درد نمی خورد. مخصوصاًهنگامی که هم پدر عاشق و هم پدر معشوق از نیروها و سلاخ های «بزرگ آقا» هستند. لازم نیست که نویسنده داستایوفسکی باشد که خوب بنویسد. کافی است که کاسب نباشد و مخاطب را ساده لوح نپندارد. وقت مخاطب را تلف نکند، این قتلِ مخاطب است. «مرگ مخاطب» این طور اتفاق می افتد.